نویسنده: زهره درویش
برف ها آب شده اند و خیابان ها پر از گل و لای است. پایم در گودالی فرو می رود، تمام شلوارم خیس می شود و من با حرص پایم را از گودال بیرون می کشم.
پایین شلوارم را مخلوطی از برف آب شده و گل به هم چسبیده سنگین کرده است. دلم می خواهد زمین و زمان را به هم بدوزم. اصلاً حوصله ندارم. اَه... کاش به حرف این سبحان دیوانه گوش نمی کردم و در این هوای مزخرف بیرون نمی آمدم. کاش در خانه می ماندم و به برنامه های تکراری تلویزیون چشم می دوختم. اصلاً مرا چه به این حرف ها... پیاده روی، آن هم در این هوای سرد زمستانی!
سبحان، کاش دستم به تو می رسید، آن وقت حالیت می کردم پیاده روی در این هوا چطور حال آدم را جا می آورد!
مدام زیر لب غر می زنم. زن و شوهر جوانی از کنارم می گذرند. زن زیر لب چیزی به شوهرش می گوید. مرد نگاهی به من می کند و همسرش را به طرف خودش می کشاند. حتماً فکر کرده اند من دیوانه ام!
سعی می کنم از نگاه شان فرار کنم. اگر دیوانه نبودم راه نمی افتادم در این کوچه پس کوچه ها...
زنگ های تلفن همیشه برایم تداعی کننده ی خاطرات تلخ بودند، ولی این بار با همیشه فرق داشت. وقتی صدای مادر را شنیدم، تمام تنم لرزید.
نمی دانم چند لحظه طول کشید، اصلاً لحظه بود یا دقیقه، ولی وقتی صدایش در گوشی پیچید...
ـ الو... الو کسری جان، صدام رو می شنوی مادر. الو... منزل آقای...
صدای نفس های سنگینم را می شنیدم. مادر گوشی را در دست هایش نگه داشته بود. می توانستم تصورش کنم. چشم هایم را بستم و او را در ذهنم تجسم کردم.
حتماً ژاکت پشمی سدری رنگش را پوشیده و آن پیراهن خوش دوخت قدیمی اش را... همانی که گل های درشت ارغوانی دارد. موهایش را از پشت جمع، شاید هم کوتاه شان کرده است. این اواخر می گفت حوصله ی موهای بلند را ندارد. مادر گوشی را روی گوش چپش گرفته، به پشتی تکیه داده و نگاهش به دیوار است. شاید به طاقچه، همان جایی که عکس های کودکی ما به ردیف رویش قرار دارند.
ـ الو کسری جان، چرا حرف نمی زنی؟
ناگهان صدایش پشت تلفن شکست و تمام وجود من برایش پر کشید. کاش می توانستم حرفی بزنم، کاش می توانستم در آغوشش بگیرم، کاش...
ـ سلام مامان، خوبی؟
این چه حرفی بود که زدم؟ مگر می شود بعد از آن همه بلایی که سرش آمده، حالش خوب باشد، من و پدر چه ها که با او نکردیم...
ـ پسرم، نمی گی یه مادر و پدری داری؟ دلم برات تنگ شده... یه حرفی بزن آخه... دلم ترکید...
صدایش همان طور لرزان در گوشم می نشست، اما انگار قفل بزرگی بر دهانم زده بودند. بغض سنگینی گلویم را فشار می داد. باید حرفی می زدم، باید مرهمی بر دل خودم و مادرم می گذاشتم.
ـ مامان چرا گریه می کنی؟ نمی گی سکته می کنم؟ دل منم برای صدات تنگ شده...
ـ چرا از من سراغی نمی گیری؟ با بابات قهری، با من چی؟ کسری، پیرمرد حالش خوب نیست. این کینه توزی رو تموم کن و برگرد. به خدا حلالت نمی کنم اگه نیای. بابات داره می میره، زودتر بیا خونه.
صدای بوق ممتد تلفن در گوشم طنین انداز شد. مادر گوشی را قطع کرده بود. با دستانی بی جان گوشی را رها کردم. جمله ی آخر مادر مدام در ذهنم تکرار می شد.
«بابات داره می میره، بیا خونه»
برای لحظه ای خانه مان در پیش چشمانم ظاهر شد. خانه ای کوچک با دو اتاق تو در تو و حیاطی نه چندان بزرگ و دری زوار در رفته و قدیمی.
آن موقع ها که بچه بودم خانه مان را بزرگ ترین خانه ی دنیا می دانستم. ما هشت خواهر و برادر بودیم که در آن دو اتاق کوچک بدجوری دست و پای مان به هم گره می خورد! شب ها ردیفی کنار هم می خوابیدیم. دخترها گوشه ی دیوار و پسرها طرف در.
در کوچکی هم تنها مرز بین اتاق ما و اتاق مادر و پدرم بود. همان موقع ها که بین دست و پای خواهر و برادرهایم نمی توانستم نفس بکشم، به خودم قول دادم هیچ وقت بچه دار نشوم. آخر این همه بچه به چه درد می خورد وقتی همیشه ی خدا مشکل داشتیم.
تمام کودکی و نوجوانی ام در فضای شلوغ و پررفت و آمد آن خانه گذشت.
من چموش ترین بچه ی آن خانه بودم. به قول مادر از همان جنینی، به همه چیز لگد می زدم!
مادر یادش بود که چطور بین خواب و بیداری، وحشتزده نگران من بود که می خواستم خودم را از دست قابله رها کنم. طفلک همیشه از به یادآوری روز تولد من تنش می لرزید.
ـ هفت تا بچه به دنیا آوردم، هیچ کدوم به اندازه ی تو، من رو اذیت نکردن!
راست می گفت. من با همه فرق داشتم. کم حرف و کم تحرک تر از بقیه بودم. وقتی برادرانم دیوار راست را بالا می رفتند. من گوشه ای کز می کردم و خیره به دیوار می شدم. این جور وقت ها پدرم با آن هیبت عجیبش به ایوان می آمد و بلند صدایم می زد.
ـ بلند شو پسر یه ذره حرکت کن، اون جوری که تو نشستی حتماً خشک می شی. انگار نه انگار تخم و ترکه ی منی، اَه... حالم رو به هم زدی...
کودکی و نوجوانی ام پر از این حرف ها بود. پر از تحقیر و توهین... حق با مادر و پدرم بود، من به هیچ کس شباهت نداشتم.
پدر همیشه مرا تحقیر می کرد. سر سفره ی کوچک مان، در مهمانی های خانوادگی، جلو بقال محله و ...
از دستش خسته بودم و دلم می خواست زودتر از خانه بروم. مدرسه را دوست داشتم. به خاطر این که از خانه دور می شدم. تنها دلخوشی ام مادر بود که هر وقت می دید پدرم با طعنه و کنایه با من حرف می زند لبخند گرمش قلبم را قوت می بخشید.
پدر از جنس من نبود، من هم از جنس او نبودم. برادرانم هر کدام چیزی از او به ارث برده بودند. شجاعت، جسارت، بداخلاقی، غرور، و ... اما من اخلاق و رفتارم به مادر رفته بود. آرام و باوقار...
ـ ببین من کی گفتم زن، این پسره هیچ چی نمی شه جربزه ی هیچ کاری رو نداره...
در تمام طول تحصیلم ریالی از پدر دریافت نکردم. مادر گاهی برایم پول اندکی می فرستاد، ولی غرورم آن قدر زیاد بود که پول را برمی گرداندم. در همان دوران تحصیل با سبحان دوست شدم. او برعکس من عزیز کرده ی خانواده اش بود. راستش گاهی اوقات وقتی حساب بانکی اش را می دیدم که بدون هیچ درخواستی پر می شد، حسادت می کردم و دلم می خواست جای پدرهای مان عوض می شد!
کم کم وقتی سبحان با وضعیت زندگی من آشنا شد برایم کاری درست کرد. روزهای سختی بود، ولی من دلم می خواست باعث سرافرازی مادرم شوم. بعد از تمام شدن درسم، حسابی درگیر کار شدم. در شرکتی به عنوان کارمند ساده پذیرفته شده بودم و از قضا خیلی هم کارم را دوست داشتم. راستش دیگر دلم نمی خواست به شهرمان برگردم. فقط گاهی به مادر زنگ می زدم و برای عروسی خواهر و برادرانم به شهرمان می رفتم. پدر دیگر حتی نگاهم هم نمی کرد، انگار من برایش خیلی غریبه بودم. جنگ بین من و او تمامی نداشت. پدر با نگاهش، حرف هایش مرا تحقیر می کرد و من با سکوتم عصبانیتش را بیشتر می کرد.
خیلی دلم می خواست بدانم چرا این قدر از من متنفر است، شاید به خاطر این بود که شباهتی به او نداشتم. مادر بیچاره همیشه با نگرانی نظاره گر ما بود.
چیزی نمی گفت، ولی نمی دانستم در دلش غوغایی است... و حالا بعد از این همه سال که من تنها در این شهرستان کوچک برای خودم خانه ای خریدم و زندگی ساکت و آرامی دارم، این تلفن همه چیز را به هم ریخت. بعد از بیست سال جدایی می خواهم به شهرمان برگردم، به همان خانه ی کوچک و قدیمی. دلم برای پدر بدخلقم تنگ شده است.
***
به خانه که می رسم جمعیت جلو در همه چیز را برایم روشن می کند. بعد از آن پیاده روی زمستانی چمدانم را بستم و به سمت خانه مان راه افتادم. پدر مرده بود. بدون خداحافظی از من و بدون این که بار دیگر در چشم هایش مهربانی ببینم. شیون مادرم دستانم را شل کرد و چمدان از دستم افتاد. پدر بر روی دست برادرانم به کوچه آمد. همه از دیدن من شوکه شدند. برادربزرگم به سمتم آمد و های های در بغلم گریست. مادر مرا که دید سری تکان داد و گفت:
ـ نیومدی، ولی حرف آخرش تو بودی. می گفت کسری ... دلم هری ریخت پایین. مادر را بغل کردم و خواهرانم دوره مان کرده اند.
تن پدر هنوز معذب بالای دست ها بود. احساس کردم مرا صدا می زند. به سمت جمعیت رفتم. یکی از زیر تابوت کنار رفت و من به جایش زیر تابوت را گرفتم.
یکی از برادرانم بلند گفت:
ـ بلند گو لا اله الا ا...
بقیه کشدار گفتند:
ـ لا اله الا ا...
احساس کردم کسی صدایم می کند. بین جمعیت دنبال صدا گشتم . یک صدای مردانه و پر هیبت بین جمعیت شنیدم که بلند گفت:
ـ کسری، برگرد خونه...
نمی دانم شاید صدای پدرم بود و شاید هم تو خیال من، ولی کاش صدای پدرم باشد که مرا به خانه می خواند. به خانه ای که می توانست سال ها مأمن پر مهر من باشد.
منبع: 7 روز زندگی شماره 142
پایین شلوارم را مخلوطی از برف آب شده و گل به هم چسبیده سنگین کرده است. دلم می خواهد زمین و زمان را به هم بدوزم. اصلاً حوصله ندارم. اَه... کاش به حرف این سبحان دیوانه گوش نمی کردم و در این هوای مزخرف بیرون نمی آمدم. کاش در خانه می ماندم و به برنامه های تکراری تلویزیون چشم می دوختم. اصلاً مرا چه به این حرف ها... پیاده روی، آن هم در این هوای سرد زمستانی!
سبحان، کاش دستم به تو می رسید، آن وقت حالیت می کردم پیاده روی در این هوا چطور حال آدم را جا می آورد!
مدام زیر لب غر می زنم. زن و شوهر جوانی از کنارم می گذرند. زن زیر لب چیزی به شوهرش می گوید. مرد نگاهی به من می کند و همسرش را به طرف خودش می کشاند. حتماً فکر کرده اند من دیوانه ام!
سعی می کنم از نگاه شان فرار کنم. اگر دیوانه نبودم راه نمی افتادم در این کوچه پس کوچه ها...
سرم را بیشتر در کتم فرو می برم. خدا را شکر که مردم زیادی در خیابان نیستند چون سر و وضعم خیلی مرتب نیست. ریش هایم درآمده و زیر چشم هایم گود افتاده اند. صبح وقتی چشم هایم را در آیینه دیدم، وحشت برم داشت! چند بار پلک زدم و آب سردی به صورتم زدم تا بالاخره باورم شد این چشم ها، بینی، پیشانی، ریش و سبیل چند روز نتراشیده مال خودم است.
کاش هیچ وقت تلفن زنگ نمی خورد. از بچگی صدای زنگ تلفن حالم را بد می کرد، چون همیشه خبر بدی در راه بود. یک روز مرگ پدربزرگ، روز بعدی بیماری یک دوست قدیمی، روز بعد ورشکستگی پدر و ...زنگ های تلفن همیشه برایم تداعی کننده ی خاطرات تلخ بودند، ولی این بار با همیشه فرق داشت. وقتی صدای مادر را شنیدم، تمام تنم لرزید.
نمی دانم چند لحظه طول کشید، اصلاً لحظه بود یا دقیقه، ولی وقتی صدایش در گوشی پیچید...
ـ الو... الو کسری جان، صدام رو می شنوی مادر. الو... منزل آقای...
صدای نفس های سنگینم را می شنیدم. مادر گوشی را در دست هایش نگه داشته بود. می توانستم تصورش کنم. چشم هایم را بستم و او را در ذهنم تجسم کردم.
حتماً ژاکت پشمی سدری رنگش را پوشیده و آن پیراهن خوش دوخت قدیمی اش را... همانی که گل های درشت ارغوانی دارد. موهایش را از پشت جمع، شاید هم کوتاه شان کرده است. این اواخر می گفت حوصله ی موهای بلند را ندارد. مادر گوشی را روی گوش چپش گرفته، به پشتی تکیه داده و نگاهش به دیوار است. شاید به طاقچه، همان جایی که عکس های کودکی ما به ردیف رویش قرار دارند.
ـ الو کسری جان، چرا حرف نمی زنی؟
ناگهان صدایش پشت تلفن شکست و تمام وجود من برایش پر کشید. کاش می توانستم حرفی بزنم، کاش می توانستم در آغوشش بگیرم، کاش...
ـ سلام مامان، خوبی؟
این چه حرفی بود که زدم؟ مگر می شود بعد از آن همه بلایی که سرش آمده، حالش خوب باشد، من و پدر چه ها که با او نکردیم...
ـ پسرم، نمی گی یه مادر و پدری داری؟ دلم برات تنگ شده... یه حرفی بزن آخه... دلم ترکید...
صدایش همان طور لرزان در گوشم می نشست، اما انگار قفل بزرگی بر دهانم زده بودند. بغض سنگینی گلویم را فشار می داد. باید حرفی می زدم، باید مرهمی بر دل خودم و مادرم می گذاشتم.
ـ مامان چرا گریه می کنی؟ نمی گی سکته می کنم؟ دل منم برای صدات تنگ شده...
ـ چرا از من سراغی نمی گیری؟ با بابات قهری، با من چی؟ کسری، پیرمرد حالش خوب نیست. این کینه توزی رو تموم کن و برگرد. به خدا حلالت نمی کنم اگه نیای. بابات داره می میره، زودتر بیا خونه.
صدای بوق ممتد تلفن در گوشم طنین انداز شد. مادر گوشی را قطع کرده بود. با دستانی بی جان گوشی را رها کردم. جمله ی آخر مادر مدام در ذهنم تکرار می شد.
«بابات داره می میره، بیا خونه»
برای لحظه ای خانه مان در پیش چشمانم ظاهر شد. خانه ای کوچک با دو اتاق تو در تو و حیاطی نه چندان بزرگ و دری زوار در رفته و قدیمی.
آن موقع ها که بچه بودم خانه مان را بزرگ ترین خانه ی دنیا می دانستم. ما هشت خواهر و برادر بودیم که در آن دو اتاق کوچک بدجوری دست و پای مان به هم گره می خورد! شب ها ردیفی کنار هم می خوابیدیم. دخترها گوشه ی دیوار و پسرها طرف در.
در کوچکی هم تنها مرز بین اتاق ما و اتاق مادر و پدرم بود. همان موقع ها که بین دست و پای خواهر و برادرهایم نمی توانستم نفس بکشم، به خودم قول دادم هیچ وقت بچه دار نشوم. آخر این همه بچه به چه درد می خورد وقتی همیشه ی خدا مشکل داشتیم.
تمام کودکی و نوجوانی ام در فضای شلوغ و پررفت و آمد آن خانه گذشت.
من چموش ترین بچه ی آن خانه بودم. به قول مادر از همان جنینی، به همه چیز لگد می زدم!
مادر یادش بود که چطور بین خواب و بیداری، وحشتزده نگران من بود که می خواستم خودم را از دست قابله رها کنم. طفلک همیشه از به یادآوری روز تولد من تنش می لرزید.
ـ هفت تا بچه به دنیا آوردم، هیچ کدوم به اندازه ی تو، من رو اذیت نکردن!
راست می گفت. من با همه فرق داشتم. کم حرف و کم تحرک تر از بقیه بودم. وقتی برادرانم دیوار راست را بالا می رفتند. من گوشه ای کز می کردم و خیره به دیوار می شدم. این جور وقت ها پدرم با آن هیبت عجیبش به ایوان می آمد و بلند صدایم می زد.
ـ بلند شو پسر یه ذره حرکت کن، اون جوری که تو نشستی حتماً خشک می شی. انگار نه انگار تخم و ترکه ی منی، اَه... حالم رو به هم زدی...
کودکی و نوجوانی ام پر از این حرف ها بود. پر از تحقیر و توهین... حق با مادر و پدرم بود، من به هیچ کس شباهت نداشتم.
پدر همیشه مرا تحقیر می کرد. سر سفره ی کوچک مان، در مهمانی های خانوادگی، جلو بقال محله و ...
از دستش خسته بودم و دلم می خواست زودتر از خانه بروم. مدرسه را دوست داشتم. به خاطر این که از خانه دور می شدم. تنها دلخوشی ام مادر بود که هر وقت می دید پدرم با طعنه و کنایه با من حرف می زند لبخند گرمش قلبم را قوت می بخشید.
پدر از جنس من نبود، من هم از جنس او نبودم. برادرانم هر کدام چیزی از او به ارث برده بودند. شجاعت، جسارت، بداخلاقی، غرور، و ... اما من اخلاق و رفتارم به مادر رفته بود. آرام و باوقار...
ـ ببین من کی گفتم زن، این پسره هیچ چی نمی شه جربزه ی هیچ کاری رو نداره...
و من برای این که به پدرم ثابت کنم جسارت زندگی کردن رو دارم به درس و دانشگاه چسبیدم و طوری انتخاب رشته کردم که در شهرستان قبول شوم.
به شهرستان دورافتاده ای رفتم. روز رفتنم مادر گریه می کرد، ولی پدر نه در آغوشم کشید و نه حرفی زد. فقط از روی ایوان نگاه سردی کرد و رویش را برگرداند.در تمام طول تحصیلم ریالی از پدر دریافت نکردم. مادر گاهی برایم پول اندکی می فرستاد، ولی غرورم آن قدر زیاد بود که پول را برمی گرداندم. در همان دوران تحصیل با سبحان دوست شدم. او برعکس من عزیز کرده ی خانواده اش بود. راستش گاهی اوقات وقتی حساب بانکی اش را می دیدم که بدون هیچ درخواستی پر می شد، حسادت می کردم و دلم می خواست جای پدرهای مان عوض می شد!
کم کم وقتی سبحان با وضعیت زندگی من آشنا شد برایم کاری درست کرد. روزهای سختی بود، ولی من دلم می خواست باعث سرافرازی مادرم شوم. بعد از تمام شدن درسم، حسابی درگیر کار شدم. در شرکتی به عنوان کارمند ساده پذیرفته شده بودم و از قضا خیلی هم کارم را دوست داشتم. راستش دیگر دلم نمی خواست به شهرمان برگردم. فقط گاهی به مادر زنگ می زدم و برای عروسی خواهر و برادرانم به شهرمان می رفتم. پدر دیگر حتی نگاهم هم نمی کرد، انگار من برایش خیلی غریبه بودم. جنگ بین من و او تمامی نداشت. پدر با نگاهش، حرف هایش مرا تحقیر می کرد و من با سکوتم عصبانیتش را بیشتر می کرد.
خیلی دلم می خواست بدانم چرا این قدر از من متنفر است، شاید به خاطر این بود که شباهتی به او نداشتم. مادر بیچاره همیشه با نگرانی نظاره گر ما بود.
چیزی نمی گفت، ولی نمی دانستم در دلش غوغایی است... و حالا بعد از این همه سال که من تنها در این شهرستان کوچک برای خودم خانه ای خریدم و زندگی ساکت و آرامی دارم، این تلفن همه چیز را به هم ریخت. بعد از بیست سال جدایی می خواهم به شهرمان برگردم، به همان خانه ی کوچک و قدیمی. دلم برای پدر بدخلقم تنگ شده است.
***
به خانه که می رسم جمعیت جلو در همه چیز را برایم روشن می کند. بعد از آن پیاده روی زمستانی چمدانم را بستم و به سمت خانه مان راه افتادم. پدر مرده بود. بدون خداحافظی از من و بدون این که بار دیگر در چشم هایش مهربانی ببینم. شیون مادرم دستانم را شل کرد و چمدان از دستم افتاد. پدر بر روی دست برادرانم به کوچه آمد. همه از دیدن من شوکه شدند. برادربزرگم به سمتم آمد و های های در بغلم گریست. مادر مرا که دید سری تکان داد و گفت:
ـ نیومدی، ولی حرف آخرش تو بودی. می گفت کسری ... دلم هری ریخت پایین. مادر را بغل کردم و خواهرانم دوره مان کرده اند.
تن پدر هنوز معذب بالای دست ها بود. احساس کردم مرا صدا می زند. به سمت جمعیت رفتم. یکی از زیر تابوت کنار رفت و من به جایش زیر تابوت را گرفتم.
یکی از برادرانم بلند گفت:
ـ بلند گو لا اله الا ا...
بقیه کشدار گفتند:
ـ لا اله الا ا...
احساس کردم کسی صدایم می کند. بین جمعیت دنبال صدا گشتم . یک صدای مردانه و پر هیبت بین جمعیت شنیدم که بلند گفت:
ـ کسری، برگرد خونه...
نمی دانم شاید صدای پدرم بود و شاید هم تو خیال من، ولی کاش صدای پدرم باشد که مرا به خانه می خواند. به خانه ای که می توانست سال ها مأمن پر مهر من باشد.
منبع: 7 روز زندگی شماره 142