نویسنده: الف. شبنم
من در دوران شکوفایی انقلاب و شکل گیری جمهوری اسلامی، هنوز به دنیا نیامده بودم یا بهتر است بگویم در آن زمان اساساً «منی» وجود نداشت و اصلاً معلوم نیست که «من» آن هنگام چه بودم!...کجا بودم!... و چه می کردم!؟.... به ناچار برای بیان خاطره ای از دوران خشم و خون و انقلاب مجبورم به بایگانی ذهن پدرم وارد شوم و نقبی زنم به دنیای اندیشه ها و افکار او، شاید در آرشیو خاطرات و ذهنیات پدر، سوژه ای ناب برای مطرح کردن، پیدا شود.
او می گفت: «... اوراق تقویم نیمه ی دوم سال 1357 را نشان می داد، خیابان ها و میادین اصفهان پر از سرباز و توپ و تانک بود؛ حکومت نظامی در دلها رعب و وحشت آفریده بود و شلیک گلوله های تفنگ ژ 3 هر روز عده ای را شهید یا مجروح و زخمی می نمود.»
به فرموده ی رهبر انقلاب، که در خارج از کشور بود، همه جا اعتراض و راهپیمایی و تظاهرات بر علیه حکومت استبدادی محمدرضا پهلوی، شاه ایران، جریان داشت.
شعارهای «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» و... در سر خط اخبار مردم کوچه و بازار قرار داشت و در این حین و بین بود که در یک عصر سرد دی ماه ناگهان مادرت گفت: «وای خدایا دلم!» و دیگر نتوانست خود را از کنار حوض وسط حیاط خانه به داخل اتاق برساند، خیلی سریع خود را به او رسانده و زیر بازوی او را گرفتم و کشان کشان به اتاق بردم، گفتم: «چیه خانم!... مگه دکتر نگفته است که در اواخر بهمن منتظر ورود مهمان کوچولو باشید؟ حالا که بیش از یک ماه باقی مانده است!... انگار اون پدر سوخته خیلی عجله دارد!؟»
به جز «آخ» و داد و فریاد چیزی تحویلم نداد، به آرامی او را به رختخواب رساندم و بلافاصله گوشی تلفن را برداشته، شماره ی «عمو مختاری» را گرفتم.
آقای مختاری عموی واقعی ام نبود ولی آن قدر با وفا و مهربان بود که همیشه او را «عموجان» صدا می کردم، بدون اینکه برادر پدرم باشد و خانمش را که از شوهرش هم با محبت تر بود، «خاله خانم» صدا می زدم بدون این که خواهر مادرم باشد!
همین که عمو مختاری گوشی را برداشت، سلام کرده، گفتم: «عمو جان عجله کنید، اوضاع قمر در عقرب است! مثل اینکه عیال...» تا آخر خط را خواند: «مبارک است ان شاءا...»
منزل عمو به منزل ما خیلی نزدیک نبود، به همین دلیل کمتر از نیم ساعت طول کشید تا عمو و خاله به منزل ما رسیدند، ماشین را در پاشنه ی در پارک کردند و زنگ در خانه را زدند چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که راه افتادیم.
عموجان گفت: «خوب اکبر آقا کدام بیمارستان؟»
گفتم «جرجانی، اول خیابان زینبیه، نزدیک فلکه طوقچی است»
خاله خانم که در صندلی جلو بغل دست عمو نشسته بود گفت: «به دکترش اطلاع داده ای؟»
بله خاله جون، گفت بروید جرجانی، من تا چند دقیقه ی دیگر خودم را می رسانم، در راه اکثر خیابانها را راه پیمایان سد کرده بودند و به سختی می شد از کنار آنها رد شد، در حین حرکت، جوان از لای جمعیت بیرون آمد، شاخه گلی به داخل خودرو پرت کرد و گفت: «بگو مرگ بر شاه».
عموجان از پشت فرمان با صدای بلند گفت: «آقا ما مریض سخت داریم، لطفاً راه را باز کنید، باید هرچه زودتر خود را به بیمارستان برسانیم و با انگشت، مادرت را که به خود می پیچید، به جوان نشان داد»
جوان با لحنی صمیمی گفت: «چشم پدرجان» و نگاهی به مادرت انداخت و خیلی سریع راه را برایمان باز کرد، از کنار جمعیت عبور کردیم و آرام آرام خیابان سروش را پشت سرگذاشته، وارد فلکه طوقچی شدیم.
کم کم هوا داشت تاریک می شد، خیابان زینبیه هم پر از ازدحام بود و هراز گاهی صدای شلیک گلوله ای از کوچه شنیده می شد.
حدود ساعت شش بعد از ظهر در آستانه ی اذان مغرب بود که به بیمارستان جرجانی رسیدیم.
دقایقی بعد در حالی که مادرت داد می زد و ناله می کرد، لباس بیماران را به او پوشانده و با برانکارد به اتاق عمل بردند، خاله خانم می خواست با پزشک اورژانس وارد اتاق عمل شود که نگبهان، جلوی او را گرفت.
معاینه زیاد طول نکشید خاله دوید جلوی خانم دکتر و گفت: «خانم دکتر، چه خبر؟ هنوز که وقتش نبود» دکتر گفته بوده: «انشاء ا... اواخر بهمن! حالا که هنوز دی ماه هم تمام نشده است!؟....»
پزشک اورژانس گفت: «بله، هنوز وقتش نبوده ولی این توپ و تانک و گلوله و کشت و کشتار که نمی گذارد کارها به موقع انجام شود! استرس خانم. استرس!...حتماً با این شکم پُر تظاهرات هم می رفته است!؟.»
خانم دکتر منتظر عکس العمل ما نشد، این را گفت و با عجله دور شد، بیست و چند دقیقه طول کشید تا پزشک زایمان خود را به بیمارستان رساند، در ایستگاه پرستاری به جای جواب سلام کارکنان بخش با عصبانیت گفت: «عجب روزگاری شده؟...»
همه ی خیابانها پر از نظامی و تفنگ و تظاهرات و ازدحام است در همه ی پمپ بنزین ها شش کیلومتر ماشین صف کشیده است، با چه مکافاتی چهار لیتر بنزین قرض کرده، و خود را به اینجا رسانده ام!.... خوب حالِ مریض چه طور است!؟... پرونده اش را ببینم... و بعد از بررسی پرونده یک سؤال تخصصی هم پرسید که چیزی از آن نفهمیدم.
دقایقی بعد، پزشکان زایمان و اورژانس و یک پرستار با لباسهای سبز رنگ
و دستکش های مخصوص وارد اتاق عمل شدند.
صدای جیغ و فریاد مادرت از فاصله ی دور به گوش می رسید، مثل اینکه اولین فرزند خانواده ی ما برای آمدن به دنیا، هیچ عجله ای نداشت انگار نمی دانست مادرش را به چه روزی انداخته است!
خاله خانم مدام قرآن و دعا می خواند و به اتاق عمل فوت می کرد، کم کم هر سه مان داشتیم کم می آوردیم و متعجب و آشفته به در اتاق عمل چشم دوخته بودیم، شاید یک نفر از آن خارج شود و پیامی بیاورد، لحظات می گذشت ولی از مهمان جدید خبری نبود، عمو مختاری که کنار دست من روی صندلی نشسته بود گفت: «اکبر جان منع عبور و مرور از چه ساعتی شروع می شود؟»
ساعت نه شب، خدا کند کار به آن جاها نکشد.
امیدوارم!
خانم بارداری را که چند دقیقه پیش وارد بخش زایمان شده بود، با برانکارد به اتاق عمل بردن، نه گریه ای می کرد؛ و نه آه و ناله ای!
ده، بیست دقیقه نگذشته بود که ناگهان صدای گریه بچه ای در سال پیچید، خاله خانم هیجان زده و خوشحال به طرف من آمد.
«اکبر آقا تبریک می گم. بالاخره پدر شدی!...»
با اضطراب و تشویش و در عین حال با شادی و سرور گفتم:
«مرسی خاله جان، چشم شما روشن.»
عمومختاری با خنده و نشاط گفت: «چشم پدرش روشن، خوب به سلامتی مشتلق ما را بده ببینم» در همین لحظه ناگهان در اتاق عمل باز شد، خاله خانم هیجان زده پرید جلوی در و می خواست بگوید که: «پسر است یا دختر؟....» که ناگهان دلمان ریخت روی هم! به عوض پزشکان و پرستار بیمار ما، دو نفر دیگر از اتاق خارج شدند، یکی از آنها همان پرستاری بود که هنگام ورود برای مادرت پرونده تشکیل داده بود، همین که چشمش به ما افتاد گفت: «دیدید!؟ فقط چند دقیقه طول کشید و این بیمار تازه وارد فارغ شد، ولی مریض شما!...»
ناگهان مثل اینکه برق سه فاز ما را گرفته باشد، خشکمان زد، به فکر جنسیت بچه بودیم که خانم پرستار خبر داد، صدایی که شنیدید، گریه ی بچه ی شما نبود! مثل اینکه کوه عظیمی بر ما فرود آمد.
دلمان مانند سیر و سرکه به هم می جوشید، لحظات چون پتک بر سرمان ضربه می زد و از بچه خبری نبود. خدایا در آن اتاق چه خبر است؟ این زن تک و تنها در آنجا چه حالی دارد؟
الان حکومت نظامی شروع می شود و دیگر نمی شود پا به خیابان گذاشت و نظامی ها سوراخ سوراخمان می کنند! خدایا کمک کن، به فریادمان برس.
عمومختاری که رنگ صورتش مانند گیج سفید شده بود، آهسته چیزی در گوش خاله خانم گفت که درست شنیدم، ولی صدای گرفته ی خاله را شنیدم که گفت: «نه ان شاء ا... »
و بعد به من رو کرد: «اکبر آقا چه مدت به ساعت منع عبور و مرور مانده است؟»
- فقط ده پانزده دقیقه ی دیگر!
- وای خدایا الان خیابان پُر از سرباز می شود!.... چه کار کنیم؟....مثل اینکه باید شب را در بیمارستان، روی صندلی بخوابیم!...
لحظات در مشت زمان فرومی رفت که ناگهان در اوج استیصال و درماندگی ستاره ای چشمک زد و پرنده ی امید از پشت شیشه های مه گرفته به پرواز درآمد!...
پرستار سرش را از اتاق عمل خارج کرد و گفت: «تبریک می گویم پسر است!»
و خیلی زود به پشت پرده فرو رفت، اما کی!؟ در آستانه ساعت 9 شب، درست رأس ساعت آغاز حکومت نظامی...
با شنیدن صدای گریه برادرت حمید، اولین فرزند خانواده، عمومختاری در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری بود مرا در آغوش کشید و گفت: «مبارک است هر چند کفرمان درآمد ولی بالاخره پدر شدی!»
خاله خانم اشک هایش را پاک کرد و گفت: «الحمد و ... به خیر گذشت، چشم شما روشن»
در حالی که مادرت هنوز بی هوش و بی رمق بود، دکتر زایمان از اتاق عمل خارج شد و با چهره ای خسته و کوفته گفت: «قدم نورسیده مبارک» و از فرط خستگی بلافاصله فرار را بر قرار ترجیح داد، ولی قبل از آن، ما را مرخص کرد.
عمومختاری که گویی از زیر بار سنگینی شانه خالی کرده است: گفت: «عجله کنید! فکر کنم الان سروکله ی ارتشی ها پیدا شده است، خدا به خیر بگذراند!»
خاله خانم گفت: «پناه بر خدا، حالا برویم سر خیابان ببینم چه خبر است.»
سکوت مرگباری بر خیابان زینبیه حکمفرما بود، و هیچ تنابنده ای دیده نمی شد، نه مردم، نه نظامی ها، حتی از توپ و تانک و خودروهای ارتشی هم اثری نبود.
عمومختاری گفت: هنوز که از سربازها خبری نیست، چهار قل را بخوانید و بپرید بالای ماشین.
گفتم: «عمو جان معمولاً در چهار راه ها و فلکه ها تجمع می کنند، شاید سر فلکه طوقچی در یک گوشه ای پنهان شده اند و تا ما به خود بیاییم، تترق!...»
- چاره ی دیگری نداریم، به امید خدا، بجنبید تا دیر نشده است.
با ترس و لرز و دلهره به فلکه طوقچی رسیدیم، اما خوشبختانه نظامی ها نبودند، عمو دور فلکه چرخید و با انگشتانی لرزان اتومبیل را به سمت خیابان سروش هدایت کرد، خاله خانم گفت: «اکبر آقا شاید ساعت خراب است پس ارتشی ها...»
گفتم: «والا نمی دانم، ساعتم عیبی ندارد، الان ساعت 9 و دوازده دقیقه است، یعنی درست دوازده دقیقه از آغاز منع عبور و مرور گذشته است!»
عمومختاری گفت: «نترسید، شجاع باشید، اگر هم شهید شدیم...»
نمی دانم چرا جمله اش را تمام نکرد، مثل اینکه بدجوری بغض کرده بود، خاله خانم گفت: «خدا کریمه، یک آیت الکرسی بخوانید و فوت کنید به دور و اطراف»
گفتم: «خاله جان فقط دعا کن سربازها در مسیرمان نباشند؛ این تیمسار ناجی، فرماندار نظامی از آن قالتاق هاست! اگر ما را ببینند فاتحه مان خوانده است، ببینید این بچه ی پدر سوخته ی من در چه شرایطی تصمیم به دنیا آمدن گرفت!»
چه دردسرتان دهم؟ درحالی که بدنمان مثل بید می لرزید به فلکه احمد آباد رسیدیم خوشبختانه آنجا هم اثری از ارتشی ها نبود.
خاله خانم در حالی که چادرش را دور خودش جمع و جور می کرد، گفت: «پس این نظامی ها کدام قبرستانی رفته اند!؟ هر شب سر ساعت 9، همه ی میدان ها و خیابان ها را پر کرده بودند!»
عمومختاری گفت: «شاید تیمسار ناجی سقط کرده و سربازها برای تشییع جنازه اش رفته اند!»
خاله خانم که ترس و وحشت وجودش را گرفته بود گفت: «نترس، سگ هفتاد جان دارد!»
خیابان بزرگمهر هم ساکت و خاموش بود، دریغ از هر جنبنده ای، هر رهگذری.
نمی دانید فاصله ی بیمارستان جرجانی تا خانه را چگونه طی کردیم!؟ هر لحظه به نظرمان می رسید که خودروهای نظامی راه را گرفته و ما را به رگبار مسلسل بسته اند.
درحالی که رنگ به روی هیچ یک از ما نمانده بود با اضطراب و تشویش چند کوچه، پس کوچه را پشت سر گذاشتیم و با هر جان کندنی بود، ترسان و لرزان به خانه رسیدیم، بدون اینکه حتی یک نفر از عوامل حکومت نظامی را در خیابان ها دیده باشیم!
خدایا...چه شده است؟ موضوع از چه قرار است!... ما این همه کوچه و خیابان را در ساعت منع رفت و آمد طی کرده و حالا صحیح و سالم به خانه رسیده ایم بدون اینکه حتی یک قطره خون هم از دماغ مان آمده باشد!؟
خلاصه همه چیز به خیر گذشت ولی ما، در بین راه آن قدر از شلیک گلوله یا دستگیر و زندانی و شکنجه شدن ترسیده بودیم که اصلاً! یادمان رفته بود حتی یک کلمه هم درباره ی برادرت، حمید، که حدود نیم ساعت پیش به جمع خانوادگی ما پیوست، یا مادرت که هنوز بی هوش در بیمارستان رهایش کرده بودیم، صحبت کنیم!... طفلک اولین فرزند خانواده ی ما که در چه موقعیتی و با چه وضعیت وخیمی، متولد شد!...
عمومختاری که خسته و کوفته در سه کنج اتاق، با چهره ای به رنگ گچ، کز کرده بود، گفت: «اکبر آقا، عموجان ساعت چنده؟»
- دو، سه دقیقه مانده به ده شب.
- پس قربون دستت رادیو را روشن کن ببینیم ساواکی ها امروز چند نفر را به کشتن داده اند!
وقتی رادیو اصفهان آرم اخبار شبانگاهی را پخش کرد، عمو محو صدای گوینده شد: «اینجا ایران است، رادیو اصفهان؛ شنوندگان عزیز با سلام و شب به خیر توجه شما را به اهم اخبار جلب می کنیم: امروز تیمسار سرلشگر ناجی فرماندار محترم نظامی استان اصفهان، طی اطلاعیه ی شماره 84 حکومت نظامی مقرر فرمودند: هم شهریان گرامی، با ابلاغ سلام و درود بی پایان همان طور که چند روز پیش در مورد تقلیل ساعات منع رفت و آمد شبانه به شما مردم وطن پرست و شاه دوست قول مساعدت داده بودم با توجه به آرامش و امنیت نسبی ای که در چند روز اخیر در شهرمان وجود داشت، همانگونه که شاهد بودید، از امشب آغاز ساعت حکومت نظامی را یک ساعت به تأخیر انداخته و به منظور رفاه بیشتر شما مردم شریف، زمان منع رفت و آمد شبانه را تقلیل دادیم، امیدوارم با توجه به الطاف بی شائبه ی اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، این افراد آشوب طلب و تروریست که خود را در پشت سر شما شهروندان گرامی پنهان کرده اند، دست از خیانت برداشته و دوباره به آغوش گرم حکومت بازگردند تا برادران سرباز شما به پادگان ها رفته و اداره ی امور شهر را به مسؤولین غیرنظامی، وانهند، با آرزوی سربلندی حکومت و ملت عزیز ایران، برادر سرباز شما، سرلشکر رضاناجی».
فرمانده ی نظامی اصفهان
/ج