گشتالت درمانی

نویسنده: حسین شکرکن و دیگران




 

حضور گشتالت در روان - درمانی با «پرلز» آغاز می شود. او اصول روش گشتالت درمانی را در دو کتاب «گشتالت درمانی» (با همکاری: رالف. اف. همفرلین (1) و پل گودمن (2)) و کتاب «رویکرد گشتالت و شاهد عینی در درمان» شرح می دهد. پرلز، در نوشته های خود، برخلاف پیشتازان این نظریه - که در تعارض با ساخت گرایان و رفتارگرایان بودند - بیش از هر چیز در رد نظریه های مکتب روان تحلیلی فروید می کوشید؛ لذا، به جای تأکید بر ناخودآگاه، اساس کار خود را بر آنچه او آن را آشکار می خواند، استوار کرد و به جای آنکه غرایز را پایه و مایه ی انگیزه ی انسان قرار دهد، مدعی شد که وضعیتهای ناتمام یا گشتالتهای ناکامل مهمترین انگیزه های انسان محسوب می شود.

فلسفه ی آشکار

پرلز، گشتالت درمانی را فلسفه ی آشکار می خواند و بر آن بسیار تأکید می ورزید. اما، مراد وی از آشکار تا حدی با معنای مرسوم آن در عرف عام متفاوت است. او می گوید وقتی آشکار را از نزدیک بررسی کنیم، در ورای آن میزان زیادی تعصب، باورها و اعتقادات تحریف شده و مانند آن خواهیم دید. برای درک و فهم آشکار ابتدا باید با آن روبرو شد و این کار بسیار مشکل است. فرد روان نژند شخصی است که آشکار را نمی بیند.
مهمترین عامل آشکار در مقابل ما، این واقعیت است که هر انسانی دارای دو سطح وجودی است که یک سطح آن جهان درونی و سطح دیگر آن، جهان بیرونی ما را تشکیل می دهد. جدایی و بیگانگی این دو جهان، زمینه ساز اختلالاتی است که با عنوان بیماریهای روانی طبقه بندی می شود. جهان درون، که اغلب با کلمه ی ذهن مشخص می شود، چیزی جدا یا متضاد با جهان بیرون می نماید، در حالی که چنین نیست. یکی از خصوصیات جهان درون همانند خواهی آن با جهان برون است. گشتالتی که در ذهن شکل می گیرد باید با گشتالت جهان خارج مطابق باشد. تنها در این صورت می توان از یک زندگی سالم لذت برد. ذهن سالم، بازنمای دقیقی از واقعیت بیرون است. اگر بین این دو ارتباطی وجود نداشته باشد، تعادل روانی شخص به هم می خورد و در انبوه توقعاتی غرق می شود که مقابلهای خارجی ندارد. فرد در این حالت، در ناحیه ای از فضای روانی خود، که نامتعادل است، محبوس می شود، ناحیه ای که زندگی درونی اوست و ارتباطی با جهان خارج ندارد. رؤیا فرد را تسخیر می کند و واقعی می نماید. بویژه اگر فرد ناکام ساز باشد، رؤیاهایش مطابق با کابوسها شکل می گیرد.
او می خواهد با موفقیت روبرو شود و به چیزی نایل آید، اما پیوسته خود را ناکام می سازد و از رسیدن به آنچه که می خواهد، محروم می کند. ولی فرد، این ماجرا را از خود و عمل خویش ناشی نمی داند. او آن را به نیروی بازدارنده ی خارج از خود نسبت می دهد.
وقتی ارتباط و پیوند مستقیمی بین خود و جهان وجود داشته باشد، کنش فرد خوب است. او می تواند از استعدادهای خود بهره مند شود، اما اگر سعی در کناره گیری داشته باشد و نتواند بین جهان درون و جهان برون هماهنگی ایجاد کند، هیچگاه به خود واقعی نخواهد رسید. چنین کسی یا در گذشته غرق می شود و یا به آینده پناه می برد.
ما در حالت معمول، همانیم که هستیم: کل جداناپذیر و خودی واحد و یگانه. بیمار کسی است که کلیت وجودیش دستخوش تجزیه شده است. کار گشتالت درمانی آن است که بخشهای یگانه شده و پراکنده ی این کل را - خود - چنان سازمان دهد تا خود و شخص به عنوان یک کل معنی دار شود.

گشتالت درمانی

بنابه باور پرلز، گشتالت درمانی آن است که انسان کلیشه ای را به انسان واقعی تبدیل کند، کل بشریت را به زندگی در زمان حال بازگرداند و به آنها تعلیم دهد از استعدادهای خود بهره مند شوند. این ادعای بزرگی است، اما به نظر پرلز امروزه امکان دستیابی به این هدف بسیار زیاد است. شروط رسیدن به چنین هدفی، به شرح زیر خلاصه می شود:
بگذارید، کمی به گذشته بازگردم و درباره ی [گذشته ی] جامعه ای سخن بگویم که در آن زندگی می کنم. تا چند دهه ی قبل، انسان اجتماعی به خاطر آنچه درست بود، زندگی می کرد و کار خود را بخوبی انجام می داد. مهم نبود که او این کار را دوست داشت یا نه. کل جامعه تحت تسلط یک «جبرگرایی» (3) و «آیین پارسایی» (4) قرار داشت و با اصول آن، سامان یافته بود و خواه ناخواه، وظیفه ی خود را انجام می داد. اما، به اعتقاد من، امروزه کل زندگی اجتماعی تغییر کرده «آیین پارسایی» به «لذت گرایی» (5) تبدیل شده است. ما برای خوشی و لذت، زندگی می کنیم. پدیده ها و امور تا آنجا که لذتبخش هستند، در نظر گرفته می شوند. «سلامت جویی» بر «اخلاق گرایی» مهتری یافته است. این یک تغییر جدی است. اینک ما بسختی از درد و تحمل شداید می هراسیم... از هر چه که زیبا یا خشنود کننده نیست می پرهیزیم و از عوامل ناکام کننده اجتناب می کنیم. (6)
یکی از راههای روبرویی با ناکامیها، بالا بردن سطح تحمیل است به تحمیلی که با رشد فرد همراه و ملازم باشد و به شخص امکان دهد تا در موقعیتهای ناخوشایند به شیوه ای درست و مشروع، دست زند.
در انسان، گرایشی هست که او را به سمت کامل شدن و تکمیل موقعیتهای ناتمام، سوق می دهد. در این راستا، لازم است که همه ی جنبه های ذهنی و جسمی فرد به عنوان یک کل یا یک گشتالت منجسم بسیج شود. هر مانعی در این مسیر، موجب ناخشنودی و مشکلات روانی متعدد می گردد. در این حالت، شخص در دام موقعیتهای ناکامل گرفتار می شود.
گشتالت می خواهد کامل باشد و اگر به هر دلیل کامل نباشد، رفع آن به منزله ی مهمترین هدف شخص، وجود او را تسخیر می کند. در ارتباط با هر شخص دهها گشتالت ناکامل وجود دارد که به ترتیب اهمیت، منظم شده اند. فرد، همیشه اضطراری ترین وضعیتهای ناکامل را هدف می گیرد و تا زمانی که موفق به تکمیل آن نشود، به وضعیتهای دیگر بی توجه است. تنها پس از تکمیل اضطراری ترین وضعیت ناکامل است که فرد به سراغ وضعیتهای ناکاملی که از اولویت کمتری برخوردار است، می رود. بیمار روانی کسی است که از نظم دهی به گشتالتهای ناکامل به ترتیب اولویتی که دارند، عاجز است و دیگر اینکه توان تشخیص اضطراری ترین وضعیت ناکامل را ندارد. کار گشتالت درمانی این است که مشکل فوق را برای بیمار حل کند. از این جهت، گشتالت درمانگر، برخلاف روانکاو، به عمق ناخودآگاه نمی رود. برعکس، می کوشد تا از آشکار آگاه شود؛ زیرا منشأ همه ی مشکلات در آنجاست. بنابراین، در گشتالت درمانی می کوشند تا حال و اکنون بیمار را دریابند و بفهمند که در حال چه رخ می دهد.
در گشتالت درمانی بر دو مقوله ی «حال» و «چگونه» تأکید می شود. حال یک مفهوم جالب و در عین حال پیچیده است؛ زیرا از یک سو، تنها در صورتی که می توان به چیزی دست یافت که در زمان حال باشد و از سوی دیگر تا بخواهیم در آن درگیر شویم، گذشته است. نکته ی دوم، کلمه ی چگونه است. در گذشته، اغلب متوجه «چرا» بودیم. بشر می کوشید علل و دلایل را دریابد و فکر می کرد می تواند با تغییر علل، معلولها را نیز تغییر دهد. در قرن «الکترونیک» دیگر نمی پرسیم چرا. برای ما چگونه مهم است. ما ساختارها را بررسی می کنیم و پس از آگاهی، به تغییرشان می پردازیم. ساختار مورد علاقه ی فراوان گشتالت، همان ساختار زندگی ماست که اغلب بر پایه ی شکنجه ی خود، پوچی، بازیهای مربوط به بهبود و اصلاح خود، پیشرفتها و موقعیتها و... بنا شده است.

پیش فرضهای درمان

گشتالت درمانی، با توجه به نظریه ی عمومی گشتالت، کار درمان را براساس پیش فرضهایی استوار می کند که به شرح زیر طبقه بندی می شود:
* 1. کل گرایی:
انسان، اشیا و موجودات را به منزله ی اموری جدا از هم درک نمی کند، بلکه آنها را در یک فرایند ادراکی، در کلهای معنی دار سازمان می دهد.
* 2. تعادل حیاتی (7):
زندگی و همه ی رفتارها، تحت کنترل فرایندی است که دانشمندان آن را «تعادل حیاتی» یا سازگاری می خوانند. تعادل حیاتی، فرایندی است که در آن، ارگانیسم تعادل خود را در وضعیتهای مختلف حفظ می کند و بنابراین، نیازهای خود را برطرف می سازد. چون نیازها، بسیار متنوعند و هر نیاز، تعادل را برهم می زند؛ بنابراین، فرایند تعادل حیاتی پیوسته در جریان است. ویژگی خاص زندگی همین بازی مستمر تعادل و عدم تعادل در ارگانیسم است. هرگاه رسیدن به تعادل حیاتی ناممکن باشد و ارگانیسم مدتها در حالت عدم تعادل بماند و نتواند نیازهایش را برطرف کند، او بیمار است. برای حفظ تعادل حیاتی، ارگانیسم به تعامل همیشگی با محیط و خود تنظیمی مستمر نیاز دارد. ارگانیسم به تماس روانشناختی فیزیولوژیک با محیط می پردازد. تعادل حیاتی همانطور که در باب نیازهای فیزیولوژیک لازم است، در مورد نیازهای روانشناختی نیز ضروری است. نیازهای روانشناختی از طریق آنچه بخش روانی فرایند تعادل حیاتی به حساب می آید، برآورده می شود. در بین انواع نیازهای ما، نیازی که مسلط است، برجسته بوده، بقیه نیازها به منزله ی زمینه ی آن عمل می کنند.
* 3. دکترین کل گرا (8):
یکی از ملموسترین واقعیتهای مربوط به انسان، آن است که او یک ارگانیسم متحد است. این واقعیت از طرف مکاتب سنتی روان درمانی و روانپزشکی کاملاً نادیده گرفته شده است. آنها هنوز بر جدایی ذهن و بدن پافشاری می کنند. در حالی که با شناخت بیماریهای روان تنی، ارتباط نزدیک فعالیت ذهنی و بدنی بیش از پیش آشکارتر شده است. امروزه انسان می تواند در دو سطح کیفی متفاوت عمل کند: در سطح تفکر و در سطح عمل. بنابراین، می توان کنشهای ذهنی او را به منزله ی بخشی از کنشهای کل ارگانیسم تعریف کرد. به نظر می رسد که فعالیت ذهنی، فعالیت کل شخصی باشد که در سطح انرژیک پایین تری نسبت به مواقعی که به فعالیت جسمی مشغول است، انجام می گیرد. اعمال ارگانیسم و واکنشهای آن نسبت به محیط با شدتهای متفاوتی انجام می شود. هرچه از شدت آن کاهش یابد، رفتار ذهنی جایگزین فعالیت جسمی می شود و به موازات افزایش شدت کنش و واکنش فرد با محیط، رفتار ذهنی به فعالیت جسمی تغییر شکل می دهد. این باور، در روان درمانی ابزار مهمی است که کمک می کند تا با بیمار به عنوان یک کل مواجه شویم.
* 4. مرز تماس (9):
هیچ فردی خودکفا و قائم به خود نیست و انسان تنها در یک میدان محیطی می تواند وجود داشته باشد. فرد در همه وقت بخشی از میدان است و رفتارش تابعی از کل میدانی است که مشتمل بر او و محیط او است. ماهیت ارتباط انسان و محیط، رفتار او را معین می کند. اگر این ارتباط به طور دو جانبه (محیط و انسان) خشنود کننده باشد، رفتار فرد بهنجار است. اما اگر تعارضی وجود داشته باشد، رفتار فرد نابهنجار تلقی می شود. نه محیط، انسان را می سازد و نه انسان، محیط را. هر یک آن چیزی است که هست با ویژگیهای مربوط به خود. مطالعه ی ارگانیسم انسان کار علم فیزیولوژی و تشریح است و مطالعه ی محیط نیز کار فیزیک، جغرافیا و علوم اجتماعی است. ساختار چشم انسان تأثیری بر ساختار شیئی که می بیند، ندارد و ساختار آن شیء نیز بر ساختمان چشم بی تأثیر است. روانشناسی نحوه ی کنش انسان را در محیط مطالعه می کند و چنین مطالعه ای، یعنی دریافت آنچه در مرز تماس بین فرد و محیط او می گذرد. در این مرز تماس است که رویدادها رخ می دهند. تفکرات، اعمال، رفتارها و هیجانات ما، چیزی جز شیوه ی تجربه و رویارویی با رویدادهای مرزی نیست.
این مفاهیم در روان درمانی نقش مهمی به عهده دارند. این معنا که کنش مؤثر آن است که به سمت برآوردن نیازهای مسلط حرکت کند، راهنمای مهمی برای درک معنای گونه های ویژه ی رفتارهاست و نیز ابزار مناسبی برای درک و فهم روان نژندی محسوب می شود. اگر فرد به دنبال آشفتگی در فرایند تعادل حیاتی، نتواند نیازهای مسلط خود را حس کند، یا نتواند محیط را به گونه ای که باید دستکاری کند، به شیوه ای نامؤثر و بی سازمان عمل خواهد کرد. او می کوشد تا بسیاری از امور را در یک زمان و با هم انجام دهد. روان نژند کسی است که توانایی سازماندهی رفتار را مطابق سلسله مراتب لازم نیازها ندارد. در درمان، او باید بیاموزد که نیازهای بیشماری دارد و دریابد که برای برآوردن آنها در چه زمان و چگونه می تواند اقدام کند.

مکانیسمهای روان نژندی

مطابق نظریه ی پرلز، شانس بقای فیزیکی فرد، در صورتی که تنها باشد، اندک است. انسان برای بقای جسمی به دیگران نیاز دارد. شانس بقای روانی - عاطفی فرد در تنهایی از آن هم کمتر است. انسان همانطور که برای بقای جسمی به خوردن و نوشیدن احتیاج دارد، در سطح روانشناختی نیز نیازمند تماس با مردم است. در رویکرد گشتالت - که فرد را به عنوان تابعی از میدان ارگانیسم - محیط تلقی می کند و رفتار را بازتاب وابستگی او به میدان می داند - انسان مخلوقی فردی و اجتماعی است. به نظر می رسد که انسان با حسی از تعادل و توازن اجتماعی - روانی و جسمی متولد می شود. هر لحظه ای که او در سطح اجتماعی یا روانی عمل می کند، لحظه ای است که به جستجوی توازن و ایجاد تعادل بین نیازهای شخصی و دستورهای اجتماعی می پردازد. وقتی این لحظات تعارضات شدید با جامعه را به دنبال داشت، جستجوی فرد برای تماس بهنجار نخواهد بود. تمام آشفتگیهای روان نژندی ناشی از ناتوانی فرد در رسیدن به توازن بین خود و دیگران است. فرد روان نژند کسی است که مرز تماس بین خود و جهان را نمی شناسد. روان نژندی او مکانیسمی دفاعی است که او را در برابر تهدید حذف شدن توسط جهانی بی رحم محافظت می کند. این مؤثرترین روش برای رسیدن و ابقای توازن و حس خود - تنظیمی او در موقعیتی است که در آن احساس می کند تناقضات و تعارضات بر ضد او عمل می کنند.
از دیدگاه گشتالت درمانی، روان نژندی و بسیاری از اختلالات روانی از چهار طریق عمل می کنند که از هم قابل تفکیکند و این چهار مکانیسم عبارتند از: «درون فکنی» (10)، «فرافکنی» (11)، «استحاله و ادغام» (12) و «برگشتگی» (13).
* 1. درون فکنی:
«درون فکنی» بر مکانیسمی دلالت دارد که بر طبق آن، فرد خود را با معیارها، نگرشها، شیوه های عمل و تفکری که در واقع مربوط به او نیست، هماهنگ می سازد. در درون فکنی، فرد مرزبین خود و بقیه ی جهان را تا آنجا به درون خود پس می کشد که دیگر از خود او خبری نیست. چنین فردی فقط محیط را می بیند. کسی که درون فکنی می کند، به نیازهای خود ارزشی نمی دهد و نیازهای گروه را مقدم می شمارد. وقتی می گوید: «به گمان من»، در واقع، منظورش «به گمان دیگران» است.
* 2. فرافکنی:
«فرافکنی» عکس درون فکنی است. در درون فکنی میل به آن است که خود را مسئول آنچه که در واقع بخشی از محیط است بدانیم ولی در فرافکنی میل به آن است که محیط را مسئول آنچه که ریشه در خود دارد، به حساب آوریم. از نظر بالینی، بیماری «پارانویا» که ویژگی بارزش نظام بسیار سازمان یافته ی توهمات است، یک مورد افراطی از مکانیسم فرافکنی است. شخص مبتلا، بسیار پرخاشگر است و قادر به قبول مسئولیت در قبال خواستها، احساسات و آرزوهایش نیست و لذا آن را به اشیا و مردم محیط نسبت می دهد. اعتقاد او مبنی بر اینکه تهدید می شود، در واقع، بدان معناست که میل دارد دیگران را تهدید کند.
* 3. استحاله و ادغام:
وقتی فرد احساس می کند که بین او و محیط مرزی وجود ندارد، و هر دو یکی هستند، در محیط مستحیل می شود. در چنین حالتی، جزء و کل از هم قابل تشخیص نیستند. نوزادان نیز در استحاله و ادغام زندگی می کنند؛ آنها حسی از تمییز دادن بین درون و برون خود و دیگران ندارند. در حالت بیماری، فرد مبتلا نمی تواند بگوید خودش چه کسی است و دیگران کیستند. او از مرز بین خود و دیگران آگاه نیست، نمی تواند با آنها تماس مناسب و خوبی داشته باشد و نیز نمی تواند از آنها کناره گیری کند. او حتی از تماس با خود نیز عاجز است.
* 4. برگشتگی:
در این حال، فرد مبتلا می داند که چگونه بین خود و محیط مرز بکشد؛ اما این مرزبندی را به سود دیگران انجام می دهد. فرد درون فکن آنطور رفتار می کند که دیگران می خواهند و فرد برون فکن نسبت به دیگران آن رفتاری را دارد که مدعی است دیگران نسبت به او دارند. او دیگران را مسئول رفتار خود می داند. فرد مستحیل نمی داند چه کسی نسبت به چه کسی عمل می کند و شخص مبتلا به برگشتگی با خود آنگونه رفتار می کند که دوست دارد با دیگران رفتار کند. وقتی شخص رفتارش را به خود باز می گرداند، خود را تهدید می کند؛ زیرا در اصل می خواسته دیگران را تهدید کند. او از صرف انرژی برای دستکاری و ایجاد تغییر در محیطی که نیازهایش را برآورده می سازد جلوگیری می کند و در مقابل، جهت فعالیت را به سمت خود برمی گرداند و خود را به جای محیط، به عنوان هدف رفتار، جایگزین می سازد. او بالقوه، به بزرگترین دشمن خود تبدیل می شود.

کلید درمان: «حالا» و «اینجا»

باور روان درمانی ارتدکس بر این پایه استوار است که بیمار روانی کسی است که زمانی مشکلی داشته است؛ لذا، می پندارد که حل این مشکل گذشته، هدف روان درمانی است. کل رویکرد درمانی از طریق تمسک به حافظه و گذشته های فرد مبین این فرضیه است که در جهت عکس آنچه در بیماریها مشاهده می کنیم، حرکت کنیم.
از نظر گشتالت، بیمار روانی کسی نیست که زمانی مشکلی داشته است، بلکه فردی است که هم اکنون، «حالا» و «اینجا» مشکلی دارد. با اینکه درست است که مشکل فعلی به دلیل وقایع خاصی است که در گذشته رخ داده،‌ اما مشکلات فعلی فرد به شیوه های عمل او در حال حاضر و «اکنون» مرتبط است. او کسی است که نمی تواند «حالا» و «اینجا» با مشکل کنار بیاید، مگر اینکه راه رویارویی با مشکلات را یاد بگیرد.
هدف درمان این است که بیمار را به ابزاری مجهز کند که بدان وسیله بتواند مشکلات خود را در زمان حال حل کند. پرلز، این وسیله را بالا رفتن توانایی فرد در حمایت از خود یا خودیاری می نامد. بیمار زمانی می تواند به این ابزار مجهز شود که با خود و مشکلاتش درست در زمان حال روبرو شود. اگر بتواند بدرستی در هر لحظه از خود و اعمالش در همه ی سطوح (تخیل، کلامی، بدنی) آگاه شود، درمی یابد که چطور خود او مشکلات را به وجود آورده است. چنین فردی می فهمد که مشکلات فعلی او چیست و لذا قادر می شود به خود کمک کند که آنها را در حال حاضر، یعنی «حالا» و «اینجا» حل کند. البته حل هر مشکل، حل مشکل بعدی را آسانتر می کند.
بیمار روانی (مثلاً فرد روان نژند) شخصی است که مشکلات او زندگی فعلی اش را فلج کرده است و مانع از مشارکت کامل او در زمان حال می شود. به علاوه او شخصی است که از گذشته درگیر گسیختگی ذهنی است و حس هویت نابسنده ای دارد. او نمی تواند بین خود و بقیه ی جهان، تمیز مناسبی فراهم آورد. او فاقد ابزار مناسب برای حمایت از خویش است، و تعادل روانشناختی اش از بین رفته است. رفتارهایش متأثر از تلاشهای نامناسب برای رسیدن به توازن است. در این چهارچوب کلی است که پرلز ادعا می کند مشکل فرد بیمار در حالا و اینجا معنی دار است؛ لذا در طول درمان، باید به بیمار آموزش داد که در اکنون زندگی کند و تمام جلسات درمان باید در راستای این تکلیف ناتمام و در اکنون تجربه شود.
گشتالت درمانی تکیه بر اینجا و حالا دارد و در تمام جلسات درمانی از بیمار می خواهد که تمام توجهش را به آنچه در حال حاضر انجام می دهد معطوف کند.
گشتالت درمانی، بیشتر یک درمان عملی و تجربی است تا کلامی یا تفسیری. درمانگر از بیماران نمی خواهد که درباره ی ضربه های روحی یا مشکلات خود در گذشته و خاطرات صحبت کنند، بلکه از آنان می خواهد که ضربه های روحی و مشکلاتش را مجدداً تجربه کنند (چرا که این مشکلات همان موقعیتهای ناتمام فعلی است). اگر بیمار کتاب مشکلات گذشته را ببندد، باید آن را در زمان حال باز کند. او باید دریابد که اگر مشکلات، همان مشکلات گذشته اند، پس دیگر مسأله نیستند و مشخصاً نباید در زمان حال وجود داشته باشند.
گشتالت به عنوان یک درمان عملی، از بیمار می خواهد از حرکات و اعمال خود، از تنفس، هیجانات، تُن صدا و حالات چهره ی خود آگاه باشد. هرچه بیمار از خود، آگاهتر شود، بیشتر درباره ی آنچه هست، یعنی درباره ی خود یاد خواهد گرفت. به موازاتی که بیمار روشهایی را تجربه می کند که او را از در حال بودن منع می کند، خودی را که گسسته است بهتر درک خواهد کرد. در این فرایند، راهنمای درمانگر آن چیزی است که از بیمار مشاهده می کند.
گشتالت درمانی در نخستین جلسه ی درمان از بیمار می خواهد که کار را با جمله ی ساده ی «حالا من آگاه هستم» شروع کند. «حالا» بیمار را در زمان حال نگاه می دارد و حاوی این معناست که هیچ تجربه ای مگر در زمان حال ممکن نیست. زمان حال نیز یک تجربه ی متغیر است. وقتی از «حال» استفاده می کنیم، بیمار بسادگی از افعال زمان حال استفاده کرده و بر یک اساس پدیدارشناختی عمل می کند. این معنا تجربه ی گذشته را که ناکامل است باز می نماید و به بیمار کمک می کند تا آن را کامل کند. شخص از این طریق به تعادل ارگانیسمی می رسد.
در فرایند درمان، «من» یک نقش کلیدی دارد. تکرار من در بیمار، حس مسئولیت در برابر احساسات، تفکرات و علایم مرضی خود ایجاد می کند. «هستم» یک نماد وجودی است؛ به این معنا که بر وجودی دلالت دارد که در حالا و اکنون بخشی از شدن خویش را تجربه می کند. او بسرعت می آموزد که هر چیز تازه ای را که یاد می گیرد از آموخته های گذشته اش متفاوت است. «آگاه» بیمار را از ظرفیتها و ابزار هوشی و حسی - حرکتی اش با خبر می سازد. آگاه به درمانگر و بیمار، تصویری از امکانات فعلی او عرضه می کند. به لحاظ آنکه آگاهی همیشه در زمان حال رخ می دهد، امکانات و احتمالات عمل را باز می گشاید. بدون آگاهی شناخت امکانات میسر نیست. هوشیاری، تماس و زمان حال، در واقع، جنبه های مختلف یک فرایند مشابه به نام خودشناسی هستند. «حالا» و «اینجا» است که ما از تمام انتخابهای خود آگاه می شویم. اما، چگونه حالا و اینجا و جمله ی حالا من آگاه هستم در عمل کارآمد است؟
برای پاسخ به این سؤال، پرلز به فرد روان نژندی اشاره می کند که با تجربه ی فوت مادرش روبروست. با اینکه مدتها از مرگ مادر او گذشته، آگاه یا ناآگاه، چنان عمل می کند که گویی مادرش هنوز زنده است و با دستورالعملهای نابهنگام، زندگی اش را اداره می کند. برای اینکه چنین فردی به توانایی حمایت از خود برسد و به طور کامل در زمان حال، و به شکلی که هست، قرار گیرد، باید بر این مشکل چیره گردد، و مرگ مادر را بپذیرد. او برای این کار، باید به قبرستان برود و با واقعیت رحلت او مواجه شود و تفکراتش را درباره ی گذشته، به اعمالی در زمان حال تبدیل کند. این کار، با بازشماری وقایع امکان پذیر نیست. او باید مجدداً آن را تجربه کند. یادآوری واقعه ی گذشته اساساً ناکافی است. حافظه ی فرد روان نژند جولانگاه باستان شناسان رفتار آدمی که خود را روان تحلیلگر می نامند، نیست. حافظه ی چنین فردی یک رویداد ناتمام و از هم گسیخته است که باید تکمیل، یگانه و یکپارچه شود. چنین امری در اینجا و حالاست که تحقق می یابد.
روان تحلیلگر، به این بیمار چنین می گوید: «شما هنوز با مادر خود پیوند داری، زیرا درباره ی مرگ او احساس گناه می کنی. این ماجرا، یعنی مرگ مادر چیزی است که در کودکی آرزو می کردی و وقتی که تحقق یافت، مسئولیت آن را به عهده گرفته ای». امکان دارد که در آنچه روان تحلیلگر می گوید، واقعیتهایی وجود داشته باشد، اما این نوع توضیح عقلی یا نمادین بر احساسات بیمار بی تأثیر است، چرا که احساس او ناشی از احساس گناه نیست، بلکه نتیجه ی گسیختن از آن به هنگام مرگ مادر است. اگر او قادر شده بود احساس گناه خود را به طور کامل تجربه کند، اکنون پریشان حال نبود.
در گشتالت درمانی، از بیمار خواسته می شود که به طور روان نمایشی درباره ی مادرش سخن بگوید. برای آنکه فرد بیمار زندگی با تجربه ی خود را در زمان حال مشکل می یابد، توسل به شیوه ی حالا و اینجا را نیز سخت می شمرد. او میل دارد که به گفتگو درباره ی خاطرات گذشته ادامه دهد. او تداعی گذشته را آسانتر از تمرکز آن و در نتیجه بر تجربه ی خویش می داند. اگر خود او بر احساسات بدنی خود یا بر تخیلاتش متمرکز شود، کار ناتمام او تمرکز را به یک طرح عمده تبدیل می کند. او حس روشنی از سلسله مراتب نیازهایش ندارد و به نظر می رسد که برای همه ی آنها ارزش یکسانی قائل است. شیوه ی تمرکز (یا آگاهی موضعی) وسیله ای برای درمان عمیق است. با تمرکز بر علایم مرضی، بیمار چیزهایی درباره ی خود و مشکلاتش یاد می گیرد. او می آموزد که چه چیزی را تجربه کند و یاد می گیرد که چگونه رفتار و احساساتش در یک حیطه ی خاص به رفتار و احساساتش در دیگر عرصه ها مرتبط است.
به عنوان مثال، معالجه ی سر درد که یک درد روان تنی است، نحوه ی کار گشتالت را بخوبی روشن می کند. بیمار اغلب این درد را به عنوان یکی از علامتهای مرضی بسیار آزار دهنده معرفی می کند. او مدعی است که این سردردها او را عاجز کرده است و حالا می خواهد درمانگر را با این نشانه ی مرضی آزار دهد. درمانگر از این امر استقبال می کند. ولی در مقابل، او نیز از بیمار می خواهد که به جای مصرف آسپیرین مسئولیت بیشتری برعهده بگیرد و از او می خواهد که دریابد سردرد چگونه تولید می شود (تجربه ی «اَها» برای کشف این ماجرا یکی از قویترین عوامل درمان است). درمانگر ابتدا از بیمار می طلبد تا درد را موضعی کرده در همان حالت تنش، بنشیند، بایستد یا دراز بکشد. از او می خواهد تا بر درد تمرکز یابد و از آن فرار نکند. در آغاز تنها معدودی از بیماران می توانند تنش را تحمل کنند. اغلب آنها، با توضیحات بی ربط، تداعی یا اعتراض بر کارها از آن احتراز می کنند. در نتیجه، درمانگر باید بکوشد احتراز بیمار را مرحله به مرحله خنثی کند، تا سرانجام بیمار بتواند با مشکل روبرو شده برای حل آن آماده گردد.

پی نوشت ها :

1. Ralph Hempherlin
2. Paul Goodman
3. determinism
4. Puritanism
5. Hedonism
6. Perlz, F.; The Gestalt Approach and Eve Witness to Therapy; New York: Bentam Books, 1973.
7. homeostasis
8. Holistic doctorine
9. contact boundary
10. introjection
11. projection
12. confluence
13. retroflextion

منبع : شکرکن، حسین و دیگران، (1372) مکتبهای روانشناسی و نقد آن (جلد دوم)، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ ششم 1390.