پسرِ با كلّه

یكی بود، یكی نبود. غیر از خدا هیچ كی نبود. در زمان‌های قدیم، جوانی بود كه با پدر و مادر پیرش در شهر دور افتاده‌ای،‌ زندگی و كشت و كار می‌كردند و روزگارشان به سختی می‌گذشت. شب و روز زحمت می‌كشیدند، ولی زندگی‌شان
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: مدیریت محتوا
موارد بیشتر برای شما
پسرِ با كلّه
 پسرِ با كلّه

 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كي نبود. در زمان‌هاي قديم، جواني بود كه با پدر و مادر پيرش در شهر دور افتاده‌اي،‌ زندگي و كشت و كار مي‌كردند و روزگارشان به سختي مي‌گذشت. شب و روز زحمت مي‌كشيدند، ولي زندگي‌شان هر روز مشكل‌تر مي‌شد. تا اين كه روزي پسره فكري به كله‌اش زد كه راه بيفتد و پيش جادوگري برود و ازش بخواهد كه بختش را سفيد كند. پسره از پدر و مادرش خداحافظي كرد و راه افتاد. هفت شب و هفت روز رفت و رفت تا به خانه‌ي سياهي رسيد. تو آن خانه پير زالي زندگي مي‌كرد. فكر كرد كه اين پير زال همان جادوگر است. به پير زال گفت: «من بخت سياهي دارم. آمده‌ام تا بختم را سفيد كني.»
پير زال گفت:‌ «من جادوگر نيستم. بايد هفت شب و هفت روز ديگر بروي و از يك درياي بزرگ بگذري تا به خانه‌اش برسي.»
پسره راه افتاد و خواست برود كه پير زال به او گفت:‌ «حالا كه مي‌خواهي بروي، از قول من به‌اش بگو كه يه دختر داريم زبانش بسته شده، برايش چه كار كنيم.»
پسره قبول كرد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به غاري. ديد تو غار پيرمردي با موهاي سفيد و بلند دارد نماز مي‌خواند. ايستاد تا نمازش تمام شد. پيرمرد ازش پرسيد:‌ «كجا مي‌روي؟»
جوان گفت:‌ «مي‌روم پيش جادوگر تا بختم را سفيد كند.»
پيرمرد گفت:‌ «من هم سفارشي دارم. اگر قبول مي‌كني، بگويم.»
پسر گفت: «قبول. بگو.»
پيرمرد گفت: «به جادوگر بگو چرا تا حالا جواب قاصدي را كه پيشش فرستاده‌ام، نداده.»
پسره قبول كرد و راه افتاد و رفت تا رسيد نزديك درياي بزرگ. مات و حيرت زده ماند كه حالا چه طور از اين دريا بگذرد. غصه دار شد و رفت و كناري نشست. يكهو ديد اژدهاي بزرگي از آب بيرون آمد و او را گرفت و گذاشت رو پشتش و پرسيد: «كجا مي‌روي؟»
گفت: «آن طرف، پيش جادوگر.»
اژدها گفت: «من به آن طرف دريا مي‌برمت، ولي سفارشي دارم. وقتي پيش جادوگر رسيدي، از قول من به او بگو كه من اين همه سال تو آب زندگي كرده‌ام، حالا دلم مي‌خواهد پر دربياورم و به آسمان بروم.»
پسره گفت: «چشم. به او مي‌گويم.»
اژدها رسيد به آن طرف دريا. جوانك راه افتاد و رفت و رفت تا رسيد به كوه بلندي. جادوگر سر كوه زندگي مي‌كرد. جلو رفت و سلام كرد. جادوگر گفت: «چه حاجتي داري كه اينجا آمده‌اي.»
جوان گفت:‌ «چهار حاجت دارم.»
جادوگر گفت: «من سه حاجتت را روا مي‌كنم. يكي را فراموش كن.»
پسره فكر كرد و حاجت خودش را نگفت. جواب سه حاجت ديگر را گرفت كه پير زال و پيرمرد و اژدها گفته بودند. جوان رفت تا رسيد كنار دريا. اژدها آنجا بود. گفت: «جوابم را آوردي؟»
جوان گفت: «بله. جادوگر پري به من داد و گفت اينها را به اژدها بده تا به پهلوش بزند. تا بزند، بال درمي‌آورد و مي‌تواند پرواز بكند.»
اژدها خوشحال شد و رفت براي او مرواريد بزرگي از ته دريا آورد. بعد به جوان گفت:‌ «بيا اين هم مزدت».
بعد پرها را به پهلوهاش چسباند و زود بال درآورد. جوان را پشتش نشاند و به آن طرف آب رساند و بعد پرواز كرد و رفت. جوان راهي شد و پيش پيرمرد رسيد و گفت:‌ «جادوگر گفته همان جا كه به نماز مي‌ايستي، هفت خمره‌ي طلا زيرزمين هست. آنها را دربيار.»
پيرمرد گفت:‌ «من پيرم. كمكم كن. آنها را با هم نصف مي‌كنيم.»
پسره كمكش كرد و نصف طلاها را گرفت و راه افتاد به طرف خانه‌ي پير زال. آمد و آمد تا رسيد به خانه‌ي پير زال و گفت: «جادوگر گفته اگر مغز سر ماهي را به دخترت بدهي، حالش خوب مي‌شود.»
پير زال هم همان كار را كرد و دخترش به زبان آمد. پيرزن هم به خاطر محبتي كه جوان در حق او كرده بود، دخترش را به پسره داد. جوان دختر را با مرواريد اژدها و خمره‌هاي طلاي پيرمرد برداشت و به شهرشان برد، به خانه‌ي بابا و ننه‌اش و باقي عمرشان را به خوشي و خرمي گذراندند.
 
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تبریک لگویی ولادت پیامبر اکرم(ص)
play_arrow
تبریک لگویی ولادت پیامبر اکرم(ص)
سناریوی خطرناک نتانیاهو برای بقای سیاسی
play_arrow
سناریوی خطرناک نتانیاهو برای بقای سیاسی
نماینده سابق کنگره آمریکا: ترامپ از والدین قربانیان بمباران مدرسه در ایران عذرخواهی کند
play_arrow
نماینده سابق کنگره آمریکا: ترامپ از والدین قربانیان بمباران مدرسه در ایران عذرخواهی کند
آیا هوش مصنوعی ها مانندچت جی بی تی حافظه را ضعیف می کنند؟
آیا هوش مصنوعی ها مانندچت جی بی تی حافظه را ضعیف می کنند؟
ورزشکار حرفه‌ای هواپیمای ۵۰۰ کیلوگرمی را با دستان خالی متوقف کرد
play_arrow
ورزشکار حرفه‌ای هواپیمای ۵۰۰ کیلوگرمی را با دستان خالی متوقف کرد
چطور شد سازمان مجاهدین خلق، منافقین نام گرفت؟
چطور شد سازمان مجاهدین خلق، منافقین نام گرفت؟
چرا کودکان برای پذیرفتن نامادری یا ناپدری کمی به زمان نیاز دارند؟
چرا کودکان برای پذیرفتن نامادری یا ناپدری کمی به زمان نیاز دارند؟
زبان دوم در کودکی چه تأثیری بر آینده دارد؟ نقش زبان‌آموزی در هوش و موفقیت نوجوانان
زبان دوم در کودکی چه تأثیری بر آینده دارد؟ نقش زبان‌آموزی در هوش و موفقیت نوجوانان
انیمیشن وقفنامه علی علیه السلام منتشر شد؛ روایتی از عدالت، آبادانی و خیر ماندگار
انیمیشن وقفنامه علی علیه السلام منتشر شد؛ روایتی از عدالت، آبادانی و خیر ماندگار
تحلیلی بر سیاست‌های حذف ارز ترجیحی
تحلیلی بر سیاست‌های حذف ارز ترجیحی
پاسخ به بیست‌وپنج پرسش قرآنی و روایی دربارهٔ «بسم الله»
پاسخ به بیست‌وپنج پرسش قرآنی و روایی دربارهٔ «بسم الله»
تخته ‌نرد خاتم؛ وقتی هنر اصیل ایرانی با یک بازی قدیمی گره می‌خورد
تخته ‌نرد خاتم؛ وقتی هنر اصیل ایرانی با یک بازی قدیمی گره می‌خورد
مشاوره خانواده چگونه از تعارض‌های زناشویی پیشگیری می‌کند؟
مشاوره خانواده چگونه از تعارض‌های زناشویی پیشگیری می‌کند؟
لحظه برخورد پهپاد FPV حزب‌الله به سربازان صهیونی
play_arrow
لحظه برخورد پهپاد FPV حزب‌الله به سربازان صهیونی
سلام نظامی والیبالیست‌های نوجوانان روی سکوی قهرمانی
play_arrow
سلام نظامی والیبالیست‌های نوجوانان روی سکوی قهرمانی