پادشاه و وزیر

روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پیرزن فقیری بود كه با پسرش زندگی می‌كرد. روزی پسره به مادرش گفت: «برو دختر پادشاه را برای من خواستگاری كن.» مادره اول به حرف پسرش خندید و وقتی دید پسرش خیلی راستی
چهارشنبه، 26 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: مدیریت محتوا
موارد بیشتر برای شما
پادشاه و وزیر
 پادشاه و وزیر

 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
روزي بود، روزگاري بود. در زمان‌هاي قديم پيرزن فقيري بود كه با پسرش زندگي مي‌كرد. روزي پسره به مادرش گفت: «برو دختر پادشاه را براي من خواستگاري كن.» مادره اول به حرف پسرش خنديد و وقتي ديد پسرش خيلي راستي راستي حرف مي‌زند، به او گفت كه پسرجان! ما كجا، دختر پادشاه كجا؟ اما پسره پايش در يك كفش كرده بود كه بايد اين كار را بكني. پسر گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود و مرغش يك پا داشت كه الا و بلا بايد بروي خواستگاري و پيرزن ناچار رفت به خواستگاري دختر پادشاه. پادشاه حرف‌هاي پيرزن را كه شنيد، تو دلش خنديد، اما از آنجا كه آدم ضعيف كشي نبود و نمي‌خواست دل پيرزن را بشكند، راهي پيش پاي او گذاشت كه نتواند از پسش بربيايد و دست از سر او بردارد. پس به پيرزن گفت: «مردي در اين شهر است كه جادو و جنبل مي‌داند. به پسرت بگو پيش او برود و سر از جادو و جنبلش دربياورد و بيايد به من هم ياد بدهد. آن وقت دخترم را به‌اش مي‌دهم.»
پيرزن رفت و به پسره گفت. پسره هم رفت به خانه‌ي مرد جادوگر. اما دختر مرد جادوگر تا پسره را ديد، يك دل نه صد دل عاشقش شد. پسره به او گفت: «آمده‌ام تا از پدرت جادو و جنبل ياد بگيرم.»
دختره او را به حياط خانه برد و خوب به پسره رسيد.
مرد جادوگر وسط اتاق گودالي كنده بود و تو گودال طوري كارد و شمشير را كاشته بودند كه سر آنها رو به بالا بود. نمدي هم رو دهانه‌اش انداخته بود تا كسي نبيندش. هركس رو نمد مي‌نشست، به ته گودال مي‌افتاد و كاردها و شمشيرها به بدنش فرو مي‌رفتند و او را مي‌كشتند. پدر دختره به خانه آمد و وقتي فهميد پسره براي چه كاري آمده، او را روي نمد نشاند. پسر توي گودال افتاد. اما دختر قبلاً كارد و شمشيرها را برداشته بود و عوض آنها چند بالش گذاشته بود. مرد جادوگر به دخترش گفت: «به نوكر بگو بيايد نعش اين پسر را بيرون بياورد و خاكش كند.»
جادوگر اين را گفت و از خانه بيرون رفت. دختر پسره را بيرون آورد و تو سرداب خانه قايمش كرد. هروقت پدرش تو خانه نبود، به او جادو و جنبل ياد مي‌داد. وقتي پسر همه چيز را ياد گرفت. دختره به او گفت: «با من عروسي كن.»
پسر قبول كرد و برگشت به خانه پيش مادرش و به مادره گفت: «من به شكل اسبي درمي‌آيم. تو مرا ببر به بازار و بفروش. ولي افسارم را نفروش. هر مبلغي هم كه براي افسار دادند، قبول نكن، وگرنه ديگر مرا نمي‌بيني.»
پسره وردي خواند و به شكل اسبي درآمد و پيرزن او را برد و فروخت و افسارش را نگه داشت. پيرزن به خانه آمد و پسرش هم پشت سرش رسيد به خانه. روز بعد پسر اين بار ورد ديگري خواند و به شكل شتري درآمد و پيرزن باز او را برد و فروخت و افسارش را نگه داشت. روز سوم پسر به شكل قاطري درآمد، پيرزن او را به بازار برد تا بفروشد. مرد جادوگر آنها را ديد و فهميد كه اين قاطر معمولي نيست. رفت سراغ پيرزن شروع كرد به چك و چانه زدن و قاطر را خريد و چون خاصيت افسار را مي‌دانست، براي خريدن آن حاضر شد مبلغ زيادي بدهد. پيرزن طمع كرد و افسار را فروخت. مرد جادوگر قاطر را به خانه برد و به دخترش گفت: «كارد را بيار. مي‌خواهم سر اين قاطر را ببرم.»
دختر كارد را قايم كرد و گفت كه كارد نيست. مرد شمشير خواست، تبر خواست، دختر باز همان جواب را داد. مرد خودش رفت كه دنبال كارد بگردد. دختر افسار قاطر را باز كرد و انداخت روي بام. پسره شد كبوتري و پريد. مرد تا برگشت، كبوتر را ديد و خودش شد شاهين و دنبال كبوتر پرواز كرد. كبوتر از سر ناچاري رفت به طرف قصر پادشاه. آنجا شد دسته گل سرخي و خودش را انداخت تو يكي از اتاق‌ها. پادشاه دسته گل را ديد و برداشت. جادوگر به شكل درويش درآمد و وارد قصر شد و به پادشاه اصرار كرد كه آن دسته گل را به او بدهد. پادشاه از اصرار درويش عصباني شد و دسته گل را به طرف او پرت گرد. دسته گل شد مشتي ارزن و جادوگر هم خودش را به صورت مرغي و چند جوجه درآورد و شروع كردن به چيدن ارزن‌ها. اما يك دانه ارزن كه افتاده بود تو كفش پادشاه و همان دانه پسره بود، شد روباهي و مرغ و جوجه‌ها را خورد. پادشاه از تعجب خشكش زده بود كه يكهو روباه شد مرد جواني و گفت:‌ «من همانم كه از دخترت خواستگاري كرد‌ه‌ام.»
... پادشاه هم قبول كرد و دخترش را داد به پسره و هفت روز و هفت شب جشن عروسي برپا كرد و شب هفتم دخترش را عقد كرد براي او. دختر پادشاه و جوان به خانه رفتند. جوان دنبال دختر جادوگر فرستاد و او را هم به خانه‌ي خودش آورد.
 
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
play_arrow
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
play_arrow
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
play_arrow
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
play_arrow
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
play_arrow
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
play_arrow
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
play_arrow
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
تمرین سخت جراحی با بادکنک
play_arrow
تمرین سخت جراحی با بادکنک
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
play_arrow
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
play_arrow
سرنوشت تجمعات شبانه بعد از ماه صفر چیست؟
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
play_arrow
توضیحات محمدجواد ظریف درباره روایت دروغ پهلوی از وضعیت دریای خزر در گذشته و در کنوانسیون جدید
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
play_arrow
ماجرای تقسیم دریای خزر چیست؟
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
play_arrow
جان بولتون: روسیه آماده حمله به ناتو است! / ایران در این ماجرا چه نقشی ایفا کرده است؟
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
play_arrow
استوری 28 صفر / رحلت پیامبر اکرم (ص)
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم
play_arrow
استوری شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام / به قبر خاکی تو سایه بان بدهکاریم