بررسی رمان دُنیا باربارا

 

نویسنده: ابوذر کریمی




 

اشاره

نشر نوروز هنر، در قالب سلسله کتاب های مربوط به ادبیات اسپانیایی، یکی از مشهورترین رمان های آمریکای لاتین و نمونه ی عالی ادبیات کلاسیک ونزوئلا را به ترجمه ی نازنین نوذری منتشر کرده است: دُنیا باربارا(1)، اثر روملو گایه گوس. معرفی ادبیات اسپانیایی و آثار ناشناخته ی این حوزه ی ادبی و جغرافیایی- که عمدتاً مربوط به آمریکای لاتین است- به فارسی زبانان، فراتر از ادبیات، نوعی از تبادل فرهنگی به شمار می رود. در جریان رایزنی های ناشر با سفارت ونزوئلا، این سفارتخانه-چنان که در مقدمه ذکر شده است- کتاب را به ناشر پیشنهاد داده است. برای ترجمه ی آثار مهم ادبیات این کشور، سفیر ونزوئلا در جمهوری اسلامی ایران نیز یادداشتی بر چاپ اول ترجمه ی فارسی نوشته است؛ بدین ترتیب، می توان دید که بی اثر ساختن پروژه ی «تنازع فرهنگ ها»(2) ی ساموئل هانتینگتون، استراتژیست مشهور آمریکایی، تا چه حد برعهده ی سرمایه گذاران خصوصی عرصه ی فرهنگ است؛ فرایندی که به ویژه برای کشورهای جنوب - یا اصطلاحاً جهان سوم- به اتحاد در برابر هژمونیِ تک قطبیِ فرهنگِ لیبرالیسمِ رسانه ای می انجامد. ملاحظه ی پی افکندن چنین چشم اندازها و اهداف بنیادین از سوی یک ناشر خصوصی، یادآور این امکان است.
رمان دُنیا باربارا(Dona Barbara)، شاهکار رومولو گایه گوس (Romulo Gallegos)، مشهورترین نویسنده ی معاصر ونزوئلایی به شمار می آید، که با تکیه بر شهرت اخلاقی و ادبی خود، رئیس جمهور کشورش شد. صحنه ی حوادث دُنیا باربارا، یانوس(Lianos)، سبزه زارانِ وسیعِ ونزوئلا است، که هنوز گله های وحشی اسب و حیوانات شاخ دار در آن به چَرا مشغولند.
طرح این رمان، بسیار ساده، اما پرشور است. یکی از اهالی یانوس که در شهر بزرگ شده و خاطرات روستای دوران کودکی را تقریباً از یاد برده است به ملک خانوادی باز می گردد تا آن را بفروشد؛ اما در همان ابتدای بازگشت مسحور زندگی آزاد و مخاطره آمیز آن دیار می شود؛ جایی که انسان در حال مبارزه ی دائم با حیوانات و طبیعت است.(فرهنگ آثار، ج3: 2038).
فصل آغازین رمان، از الگوی شکل گرایانه و ریخت شناسانه ی «بازگشت» بهره می گیرد و مخاطب از طریق همذات پنداری با سانتوس لوثاردو(Santos Luzardo)، تنها باقی مانده ی خانواده ی لوثاردو، با فضای بومیِ دشت ها و برکه های ونزوئلا آشنا می گردد. کاربست اصطلاحات بومی برای وسایل و قایق ها، از ابتدای رمان، فضاسازی لازم را برای قرارگرفتن مخاطب در محیط بومی ونزوئلا مهیا می کند. لوثاردو به قصد فروش آلتامیرا(Altamira)، ملک موروثیِ لوثاردوها، پس از سالها به سرزمین پدری اش در کاراکاس باز می گردد. زمینه چینیِ اصلی ترین وقایع رمان، از ماجرایی در گذشته نشئت می گیرد، که از سویی، تمثیل غلبه ی سنّت ها و باورهای خرافیِ بومی آن منطقه است و از سویی دیگر به تمامیِ طرح داستانیِ رمان رنگ و بُعد می بخشد.
سالها پیش، نیاکان لوثاردوها در زمینی در دشت های یانوس ساکن شدند و نسل اندر نسل، آن را آباد کردند و آن را «آلتامیرا» نامیدند. اما پس از مرگ پدربزرگ سانتوس لوثاردو، آلتامیرا به دو فرزند او به ارث می رسد و لاجرم این ملک پهناور به دو بخش تقسیم می شود؛ یکی از این بخش ها به نام آلتامیرا باقی می ماند؛ اما بخش دیگر، «لابراکرنیا» نام می گیرد. در مرز این دو بخش، نخلستانی محاط بر یک باتلاق وجود دارد که به دلیلِ بی نتیجه ماندن دعاوی دو طرف برای مالکیت بر آن، بنا شده است که به هیچ یک از دو طرف تعلق نگیرد و محصور و بی مصرف بماند. تمثیل این بخش معطل مانده ی میان دو زمین، اشاره ای نمادین و معنی دار به بی ثمربودن اختلافات درون ملّی میان یک ملّت است که در حقیقت، سودی را عاید هیچ سوی دعوا نمی کند.
سانتوس لوثاردو در طیّ تمام سال هایی که در شهر به تحصیل رشته ی حقوق می پرداخت از طریق مباشرانش تمشیت امور آلتامیرا را انجام داده است و عده ای از نیروهای کاربومی، که از قدیم در آلتامیرا مشغول به کارِ گله داری بوده اند، به امورآلتامیرا پرداخته اند. مباشران سانتوس، بدون اطلاع او به کارگران بومی اش ظلم و ستم کرده اند و طبعاً در ابتدای ورودش به آلتامیرا، برخی از کارگران نسبت به او موضع منفی دارند. کشمکش بعدی رمان، که در ضمنِ ماجراهای مختلف پیش می رود، نحوه ی تغییر نگرش نیروهای بومی لوثاردو نسبت به اوست.
سانتوس لوثاردو که به قصد فروش به آلتامیرا بازگشته بود، از فروش آن منصرف می شود و قصد می کند که بماند و آن را آبادتر کند. او باید با همه آنهایی که می خواهند ملکش را تصرّف کنند نیز مبارزه کند؛ خصوصاً با همسایه اش، دُنیا باربارای مرموز، زن ماجراجوی بی ملاحظه و شهوانی و نحسی که تمامی آن خطّه را به انقیاد خود در آورده است و بر آن حکومت می کند.(همان) در عین حال، لابارکرنیا اکنون به عموی دائم الخمر سانتوس تعق دارد که با دخترش در آن زندگی می کند. لورنثو بارکرو یکی از بی شمار فریب خوردگان دُنیا بارباراست که با او ازدواج کرده و سپس جدا شده اگر چه در جوانی بسیار تیزهوش و پُرمطالعه بوده است، اکنون رو به تباهی می رود و دختر خود را نیز در این تباهی شریک کرده است.
سانتوس نه تنها آلتامیرا را به شرایط مطلوب می رساند، بلکه از طریق حمایت از عمو و دختر عمویش، لابارکرنیا را نیز آباد می کند. سانتوس، ماریسلا، دختر عمویش، را که کولی وار در میان گل ولای می لولید، به عمارت خود می برد و به کمک خدمتکاران خانه به تربیت او همّت می گمارد. و لباس و پوشش ماریسلا نیز به زودی تغییر می کند و به منزلت یک شاهزاده خانم ارتقا می یابد.
در این میان، درگیری های مختلف میان سانتوس لوثاردو و دُنیا باربارا، زمینه ی داستانیِ دیگر رمان است. دُنیا باربارا شیفته ی لوثاردو می شود، اما لوثاردو تنها مردی است که او را از خود می راند. در این کشمکش، سانتوس پیروزِ وقایع است و موفق می شود قواعدی تازه را بر نحوه ی مالکیّت مراتع و گله ها در دشت های یانوس حاکم سازد. بدین ترتیب در« سبزه زاران اطراف او زندگی پهلوانی بسیار زود کنار گذاشته می شود و مرحله ی تمدّن آغاز می گردد»(همان).
در جناح دُنیا باربارا، ژنرال پرنالتو، مستر دنجر انگلیسی، بالبینو پایابر وبر و خادور قرار دارند که بی هیچ ملاحظه ی اخلاقی، عدالت را به سخره می گیرند و مردمان جوانمرد و جناح نیک داستان را از پیشروی باز می دارند. به تمامی این زمینه های داستانی و خرده داستان های مربوط به شخصیت های پیرامونی، که با مهارت هدایت شده است، پرده هایی از زندگی در یانوس و تصاویر سبزه زاران نیز در می آمیزند: رام کردن اسب ها، داغ کردن چهارپایان، رقص ها و آوازها، خرافات، افسانه ها و در کنار این صحنه ها، عرف و عادات، آداب و رسوم و تحقیق درباره ی منش های مربوط به مردم آن منطقه را نیز می باید افزود.
گایه گوس در این رمان نشان می دهد که سانتوس پیروز می شود، اما در سبزه زاران اطراف او زندگی پهلوانی بسیار زود کنار گذاشته می شود مرحله ی تمدّن آغاز می گردد، که عظمت و خصوصیات آنجا را از میان می برد. حصارها و سیم های خاردار، رام شدن گله های وحشی، بهره برداری معقول از ثروت های طبیعی به نفع تولید اقتصادی کشور پیش می رود؛ اما زندگی قهرمانی مردم یانوس را از بین می برد.
در پایان رمان دُنیا باربارا نماینده سلسله جنبان شرارت و بدی ها، به شکل مخفیانه و گمنام از منطقه روستایی به شهر می رود و در تعلیقی زیبایی شناسانه، مرگ یا ناپدید شدن او در پرده ای ابهام باقی می ماند. در عین حال، سانتوس که از عشق مارسلا همواره پرهیز می کند و به سختی در طول داستان تن به معشوقی می دهد که خود را به صورتی خواستنی درآورده است، در پایان با مارسلا پیوند زناشویی می بندد.
نکته ی بسیار حائز اهمیت در انتشار کتاب، آن است که این رمان در قالب پروژه ای بزرگ تر، که ناشر در زمینه ی کاری خود درباره ی ادبیات اسپانیایی تعریف کرده، به طبع رسیده است. روشن است که بخش عظیم و غیرقابل انکاری از آنچه که به عنوان ادبیات اسپانیایی زبان امروزه در جهان شناخته شده، مربوط به جریان ادبی حوزه ی جغرافیایی امریکای لاتین است. این مشخصه درباره ی ادبیات پرتغالی زبان نیز صدق می کند. سنخیت و قرابت میان فرهنگ های امریکای لاتین و فرهنگ ایرانی، در معرفی و درک بهتر آثاری چون دُنیا باربارای رومولو گایه گوس بسیار مؤثر است. جریانات ادبی اسپانیایی زبان امریکای لاتین مانند جریانات ادبی ایران، در تلاشی صد ساله بری بازیابی هویّت فرهنگی و ملّی در برابر استیلای فرهنگ اروپای استعمارگر در ابتدا و سپس در برابر اقتدارِ زورمدارانه و مداخله ی جویانه ی ایالات متّحده شکل گرفته است. به تعبیر «هربرت ماتیوس»، روزنامه نگار مشهور نیویورک تایمز، واژه ی «ناسیونالیست» در امریکای لاتین به معنای «ضدّ یانکی» است.
ظهور و بروز جنبش های استقلال طلبانه و انقلابی امریکای لاتین، به ویژه در کشورهای اسپانیایی زبان، نظیر کوبا، ونزوئلا، آرژانتین، شیلی، مکزیک و...، و تلاش های مکرّر و بعضاً موفق ایالات برای نفوذ فرهنگی و سیاسی- تا حدّ عملیات کودتا در این کشورها- شباهت های زیاد و بی مانندی به شرایط پنجاه ساله ی اخیر ایران دارد؛ از این رو، مطالعه ی ادبیات معاصر آمریکایی لاتین، افق های روشن و قابل تبادلی از کارکردهای اجتماعی ادبیات را در اختیار نویسنده ی ایرانی امروز قرار می دهد.
دنیا باربار در سال 1929 نوشته شد و با تأخیری شش ساله، در 1935 به نخستین چاپ رسیده است. رومولو گایه گوس در آثار ادبی خود تا حدّی تحت تأثیر و الهام سَلِف کلمبیایی خود، «خوزه اوستازیو ریولارا»، بوده است. قهرمانان گایه گوس، مانند شخصیت های داستانی سلف او، بر اثر خشونت طبیعت، جنگل یا سابانای ونزوئلایی، که صحنه ی عادی وقایع رمان هایش هستند، به ستوه می آیند. گایه گوس بر سر دو راهی و انتخابِ یکی از دو شقّ در آثار ادبی خود قرار می گیرد: تمدّن یا توحّش. توحّش نیز در قلب شخصیت های رمان های او مأوا دارد، اما با سرسختی مربّیان و اصلاح طلبان اجتماعی مغلوب می شود و از قلب آنها رخت برمی بندد. این خوش بینی برای گایه گوس، که زمانی سیاستمدار و روزگاری ریاست جمهوری کشورش بوده است، ضروری به نظر می رسد؛ رئیس جمهور تیره بختی که با کودتایی در سال 1948، پس از یک سال ریاست جمهوری، از صحنه ی سیاست به بیرون رانده شد. بنابراین رمان های او تا اندازه ای جنبه ی تعلیمی یا پداگوژیک دارند. آخرین سالار (چاپ شده در 1920، که در 1930 عنوان رُنوسلار به آن داده شد)، سرگذشت غم انگیز یکی از هواداران تجدید نظر کامل در روابط اجتماعی است. دُنیا باربارا، شاهکار اصلی او، خواننده را به احترام به قانون و عدالت دعوت می کند و کانتاکلارو(1934)، اعتراض به روحیه ی فرمانده مآبانه ای است که در آن زمان در آمریکای لاتین رواج فراوان داشت(برای مطالعه ی بیشتر ر. ک: ژوزه، 1383: 146-151).
گایاگوس از بسیاری جهات نویسنده ای ناتورالیست است. قهرمانان او که نمونه آن دُنیا بارباراست، عیوب موروثی دارند؛ خشونت، بی رحمی و خرافه ی این شخصیت، زاده ی محیط زندگی و اطرافیانی است که تمامی، راهزن یا جنایتکارند. آمیزه ای عالمانه از جبرگرایی و تغزّل، سبب شده است که دُنیا باربارا به یک «رمان سیاه» یا «رمان نوآر»(Noir Novel) مبدّل نشود. سبک نگارش گایه گوس، که زنده، سرشار از استعاره، نمادین و حماسی است، تحت تأثیر نوگرایان ادبیات آمریکای لاتین قرار دارد.
به تعبیر ژاک ژوزه:«می توان گفت که رمان های رومولو گایه گوس رفیع ترین شیوه ی بیان داستان نویسی است که در فصل نثر نوگرا در ادبیات آمریکای لاتین ظهور یافته است و تنها این نویسنده ی ونزوئلایی آن را به نثری به راستی نو بدل کرده است»(ر.ک: همان).
گایه گوس نگاهی امیدبخش به آینده دارد و درون مایه ی ملّیّت و عِرق سرزمینی در آثار او موج می زند. او در رمان دیگر خود، کانایما(Canaima)، خدای جنگل وحشی و مرموز سرزمین های گویان را موضوع استعاری رمانش قرار می دهد و به درون فرهنگ و آداب سرخ پوستی و اساطیری مایاها و آزتک ها نقب می زند. همان طور که در دُنیا باربارا به نگاشتن گزارش دقیق از آیین ها و مراسم دشت های ونزئلا و دشت نشین ها همّت می گمارد، کانایما نیز طبق یک خرافه، خدای لجام گسیخته، اصل و علّت همه ی بدی ها بوده که از نظر سرخ پوستان خرافاتی با کاخونای(Cajuna) نیک بر سر دنیا مبارزه می کند. این همان جدال بنیادی است که در دُنیا باربارا نیز اصل و ریشه ی سیر داستان را شکل می دهد. قهرمان کانایما، مارکوس وارگاس، از دوران کودکی پرشور خود مجذوب جنگل بوده است و پس از بلوغ، برای علاج ورشکستگی خانواده، سیوداد -بولیوار(Giudad-Bolivar)، زادگاه کوچک و کسالت آور خود را ترک می گوید و به جست وجوی ثروت و ماجرا، به بخش وسیع داخلی می رود که شهامت در آنجا کلید موفقیت است. ابتدا با حمایت تاجری سخاوتمند، که تحت تأثیر شهامت و قدرت تصمیم گیری او قرار گرفته است، پیمانکار حمل و نقل می شود؛ اما در این مناطقی که نفوذ قدرت در طیّ راه تضعیف می شود، «قانون جنگل» صرفاً واقعیتی برای حیوانات نیست که جماعتی ماجراجو و جویندگان طلا و خرده ستمگران محلی «کاسیک ها» (Cacigue) سعی در اجرای آن دارند. دیری نمی گذرد که مارکوس با آنها به زور آزمایی می پردازد. حامی اش به قتل می رسد و او خود، قاتل برادرش که در گذشته سوگند خورده بود از او انتقال بگیرد می کشد(فرهنگ آثار، ج5، 3379-3380).
در کانایما نیز که اثر دیگری از گایه گوس است می توان آن را با دُنیا باربارا مقایسه کرد، سرآغاز داستان با سفر قهرمان داستان آغاز می گردد. این مقایسه کمک می کند که از طریقِ یافتن عناصر مشترک، سبک گایه گوس در ساختار داستان هایش را بازشناسی کنیم. در هر دو داستان، تجسّم دنیایی که نویسنده آن را بسیار برجسته می پندارد آشکارا گویاتر از بافت داستانی آن است. در واقع هر دو داستان بهانه ای برای به تصویرکشیدن جامعه ی بومیِ سرخ پوستان ونزوئلا و مقایسه ی آن با زندگی شهری است؛ دو جامعه ای که هر دو در معرض جادوی سرنوشت ساز جنگل قرار دارند.
گایه گوس به عنوان یک نویسنده ی جهان سوم، نظرگاهی مشخص، غنی و دقیق نسبت به مسائل اجتماعی و اقتصادی دارد. این نکته که او علاوه بر نویسندگی، بخشی از عمر خود را صرف جهان سیاست کرده است نشان می دهد که چشم انداز و نگره ی او به پدیدارهای سیاسی و اجتماعی، از پنجره ای کاربردی، و نه صرفاً با دستی از دور و تکرار آرمان های دست نیافتنی، گذر کرده است. این ویژگیِ او را می توان نقطه ی مقابل بسیاری از روشنفکران و نویسندگان جهان سوم در آسیا و به ویژه ایران دانست. جریان ادبیات معاصر آمریکای لاتین - همچون جریان ادبیات معاصر ایران- پیوندی ناگسستنی با سیاست دارد؛ اما نویسندگان اسپانیایی زبان امریکای لاتین همواره به نحوی عینی و ملموس، خود را در ارتباط با سیاست قرار داده اند. نمونه ی اعلای ارتباط ادبیات و سیاست در امریکای لاتین «خوزه مارتی»، شاعر و نویسنده ی کوبایی است، که در واپسین سالهای قرن نوزدهم، در اوج سیطره ی قدرت استعماری اسپانیا بر بیش از نیمی از کشورهای آمریکای لاتین، خود در رأس یک جنبش مسلحانه ی ضد استعماری، نهضتی انقلابی را رهبری کرد و در این راه کشته شد. نفوذ ادبی و سیاسی خوزه مارتی در تاریخ معاصر امریکای لاتین به موازات یکدیگر مطرح است؛ تا آنجا که فیدل کاسترو شصت و یک سال پس از مارتی، الگوی مبارزاتی این شاعر کوبایی را برای سرنگونی دیکتاتور دست نشانده ی امریکایی، باتیستا، مورد تشبّث قرار می دهد.
گایه گوس نیز از متن مسئله که سیاست و اقتصاد می نگرد و از این روست که برخلاف بخش عظیمی از نویسندگان و روشنفکران مدرنیست جهان سوم نگاهی امیدوارانه به آینده ی کشور خود و روند توسعه ی اقتصادی و اجتماعی در ونزوئلا دارد. الگوی آرمانی گایه گوس، در قامت سانتوس لوثاردو در این رمان وارد عمل می شود و آرمان اصلاح طلبانه و تحوّل جویانه ی خود را از ملک موروثی خود آغاز می کند. نوگرایی و مدرنیسمِ مورد حمایت گایه گوس در دُنیا باربارا، از درون خانه آغاز می شود و نه از تغییر جهان. به همین جهت است که دقت نظر در جهان بینی گایه گوس در این رمان می تواند پاره ای از نقاط ضعف جریان های روشنفکری جهان سوم را آشکار کند. بینش عمل گرایانه، عینی و کاربردی او به مسائل اجتماعی، در مقابل آن شکلی از انزوا قرار می گیرد که نویسندگان جهان سوم، عمدتاً در قبال سیاست توصیه کرده اند. علاوه بر این، شخصیت اول دُنیا باربارا پیش از ایجاد تحوّل در نظام کلان سیاست موجود، به معضلاتِ رو در رو و مبتلا به مردمی می اندیشد که در اطراف او زندگی کنند.
گایه گوس در دُنیا باربارا راه حلی برای تن دادن جامعه ی سنّتی به قانونمندی عدالت ارائه می کند و تربیت و عادت دادن بومیان را، که سالهای سال با زیست وحشی و سنّتی خو گرفته اند، ممکن می شمارد. در عین حال، فسادها و موانعی را نیز که پیشِ روی استقرار قوانین مدنی بر جامعه ی روستایی ونزوئلا قرار داشته است، به دقت تشریح می کند. او این موانع را نیز عبورناپذیر ترسیم نمی کند، بلکه در نهایت نشان می دهد که سانتوس لوثاردو-شخصیت محوری رمان، که نماینده ی توسعه پیشرفت و مدنیّت است- بر تمامی این ناملایمات پیروز می شود و حتی هنگامی که خود در انتهای راه تصمیم به پیروی از قانون زور می گیرد، محیط بومی چنان از اقدامات پیشین او متأثر و تربیت شده است که او را از اقدامات قانون شکنانه باز می دارد. رومولو گایه گوس برخلاف برخی نویسندگان دیگر جهان سوم، که یکسره بر طبل نومیدی و خمودی در ادبیات کوبیده اند وجدانی امیدوار دارد و در این رمان، سرانجام خوشی را همراه با عدالت برای قهرمانانش ترسیم می کند؛ در عین حال که ظلم ها و دشواری ها و قربانیان این مسیر دشوار را نیز به نحو واقع گرایانه و بدون اغماض تجسّم می بخشد.
پرداخت شخصیت ها در این رمان تا حدّ زیادی روان کاوانه ی است به همین جهت است که سبک کلّی آن را می توان ناتورالیستی دانست. گایه گوس با تیزبینی روان کاوانه ی حیرت انگیزی که در ترسیم شخصیت های رمانش صرف می کند، اگر چه نسبی گرا نیست، اما منصفانه نهاد راستین تمامی شخصیت های شرور داستان و به طور ویژه، خود دنُیا باربارا تمامی کارنامه و رفتار او را، به انتقامی لجام گسیخته از تمامی مردان و صاحبان قدرت و ثروت بدل می سازد که در نهایت، با رجوع به نهاد پاکش از مسیر نادرست بازگشته اموالِ تصاحب شده را به صاحبان آن بازگردانده و خود یکسره ناپدید می شود یا خودکشی می کند.
خوش بینی ذاتی راوی دانای کلّ رمان دُنیا باربارا، که جهان نگری سرشار از امید و رستگاری را نشان می دهد، باعث می شود که سرنوشت محتمل تر دُنیا باربارا، یعنی خودکشی را به عنوان سرانجامی غم انگیز برای او برنگزیند تا پرهیزگاری نویسنده در باور به رستگاری فرجامین شخصیت هایی که جوهره و ماهیّتی خیر و نیکو دارند، خود را به نمایش بگذارد.
از جمله ی زیبایی ها- یا شاید ضعف ها-ی رمان دُنیا باربارا، نام گذاری آن است که برخلاف عنوان آن، شخصیت محوری داستان، سانتوس لوثاردو است و برخلاف آنچه در آموزه های کلاسیک نقد ادبی، عنوان اثر روشی برای تشخیص شخصیت محوری تلقی می شود، در اینجا فراز و فرود شخصیت های سانتوس و دُنیا باربارا، با یکدیگر توأم است. بازشناسی نهایی داستان، در هر دو رخ می دهد. سانتوس لوثاردو به عنوان نماد عدالت قانونی و فردی اصول گرا و قاطعانه در راه قانون، توسعه و مدنیت گام برمی دارد که دُنیا باربارای خونخوار نیز تحت تأثیر این باورمندی، در پایان، راه خود را به کلّی به سویی می نهد. در عین حال این دو شخصیت، هر دو در مقاطعی از داستان از کارکرد های نمادین خود تخطّی می کنند. هنگامی که ظلم و قانون شکنی ابواب جمعی دُنیا باربارا به بی عملی و انفعال قاضی و کلانتر منطقه منتهی می شود سانتوس بر آن می شود که رویّه ی قانونی خود را - در 40 صفحه ی پایانی کتاب- کنار بگذارد و به زورگویی روی بیاورد؛ در مقابل، دُنیا باربارا نیز در پایان، چهره ای دیگر و تحول یافته را از خود نشان می دهد.
این دو شخصیت، که هر یک قطب جناحی از دو جناح خیر و شر را در سرتاسر رمان شکل می دهند، هماوردیِ خود را در تأثیری که بر یکدیگر می گذارند، نمایان می سازند و این قاعده را به یاد می آورند که قدرت پروتاگونیست و آنتاگونیست در داستان می باید برابر باشد تا کنش و گره افکنی به راحتی باورپذیر شود. این برابری نشان می دهد که نویسنده به نحوی آگاهانه، تمامی رمان را به صحنه و کارزار پیکاری دراماتیک بدل کرده است.
علاوه بر تمام آنچه که گفته شد، دُنیا باربارا شکلی تازه از بازگشت به یک سبک ادبیِ نسبتاً کهن تر در آمریکای لاتین است که «کریولیسمو»(Criollismo) نامیده می شود. این واژه از ریشه ی Criollo به معنای «فرد آمریکاییِ اسپانیای تبار» است؛ اما در معنای اخص، مفهوم وسیع دارد و به معنای ادبیاتی است که موضوع و زمینه ی آن در اصل، تصویر احوال و خصوصیات آمریکای اسپانیایی زبان است و خصوصاً به زندگی روستاییان می پردازد(فرانکو، 1361: 53-54).
سبک کریولیسمو، که دوران رونق خود را در سالهای پایانی قرن نوزدهم و سال های آغازین قرن بیستم گذراند، به نوعی آغازِ گرایش به اصالت و بوم گرایی در ادبیات آمریکای لاتین محسوب می شود که در آن به مردم نگاری و ریشه ها و سنن و آداب قومی توجه می شد. این سبک، به خودی خود واکنشی صِرف در مقابل سیل محصولات ادبی اسپانیایی زبان خود که از اسپانیا به امریکای لاتین سرازیر می شد. اما گایه گوس در دُنیا باربار خصلت انفعالی سبک کریولیسمورا را به شکلی فعّال و همراه با ابتکار عمل به کار می گیرد و از منظری انتقادی به زندگی روستاییان ونزوئلا می پردازد. در این رمان، نویسنده گامی فراتر از سبک کریولیسمو می گذارد و هر قدر رویکرد کریولیسمو به اصالت و ملّیّت با ستایش و احترام کورکورانه همراه است در اینجا گایه گوس رمان خود را با هشیاری انتقادی، همراه با علاقه و میل به ترقّی و پیشرفت به پیش می برد.
در پایان، این نکته گفتنی است که امروزه پس از چند صد سال که از ورود اروپاییان اسپانیایی و پرتغالی به آمریکای لاتین می گذرد، آمریکای لاتین در دو زمینه آموزگار اروپاییان شده است. هنگامی که اسپانیایی ها و پرتغالی ها زبان خود را به بومیان- به زعم خود- وحشی و نامتمدّن و سرخ پوست امریکای لاتین می آموختند، هرگز گمان نمی کردند که روزی فرا رسد که ناچار باشد در کتاب های درسی مدارس خود، از شاهکارهای نویسندگانی استفاده کنند که از میان همان قبایل وحشی برخاسته اند. ادبیات اسپانیایی اگر امروز فاقد آن گنجینه هایی بود که در آمریکای لاتین بر سنّت ادبی اسپانیا افزوده شد، چیزی درخور و دندان گیر نبود؛ و دیگرآنکه استعمارگرانی که ورزش های خود را به بومیان می آموختند، به هیچ روی به مخیّله ی خود خط نمی دادند که روزی فرا رسد که بزرگ ترین قهرمانان فوتبال جهان از میان همین قبایل وحشی به ایان همان ورزش ها را بیاموزند.

پی نوشت ها :

1.دُنیا باربارا( ترجمه نازنین نوذری، تهران: نوروز هنز، 1386) اثر رومولو گایه گوس است. این مقاله در شماره 11(اسفندماه 1386) با عنوان «از دشت های ونزوئلا تا گفت وگوی فرهنگی» به چاپ رسیده است.

کتابنامه :
- ژوزه، ژاک، 1383، ادبیات آمریکای اسپانیایی زبان، ترجمه ی غلام رضا ذات علیان، چاپ اول، مشهد: گنبد طلایی.
- سید حسینی، رضا، 1380، فرهنگ آثار، ج 3، چاپ اول، تهران: سروش.
- ـــــــ، 1382، فرهنگ آثار، ج 5، چاپ اول، تهران: سروش.
- فرانکو، جین، 1361، فرهنگ نو در امریکای لاتین(جامعه و هنرمند). مهین دانشور. چاپ اول، تهران: امیرکبیر.
- گایه گوس، رومولو، 1386، دُنیا باربارا. ترجمه ی نوذری، چاپ اول، تهران: نوروز هنر.

منبع مقاله :
خاتمی، احمد؛ (1386)، گزیده مقالات کتاب ماه ادبیات درباره نقد کتاب، تهران: نشر خانه کتاب، چاپ اول 1389