حکايت آن مرد
داستان جميل
محاصره اي که درهم شکست
صداي بيسيم که بلند شد، قلبم ريخت.به هفت نفراز نيروهايمان ماموريت،داده بود م که براي شنا سايي،موقعيت ضد انقلاب به منطقه بروند.هنوز چيزي از رفتن آنها نگذشته بود که از طريق بيسيم خبردادند که همه ي آ نها به محاصره ي نيروهاي دشمن ضد انقلاب درآمده اند و درگيري سختي بين آنها به وجود آ مده ا ست.جان بچه ها درخطر بود.
تنها کسي که مي توانست دراين موقعيت حساس به داد بچه ها برسد«سردار جميل شهسواري»بود.به سرعت دست به کارشدم و ماجرا را براي جميل شرح دادم.
جميل مثل هميشه با سرعتي باور نکردني همراه ورزيده ترين من نيروهايش خودش را به منطقه مي رساند.خودش جلوي نيروها بود وهمه پشت سرش.بارسيدن نيروهاي جميل درگيري سختي با نيروهاي ضد انقلاب درمي گيرد. درتمام اين مدت،دلم شور مي زد.اما هنوزچند دقيقه ازحمله ي جميل نگذشته بود که خبردادند جميل با حمله ي برق آسا دشمن را شکست داده است.دشمن پا به فرارگذاشت وساعتي بعد جميل به همراه افرادش وآ ن هفت نفري که محاصره شده بودند، فاتحانه به روستايي که ما درآ ن استقرارداشتيم برگشتند...
جوانمرد
خبردادند که چهار نفراز نيروهاي ضد انقلاب در يک خانه ي روستايي ازتوابع شهرستان«ديوان دره »پنهان شده اند.
به همراه جميل و چند نفرازنيروهايش به سرعت به آنجا رفتيم.جميل به سرعت خودش را به پشت بام خانه رساند .
وقتي که بعد از چند دقيقه پايين آمد، در ميان تعجب ،همه ي
ما گفت:«بايد عمليات را به تاخير بياندازيم!.»
-چرا؟ ما مي توانيم با انداختن چند نار نجک به داخل خانه، هرچهارنفرآنها را به هلاکت برسا نيم.
جميل، خونسرد و آرام گفت:«توي اين خانه چند نفرزن و بچه ي بي گناه هستند.ما که نمي خواهيم با آنها بجنگيم.اگر نارنجک به داخل خانه بياندازيم ممکن است به آنها آسيب برسد...از اين ها گذشته من دلم مي خواهد هميشه رو در رو با دشمن بجنگم.»
حرف جميل درست بود.مردانگي او بر ايمان قابل تحسين بود.از خانه دور شديم.آنقدرصبر کرديم که آ ن چهارنفر دشمن ضد انقلاب ازخانه بيرون آ مدند.
به آ نها حمله کرديم.يکي شان را به هلاکت رسانديم و سه نفر ديگر را به اسارت گرفتيم .
قلب مهربان جميل !
سال 1365بود.منطقه ي کردستان ناامن شده بود.نيروهاي مزدورضد انقلاب درهرنقطه کمين کرده بودند تا نيروهاي اسلام را به شهادت برسانند.قراربود به همراه جميل براي تعقيب دشمن ضد انقلاب به روستايي برويم.جميل نيروهايش را آماده کرد و به راه افتاديم.به جز من، بقيه ي نيروها پياده بودند.دربين راه زن و شوهري را ديديم که کودک مريضي را بغل گرفته بودند و گريه مي کردند.
به همراه جميل نزد آنها رفتيم که ببينم علت ناراحتي آ نها چيست.گفتند کودکشان مريض است و آنها نا اميد هستند و نمي دانند چکارکنند.جميل با ديدن اين منظره ازمن خواست تا سوييچ ماشين را به اوبدهم تا آنها را زود تر به شهر برساند.نگران شد م. گفتم:«هوا دارد تاريک مي شود.توي مسيرپرازضدانقلاب است.خطرناک است!» -نه!من نمي توانم اين بچه را دراين حال ببينم و کاري برايش نکنم!به خدا توکل مي کنم وراه مي افتم...
جميل اين را گفت و آ نها را سوار ماشين کرد و به طرف شهر ديوان دره راه افتاد.
بعدها فيهميد م که درميان راه، حال کودک خيلي بد شده بود.تا جايي که حتي پدرمادراو،اززنده ماندن او قطع اميد کرده بودند.جميل با سرعت به طرف بيمارستان رفته بود.
دکتربعد ازمعاينه ي کودک گفته بود:«اگرفقط چند دقيقه ديرتررسيده بوديد،اين طفل معصوم مرده بود...»
پدرهمين کودک، بعدها يکي از دوستداران واقعي جميل وانقلاب اسلامي شد.
منبع:شاهد نوجوان دوره جدید ش 50
محاصره اي که درهم شکست
صداي بيسيم که بلند شد، قلبم ريخت.به هفت نفراز نيروهايمان ماموريت،داده بود م که براي شنا سايي،موقعيت ضد انقلاب به منطقه بروند.هنوز چيزي از رفتن آنها نگذشته بود که از طريق بيسيم خبردادند که همه ي آ نها به محاصره ي نيروهاي دشمن ضد انقلاب درآمده اند و درگيري سختي بين آنها به وجود آ مده ا ست.جان بچه ها درخطر بود.
تنها کسي که مي توانست دراين موقعيت حساس به داد بچه ها برسد«سردار جميل شهسواري»بود.به سرعت دست به کارشدم و ماجرا را براي جميل شرح دادم.
جميل مثل هميشه با سرعتي باور نکردني همراه ورزيده ترين من نيروهايش خودش را به منطقه مي رساند.خودش جلوي نيروها بود وهمه پشت سرش.بارسيدن نيروهاي جميل درگيري سختي با نيروهاي ضد انقلاب درمي گيرد. درتمام اين مدت،دلم شور مي زد.اما هنوزچند دقيقه ازحمله ي جميل نگذشته بود که خبردادند جميل با حمله ي برق آسا دشمن را شکست داده است.دشمن پا به فرارگذاشت وساعتي بعد جميل به همراه افرادش وآ ن هفت نفري که محاصره شده بودند، فاتحانه به روستايي که ما درآ ن استقرارداشتيم برگشتند...
جوانمرد
خبردادند که چهار نفراز نيروهاي ضد انقلاب در يک خانه ي روستايي ازتوابع شهرستان«ديوان دره »پنهان شده اند.
به همراه جميل و چند نفرازنيروهايش به سرعت به آنجا رفتيم.جميل به سرعت خودش را به پشت بام خانه رساند .
وقتي که بعد از چند دقيقه پايين آمد، در ميان تعجب ،همه ي
ما گفت:«بايد عمليات را به تاخير بياندازيم!.»
-چرا؟ ما مي توانيم با انداختن چند نار نجک به داخل خانه، هرچهارنفرآنها را به هلاکت برسا نيم.
جميل، خونسرد و آرام گفت:«توي اين خانه چند نفرزن و بچه ي بي گناه هستند.ما که نمي خواهيم با آنها بجنگيم.اگر نارنجک به داخل خانه بياندازيم ممکن است به آنها آسيب برسد...از اين ها گذشته من دلم مي خواهد هميشه رو در رو با دشمن بجنگم.»
حرف جميل درست بود.مردانگي او بر ايمان قابل تحسين بود.از خانه دور شديم.آنقدرصبر کرديم که آ ن چهارنفر دشمن ضد انقلاب ازخانه بيرون آ مدند.
به آ نها حمله کرديم.يکي شان را به هلاکت رسانديم و سه نفر ديگر را به اسارت گرفتيم .
قلب مهربان جميل !
سال 1365بود.منطقه ي کردستان ناامن شده بود.نيروهاي مزدورضد انقلاب درهرنقطه کمين کرده بودند تا نيروهاي اسلام را به شهادت برسانند.قراربود به همراه جميل براي تعقيب دشمن ضد انقلاب به روستايي برويم.جميل نيروهايش را آماده کرد و به راه افتاديم.به جز من، بقيه ي نيروها پياده بودند.دربين راه زن و شوهري را ديديم که کودک مريضي را بغل گرفته بودند و گريه مي کردند.
به همراه جميل نزد آنها رفتيم که ببينم علت ناراحتي آ نها چيست.گفتند کودکشان مريض است و آنها نا اميد هستند و نمي دانند چکارکنند.جميل با ديدن اين منظره ازمن خواست تا سوييچ ماشين را به اوبدهم تا آنها را زود تر به شهر برساند.نگران شد م. گفتم:«هوا دارد تاريک مي شود.توي مسيرپرازضدانقلاب است.خطرناک است!» -نه!من نمي توانم اين بچه را دراين حال ببينم و کاري برايش نکنم!به خدا توکل مي کنم وراه مي افتم...
جميل اين را گفت و آ نها را سوار ماشين کرد و به طرف شهر ديوان دره راه افتاد.
بعدها فيهميد م که درميان راه، حال کودک خيلي بد شده بود.تا جايي که حتي پدرمادراو،اززنده ماندن او قطع اميد کرده بودند.جميل با سرعت به طرف بيمارستان رفته بود.
دکتربعد ازمعاينه ي کودک گفته بود:«اگرفقط چند دقيقه ديرتررسيده بوديد،اين طفل معصوم مرده بود...»
پدرهمين کودک، بعدها يکي از دوستداران واقعي جميل وانقلاب اسلامي شد.
منبع:شاهد نوجوان دوره جدید ش 50
/ج