نویسنده: دیویدالبحاری
ترجمه: علی عبداللهی
ترجمه: علی عبداللهی
داستان یک: سرنوشت
«دانا» اعتقاد راسخی به «ای چینگ» داشت. «فیلیپ» حتی شب ها هم لحظه ای از برگ های تاروت جدا نمی شد. «میلیکا» آینده را از روی لوبیاهای خشک می خواند. «ودرانا» تا از بازی فال ورق چیزی درنمی آمد، از جایش جنب نمی خورد. «گویکو» حرکت سیارات را تعقیب می کرد و به طالع بینی اعتماد کامل داشت. «ندا» همیشه فنجانِ موکایش را برمی گرداند و به قهوه خشک ته نشین شده کفَش خیره می شد. «ملینکو» به پیشگویی های «نوستراداموس» بسنده می کرد. «آندیا» مدام به کف بین ها و پیشگویان برنامه های تلویزیونی زنگ می زد. «بوریس» هرگز وارد ساختمان، دفتر کار یا اتوبوس هایی نمی شد که شماره هایشان بر عدد هفت قابل قسمت بود. «لوبلیانا» عقیده داشت که همه مقدرات آدم روی کف دستش نوشته شده. «ساشا» سرانجام همان کاری را می کرد که از پیش در کتاب های تعبیر خواب نوشته بودند. «مارکو» هر شب کتاب تبتی مردگان را زیر بالشش می گذاشت. «ساندرا» همه چیز را به تصادف واگذار می کرد.داستان دو: داستان نانوشته
از میان داستان هایی که ننوشته ام، بیشتر از همه، از داستانی خوشم می آید که در آن پسر و دختری (شاید نامزد) روی نیمکت پارک دست در دست هم، ساکت نشسته اند. هیچ چیز دیگری در این داستان اتفاق نمی افتد. همه چیز در سکوت کامل است. من در مقام نویسنده، مجبورم شش دانگ حواس خودم را روی توصیف همین کمال متمرکز کنم، یا بهتر بگویم، توصیف کامل همین کمال، چون هیچ چیز دیگری درخور آن دو نیست. این سکوت شامل همه چیز هست؛ گذشته هر دو، آینده شان، تعهد، سرشاری، تولد طاقت فرسای فرزندشان، جدایی ها و آشتی ها و فاصله گرفتن آرامشان از هم، خانه ای در حاشیه شهر، جایی که تاریکی عمیق تر است و گل ها تا زیر پنجره روییده اند و ریسمانی که روزی مرد جوان خودش را با آن آونگ می کند. وقتی جنگ تمام می شود، اشک هایی می ریزند و ناخن هایی به صورت زن چنگ می زنند. کلمات، کلمات مردد و گیجی که زن سعی می کند با آن چیزی را به فرزندش توضیح بدهد که خودش هم نمی فهمد: سکوتی که آغاز همه چیز است. کودک هم به زن نگاه می کند و خاموش است.داستان سه: گوشی تلفن
گوشی تلفن را که دستم می گیرم، آدم دیگری می شوم. بدون تلفن احساس می کنم عریانم. وقتی توی گوشی حرف می زنم، قادرم هر کاری بکنم؛ از راه به در بردن و گول زدن دیگران، فروختن چیزی، قانع کردن کسی، دیکته کردن چیزی. بدون گوشی تلفن زبانم می گیرد، به تته پته می افتم، کلمه ها، به خصوص کلمات بلند و طولانی تا آخر ادا نمی شوند. وقتی گوشی را میان شانه چپ و گوش چپم می چسبانم و انگشت اشاره دست راستم را روی شماره گیر فشار می دهم و می خواهم به کسی زنگ بزنم، آدم ها با احترام عمیق باطنی به من نزدیک می شوند. آنان ساکتند تا من مخاطب قرارشان دهم. بدونِ این گوشی، برایم تره هم خرد نمی کنند یا پیش از آن که کنار دستگاه تلفن بیایند، کلی به من بدوبیراه می گویند. وقتی گوشی تلفن را نزدیک گوش و دهانم می گیرم، احساس می کنم نیرویی در نوک انگشتان وجود دارد. بدون آن، من یک هل پوچ هم نمی ارزم، هیچم. جای تعجب نیست که مدام در این فکرم که ای کاش می توانستم همیشه و همه جا تلفن را همراه خودم ببرم. مثلا در این فکر بودم که آن را یک جوری به کلاهم آویزان کنم یا بر دوشم حمل کنم، همان کاری که کشاورزها با داس ها و شن کش هایشان می کنند؛ یا آن را در جیب بغلی کتم می گذاشتم، درست نزدیک قلبم، مخفی می کردم؛ یا آن را هم چون دسته چمدانی نامرئی در دست می گرفتم. ایده کلاه، به نظرم از همه اینها جذاب تر می آید ولی من هرگز کلاه روی سرم نمی گذارم، کلاه کپی هم ندارم و حتی در زمستان هم از کلاه های کش بافِ معمولی استفاده نمی کنم. راه دیگری برایم باقی نمی ماند جز این که سر لخت و بی کلاه، با گردن متمایل به شانه چپم که بالا گرفته ام، راه بروم و گوش کنم به صدایی که از خلأ با من حرف می زند.داستان چهارم: متهم
متهم توضیح داد که پشیمان است و با وجود این که می داند پشیمانی اش، ذره ای حکم دادگاه را تخفیف نخواهد داد، دوباره گفت که این پشیمانی فقط به خاطر خودش است، نه به خاطر دادگاه. برای همین پشمانی اش را به شیوه ای ابراز می کند که می داند ذره ای بر رأی قاضی تأثیر نخواهد گذاشت چون آنها قرار است به سوگند قضاوتشان وفادار بمانند. وقتی به خانه می آیند، لباس هایشان را از تن درمی آورند، دم پایی های نرمشان را می پوشند و روی راحتی لم می دهند، آن وقت است که می توانند هر جور دلشان خواست فکر کنند، ممکن است حتی چشم هایشان خیس هم بشود ولی اینجا، در سالن دادگاه، به هیچ وجه. این جا، متهم گفت: «این جا، فقط پشمانی ام مال خودم است و امیدوارم، مال مار گارتاووکوف هم باشد که حالا به خاطر او به این محکمه احضار شده ام.» متهم در ادامه گفت که در همان ضربه اول، احساس پشیمانی کرده بود، برای همین از دست خودش کلافه شده و به ضربه زدن ادامه داده ولی هر ضربه ای که می زده، پشمانی اش هم بیشتر می شده و دوباره عصبانیتش هم به همین نحو. همین امر منجر به فرود آوردن ضربات شدیدتری از سوی او می شده که آن ضربه ها هم طبعا به نوبه خود باعث دامن زدن به پشمانی بیشتر و ضربات شدیدتری می شده. این جا بود که متهم گفت: «یک هو عصبانیت و پشیمانی جای خودشان را عوض کردند تا این که کفه پشمانی سنگین تر شد. مار گارتاووکوف خرد و خاکشیر، روی زمین دراز به دراز افتاد.» بعد متهم گفت که او را زیر لگدش گرفت ولی همین که خواست چهارمین لگد را به او بزند، آن هم با پای چپش، احساس کرد که پشیمانی کاملا بر او مستولی شده. پایش دیگر یارای بلند شدن نداشت. به زانو افتاده، بنا کرده به بوسیدن صورت خونین و مالینش، حتی روی زمین کنار دراز کشیده، او را در آغوش گرفته، در حالی که یک بند می گفته «پشمانم.» این عبارت را دست کم پانزده بار تکرار کرده ولی دیگر زن صدایش را نمی شنیده، به همین خاطر امیدوار است، این را متهم گفت، حالا صدایش را بشنود. فقط قضیه همین است و هیچ چیز دیگری هم اضافه بر این برای گفتن ندارد، چون همان طور که گفت، پشیمانی فقط و فقط مال خودش است و او می داند که با گفتن آن بر احدی تاثیر نخواهد گذاشت و کمتر از همه بر قاضی پرونده، دست کم در این محکمه متهم این را گفت و در جایگاه خود نشست.داستان پنجم: شب
هیچ کس صدای باز شدن ناگهانی پنجره را نشنید، حتی گربه. تازه مدتی بعد که مبل ها و اثاث در آن هوای خنک شبانه بنا کردند به سر و صدا کردن، آنها بیدار شدند، اول گربه، بعد زن و سر آخر مرد. در حقیقت مرد زمانی بیدار شد که زن پنجره را می بست و او صورت زن را در نور مهتاب دید. بعد گربه به طرف مرد آمد، کنار صورتش روی بالش خپید و بنا کرد به خرخر کردن. زن چند لحظه کنار پنجره ایستاد. وقتی پنجره را می بست، صدای فریاد شباویزی را شنید و فکر کرد. شاید اگر از جای خود جنب نخورد، دوباره می تواند صدایش را بشنود ولی این اتفاق نیفتاد. زن دوباره به تختخواب رفت. مرد هم دراز کشیده به پشت، به خواب رفت. همین که زن لحاف را روی خودش کشید، گربه خود را از روی بالش پایین خزاند و منتظر شد تا زن لحاف را روی او هم بیندازد، بعد هم گربه روی پاهای خودش غلتی زد و هر دو خوابیدند؛ اول گربه، بعد زن. صبح روز بعد، هیچ کس این اتفاق را به یاد نمی آورد، حتی گربه.پی نوشت:
* داستان ها از کتاب «Die Kuh Ist Ein Einsames» (گاو، حیوان تنهایی است) انتخاب شده اند. ترجمه از متن آلمانی صورتمنبع: همشهری داستان شماره 8