تنوع و گونه گونی جلوه های مختلف هستی ایجاب می کند که علوم و معارف بشری بسته به ویژگیهای موضوع مورد بررسی خود روش یا روشهایی را برگزینند. زیرا در واقع «موضوع تحقیق» است که، تا حد بسیاری، روش تحقیق را مشخص می کند. مثلاً از آنجا که موضوع فلسفه امور کلی است که قابل تجربه نیستند، روش آن، روش تعقلی است. ولی چون پدیده های مادی تنها مشاهده هستند، روش تجربی در این زمینه به کار می آید.(1)
در علوم اجتماعی نیز روش غالب روش تجربی است که از آغاز پیدایش رسمی این علوم تاکنون کمابیش مورد استفاده است و بر اساس مکتبها و نظریه های مختلف یا تقسیم بندیهای فرعی، شکل و آمیزه های متفاوتی دارد مانند روشهای کارکردی- ساختی، تفهم تفسیری، تاریخی، ژرفای و پهنایی، کمی و کیفی، توافق و تمایز. این روشها هیچ یک از حیطه روش تجربی به معنی عام آن خارج نیستند و در واقع شکلهای مختلف روش تجربی یا فنون ویژه یک روش هستند که بر اساس بینش محقق نسبت به موضوع، مبانی پذیرفته شده و تقسیم بندی های فرعی تکنیکها و روشها، شعبه شعبه شده اند. همچنین هر یک از صاحبنظران جامعه شناسی بر اساس بینشی که نسبت به موضوع این علم (پدیده های اجتماعی) و گرایشی که نسبت به مکتب بخصوصی از مکتبهای جامعه شناسی دارند نوع خاصی از روش را پیشنهاد می کند و از این دیدگاه می توان ایشان را به دو گروه کلی تقسیم کرد:
الف)جامعه شناسانی که به پیروی از سنت اگوست کنت و جامعه شناسی تحصلی پدیده های اجتماعی را مانند پدیده های طبیعی دانسته و به تعبیر«دورکیم» پدیده اجتماعی را «شیء» تلقی کرده اند. این گرایش همراه با پیدایش جامعه شناسی مطرح شد. مکتب تحصلی کنت که بر کاربرد دقیق روش علوم طبیعی در پدیده های اجتماعی و ارائه تبیینهایی نظیر تبیینهای علوم طبیعی در جامعه شناسی اصرار می ورزد نقطه آغاز این بینش است. پس از وی دورکیم که معتقد بود «محقق باید واقعیتهای اجتماعی را چون شیء تلقی کند» همین راه را ادامه می دهد. وی در کتاب قواعد روش جامعه شناسی، فصلی را به تبیین این موضوع اختصاص داد و در کتاب خودکشی در صدد به کار گرفتن و اعمال این دیدگاه در موضوع «خودکشی» بر می آید. تأکید زیاد وی بر موضوع کمیت در کتاب اخیر که ریشه در گرایش تحصلی دارد در همین مسیر است.(2)
تلاشهای نظری و عملی دورکیم زمینه را برای جامعه شناسان ساختارگرا فراهم ساخت. صاحبنظران مکتب کارکردی-ساختی- که مکتب تضاد و وفاق اجتماعی را در بر می گیرد- جامعه را به عنوان یک «کل» یا یک «نظام اجتماعی» و یا یک «ساختار اجتماعی» مطالعه می کنند و کارکرد اجزای جامعه را برای کل نظام اجتماعی بررسی می کنند؛ داشتن چنین موضعی نسبت به جامعه راه را برای استفاده از شیوه های مرسوم در علوم طبیعی هموار می کند و چنین طرز تفکری با استفاده از چنان روشی کاملاً سازگار است. برخی از رویکردهای تحصلی را می توان در آثار مارکس نیز مشاهده کرد. کوشش مارکس در پیوند دادن قوانین تاریخی- اجتماعی کلی و در عین حال معین با مجموعه اوضاع تاریخی نظیر سرمایه داری صنعتی قرن نوزدهم که یکی از محورهای اساسی طرز تفکر او به شمار می رود از این قبیل است. هر چند به دلیل نداشتن دقت لازم و عدم قطعیت آن برای اندازه گیری و آزمون پذیری، از انتقاد جامعه شناسان حتی پیروان مکتب تحصلی مصون نمانده است.
ب)جامعه شناسانی که پدیده های اجتماعی را فراتر از پدیده های مادی و یا حیاتی دانسته، معتقدند که شناخت آنها نیاز به درک و فهم و بنابراین به زندگی و زیستن محقق با آنها در جامعه مورد تحقیق دارد، تا از این طریق علاوه بر درک جنبه های ظاهری و مادی، به ابعاد و لایه های عمیقتر و فراتر نیز برسد. وبر و پیروان مکتب تفهم تفسیری، پدیدار شناسان، طرفداران کنش متقابل نمادین، طرفداران نظریه مبادله و اتنومتدلوژیستها در این گروه قرار می گیرند. نقطه مشترک این گروه توجه به معنی دار بودن پدیده های اجتماعی و ضرورت درک این موضوع است که افراد جامعه خود چه درکی از جهان دارند و پدیده های اجتماعی را چگونه تفسیر می کنند. وبر هر چند با به کارگیری داده های کمی و استفاده از روش علوم طبیعی در جامعه شناسی مخالف نیست ولی تلاش برای دستیابی به قوانینی نظیر قوانین علوم طبیعی از طریق به کار گرفتن صرف شیوه های معمول در علوم طبیعی، را نادرست می داند و معتقد است: علاوه بر آن باید بدانیم: افراد جامعه- که موجوداتی فرهنگی هستند و خود به حوادث معنی می دهند- چگونه چنین روابط متقابلی را با کنشهای فردی ایجاد می کنند یعنی باید بفهمیم که افراد مورد تحقیق درکی از جهان دارند و به معانی ذهنی کنشهای انسانی دست یابیم.
مکتب پدیدار شناسی که شوتس، گارفینگل و لوکاچ از صاحبنظران برجسته آن به شمار می روند نیز بر معنی دار بودن واقعیت اجتماعی تأکید دارد پدیده اجتماعی را یکسو جلوه پویشهای ذهنی است و بر پویشهای غیر مادی عاملان آن یعنی افراد جامعه تکیه دارد و از سوی دیگر دارای ساخت ویژه ای است که در چهارچوب آن مناسبات و روابط بین افراد قابل فهم است.
طرفداران کنش متقابل نمادین بر این باورند که ساختارگرایان از انسان موجودی منفعل می سازند که کنشهایش زیر نفوذ نیروهای اجتماعی است و از این طریق با نادیده گرفتن انسان به عنوان یک موجود معنی بخش و تفسیر کننده فعال جامعه، تفسیرهای خویش را بر او تحمیل می کنند و بسیار طبیعی است که این تفسیرهای بی ارتباط با واقعیت اجتماعی، بکلی با آنچه که عاملان آن یعنی افراد جامعه در نظر دارند متفاوت باشد. بلومر در آثار خود انتقادات شدیدی نسبت به فرضیات ساختارگرایان و شیوه های تحقیق ایشان دارد. گلیرز و اشتراوس در کتاب کشف تئوری پایه با طرح «تئوری پایه» به نقد ساخت گرایان و توجیه کنش متقابل نمادین پرداختند. داگلس نیز با نقد و بررسی «تئوری خودکشی» دورکیم در صدد بر آمده تا نواقص بررسی دورکیم را که برخاسته از گرایش اثباتی اوست نشان دهد.
طرفداران نظریه مبادله نیز گر چه اصولی را از مکتب رفتارگرایی در روانشناسی- که طرفدار به کارگیری روش علوم طبیعی در علوم اجتماعی است- می گیرند ولی با توجه به تعدیلهایی که در آن اصول به عمل می آورند و موضعی که در برابر مکتب کارکردی- ساختی گرفته اند در گروه معتقدان به تفاوت روش علوم طبیعی و علوم اجتماعی قرار می گیرند.
نئومتدلوژیستها معتقدند آنچه از پدیده های عینی خارجی در زندگی اجتماعی، واقعیتر است شیوه های پیچیده ای است که مردم- اعم از عامی و عالم- آگاهانه و ناخودآگاه از طریق آن بینشی نسبت به واقعیت اجتماعی خارجی کسب می کنند. آنچه برای ایشان قابل مشاهده است کوششهای مردم در آفریدن درک مشترک از واقعیت اجتماعی است و با ذات و جوهر این واقعیت کاری ندارند. گارفینگل نماینده برجسته این مکتب بر این باور است که ارتباطات اجتماعی بخش عظیمی از توجیهات قالبی و مشخص را در بردارد که قابل تعریف نیستند بلکه فقط در وضعیتهای مشخص و به وسیله افراد معینی که درگیرند می توانند فهمیده شوند. گرایش غالب در جامعه شناسی بینش اول است، گر چه بینش دوم نیز توانسته است توجه گروه معتنابهی از جامعه شناسان را به خود جلب کند و صلابت و حاکمیت مطلق بینش پوزیتیویستی را درهم شکند.
به نظر ما در تحقیقات جامعه شناختی باید به هر دو گرایش توجه شود.
پی نوشت ها :
1-معمولاً گردآوری اطلاعات در روش تجربی را زمانی «مشاهده» می نامند که محقق، واقعیت موضوع مطالعه را خود ایجاد نکند و یا تغییری در آن ندهند بلکه به طور طبیعی پدید آید یا تحول یابد و هنگامی که خود در آن تغییری ایجاد کند یا آن را بوجود آورد (مانند تشکیل گروه های مصنوعی و یا ایجاد تغییر در گروهها) نام آن را «آزمایش» می نهند و کلمه «تجربه» برای بیان هر یک از دو امر کاربرد دارد. ر.ک:
-برنارد، کلود؛ اصول روش آزمایشی؛ ص 54.
-فوراسیته، ژان؛ وضع و شرایط روح علمی؛ ص 115.
-شاله، فلیسین؛ فلسفه علمی؛ ص 108و 110-113.
2-از نظر مکتب تحصلی دستیابی موفقیت آمیز علوم طبیعی به پیش بینی، تبیین و کنترل جهان طبیعت، به طور کامل به توانایی آن در کمی کردن موضوعات مورد مطالعه مربوط می شود و بنابراین در علوم اجتماعی نیز برای احراز چنین مقامی باید هر چه بیشتر به کمی کردن دستاوردهایش بپردازد.
در تدوین این قسمت از منابع زیر استفاده شده است:
Cuff,E.C.et al;Perspectives in Sociology;pp.189-221
-حسین ادیبی و عبدالمعبود انصاری؛ نظریه های جامعه شناسی.