فردید و مخالفانش ؛ گزارشی از یک نزاع ابدی
فردید و مخالفانش ؛ گزارشی از یک نزاع ابدی

نويسنده:مهدی فاطمی
« ای بسا انسان که بعد از مرگ، زاد!»؛ مصداق این مصرع، سید احمد فردید بود که 25 مرداد 73، درسکوت تنهایی خانه اش درگذشت تا سکوت دیگران علیه او بشکند و تازه پرونده اش مفتوح شود؛ مردی که سخنان ثقیلش، نوشته های منتشرنشده اش و کتابهای ننوشته‌اش، وجودش را سر به مُهر باقی گذارد تا اندیشه‌اش بین خواسته های موافقان و مخالفانش، مثل تن‌اش زیر خروارها خاک برود. اما آیا کسی می توانست حدس بزند که در تغییر احوال سیاسی روزگار و با گُرگرفتن مخالفتها علیه او، ادامه ی ماجرای فردید را باید با التهاب بیشتری پی گرفت؟ آنهم درست در زمانی که می نوشتند: «حلقه‌ی فردید؛ در آستانه ی خاموشی»
پس از مرگ فیلسوف و جوانمرگ شدن دو شاگردش عباس معارف و محمد مددپور، انگشت اتهام بر فکر فردیدیان بیشتر و بیشتر نشانه رفت. سال های پایانی دهه هفتاد، زمانی که جمعی اندیشمندان جوان، به فردید و مسائلش از نو رو نمودند،شنيدن نام آن صاحبِ حلقه، بیشتر مدیون شدت مخالفت با او بود تا در موافقتش. بین مخالفان هم آنکه زود آمد و دیر رفت و هر از چندی، یادی و فریادی نثار آن مرحوم نمود، عبدالکریم سروش بود. در دورانِ «فشار از پایین و چانه زنی از بالا» عبدالکریم سروش و احسان نراقی، فردید را زیربنای فکری گروههای فشار و انصار حزب الله و سعید امامی دانستند، «بنیادِ فردید» نیز آنها را متاثر از کارل پوپر و مرتبط با انجمن حجتیه و رژیم پهلوی دانست.
اما حرارت مخالفت با فردید در فقدانش، بیشتر از همه در سرمای زمستان 84 درگرفت یعنی وقتی که دکتر سروش می خواست همه را ملتفت کند که رفتارهای دولت کنونی را تنها باید در مبانی دو فیلسوف ایرانی، که از قضا دو یزدی اند، بازشناسیم؛ یکی دکتر فردید و دیگری آیت الله مصباح. اما آیا مخالفت او با فردید از سر مخالفت با دولت نهم بود یا این که اختلافی عمیقتر در این بین بود؟ مسئله چیست؟ یک دعوای شخصی کهنه در روزگار گذشته؟ یا یک اختلاف نظر عمیق که ابعاد عملی پیدا کرده؟ مخالفت هایی که از سوی دیگر مخالفان رخ داد، چه ثمری داشت؟ برای پاسخ، هم تاریخ را باید کاوید و هم اندیشه ها را. گزارش تاريخي مواجهه مخالفان فردید با او در سه پرده مي تواند ما را به "سطح" اين اختلاف نظر رهنمون سازد؛ پرده اول این ماجرا در دوران حیات و دو دیگر در فضای سیاسی دوران اصلاحات و دولت نهم. اما "عمق" اين اختلاف را تنهابا تامل در نظام نظري انديشه ها مي توان به دست آورد.اما ریشه ها را ابتدا باید در دوران حیات جست.

پرده اول

روزی روزگاری، اراده ای در برخی ایجاد شد که جای خالی شریعتی و مطهری را با سروش و مصباح پر کنند. سروشِ سالهای پیش از انقلاب، در انگلیس داروسازی خوانده بود و بعد شاگردی "فلسفه علم" را نزد کارل پوپر نموده بود و اینگونه دغدغه های محافظه کارانه آن لیبرال، در ذهن شاگرد جاخوش کرده بود. پس دغدغه ی ستیز با چپ داشت و خوب می توانست جلوی ایدئولوگ های کمونیست اول انقلاب درآید و همینگونه نیز مطرح شد. می گویند بعد هم از سوی برخی بزرگان نزد امام(ره) معرفی و توثیق شد تا با حکم امام در شورای انقلاب فرهنگی به کار اصلاح مقطعی دانشگاه مشغول شود. جالب است که شمس آل احمد -برادر نویسنده ی کتاب غربزدگی- هم در همین شورا از امام حکم گرفت تا نماینده تمایلات ضدغربی انقلابیون در شورا محسوب شود. محمد تقی مصباح هم به دستور امام در قم موسسه ای تاسیس نموده و مشغول زمینه سازی بلند مدت برای تولید نرم افزار انقلاب فرهنگی بود.
عبدالکریم سروش که سال ها قبل نامش را از حسین حاج فرج دباغ، تغییر داده بود در کنار محمد تقی مصباح یزدی که او نیز نامش را از محمد تقی گیوه‌چی یزدی تغییر داده بود، می نشست و به مناظره با چپ هایی مثل احسان طبری و فرخ نگهدار می پرداخت. اما فردید -که او نیز ابتدا نامش سید احمد مهینی یزدی بود- اعتراضات دامنه داری به عبدالکريم سروش نمود. او بسیار اهل آن بود که جملات معترضه را در اوج پرداختن تئوریها، پی بگیرد. چنانکه در حاشیه سخنرانی درباره "وحدت علوم" به تلویح به سروش اشاره می کند و می گوید: « در این زمینه اضافه کنم، دانشگاه بدجوری به دست پوپر است. الآن دارند برنامه می نویسند. این برنامه که تدوین شد، (بعد) تقسیم علوم!، چه کسی دارد علوم را تقسیم می کند؟ همان هائی که نمی دانند وحدت علوم چیست».(سالنامه موقف) فرديد معتقد بود سروش چارچوب علم غربي را پذيرفته اما انقلاب اسلامي بايد در محتوا، روش و طبقه بندي و تقسيم علوم کنوني بازنگري کند.

نگاه فردید به انقلاب چه بود؟

پرسشی که ابعاد ماجرا را روشن تر می کند این است که فردید چه نگاهی نسبت به انقلاب و امام(ره) داشت؟ کسانی مانند سروش، نراقی و نوری زاده تقریبا 6 سال پس از فوت فردید، او را متهم به روابط حسنه با رژیم پهلوی نمودند. اما یکی از شاگردان فردید حمایت او از انقلاب را مسئله ای ریشه دار و مربوط به دهه چهل می داند. او در مصاحبه ای که در سال 79 در پاسخ به سخنان مزبور انجام می دهد می گوید مرحوم فردید سال ها پیش، پیروزی این انقلاب را همچون شکست بی سابقه غرب و غربزدگی می دانست و دائما از آن حمایت می کرد. حتی در سال 56 در دانشگاه تهران چندین جلسه از مباحثش را به تبیین و دفاع از نظریه ولایت فقیه امام اختصاص داد. یعنی زمانیکه اصلا کسی در دانشگاه جرأت طرح و حتی توان فهم ضرورت ولایت فقیه را نداشت چه برسد به تئوریزه نمودن آن. بنیاد فردید نیز در جوابیه اش پرسید: «چرا در 15 سال حیات او پس از انقلاب این سخنان را طرح نکردید؟» و نراقی را در مورد اين ادعا که فرديد روابط حسنه اي با پهلوي داشت سرزنش مي کند: « قرینه ای درکلام نراقی هست که بر کذب سخنان دیگرش دلالت می کند. نراقی از استاد شکایت دارد که او را به سبب ارتباط با رژیم پهلوی به شدت مورد توبیخ قرار داده وبا وجود اینکه برای قانع نمودن استاد به منزل او رفته اما توفیقی در تغییر نظر او نیافته. اگر ادعای نراقی در مورد آن مرحوم صحیح بود به آسانی می توانست به استاد بگوید: رطب خورده کی منع رطب کند».
فردید به مباحثات تلفنی مفصلِ هزار ساعته با اساتید فلسفه مانند دکتر دینانی مشهور است. تعمق و تبحر امام(ره) در مسائل عرفان نظری چنان به مزاج و مذاق نظری او خوشایند آمده بود که مشهور است وقتی تلویزیون تفسیر سوره حمد امام را پخش می کرد، تلفنش را می کشید و به کسی پاسخ نمی داد؛ چنانکه پس از آن بارها در جلساتش از توقف درس تفسیر حمد امام اظهار نارضایتی نمود.

دیدار با امام؟

شواهدی که نشان دهد او دیداری با امام(ره) داشته وجود ندارد، اما شاگرد برجسته اش دکتر محمد رجبی در يک جلسه ي سخنراني در مورد استادش می گوید: « امام پس از آنکه کتاب غربزدگی جلال را دیده بودند، به او گفته بودند بیان این حرف ها وظیفه ما بود که شما زحمتش را متحمل شدید و بعد هم ابراز تمایل کرده بودند که دکتر فردید را ببینند اما تبعید در نجف مانع این دیدار شده بود».
به هر تقدیر به نظر می رسد کامل شدن شناخت فردید از سروش را باید در این قول مشهور یافت که « او به دفعات در جلسات سخنرانی سروش در دانشگاه حاضر شده بود و همواره پس از سخنان سروش، خطابه مفصلی در نقد او ارائه داده بود.» در آنچه ثبت شده، اولین موضع گیری او در مورد نحوه و جریان بازگشائی دانشگاه ها پس از تعطیلی آنها در جریان انقلاب فرهنگی سال 1359 بود. مقرر شده بود که ستاد انقلاب فرهنگی نسبت به تدوین برنامه های درسی جدید دانشگاهها بعنوان مقدمه بازگشائی آنها اقدام نماید. عبدالکریم سروش که سخنگوی این ستاد نیز بود، عهده دار این مهم شده بود. فرديد در سخنرانی های خود نشان می داد که چگونه سروش "بر مبنای آراء کارل پوپر" می خواست دانشگاه را اصلاح کند. وی که پیشاپیش با توجه به برنامه های مکرر رادیو تلویزیونی سروش آراء و افکار وی را درجهت مخالف انقلاب اسلامی می دانست، گفته بود که "دانشگاه را با منطق پوپر نمی توان اصلاح کرد".
من پيام كوچكي به امام خميني دارم، ‌اين انقلاب را عبدالكريم سروش خراب مي ‌كند
پس از این بود که آن جملات تاریخی از زبان احمد فردید خطاب به امام خمینی(ره) صادر شده بود. او اولین کسی است که نسبت به آینده ی سروش هشدار می دهد: « مي‌خواهم پيامي به امام خميني بدهم و درد دلي با ايشان بكنم، سيد احمد فرديد آدمي است كه براي خودش كار كرده‌است. اگر كتاب ننوشته، نخواسته تشبه به كثافات ديگران بكند. من پيام كوچكي به امام خميني دارم، ‌اين انقلاب را عبدالكريم سروش خراب مي ‌كند، فضلاي قديم ما خوبند ولي يك جهت شان ضعيف است كه من آن را مي‌دانم. من پوپر را مي‌شناسم و به ريش او مي‌خندم. من تا دم مرگ در نمي‌روم. چنانچه بيست سال از حكمت اُنسي دفاع كردم» البته باید اذعان نمود به مرور که بعدها نظرات سروش فرصت طرح و تبلیغ یافت، امام(ره) نیز پس از چندی دیگر حکم او را برای شورایعالی انقلاب فرهنگی تمدید ننمود و این همه، پیش از طرح علنی نگاه های نسبی گرایانه سروش به دین در قالب نظریه « قبض و بسط تئوریک شریعت»، از سوی امام(ره) صورت گرفت که نشان از دقت و ذکاوت ایشان داشت. فرديد در سخنراني هاي دانشگاهي او متوجه اين شده بود که او به مدد فن بيانش منتقد خوبي براي کمونيستها و مخالفان چپ حکومت است اما اين نقد از پايگاه تفسيري ليبراليستي از دين صورت ميگيرد که ريشه در آراء پوپر دارد.

از نهان روشی تا عیان روشی

فرديد پي برده بود که يک دشمن مشترک ميان سروش و انقلابيون مذهبي - يعني کمونيستها- باعث شده او اين جايگاه را بدست آورد و بيشترين بهره را ببرد. پس سروش - بی آنکه معتقد به امام باشد- با مارکسیست خواندن مخالفان سرمایه داری جهانی و نیز نازیست خواندن مخالفان صهیونیزم، دچار نوعی "نهان روشی" نسبت به حکومت می شود و بي هزينه ترين روش را براي مقابله با عدالتخواهان و استکبار ستیزان برمی گزيند. با این نگاه شاید سروش هیچ گاه دچار یک چرخش نظری و تغییر موضع اساسی نشده بود بلکه شرایط آغاز انقلاب ظرفیت تبلیغ نظرات مسلک لیبرال او را به صورت عمومی و صریح نمی داد و از دیگر سو حتی این نظرات در لفافه شعر و ذوق و بیان و نثر رسای عبدالکریم سروش، آنهم در فضای آشفته و چپ زده ي آن سال ها، بعضا خریدار هم داشت. این نهان‌روشی با تعابیر دیگری در دفاعیاتی که سال گذشته از خویش ارائه داد، دیده می شود. در مجادله ای که سال گذشته بر سر تاثیرش در تصفیه اساتید دانشگاه در ماجرای انقلاب فرهنگی صورت گرفت، اصرار داشت که از آغاز مدافع دموکراسی و تساهل بوده است. پس باید پرسید چگونه عضو ستادی بوده که قصد اسلامی سازی دانشگاه را داشته و یک سخنران رسمی تمام عیار برای جمهوری اسلامی به حساب می آمده است؟

دکتر فردید؛ نامزد انتخاباتی

در برابر، عیان‌روشی فردید را می توان در طرح غربزدگی در سالهای دهه 40، توجه به ضرورت ولایت فقیه در سال های پیش از انقلاب و مخالفت صریح با سروشِ ابتداي انقلاب و خطاب قرار دادن امام و نوعی عدم اهتمام به کسب قدرت در عین موضع گیری های سیاسی دید که این ویژگی ها تا آخر زندگی دانشگاهی او استمرار داشت. ظاهرا او اهل کوشش های سیاسی و تشکیلاتی برای رسیدن به قدرت نبود. علاوه بر موضع گیری های صریح -که در نهایت منجر به خانه نشینی اش شد- دو بار سعی کرد به صورت رسمي و تمام عیار پا به میدان سیاست گذارد: سال 58 برای عضویت در مجلس خبرگان قانون اساسی نامزد شد. یکی از اعضای شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی فردید را به عنوان نماینده اساتید دانشگاه جهت درج در فهرست نامزدهای این حزب پیشنهاد کرد اما یکی دیگر از اعضا مانع این کار شد، متعاقبا فردید نیز اعلام انصراف نمود.(کیهان 11/5/1358 و 20/11/1358). متعاقبا همان سال بود که فردید نامزد عضویت در اولین دوره مجلس شورای اسلامی شد، جمعی از دانشجویان متعهد طی اطلاعیه ای با 150 امضاء(کیهان 18/11/1358) و سپس برخی از ارادتمندان فردید طی اطلاعیه دیگری(کیهان 21/12/1358) از ایشان اعلام حمایت نمودند. گروه "فدائیان اسلام" و آیت الله خلخالی نیز وی را در فهرست کاندیداهای خود قرار داد. اما نهایتا فردید با کمتر از 6 هزار رای از دور رقابت ها کنار می رود. (ahmadfardid.com)
او در سایه روشنِ سیاست و فلسفه می زیست و عقیده داشت «نمی شود سیاست و هنر و فلسفه را از هم جدا کرد» و هر فیلسوفی خواه نا خواه تعهد و تعلق سیاسی دارد ولو اینکه کتمان کند و ژست بی طرفی بگیرد.

پیش بینی رویکرد سروش به قرآن توسط فردید

اما مهم تر از همه اینکه فردید سخنانی دارد که تنها امروز، پس از انتشار عقاید سروش درباره " تولید قرآن"، قابل فهم می شود، ولی در آن دوران ثقیل و بی وجه به نظر می رسید. به این جمله دقت کنید: " انتقاد از اساس دینیِ جامعه، با عقل پوپری، قطعی است و آن نهایتا به نفی عقل قرآنی می رسد" این پیش بینی را محمد مددپور در سال 1365 از استادش شنیده، یادداشت کرده و در کتاب "دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان" صفحه 443 نقل کرده است. هم چنین در جایی دیگر می گوید: " این حقیقت نفس اماره است که در کل عالم تجلی پیدا کرده، نمونه این حقیقت، پوپر است که همراه با توهین به قرآن سراغ جمهوری اسلامی آمده است. تا کی بعد از مشروطه باید به قرآن توهین شود؟"(دیدار فرهی صفحه 288) فردید از خیلی پیشتر یعنی از همان اوائل انقلاب که سروش در رادیو و تلویزیون برنامه مرتب سخنرانی داشت و کتاب درسی نوشته ی او (بینش دینی) در دبیرستان ها تدریس می شد، سرانجامِ او را از مبانی اش خوانده بود. این جمله نیز از او قابل ذکر است: "همینطور فلسفه علم یهودی زده به کشور ما می آید و آن منطق و روش پوپر است که توهین به قرآن است با نفس اماره» (دیدار فرهی صفحه 284 ) مهدی صادقی، شاگرد فردید، معتقد است «به نظر فرديد، آراء پوپر ماسونيت مضاعف و زير بناي صهيونيسم فلسفي براي توجيه استثمار و غارت بشر در جهان سوم و كشورهاي اسلامي است».
اما چگونه لوازم اندیشه های سروش، او را به اینجا رساند که اکنون رسیده؟ و مهمتر اینکه فردید چگونه به فهم این معنا نایل آمد؟ نمیدانیم اما او درباره روش فکری اش می گوید من یک مشاهده ماتقدم می کنم و یک مشاهده ماتاخر: «من از "فلسفه تاریخ" می روم به "خداشناسی تاریخی" و بعد "علم الاسماء تاریخی" و مشاهده می کنم. من به علم الاسماء تاریخی می روم و مشاهده می کنم که هانری کربن یهودی و فراماسون و صهیونیسم زده است و حالا که می آیند و به من می گویند، می بینم درست است. اول شما می بینید، ( به صورت ماتقدم، اپریوری، Apriori) که شهود ذات است. اول علم الیقین است دوم عین الیقین و سوم حق الیقین. بنده فقط به اپریوری یا اپیستریوری نمی روم بلکه شهود ما تقدم و ماتاخر هردو لازم می آید". (دیدار فرهی صفحه 279)

ترور حقيقت ديانت

جالب است که از یک سو سروش کتب دینی نظام آموزشی و انقلاب فرهنگی را می نویسد و از دیگر سو فردید معتقد است که او حقیقت دیانت اسلام را ترور می کند. نقل قول دیگری در سال 60 نیز حاوی این تعریض است: «حالا می آیم به مساله فرقان. اینها همه سر و ته یک کرباسند. جمعیت فرقان ترور می کرد، اینها یعنی امثال سروش هم ترور می کنند، حقیقت دیانت اسلام را ترور می کنند.» سروش در این سالها جایگاه خوبی در نظام دارد و علیرغم جستجوی فراوان نمی توان هیچ اظهار نظری که دال بر پاسخ دادن به اشکالات فردید باشد، از او پیدا نمود.

فردید "خانه نشانده" شد!

اما فردید چگونه خانه نشین شد؟ آیا این مسئله با کسی از مخالفانش در ارتباط است؟ فردید در سال های آغازین انقلاب معتقد است جریان انجمن حجتیه می خواهد در برخی نهادهای نظام لانه کند. کتاب های معارف دوره دبیرستان مورد انتقاد شدید فردید قرار داشت. در کتاب «دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان» با کنایه به مدیران وقت وزارت آموزش و پرورش از او نقل شد: «کتابی می نویسیم بنام"فلسفه دین" که خبری از "مرگ" در آن نیست، البته غرضی هم در کار نیست بلکه از سر غفلت است. این غربزدگی است که می خواهد نشان دهد که آقا متجدد است. بخوانید! سراسر آن غربزدگی است، کجا در آن سخن از مرگ آگاهی است، کجا سخن از ترس آگاهی است، کجا سخن از دل آگاهی است و کجا سخن از حقیقت انسان است؟» در زمانیکه یکی از اطرافیان دکتر فردید موقعیتی در آن وزارتخانه یافته بود، وی را به تدوین کتاب درسی برای جایگزینی کتاب "فلسفه دین" ترغیب و یاری نمود، اما درست در زمانی که قرار بود این کتاب به چاپ سپرده شود ناگهان طرف مقابل متوجه شده و سریعا تدوین کننده کتاب را از مقام خود عزل و فردی را جایگزین نموده و مانع چاپ و جایگزینی این کتاب شد.
برخی شاگردان دکتر فردید معتقدند همین موضوع باعث شد که جلسات سخنرانی فرديد که این اواخر ظاهرا به دعوت وزارت آموزش و پرورش در تالار فرهنگ برگزار می شد، در مهر 1361 پس از یک سخنرانی شدیداللحن تعطیل شود و او به اصطلاح خانه نشین شود. پس از آنکه در سال 79 عبدالکریم سروش اهانتهایی را در حق فردید روا می دارد، نزدیکترین شاگرد فیلسوف یعنی عباس معارف در پاسخنامه ای که از طرف بنیاد فردید در روزنامه بیان مورخ26/3/1379 به چاپ رسید این ماجرا را "آخرین پرده رزم سیاسی" استادش دانسته که در تقابل با "انجمن حجتیه" صورت گرفته است. شاگردان دکتر فردید آخرین پرده رزم سیاسی او در سال 61 را دربرابر گروه موسوم به انجمن حجتیه - و از جمله عبدالکریم سروش- می دانند و می گویند که قدرت بسیار زیاد این گروه به تعطیل شدن درسهای فردید و خانه نشین شدن آن مرحوم انجامید.
فردید پس از بازنشستگی در دانشگاه، تا سال ها در انجمن حکمت و فلسفه ی ایران، فلسفه تدریس می نمود. پس از ارتحال امام در یکی از آخرین سخنرانی هایش که در سال 69 صورت داده چنین می گوید: «امام خمینیِ فقید از نوادر تاریخ بود که با انقلاب اسلامی نخستین تزلزل را در بنیان غربزدگی ایجاد نمود. اما این بحران همچنان ادامه دارد. از این رو مبارزه بی سابقه با غربزدگی باید تا ظهور مهدی موعود(عج) که پایان بحران غربزدگیست ادامه یابد».
فردید تا پایان عمر جایگاهی در حکومت ندارد و دیگران را نقد می کنداما عمده داستان «مخالفت با فردید» در فقدان او اتفاق می افتد. اينکه در دوران حياتش کسي به پاسخ او برنمي آيد چه تفسيري دارد؟ و دو موج اتهام زني در دوران اصلاحات و دولت نهم چه؟ آيا مي توانيم بگوييم او براي هميشه فهم نشده و يا بد بينانه طرد شده؟ اين پرسش ها در مطالعه دوران پس از فرديد پاسخ مي گيرد.

پرده دوم

حدودا 6 سال پس از فوت فردید و در التهاب دوران اصلاحات، عبدالکریم سروش بی هیچ بهانه ای دست به کار می شود و پرده دوم را با پرده دری شخصیت فردید در قالب این جملات آغاز می کند:«کار او (فردید) را می توان توحش یا مالیخولیای فلسفی توأم با بی تقوایی سیاسی و یا قانقاريای اخلاقی نام نهاد... مرید دور خود جمع کردن و برای لجن مالی شخصیت ها هر روز واژه ای اختراع و پیشنهاد کردن کار او بود... اما دینی بودن نگاهش تهمتی است به او و دروغی است به خلق الله... به عموم نشریاتی که کارشان تقدیس خشونت است نگاه گنید، همه شان بلا استثنا به دست شاگردان یا شاگردان شاگردانش اداره می شود.» طنز نویس معروف، ابراهیم نبوی در گفتگوی مفصلی با سروش که در روزنامه جامعه چاپ شد، به بحثی با عنوان «دین از نگاه دین شناسی» پرداخته بود و سروش بنا به شرایط سیاسی وقت، "انصار حزب الله" و "گروه های فشار" را فرزند فردید دانسته بود. احسان نراقی نیز با کتاب "در خشت خام" وارد میدان شده و فردید را با سعید امامی مرتبط دانسته بود. سروش و نراقی نظریات فردید را زیربنای گروه های فشار می دانند، آنهم در شرایطی که فضای سیاسی جامعه هنوز متاثر از حادثه قتل های زنجیره ای بود.

بیانیه بنیاد

در برابر، بنیاد فردید برای اولین بار بیانیه ای صادر می کند وارتباط مباني فکري فرديد را با اين اتهامات مي کاود. توضيح مي دهد که«مقتضيات سلبي تفکر استاد فرديد» در گذر از «تضاعفِ نفسانيت و نيست انگاري» و «اصالت نفس النفس» دوران جديد که در آن آنتروپوسانتريسم جانشين پاگانيسم و کاسموسانتريسم شده است، خود را نشان مي دهد.اما مقتضيات ايجابي جلوه هايي در سياست دارد اما تنها در «انتظار آماده گر» قابل جمع بنديست که طريقش نوعي مجاهدت مجدانه است.
سپس به اين پرسش که آيا اين مجاهدت مجدانه با آنچه "گروه هاي فشار" خوانده مي شوند مرتبط است؟ پاسخ مي دهد، استاد معناي "حماسه" را فداکاري و جانفشاني در راه مبارزه با امپرياليسم مي دانست و « ايشان تنها پيران کرشمه کار با غرب را مورد تعرض قرار مي داد و با گروه هاي سياسي جوان که از سر کم اطلاعي وبي تجربگي گاه تمايل به غرب نشان مي دهند، صبور و کاملا متحمّل بود». بيانيه بنياد، انجمن حجتيه که در سال 61، استاد و شاگردانش را از حيات اجتماعي-سياسي محروم ساخت را مورد بحث قرار مي دهد و مي گويد امروز در همين "موقف" گروه هاي فشار قرار گرفته اند و تصريح مي کند:«البته منظور ما جوانانی مثل آقای محمد قوچانی نیست که به سبب صغر سن و فقدان اطلاعات کافی نکته ای را به نگارش درآورده است. بلکه مراد ما به خصوص آقای عبدالکریم سروش است که کارنامه فعالیت سیاسی و همکاری ایشان با گروه های فشار در معرض مشاهدت همگان قرار دارد.» قوچانی در مقاله ای، رضا داوری و فردید را "پست مدرن های معنوی"ناميده بود.
نويسنده بيانيه معتقد است گروه های فشار نه تنها با دکتر فردید همسو نبودند بلکه او را خانه نشین کردند و کسانی که امروز او را بدین اتهام منتسب می کنند خود در این موقف قرار داشتند. سپس مواردی از ارتباط سروش با گروه های فشار را اینگونه بر می شمرد: «همه به یاد داریم که در سال های اول انقلاب کتب شما نظیر "تضاد دیالکتیکی" و "دانش و ارزش" کتاب های مقدس گروه های فشار بود، خود شما کتاب های "دگماتیزم نقابدار" و "ارتجاع مترقی" را در تایید آن ها به نگارش در آورید، پیش از تقسیم جناح راست به سنتی و مدرن، شما و دیگر نویسندگان جناح سنتی کاملا متحد عمل می نمودید، در گزینش ها، کتب شما ماخذ و ملاک ارزیابی اعتقادی داوطلبان کنکور و متقاضیان کار در ادارات کشور بود و چه بسا کسانی که بدلیل عدم اعتقاد و یا عدم اطلاع از مفاد این کتب که عمدتا ماخوذ از نوشته های کارل پوپر است، به داشتن عقاید مارکسیستی و التقاطی متهم می شدند و از ادامه تحصیل و کار باز می ماندند. نباید پنداشت این امور، زیاده روی علاقه مندان شما بود بلکه خود شما نیز عینا این رويه را در نوشته ها و سخنرانی ها پیش گرفتید و شاگردان استاد را متهم نمودید».
بیانیه با این جمله کلیدی رفتارهای سروش را به تحلیل می نشیند که:« شما هر کسی را که مخالف سرمایه داری جهانی به سرکردگی آمریکا و انگلیس باشد را مارکسیست زده می خوانید و کسانیکه با صهیونیزم و رژیم صهیونیستی مخالفت می کنند را نازیست و فاشیست می خوانید... اما امروز انقلابیون مسلمان در شرق و انقلابیون مسلمان در آمریکای لاتین، پرچم مبارزه باغرب رابرافراشته اند و شعله مبارزه همچنان فروزان است».

همدستی احسان نراقی و عبدالکریم سروش

نویسنده در فرازهای پایانی، به تلویح سروش را محرک نراقی می داند و در پاسخ به اتهامات آن دو می نویسد: « آقای نراقی حال گمان دارید که ما به افسون دم سرد و خزان زده شما، تفکرات انقلابی و ضدامپریالیستی استاد فردید را رها کنیم و سر به درگاه اربابان آمریکایی و انگلیسی شما بساییم... وقتی کسی کتاب "در خشت خام" را می خواند فقط دو مضمون را می یابد نخست آنکه احسان نراقی به فردید هتاکی می کند، دیگر آنکه سروش را تایید و تمجید می نماید. افسوس بر حقارت کسانی که می خواهند با تمسک به مزدور حقیر و کم اطلاعی چون احسان نراقی کسی را تایید یا رد کنند.» عباس معارف که این بیانیه را نوشته است، در میان همه شاگردان فردید شايد نزدیک ترین و شبیه ترین به او بود چرا که تنها او بود که به اخلاق خاص فردید در تاراندن شاگردانش دچار نشد و بنا به نقلی، فردید تنها او را از میان همه، به شاگردی پسندیده بود. معارف در اوائل پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت هیئت تحریریه روزنامه کیهان را برعهده داشت و توانست مجموعه ای از سخنرانی های استاد را در این روزنامه به چاپ برساند. اما پس از چندی از آنجا بیرون می آید. شایان ذکر است علیرغم آنکه سروش در سخنانش می گوید «به عموم نشریاتی که کارشان تقدیس خشونت است نگاه گنید، همه شان بلا استثنا به دست شاگردان یا شاگردان شاگردانش اداره می شود»، اما از آنجا که شاگردان فردید ارتباط محدودی با رسانه ها داشتند، این بیانیه نهایتا در روزنامه کم شمارگان "بیان" منتشر شد و حتی در متن بیانیه آمده که مهدی نصیری و حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان، چندان تمایلی هم به چاپ چنین بیانیه ای نداشتند.
البته عبدالکریم سروش در گفتارهایی که توسط یاران رسانه ایش منتشر می شود، دست بردار نیست و در سال های بعد به عنوان نمونه در سايت اخبار گويا با عنوان "نسبت ميان اسلام و دموكراسي" به تاریخ 3/9/1383 اتهامات دیگری متوجه فردید می کند.

پرده سوم

به نظر می رسید بین میزان نشر فکر فردید و حجم هجمه و مخالفت با او رابطه مستقیمی وجود دارد. مرحوم مددپور در سال های پایانی حیاتش کتاب "ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان" را منتشر نمود که حاوی سخنرانی های دکتر فردید و موخره 150 صفحه ای خودش بود. نشسته بود و دستی به سر سخنرانی های فردید کشیده بود. بی مزد و منت زحمت کشیده بود اما کمی ناویراسته به دست چاپ داده بود. شاید پاسخی عجولانه به یک نیاز داده بود اما شاگردان و دوستداران استاد رنجیدند که چرا احسان ناتمام نمودی؟ و از این حرفها. تا سرانجام کسانی چون آشوری، پس از سال ها سکوت، در مذمّت فردید دهان به سخن گشودند اما به استناد همان کتاب. آشوری در یک مقاله ی جنجال برانگیز که ذیل آن درج شده بود: «پاریس؛ فوریه 2004»، فردید را ملغمه‌ای از اندیشه های غربی و اسلامی دانسته و تعبیرات تند و بی سابقه ای نسبت به او روا داشت که البته پاسخ هایی از سوی شاگردان فردید گرفت که از جمله دکتر رضا داوری سخنانی داشت که پس از مصاحبه جنجالی سروش به هر دو نفر داد.
اما با برآمدن دولت نهم تنها نقطه های امید دکتر عبدالکریم سروش که حالا دیگر خارج نشین است، در ایران از بین می رود. این نگرانی ها در مصاحبه ای که با روز آنلاین انجام می دهد سر باز می کند. سرفصل های مخالفت او با فردید در جملاتی اینگونه آرایش یافت و صریح از زبانش سرازیر شد: « فرديد يك شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض كرد... چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد... فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود. تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست... همچنين ضديهودى بود به معناى واقعى كلمه... ضدحقوق بشر هم بود... او چنان شوقى به امام زمان نشان مى داد كه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمى رسيد. به همين دليل من امروز حرف هايى را كه در اين باب مى شنوم به حجتيه نسبت نمى دهم».

پیروی مصباح از فردید؟

او ترجیح داد برای تفهیم خطر احمدی نژاد به مخاطبش، خطر مصباح را جا بیندازد و آیت الله را هم منتسب به دکتر فردید کند. او حتی پا را از نقد سیاسی هم فراتر می گذارد؛ یعنی برای او از کلماتی مانند «فردی روانپریش» و یا در سخنرانی لندن از واژه «فردي مالیخولیایی» استفاده کند. او در بیان اهمیت و نفوذ فردید گفت:« من حتی این شکل افراطی سخنان تاسف آور آقای رئیس جمهور که درباره از بين بردن اسرائیل مطرح می کنند را تا حدودی تحت تاثیر چنین اندیشه هائی می دانم.» سپس در قیاس این دو متفکر ایرانی به این نکته اشاره نمود که فرديد برای دولت نهم، كم و بيش نقشي شبیه لئواشتراوس برای دولت نئوكان ها را بازي مي كند و دولت، وامدار و الهام گيرنده از اوست. «البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، بلکه كارگزار آن است.» و نهایتا سعی نمود همفکران اصلاح طلب خود را متقاعد کند که انجمن حجتیه اهل خشونت نیست و خشونت طلبی دولت جدید هم فقط یک منبع دارد: احمد فردید!

هيچ گاه چنین سخنانی نگفته بودم!

هنوز تنشِ برخاسته از سخنان او فرو ننشسته بود که در مصاحبه اسفندماه 84 با برنامه "از نگاه میهمانان" در تلويزيون هما، ابعاد تازه ای از این نزاع را باز نمود. وی در پاسخ به سئوال داريوش سجادی که «تصور نمی کنيد فرديد را از قواره واقعی خود خارج و بزرگنمائی اش کرده ايد؟» گفت: «شما می دانید من برای نخستين بار دو ماه پيش طی مصاحبه ای این توضیحات را در باب جریان فردید و انصار و اذناب او دادم. اگر چه همه اينها را در ذهن داشتم اما طی 27 سالی که از انقلاب اسلامی ايران می گذرد هيچ گاه چنین سخنانی را نگفته و ننوشته بودم و این نیست مگر بخاطر آنکه اکنون می بینم تدريجا پاره ای از این افکار بطور رسمی بر کرسی قدرت می نشیند و خشونت می آفریند. به همین سبب است که کوشیدم پاره ای از سرچشمه های خشونت در جامعه را نشان دهم.» علیرغم این سخنان، همانگونه که گفته شد او در سال های اصلاحات نیز در مصاحبه ای با ابراهیم نبوی، بی درنگ فردید را به باد دشنام هایی مشابه سپرده بود. چنانکه در اول ژانويه 2005 نیز سروش با لبخندی گفت که گفته اند «از مردگان خود به نيکی ياد کنيد» و نيک ترين وجهی که می شد از فرديد ياد کرد ظاهرا يک «بيمار روانی» شايسته ی ترحم بود و چنانکه در همین مصاحبه با تلویزیون هما نیز می گوید: «حقیقتا من فرديد را دارای یک ذهن پریشان و زبانی پریشان تر می دانستم و می دانم. اما چه باید کرد که ایشان در میان جمع محدودی اهمیت و مرجعیت یافت و تدريجا آن جمع محدود تولید مثل کرد آن هم نه در میان فقط روشنفکرنمایان بلکه نزد پاره ای از طلاب و روحانیان و جراید همچون روزنامه کيهان و مجله سوره و حوزه انديشه و هنر اسلامی». نقد به فردید از آن سنخ که در این دو سه نقل آخر آمد، نه فلسفی و حتی سیاسی بلکه به وضوح غیراخلاقی و خشمگینانه بود. او البته در نقد فلسفی هم با مقلد خواندن فردید نسبت به مارتین هیدگر، دیگر جایی برای نقد نظریات او باز نکرد.

الصاق احمدی نژاد به فردید برای تبرئه از حجتیه

سپس انگیزه خود را از طرح مجدد فردید، اینگونه به زبان می آورد:« من تعمدا این قصه را مطرح کردم چون دیدم بعضی نادانسته و ناآگاهانه آدرس غلط می دهند و همه چیز را به حجتیه وصل می کنند.» سروش که خود مدتی عضو حلقه ی درس رهبر انجمن حجتیه یعنی شیخ محمود حلبی بوده است، برای رفع اتهام از خود می گوید: « البته من مدافع حجتیه نیستم. آنها قومی بودند که اکنون حقیقتا منقرض شده اند. اين که رئیس جمهور کنونی از امام زمان دم می زند و آمدن ایشان را نزدیک می داند و پاره ای از موضع گیری های سیاسی خود را بر این اصل بنا می کند، نباید باعث فريب ما شود و گمان کنیم که حجتیه نفوذ کرده اند... جریان فردید جریان دیگری است.» پیشتر در مصاحبه با روزآنلاین نیز گفته بود که: «نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند».

اصلا همه تحت تاثیر فردیدند

و نگرانی اش را اینگونه مستند می کند که: « همین دیروز دیدم عده ای از دانشجویان بسیجی در یکی از جلسات شان صحبت از این کرده بودند که دموکراسی ظهور نفسانیت است. این حرف حجتیه نیست. این حرف احمد فردید است. تمام دست آوردهای نیکوی مغرب زمین را از طریق همین الفاظ به مسخره گرفته و لوث کرده اند.» او حتی دایره نفوذ فکری فردید را فراتر از دولت جدید دانسته و می گوید «قرائت فاشيستی از دين، بهترين عنوان برای مکتب بيماري زای فرديد است که متاسفانه قربانيانی هم از ميان روحانيون گرفته است».
سروش ادعا می کند که گروه هایی در بسیج دانشجویی، لایه هائی از سپاه، پاره ای از مطبوعات، «یکی از امام جمعه های تهران که بدون این که حتی یک برگ از کتاب پوپر را خوانده باشد در نماز جمعه به کتاب «جامعه باز» پوپر حمله کرد»، و موارد دیگری از این دست همه « محصول کارخانه همان حضراتی است که جملگی به نحوی به آقای احمد فردید مرتبط و متصلند.» به هر روی او با این تحلیل مصباح یزدی که در فلسفه، مزاج سینوی- صدرایی و گرایشهایی تحلیلی دارد را پیرو دکتر فردیدی می داند که مذاق اشراقی و گرایش شدید به عرفان نظری و به تعبیر جدید خودش "حکمت اُنسی" دارد.
سایرین را هم البته بی نصیب نمی گذارد و مورد ضرب و جرح كلامي خود قرار می دهد. مثلا ضمن تعریض تلویحی به کلام رهبر انفلاب که مصباح یزدی را "مطهری زمان" دانسته بودند، می گوید: « چراغ مرده كجا، شمع آفتاب كجا! البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود.» البته سروش سابقه اظهاراتی تندتر از اینها را دارد؛ آنجا که نقد های صادق لاریجانی در پاسخ به طرح "قبض و بسط تئوریک شریعت" را با جمله ای توهين‌آميز که: « مه فشاند نور و سگ عوعو كند!»، پاسخ داد. او ادامه می دهد:« آقاي مصباح يزدي علاوه بر كم‌دانشي، فرديست از نظر رواني بسيار بي‌تحمل و كم‌طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر».

رابطه خاتمی و فردید از نگاه سروش

دست آخر، جالب اینجاست که سروش چند ماه پيش از آن، حتی در نقد جنبش اصلاحات نیز پای فردید را به میان کشیده بود و طی سخنرانی خود در آلمان ضمن گلايه هائی از عملکرد آقای خاتمی گفته بود « تذبذب عملی خاتمی ریشه در تذبذب فكری ایشان دارد» و این امر نیز ناشی از تاثیرپذیری خاتمی از دیدگاه های احمد فردید است». سپس تصريح مي کند اینکه خاتمی از برخی مواضعش کوتاه آمده و شجاعت دفاع از دموکراسی را نداشت در تأثيرپذيري از فردید ریشه دارد. بد نیست در حاشیه گفته شود که نقد احمدی نژاد و کنایه به خاتمی توسط او وقتی معنادارتر شد که در انتهای همان مصاحبه مفصل گفت "من اگر بخواهم به صراحت سخن بگویم، هنوز آقای کروبی را رئیس جمهور ایران می شناسم."

چه کسانی پاسخ می دهند؟

اما واکنش های فراوانی به سخنان جنجالی او برانگیخته شد. پس از آن، بنا به نقلی آیت الله محمد تقی مصباح یزدی در جمعی خصوصی گفت: « من اصلا با فردید ارتباطی نداشته ام و چندان او را نمی شناسم.» نسبت آیت الله مصباح با دولت جدید روشن بود اما گویا تقدیر آن بود که فردید با آن زبان و نظریات ثقیل و دیریاب در عالم اندیشه، بیشتر در معرض تعرض هایی سیاسی واقع شود و باز مانند هميشه ما کمتر – چرا نگویم اصلا- نقدی درباره نظام تفکرش رویت نکنیم. اما شاگردان فردید هم که بیشتر از همه به مقاله ی آشوری در سال گذشته معترض بودند، آرام آرام واکنش نشان دادند. در این حین از جمله کسانی که به دفاع از فردید بر می خیزد، دکتر مهدی صادقی است. او که فرزند مرحوم خلخالی است و سال ها در آلمان فلسفه خوانده است، در مقاله "فقر فلسفه و فلسفه ی فقر" درباره رابطه خلخالی و فردید می گوید: "البته ملاقاتهايي بين ابوي و فرديد صورت گرفت و بعضا در سالهاي 50 به بعد انديشه هاي فرديد و هايدگر با ابوي مورد بحث واقع مي شد." بعدها سروش این جمله را به عنوان تایید خود تلقی می کند.

سرنوشت مشابه استاد و شاگردان

شاید هیچ استاد فلسفه ای در دوره ی معاصر ما، شاگردانی تا این حد وفادار به خود نداشته و به همین واسطه شاگردان نیز همواره در معرض اتهاماتی بوده اند. رضا داوری اردکانی را برجسته ترین شاگرد فردید می دانند، چنانکه خودش در جایی گفته بود: « بيشتر از هر شاگرد ديگري به دكتر فرديد احترام مي كردم و احترام مي كنم.» او بارها از سوی برخی نشریات در سال های دولت محمد خاتمی، با القابی چون "فیلسوف حکومتی"، "نظریه پرداز فاشیسم" و در مهربانانهترین حالت، "پست مدرن معنوی" متهم شده بود.
او سال گذشته بیشتر به میدان دفاع از استادش پاگذاشت. در مراسمی که سال گذشته به مناسبت سالگرد وفات مرحوم فردید توسط خانه فلسفه ی تهران برگزار گردید، رضا داوری از نسبت فردید با سیاست سخن گفت و در میان سخنانش، بی آنکه نامی بیاورد عبدالکریم سروش، داریوش آشوری و عبدالله نصری را مورد نقد قرار داد. عبدالله نصری چندی پیش در جلسه ای، برای نقد نظریات فردید، نقد نظریات داوری اردکانی را کافی دانسته و به آن استناد کرده بود. داوری اردکانی می گوید: « همكاري در جايي مي خواست درباره غربزدگي دكتر فرديد صحبت كند، اما چون نوشته اي از دكتر فرديد نداشت، گفت من نوشته هايي از داوري مي آورم، زيرا مي خواهم مستند حرف زده باشم! آیا در فلسفه وكالت وجود دارد؟ در فلسفه كسي وكيل و وصي ديگري است؟ آيا در فلسفه كسي عينا حرف هاي استادش را بيان مي كند؟ و هر چه شاگرد گفت به پاي استاد نوشته می شود؟ من از جانب كسي حرف نمي زنم، از خودم مي گويم».

در پاسخ به سروش آشوری

داوری اردکانی که احساس می کرد هرچه از فوت فردید می گذرد، بر قطر پرونده نزاع با او افزوده می شد، دیگر منتقدان این سال ها را نیز مورد خطاب قرار داد. رضا داوری هم در جملاتی که علاوه بر آشوری، ظاهرا سروش را نیز مورد عتاب قرار می دهد، گفت: «اگر آن روز بيانات ايشان گوش دادني بود و حالا درك كرديد كه آن سخنان به چيزي نمي ارزد، بايد اعتراف كنيد كه آن روزگار نمي فهميدید. اصلا چرا اسم مجلس را «فرديديه» نام گذاشته بودند؟ كساني كه در آن مجلس حاضر شده و سراپا گوش بودند؛ آن روز مي فهميدند كه از اين سياست و فلسفه، فاشيسم بيرون مي آيد؟ نازيسم مي آيد؟ اگر مي فهميدند چرا حاضر مي شدند و اگر نمي فهميدند يك كلمه اعتراف! بگويند ما اشتباه كرديم و ما فلسفه نمي فهميديم... اينكه گروه فرديدي و هايدگري وجود دارد يك وهم است. بگوئيد اين گروه كجاست؟ چه مي كند؟ از اين اتهام چه بهره سياسي عايدتان مي شود؟» اگرچه عبدالکریم سروش هیچگاه در جلسات فردیدیه شرکت نداشته اما اتهام فاشیسم را او اولین بار به فردید نسبت داده است.
داوری درباره فردید می گوید: « كسي كه گفته مي شود 30 سال در جمهوري اسلامي حكومت را تعيين مي كرد؛ نمايندگان و شاگردانش زمام امور مملكت را تا چند سال در دست داشتند. متأسفانه اينجا از رجال حكومتي خبري نيست. من هم كه اينجا حاضرم فقط يك معلم پير فلسفه هستم. آنهايي كه به او ارادت دارند در سياست ايران چندان نفوذي ندارند. ممكن است در مراكز درجه 2 و 3 كارهايي داشته باشند... ما از تلورانس دم مي زنيم در حالي كه اگر كسي مخالف ما حرف بزند فاشيست است. اگر كسي آنچه كه ما بگوئيم تفسير نكند اگر استاد فلسفه هم باشد باز نزد ما فيلسوف نيست. اگر دكتر فرديد يك كلمه غربزدگي را گفته بود، با توصيفي كه ايشان داد جريان تازه اي شكل گرفت».
بعدها در تابستان 85 نیز عبدالكريم سروش در سخنانی که ظاهرا روزنامه شرق خود را متولی و مسئول انتشار آنها می دانست، تعریض های دیگری به مرحوم فردید داشت. بعنوان نمونه "پدر خوانده اصلاحات نیستم"(29/5/1385) و نیز "علل ناکامی تاریخی مسلمین" که در شماره سوم ماهنامه آئین هم منتشر شد.

این داستان فعلا همیشگی است!

حقیقتا هر شاهد منصفی می پذیرد که هنوز که هنوز است هیچ جریان سیاسی گسترده ای که نمایندگی فکر فردید را به عهده داشته باشد به میدان نیامده! پس نامربوط است که او را نقد سیاسی کنیم. این نقدها؛ بگذارید واژه نقد را کنار بگذاریم! این سخنان؛ یعنی همین دشنام گویی ها، مشتی عقده گشایی و هرزه درایی است که هیچکس نمی پذیرد.
در این میان عبدالکریم سروش به تعبیر رسای یک وبلاگ نویس ناشناس گویا به « فوبیای فردید» دچار شده و به نظر می رسد دائما سعی می کند همه مسائل فکری و سیاسی ایران را به دکتر فردید ختم کند. گویا همه جا و همه زمان او را در تعقیب خود حس می کند و باید به نوعی او را پس بزند! هایدگری خواندن فردید هم سخن سنجیده ای نیست؛ همانگونه که پوپری خواندن سروش. فرديد اگر از پايگاه انتساب به پوپر، سروش را نقد مي نمود، همواره نقدهايش را نيز به مباني اومانيستي او و سرانجام فلسفه ي علم او بيان مي داشت. این دعوا خیلی کهنه و نخ نما شده! آمدن سروش یک برکت داشت و آن توجه بیشتر به چارچوب نظری کلام جدید در حوزه های علمیه ایران بود. پس بسیاری بزرگان آمدند و آنقدر کتاب و مقاله در استخراج التقاطات و مغالطات عبدالکریم سروش و حامد ابوزید و جان هیک نگاشتند که باز هر منصفی که آن آثار را خوانده باشد می تواند دوران سروش را پایان یافته تلقی کند؛ لکن اشعار و متون ادبی او را بخواند و لذت ببرد! به بزرگان باید توصیه کرد که این ماجرا اصلا جدی نیست! لطفا به حال مسئله فقر نظری اداره ی انقلاب فکری کنید؛ از اقتصاد غیر اسلامی گرفته تا فرهنگ بحرانی و غربزده. "قتلگاه انقلاب" در میدانی است که رهبری نشان داد! و این خلأها را همان اوان انقلاب فردید به صرافت دیده بود و گفته بود.
به هر روی اختلاف نظری سید احمد فردید با بسیاری از زندگان! آن اندازه همه‌جانبه و مبنایی است که پیش بینی نمی شود ماجرای این نزاع ابدی با زنده و مُرده‌ی او، به این زودی ها ختم شود و ماجرا را بايد به آيندگان سپرد؛ همانگونه که خودش جایی گفته بود: «زود آمده‌ام، فلسفه من تعلق به پس فردا دارد!... افق من انقلاب جهاني است و مهدي موعود... علم‌الاسماء تاريخي من مستلزم اين است كه برسم به ولايت فقيه... اما "انتظار" چيست؟ انتظار بازگشت خدای لطف در تاريخ» الفاتحه!
منبع: رجا نیوز