
مطیع ولایت
شهید علی صیاد شیرازی
پای آقا (مقام معظم رهبری) انداختم، خواستم تمام عقده هایم را خالی کنم؛ چون او را از پدرم بیش تر دوست داشتم و باور کنید از آن لحظه به بعد، آرامش وصف ناپذیری پیدار کردم. به قول پدرم حال و روحم تعییر کرد و احساس خوبی به من دست داد. الان که فکر می کنم، بسیار ولایت طلب بود و همیشه هم به من سفارش می کرد مطیع محض ولایت باشم.(1)
نشانه ی ارادات
شهید سید محمد ضیع خانی
دستور مستقیم امام
شهیدان مصطفی چمران
دیدم آن خانه مال من نیست و باید بروم. اما کجا؟ کمی خانه ی مادرجان بودم، هر شب را یک جا می خوابیدم و بیش تر در بهشت زهرا (سلام الله علیها)، کنار قبر مصطفی.
شب های سختی را می گذراندم. لبنان شلوغ بود. خانه مان بم باران شده بود و خانواده ام به خارج رفته بودند.
از لبنان که آمدیم، هر چه داشتیم برای مدرسه گذاشتیم. درایران هم که هیچ چیز. بعد یک دفعه مصطفی رفت و من ماندم که کجا بروم، شش ماه این طور بود تا امام این جریان را فهمیدند. خدمت امام که رفتیم، به من گفتند «مصطفی برای دولت هم کار نکرد. هرچه کرد به دستور مستقیم خودم بود و من مسئول شما هستم».(3)
مطیع فرمایشات امام
شهید صمد یونسی
اعتقاد داشت که باید خبرها را به علمای انقلابی رساند.
رفتیم ملاقات آیت الله نوری همدانی و نه نفر از علمایی که در سقز تبعید بودند. گزارش مفصلی از اوضاع و احوال همدان دادیم.
فضای سیاسی بد جوری آلوده بود. بازار شایعات هم تا دلت بخواهد عجیب داغ بود! کسی جرأت نمی کرد از آقای بهشتی دفاعی بکند. اگر کسی چنین جرأتی می کرد؛ انگ چماقداری و چه و چه به او می زدند.
می گفت: «بهشتی یا مخلص اما است. اینا می خوان بهشتی رو از ما بگیرن. لابد بعدش هم نوبت امامه!»
سخت مخالفش بود. از بنی صدر بدش می آمد.
- «بنی صدر به امام گوش نمی ده، خود سره».
- «باید همه مطیع فرمایشات امام باشیم».
بعد این آیه را می خواند: «اطیعوا الله و اطیعوا الرَّسولَ و اولی الامر منکم...»
در تنگنا بودیم. فشار دشمن هر لحظه بیشتر می شد.
بغضش گرفت.
امام فرمود: از مردم ایران عاجزانه می خواهیم که جنگ را فراموش نکنند.
می گفت: «باید در جنگ حضور داشته باشیم و امام را حمایت کنیم. اگر سستی کنیم انقلاب از بین خواهد رفت».
بغضش ترکید.
می گفت: «گریه ام می گیره که امام می گویند؛ عاجزانه » ...(4)
مثلِ امام!
شهید عباس دلشادفر
چند ماهی می شد که رفته بود. نگراش بودم. یک روز گفتم : برای چی درس و زندگی ات را رها کردی. شاید اتفاقی برایت بیفتد.
گفت : «یک روز کم تر یا بیشتر چه فرقی می کند؟ بالاخره همه ی ماه یک روز از این دنیا می رویم، اما اگر این مدرسه ها ساخته شود و روزی از آن ها دو نفر مثل امام خمینی بیرون بیایند، می دانی چه دنیایی خواهیم داشت!».(5)
عکسِ امام!
شهید جواد دل آذر
با دوستانش تدارک یک راه پیمایی را دید وعکس امام را به سمت حرم بردند.
رو به روی صحن که رسیدند، اولین کسی که رفت بالای پله و با چکش به جان عکس شاه افتاد، جواد بود.
یک ساعت بعد عکس امام جای عکس شاه را گرفت و تا پیروزی انقلاب به همان صورت، بالای صحن باقی ماند.(6)
جوازِ زیارت امام
شهید عیسی خدری
طبیعی بود که عشق به پیر جماران باعث می شد که به حفظ تمام قرآن هم اقدام کنیم.
هر چند سعادتی می خواهد که شاید شامل حال هر کس نشود. با عشق و علاقه در یک روز 20 آیه را حفظ کردیم و جواز زیارت نائب امام زمان (عج) را گرفتیم. درپایان دوره بعد از زیارت حضرت معصومه در قم برای ملاقات امام به تهران رفتیم. اما از بخت بد ما آن روز مصادف بود با حمله ی ناموفق امریکا در طبس و چون شکست مفتضحانه ی آمریکا موضوع مهمّی بود. گروه زیادی از روحانیون ومسئوولان نظام با امام ملاقات داشتند. ناچار به علت کمبود جا در داخل کوچه ی جماران فقط به استماع صدای حضرت امام دل خوش کردیم. ناگهان متوجّه شدم خدری در بین ما نیست، گفتیم شاید به خانه برادرش رفته وبه قصد دیدن او گروه را ترک کرده است. اما بعد از اتمام سخنان امام، او را دیدم با چهره ای بشاش و متفاوت با روزهای گذشته اش. گفت عشق به دیدار رهبری عزیر ایران، باعث شده که به یکی از روحانیون متوسل شود و به عنوان فرزند همراه ایشان به دیدار امام بروند.
او خوشحال بود که از اینکه چهره ی رهبر را از نزدیک دیده است.
صمیمیت شهید وقتی از خدمت امام بیرون آمده بود، بسیار دیدنی بود و غیر قابل وصف.(7)
فرمان امام است
شهید غلام حسین اکبری
گفت: «فرمان امام است و باید بروم».
اجازه دادیم. غلامحسین با شور و اشتیاق راهی جبهه شد. شب بیستم بود که خواب شهادتش را دیدم. بیدار که شدم، دیگر حال خود را نمی فهمیدم. ساعتی بعد، زنگ خانه را زدند و گفتند: «غلامحسین زخمی شده است».
خوابم تعبیر شده بود. رو به آن ها کردم و گفتم: غلامحسین زخمی نشده ، بلکه شهید شده است.(8)
پی نوشت ها :
1. افلاکیان زمین، صص 17-16.
2. افلاکیان زمین ، ص 8.
3. افلاکیان زمین، صص 15-14.
4. تبسم نسیم، صص 35، 53، 51 و 133.
5. مسافران آسمانی، ص 66.
6. مسافران آسمانی، صص 70-69.
7. ترمه نور، صص 123- 121.
8. مسافران آسمانی، ص 111.
(1388)، سیره شهدای دفاع مقدس6، (گل واژه های ولایت)، تهران: موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول