به دنبال فلك

روزی بود، روزگاری بود. یه بابای فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می‌زد، كار و بارش رو به راه نمی‌شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست و فكر كرد چه كند، چه نكند و آخر سر به این نتیجه رسید كه باید
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: مدیریت محتوا
موارد بیشتر برای شما
به دنبال فلك
 به دنبال فلك

 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
روزي بود، روزگاري بود. يه باباي فقيري بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي‌زد، كار و بارش رو به راه نمي‌شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست و فكر كرد چه كند، چه نكند و آخر سر به اين نتيجه رسيد كه بايد برود فلك را پيدا كند و علت اين همه بدبختي‌اش را از او بپرسد. خرت و پرت مختصري براي سفرش جور كرد و راه افتاد. رفت و رفت تا وسط بياباني به گرگي رسيد. گرگ جلوش را گرفت و گفت: ‌«اي آدمي‌زاد دوپا! در اين بر بيابان كجا مي‌روي؟»
مرد گفت: «مي‌روم فلك را پيدا كنم. تا سر از كارش دربياورم و علت بدبختي‌ام را از او بپرسم.»
گرگ گفت: «تو را به خدا، اگر پيداش كردي، اول از قول من سلام برسان. بعد بگو گرگ گفت كه شب و روز سرم درد مي‌كند. چه كار كنم كه سردردم خوب بشود.»
مرد گفت: «اگر پيداش كردم، پيغامت را مي‌رسانم.»
مرد باز رفت و رفت، تا رسيد به پادشاهي كه تو جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي‌كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد، صداش زد: «آهاي! از كجا مي‌آيي و به كجا مي‌روي؟»
مرد جواب داد: «رهگذرم. دارم مي‌روم فلك را پيدا كنم و از سرنوشتم باخبر بشوم.»
پادشاه گفت: «اگر پيداش كردي، بپرس چرا من هميشه تو جنگ شكست مي‌خورم.»
مرد گفت: «به روي چشم!»
بعد راهش را گرفت و رفت، تا رسيد به دريا و ديد كه اي داد بي‌داد! ديگر هيچ راهي نيست و تا چشم كار مي كند، جلوش آب است. نااميد شد و با دلي پر غصه نشست لب دريا كه يكهو ماهي بزرگي سر از آب درآورد و گفت:‌ «اي آدمي‌زاد! چه شده زانوي غم بغل كرده‌اي و نشسته‌اي اينجا؟»
مرد گفت: «داشتم مي‌رفتم فلك را پيدا كنم و ازش بپرسم چرا هميشه آس و پاسم و روزگارم به اين سختي مي‌گذرد كه رسيدم اينجا و ديگر راه پيش ندارم. چون نه كشتي هست كه سوار آن شوم و نه راهي كه پياده بروم.»
ماهي گفت: «تو را مي‌برم آن طرف دريا، اما به يك شرط كه قول بدهي فلك را كه پيدا كردي، از او بپرسي چرا هميشه دماغم مي‌خارد.»
مرد قول داد و ماهي او را سوار پشتش كرد و برد آن طرف دريا گذاشت. مرد باز هم رفت و رفت تا رسيد به باغ بزرگي كه ته آن پيدا نبود و پر بود از درخت‌هاي سبز ‌تر و تازه و بوته‌هاي زرد و پژمرده. خوب كه نگاه كرد، ديد كرت درخت‌هاي تر و تازه پر آب است و كرت بوته‌هاي پژمرده از خشكي قاچ قاچ شده. مرد جلوتر كه رفت، باغبان پيري را ديد كه ريش بلند سفيدش را بسته دور كمر و پاچه‌ي شلوارش را زده بالا. بيلي هم گذاشته رو شانه و داشت آبياري مي‌كرد. باغبان از مرد پرسيد: «خير پيش! به سلامتي كجا مي‌روي؟»
مرد جواب داد:‌ «مي روم فلك را پيدا كنم.»
باغبان گفت: «چه كارش داري؟»
مرد گفت: «تا حالا كه پيداش نكرده‌ام. اگر پيداش كردم، خيلي حرف‌ها دارم از او بپرسم و از ته و توي سرنوشتم باخبر شوم.»
باغبان گفت: «هرچه مي‌خواهي بپرس. من همان كسي هستم كه دنبالش مي‌گردي.»
مرد ذوق زده پرسيد: ‌«اي فلك! اول بگو بدانم اين باغ بي‌سر و ته با اين درخت‌هاي تر و تازه و بوته‌هاي پلاسيده مال كيست؟»
فلك جواب داد: ‌«مال آدم‌هاي روي زمين است.»
مرد پرسيد: «سهم من كدام است؟»
فلك دست مرد را گرفت و برد دو سه كرت آن طرف تر و بوته‌ي پژمرده‌اي را به او نشان داد. مرد بوته‌ي پژمرده و خاك ترك خورده‌اش را نگاه كرد و از ته دل آهي كشيد و بيل را از دست فلك قاپيد. آب را برگرداند به پاي بوته‌ي خودش و گفت: ‌«حالا بگو بدانم چرا هميشه دماغ آن ماهي بزرگ مي‌خارد؟»
فلك گفت: «يك دانه مرواريد درشت توي دماغش گير كرده. بايد با مشت بزنند پس سرش، تا دانه‌ي مرواريد بپرد بيرون و حالش خوب بشود.»
مرد پرسيد: «چرا آن پادشاه تو تمام جنگ‌ها شكست مي‌خورد و هيچ وقت پيروزي نصيبش نمي‌شود؟»
فلك جواب داد:‌ «آن پادشاهي كه مي‌گويي دختري است كه خودش را به شكل مرد درآورده. اگر مي‌خواهد كه شكست نخورد، بايد شوهر كند.»
مرد گفت: «يك سؤال ديگر مانده. اگر جواب آن را هم بدهي، زحمت كم مي‌كنم و از خدمت مرخص مي‌شوم.»
فلك گفت: «هرچه دلت مي‌خواهد بپرس.»
مرد پرسيد: «دواي درد آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند، چي هست؟»
فلك جواب داد: «بايد مغز آدم احمقي را بخورد، تا سردردش خوب بشود.»
مرد جواب آخر را كه شنيد، معطل نكرد. شاد و راضي راه برگشت را پيش گرفت و رفت تا دوباره رسيد به كنار دريا. ماهي بزرگ كه منتظرش بود و داشت ساحل را مي‌پاييد، تا مرد را ديد، پرسيد: «فلك را پيدا كردي؟»
مرد گفت: «بله».
ماهي گفت: «پرسيدي چرا هميشه دماغم مي‌خارد؟»
مرد گفت:‌ «اول مرا برسان آن طرف دريا تا به‌ات بگويم.»
ماهي دوباره مرد را گذاشت پشتش و برد آن طرف دريا و گفت: «حالا بگو ببينم فلك چي گفت.»
مرد گفت: «مرواريد درشتي تو دماغت گير كرده. يكي بايد محكم با مشت بزند پس سرت تا مرواريد بيايد بيرون.»
ماهي خوشحال شد و گفت:‌ «زودباش. محكم بزن پس سرم و مرواريد را بردار براي خودت.»
مرد گفت: ‌«من ديگر به چنين چيزهايي احتياج ندارم. چون بوته‌ي خودم را حسابي آب داده‌ام.»
هرچه ماهي التماس و درخواست كرد، حرفش به خورد مرد نرفت كه نرفت و مرد ماهي را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بي‌خيال رفت. پادشاه هم سر راه مرد ايستاده بود و همين كه ديدش، پرسيد: «پيغام مرا به فلك رساندي؟»
مرد گفت: «بله. فلك گفت تو دختري و خودت را به شكل مرد درآورده‌اي. اگر مي‌خواهي تو جنگ پيروز بشوي، بايد شوهر كني.»
دختره گفت: ‌«سال‌هاي سال كسي از اين راز باخبر نشد، اما تو سر از كارم درآوردي. بيا بي‌سرو صدا عقدم كن و خودت هم تخت و تاج را بگير.»
مرد گفت: «حالا كه بوته‌ام را سيراب كرده‌ام، پادشاهي به چه دردم مي‌خورد. حيف است آدم وقتش را صرف اين كارها بكند.»
دختره هرچه به مرد خواهش و تمنا كرد و به گوشش خواند كه بيا و مرا بگير، به خورد مرد نرفت و قبول نكرد. آخر سر تشري به دختره زد و رفت و رفت تا رسيد به گرگ. گرگ گفت: «اي آدمي‌زاد دوپا! خيلي شنگول و سرحال به نظر مي‌رسي. دروغ نگفته باشم، فلك را پيدا كرده‌اي.»
مرد گفت: «راست گفتي. دواي سردرد تو هم مغز يك آدم احمق است و بس.»
گرگ گفت: «برايم تعريف كن ببينم چه طور توانستي فلك را پيدا كني و تو راه به چه چيزهايي برخوردي؟»
مرد رو به روي گرگ نشست و هرچه را شنيده و ديده بود، با آب و تاب تعريف كرد. گرگ كه نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد، گفت: «بگو ببينم چرا مرواريد درشت را براي خودت ور نداشتي و براي چه با آن دختر عروسي نكردي؟»
مرد گفت: «خدا پدرت را بيامرزد! ديگر به مرواريد درشت و تخت پادشاهي چه احتياج دارم؟ چون بوته‌ي بختم را حسابي آب داده‌ام و تا حالا حتماً براي خودش درخت تر و تازه‌اي شده.»
گرگ سري جنباند و گفت: «اگر تو از اينجا بروي، من از كجا احمق‌تر از تو پيدا كنم؟»
اين را گفت و زودي پريد و گلوي مرد را گرفت و خفه‌اش كرد و مغزش را درآورد و خورد.
 
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
play_arrow
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
play_arrow
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
play_arrow
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
play_arrow
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
play_arrow
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
play_arrow
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
تمرین سخت جراحی با بادکنک
play_arrow
تمرین سخت جراحی با بادکنک
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
play_arrow
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
play_arrow
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
play_arrow
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
play_arrow
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
play_arrow
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
play_arrow
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم
play_arrow
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم
پاسخ معنادار هوافضای سپاه به تهدیدات آمریکایی‌ها
play_arrow
پاسخ معنادار هوافضای سپاه به تهدیدات آمریکایی‌ها