تسلیت

وقتی اعلامیه‌ی درگذشت دوستم «هوشنگ» را روی دیوار دیدم مثل برق گرفته‌ها خشکم زد، و تا چند ثانیه مات و مبهوت به اعلامیه خیره بودم. عکس هوشنگ در گوشه سمت چپ آن چاپ شده بود. اما من که باور نمی‌کردم! چطور
دوشنبه، 16 بهمن 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تسلیت
تسلیت

 

نویسنده: الف. شبنم
منبع: راسخون



 

آورد به اضطرابم اول بوجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
«خیام»

وقتی اعلامیه‌ی درگذشت دوستم «هوشنگ» را روی دیوار دیدم مثل برق گرفته‌ها خشکم زد، و تا چند ثانیه مات و مبهوت به اعلامیه خیره بودم. عکس هوشنگ در گوشه سمت چپ آن چاپ شده بود. اما من که باور نمی‌کردم! چطور ممکن است دوست خوب دوران کودکی و نوجوانی را از دست داده باشم؟! آن هم چه جوان گلی را. همین دو ماه پیش بود که یک روز او را در خیابان چهارباغ دیدم و چقدر به من محبت کرد. اما حالا... حالا! اعلامیه می‌گفت که او دیگر در این دنیا نیست!!! و دیگر هرگز او را نخواهم دید.
وای بر من...
فردای آن روز پیراهنی مشکی به تن کرده و یک دسته گل خریدم و با خانم و بچه برای عرض تسلیت به سوی منزل هوشنگ حرکت کردیم. ولی حالا حدود بیست روز از درگذشت هوشنگ می‌گذشت، و مهم‌تر اینکه من، نه پدر هوشنگ را می‌شناختم و نه با خانواده‌اش آشنایی داشتم. اما چه می‌توان کرد به پاسِ آن همه انسانیت و خوبی‌های هوشنگ لااقل می‌بایستی علی الظاهر هم که بود تسلیتی به خانواده ش می‌گفتم.
بدرِ خانه‌ی آن‌ها رسیدیم و زنگ را فشار دادم. قبل از اینکه کسی در را باز کند خانم سؤال کرد: تو که میگی هیچ یک از اعضای خانواده‌ی هوشنگ را درست نمی‌شناسی و آن‌ها هم تو را، از آن گذشته حالا بیست روز از مرگ او گذشته است، شاید داغ آن‌ها را هم تازه کنی! گفتم: با همه‌ی این تفاسیر بالاخره من بایستی سری به خانواده‌ی هوشنگ بزنم، البته بایستی زودتر از این می‌آمدم ولی چه کنم، من تازه دیروز متوجهی درگذشت او شدم. در این اثناء ناگهان در بروی پاشنه چرخید و جوانی در را باز کرد. ناگهان خشکم زد... ماتم برد درست شکل خودِ هوشنگ بود که چند سال پیرتر شده است. مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشند. سلام کرده و گفتم: شما حتماً اخوی مرحوم هوشنگ خان هستید؟
در حالیکه آثار اندوه در چهره‌اش نمودار گشت با حالت بعض آلودی گفت: بله.
دسته گل را به او داده و گریان او را در آغوش کشیدم، و هر دو شروع کردیم به گریه کردن. در حین گریه به او گفتم که من از دوستان قدیمی هوشنگ هستم و تازه دیروز از این جریان مطلع شدم. در حالی که اشک می‌ریخت با حرت دست ما را بداخل تعارف و راهنمایی کرد، و همگی به راه افتادیم.
داخل اتاق عکس بزرگ هوشنگ را قابل گرفته بودند، و اتفاقاً این همان عکسی بود که چند ماه قبل، هوشنگ امضاء شده‌ی آن را به من داد.
پدر و مادرش با لباس مشکی وارد اطاق شدند و آن‌ها هم به جمع گریان ما پیوستند. چند دقیقه فقط صدای گریه بود و اندوه و ماتم. و بعد از چند لحظه، سکوت بر اتاق حکمفرما شد. بغض آلود و نالان سکوت را شکسته و گفتم:
- خیلی متأسفم پدر که شما را مجدداً ناراحت کردم. امیدوارم که آخرِ غم زندگی‌تان باشد. من تازه دیروز صبح از درگذشت مرحوم هوشنگ خان مطلع شدم. ابتدا می‌خواستیم مزاحمتان نشویم تا سوک پسر جوانتان، مجدداً برایتان تداعی نشود، ولی چه کنم که نتوانستم. اون خدا بیامرز آنقدر جوان خوب و مهربانی بود که مرا مرهون محبت‌هایش ساخته است، و وظیفه خود دانستم که با خانم به حضورتان شرفیاب شده و تسلیتی عرض کنم. اما راستی پدر، علت فوت هوشنگ خان را هنوز نمی‌دانم؟! قبل از اینکه پدر هوشنگ دهان باز کند برادرش رحیم، ایراد سخن نمود:
هوشنگ خدا بیامرز با ماشینش از تهران میامده که در راه با یک کامیون تصادف می‌کند. و...
رحیم کیفیت تصادف برادرش را تشریح می‌کرد که چشمانم به قاب عکس هوشنگ ره جست. لحظاتی به چهره‌ی معصومش خیره گشته و بدون توجه به گفته های رحیم در دریای تفکرات غرق شدم. به یاد دوران کودکی آمدم که با هوشنگ در تَه کلاس درس نشسته، و فارغ از گفته های معلم و درس، در وادی بازیگوشیهای بچه گانه محو بودیم. زمانی او مرا اذیت می‌کرد. و گاهی هم من او را، و چند دقیقه بعد هر دو از خنده روده بُر می‌شدیم. بعد از طی دوره دبستان هر دو وارد یک دبیرستان شدیم. یکی، دو سال اول، هنوز بچه گی بود و بازیگوشی و آزار و اذیت همکلاسان. و کم کم پا بدوران نوجوانی و آنگاه جوانی گذاردیم، و مسائل و مشکلات جوانی بود و جلسات بحث و گفتگو و چه و چه و چه. مثل اینکه همه‌ی این خاطرات متعلق به دیروز بود. و عجب خاطرات شیرین و دلنشینی! ولی حالا... حالا دیگر هوشنگی وجود نداشت و مثل اینکه به قول معروف نه خانی آمده بود و، نه خانی رفته!!! رباعی زیبای خیام در بلندای ذهنم جای گرفت:
«از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
از هیچکسم نیز دو گوشم نشنود
کین آمدن و رفتن من بهر چه بود»

چه محبت‌هایی که هوشنگ به من نکرد، و چه الطافی که نسبت به من روا نداشت. همیشه بهترین راهنما در زندگیم بود، و درست در مواقع حساس زندگی بدرد می‌خورد. و راه را جلوی پایم می‌گذاشت. ولی من چقدر دیر به این مسائل پی بردم...
راستی که انسان عجب مخلوق بی وفایی است ؟! هیچ وقت قدر داشته‌ها را ندارد، و همیشه از نداشته ها در رنج است و فکر خود را به عدم‌ها مشغول می‌دارد!... اما همین که هست‌ها " نیست" می‌شود، تازه انسان به صرافت می‌افتد که چه موقعیت‌ها و چه فرصت هائی را از دست داده است و بگذشته ها افسوس می‌خورد. مثال زنده‌اش همین هوشنگ، دوست با وفای دیرینه‌ام. تا زنده بود هرگز لحظه ای به آن همه محبت‌هایش نمی‌اندیشیدم، ولی حالا که او به ابدیت پیوسته، خاطرات خوبی‌هایش برایم تداعی گشته است. زمانیکه دیگر هیچ کاری برای او نمی‌توان کرد.
راستی که انسان عجب موجود قدرناشناسی است!!!
هنوز در بحر تفکرات هوشنگ غرق بودم که خانمم مرا از وادی اندیشه‌ها رهانید، و در حالیکه قطرات اشک گونه‌هایم را مرطوب ساخته بود، چشم از عکس هوشنگ برداشتم، و خود را آماده خداحافظی با خانواده هوشنگ نمودم.


/ج

 

 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
هنر سکوت؛ چه زمانی حرف نزدن بهترین واکنش اجتماعی است؟
هنر سکوت؛ چه زمانی حرف نزدن بهترین واکنش اجتماعی است؟
«قول سدید» چیست؟ ویژگی‌های یک گفتگوی سالم در قرآن
«قول سدید» چیست؟ ویژگی‌های یک گفتگوی سالم در قرآن
قانون‌مداری به عنوان یک ارزش دینی در جامعه مدرن
قانون‌مداری به عنوان یک ارزش دینی در جامعه مدرن
برخورد با توریست‌ها و غریبه‌ها؛ مهمان‌نوازی و نمایندگی فرهنگ اسلامی
برخورد با توریست‌ها و غریبه‌ها؛ مهمان‌نوازی و نمایندگی فرهنگ اسلامی
پوتین دوباره لباس نظامی به تن کرد
play_arrow
پوتین دوباره لباس نظامی به تن کرد
از خط مقدم درمان تا درد دل‌های پرستاری
play_arrow
از خط مقدم درمان تا درد دل‌های پرستاری
واکنش مؤمنانه در برابر نزاع‌های خیابانی؛ میانجی‌گری یا تماس با پلیس؟
واکنش مؤمنانه در برابر نزاع‌های خیابانی؛ میانجی‌گری یا تماس با پلیس؟
رزمندگان یمنی بر روی بلندترین قله مشرف به باب‌المندب
play_arrow
رزمندگان یمنی بر روی بلندترین قله مشرف به باب‌المندب
اوباش صهیونیست خودروی کشاورزان فلسطینی را آتش زدند
play_arrow
اوباش صهیونیست خودروی کشاورزان فلسطینی را آتش زدند
روایت تلخ پسر شهیده افسانه عقیلا از لحظه شهادت مادر
play_arrow
روایت تلخ پسر شهیده افسانه عقیلا از لحظه شهادت مادر
سردار حسن‌زاده: برای مقابله با جنگ ترکیبی دشمن آماده‌ایم
play_arrow
سردار حسن‌زاده: برای مقابله با جنگ ترکیبی دشمن آماده‌ایم
مجید مجیدی روی سن جشنواره فیلم بوسان: کودکانمان را قطعه قطعه کردند
play_arrow
مجید مجیدی روی سن جشنواره فیلم بوسان: کودکانمان را قطعه قطعه کردند
سالن اجلاس سیکا هنگام سخنرانی رئیس رژیم صهیونیستی خالی شد
play_arrow
سالن اجلاس سیکا هنگام سخنرانی رئیس رژیم صهیونیستی خالی شد
آموزش در حیاط مدرسه به دلیل پوشیدن حجاب!
play_arrow
آموزش در حیاط مدرسه به دلیل پوشیدن حجاب!
تحقیر زلنسکی توسط یک خبرنگار + فیلم
play_arrow
تحقیر زلنسکی توسط یک خبرنگار + فیلم