شانه‌هايت کو؟!

داستان )ملهم از خاطرات ايثارگران خراسان رضوي) روبروى در امامزاده که رسيد، اشک از چشمهايش مى‌باريد. صورتش پف کرده بود آن قدر گره روسرى آبى‌اش را محکم بسته بود که گويا چشمهايش وق‌زده بود. چشمان سرخ‌اش انگار به خون نشسته بود. نشست درست جلوى پنجره فولاد که مشرف بود به قبر متبرک امامزاده،‌ هاى‌هاى گريه‌اش همه جا را فرا گرفته بود. همه آنهايى که آن حوالى بودند دلشان به حالش سوخت
شنبه، 5 مرداد 1387
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
شانه‌هايت کو؟!
شانه‌هايت کو؟!
شانه‌هايت کو؟!

نويسنده: مريم جهانگشته

داستان )ملهم از خاطرات ايثارگران خراسان رضوي)

روبروى در امامزاده که رسيد، اشک از چشمهايش مى‌باريد. صورتش پف کرده بود آن قدر گره روسرى آبى‌اش را محکم بسته بود که گويا چشمهايش وق‌زده بود. چشمان سرخ‌اش انگار به خون نشسته بود. نشست درست جلوى پنجره فولاد که مشرف بود به قبر متبرک امامزاده،‌ هاى‌هاى گريه‌اش همه جا را فرا گرفته بود. همه آنهايى که آن حوالى بودند دلشان به حالش سوخت. آنها همدردى مى‌کردند و همراهش آرام اشک مى‌ريختند. زن آرام زمزمه مى‌کرد: يا امامزاده‌اگه يک بار دگه بتنم ببينمش به خدا هرچى دستم بيه اولين دست مزدم ميرم ميذرم، همى اينجه به خدا دلم در مترکه خودت حاجتم بده يا امامزاده ...
بيرون امامزاده ايستاد، انگار سبکتر شده بود. باد روسرى آبى‌اش را تکان مى‌داد.
جلوتر که آمد کنار جوى باريکى که مشرف به امامزاده بود نشست. دستى به آب زد و سر و صورتش را خيس کرد. جان گرفته بود اين را مى‌شد از رنگ و رويش فهميد. لبخند کمرنگى روى لبانش نشست. پاهايش را توى بغلش گرفت. نگاهش به آسمان که افتاد ديگر غروب در راه بود. چقدر غروب را دوست داشت. درست از همان زمان جوانى‌اش با نگاه کردن به خورشيدى که کم‌کم به خون مى‌نشست و شب پر آرامش و ستاره را به همراه داشت؛ هميشه آرام مى‌گرفت. اما اين روزها نا آرام بود و از هيجان به خودش آمد. با سرعت به طرف روستا به راه افتاد. بوى خاک آب خورده مشامش را نوازش مى‌داد. از پيچ و خم کاه‌گلى روستاکه گذشت خودش را جلوى در رساند. پشت درى را باز کرد فتيله چراغ نفتى را بالا کشيد. بوى نفت همه اتاق را پر کرده بود. کبريت را زد، اتاق تقريبا روشن شده بود. سماور به جوش آمده به سر و کله‌اش مى‌زد و قل‌قل آن سکوت خانه را مى‌شکست و بخار آن توى اتاق بالا مى‌رفت. بوى نم کاه‌گل حس خوشايندى را در زن به وجود مى‌آورد. آرام کنار پشتى تکيه زد، چشمانش را بست.
بهار آمده بود و عطر شکوفه‌هاى گيلاس همه جا را پر کرده بود. دامنه سبز رنگ اطراف خانه‌هاى کاه‌گلي، روستا را فرا گرفته بود. ساروق‌اش را باز کرد و نان‌هايى را که با دست‌هاى خودش پخته بود، از توى آن برداشت. شنيده بود اگر نذر کنى و چيزى در راه خدا بدهى حاجتت روا مى‌شود. جلوى امامزاده ايستاده بود و ساروق کهنه‌اش توى دستان حنا خورده‌اش بود و نان‌ها را يکى يکى مى‌بردند. غروب که شد ديگر نانى در کار نبود و او نشسته بود جلوى امامزاده. مى‌دانست امامزاده وساطت مى‌کند و حاجت مى‌گيرد. به خواستگاريش آمد و فقط چشم به طرح قالى دوخته بود. انگار طرح ترنج قالى را ورانداز مى‌کرد و دنبال چيزى مى‌گشت. از خجالت سرخ شده بود و چشم توى چشم پدرش نمى‌انداخت.
زن که آن روزها جوان بود، همراه پسر توى همان امامزاده، چند روز بعد به عقد هم درآمدند. او خوشحال و سرمست از گرفتن حاجتش و پسر شادمان از رسيدن به آرزويش.
يک روز صبح که از خواب بلند شد گفت: مى‌خواهد برود سفر، يک سفر دور. لباس‌هاى رزمش را پوشيد و پوتين‌هاى واکس نخورده‌اش را درآورد و دختر لباس‌هاى خاکى رنگش‌ را ورانداز کرد. دستش را کشيد، التماس کرد، گفت: نرو! مرد گفت: زود برمى‌گرديم. جلوى در چوبى ايستاد. گفت: نذار احساس بى‌پناهى کنم. مو از کودکى‌ام بين گندم‌زارها فقط تور جستجو کردم، تو همدردم بودى و همراهم. گريه کرد و دانه‌هاى اشک از گونه‌هاى تبدارش به پايين غلتيد و باگوشه آستين لباسش آنها را پاک کرد. تو رو به اين امامزاده قسم نرو. مرد گفت: به سادگى‌ات قسم، به اون قلب بى‌ريات قسم، زود بر مى‌گردم. تو از خدا بخواه که برت بمونم. انگار اين بار که مرم سبکتر شدم. تو باعث شدى از قبل راحت‌تر برم.
دختر اشک مى ريخت و با همان سادگى دخترانه از خدا خواست که زود برگردد. باد ميان شاخه‌هاى درختان مى‌پيچيد، دود از تنور سياه و تا شانه‌هاى آسمان بالا مى‌رفت. بوى نان داغ همه جا پيچيد. اين بار حاجتش چه بود؟!
خدا مى‌دانست و بس! چهار گوشه ساروقش را گره زد. نان‌ها را روى سرش گذاش. امامزاده شلوغ بود. همه نگاهش مى‌کردند. سال‌ها بود که هر هفته از صبح تا شب جمعه نان مى‌پخت و غروب آن را به امامزاده مى‌آورد. قاصدک‌ها سر تا سر روستا را فرا گرفته بودند. زن نشست. قاصدک‌هاى زيادى روى دامنش نشستند، مى‌دانست پيام‌آور شادى‌هايش از راه خواهد رسيد.
جمعه بود و دود از تنور بلند نشد و هيچ نانى پخته نشد.
کوچه گلى تبدار شده بود. باران به شدت مى‌باريد؛ انگار زمين نفس مى‌کشيد. زن آرام و بى‌صدا دراز کشيده بود. با باران بوى ياس از توى حياط کهنه و قديمى به تو مى‌زد . زن پلک نمى‌زد. فقط لبخند پررنگى روى لبانش نقش بسته بود. حتما نذرش ادا شده بود.


تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
حیرت صهیونیست‌ها از قدرت یمن
play_arrow
حیرت صهیونیست‌ها از قدرت یمن
تخریب دو منزل فلسطینی در جنوب مسجد الاقصی
play_arrow
تخریب دو منزل فلسطینی در جنوب مسجد الاقصی
ممانعت از ورود دختران محجبه به مدارس در جمهوری آذربایجان
play_arrow
ممانعت از ورود دختران محجبه به مدارس در جمهوری آذربایجان
قالیباف: معیشت مردم باید آخرین نقطه آسیب‌پذیر در جنگ اقتصادی باشد
play_arrow
قالیباف: معیشت مردم باید آخرین نقطه آسیب‌پذیر در جنگ اقتصادی باشد
تصاویری از باند سرقت مسلحانه در تهران
play_arrow
تصاویری از باند سرقت مسلحانه در تهران
اعتراض متفاوت یک دانش‌آموز به ممنوعیت حجاب در مدارس آذربایجان
play_arrow
اعتراض متفاوت یک دانش‌آموز به ممنوعیت حجاب در مدارس آذربایجان
برخورد پلیس با دانش‌آموزان مخالف دولت نتانیاهو در تل‌آویو
play_arrow
برخورد پلیس با دانش‌آموزان مخالف دولت نتانیاهو در تل‌آویو
آیا اردن به پایگاه مدیریت جنگ علیه ایران تبدیل شده است؟
play_arrow
آیا اردن به پایگاه مدیریت جنگ علیه ایران تبدیل شده است؟
قلعه‌نویی علت دعوت نکردن قایدی را اعلام کرد
play_arrow
قلعه‌نویی علت دعوت نکردن قایدی را اعلام کرد
گاف عجیب سخنگوی جدید کاخ سفید؛ ترامپ را شوهرش صدا زد! + فیلم
play_arrow
گاف عجیب سخنگوی جدید کاخ سفید؛ ترامپ را شوهرش صدا زد! + فیلم
تصاویری تازه از مسعود کیمیایی در جشن رونمایی از یک آلبوم موسیقی + فیلم
play_arrow
تصاویری تازه از مسعود کیمیایی در جشن رونمایی از یک آلبوم موسیقی + فیلم
آیت‌الله مروی: دو بار با رهبر انقلاب دیدار کردم/ حالشان بسیار خوب بود + فیلم
play_arrow
آیت‌الله مروی: دو بار با رهبر انقلاب دیدار کردم/ حالشان بسیار خوب بود + فیلم
ترامپ: به زلنسکی و پوتین برای پایان دادن به جنگ کمک می‌کنیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: به زلنسکی و پوتین برای پایان دادن به جنگ کمک می‌کنیم + فیلم
ترامپ: به‌زودی درباره ایران تصمیمی خواهیم گرفت + فیلم
play_arrow
ترامپ: به‌زودی درباره ایران تصمیمی خواهیم گرفت + فیلم
ترامپ: ممکن است از اردوغان بخواهم در حمله به یمن مشارکت کند + فیلم
play_arrow
ترامپ: ممکن است از اردوغان بخواهم در حمله به یمن مشارکت کند + فیلم