نویسنده: محمد قاسم زاده
يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كي نبود. زني بود به اسم خديجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و بهاش ميگفتند خجه. خديجه خيلي خودخواه و پرحرف بود و مرتب غرغر ميكرد و به شوهرش سركوفت ميزد و چيزهايي ميخواست كه اصلاً با وضع زندگي و كسب و كار باباهه جور درنميآمد. هر شب كه شوهره خرد و خراب و خسته برميگشت به خانه، خديجه به جاي خسته نباشي و حرفهاي نرم، شروع ميكرد به ور زدن و بناي داد و قال را ميگذاشت و ميگفت: «كاشكي گم و گور شده بودي و به جاي خودت، خبرت آمده بود. حيف نيست بهات بگويند شوهر! آخر اين چه خرجي است كه ميدهي؟ به مردم نگاه كن، ببين چه جور خرجي به زنشان ميدهند و چه چيزهايي براي زنشان ميخرند. نيم تنهي قلمكار هندي، كفش چرمي، پيرهن تور، پاكش قصواري، چادر گلدار، چاقچور دبيت، ولي من چي؟ هيچي. بايد دوازده ماه لباس كرباسي تنم كنم و عاقبت از غصهي آرزو به دلي بتركم.»
مرد بيچاره در جواب زنه ميگفت: «اگر تو به زنهاي همسايه نگاه ميكني، شوهرهاشان روزي پنج قران درآمد دارند و من روزي چهار عباسي بيشتر گيرم نميآيد. ببين تفاوت ما از زمين تا آسمان است. شكر خدا كه چشم و گوش داري و ميشنوي و ميبيني كه آنها كاسبكارند و من عملهام. هركسي بايد به اندازهي درآمدش بخورد و بپوشد. مگر نشنيدهاي كه گفتهاند پات را به اندازهي گليمت دراز كن.»
اما حرف شوهره به خورد خديجه نرفت و دست از غرغر برنداشت، تا مرد بيچاره روزي نشست و با خودش حساب كرد و ديد زنش به هيچ صراطي مستقيم نيست. با خودش گفت: «بايد اين زن و زندگي را بگذارم و بروم جايي كه از دست اين زبان دراز راحت بشوم.»
آخر سر اين بابا يك شب بي سرو صدا از خانه زد بيرون و رفت به جايي كه زن هرچه دنبالش گشت، پيدايش نكرد. خديجه از آن روز بيشتر افتاد روي دندهي لج و چاك دهنش بسته نميشد و آن قدر با همسايهها زبان تلخي كرد و جنگ و جدال راه انداخت كه اهل محل دسته جمعي رفتند پيش كدخدا و از دستش شاكي شدند. كدخدا فرستاد خديجه را آوردند. تا چشم خديجه افتاد به آن آدمها، دروازهي دهنش را باز كرد و بياعتنا به كدخدا همه را بست به فحش و بدوبي راه. كدخدا گفت: «اي زن بيچاك و دهن! جلو دهنت را بگير و اين همه جفنگ بار مردم نكن، و الا طوري ادبت ميكنم كه تا زندهاي يادت نرود.»
خديجه گفت: «من اينم كه هستم. از توپ و تشر تو هم نميترسم.»
كدخدا به فراشها دستور داد تا خديجه را انداختند تو جوال و با چوب و چماق افتادند به جانش و تا ميخورد، زدندش. اما از آن به بعد هم، بدزباني خديجه تغييري كه نكرد هيچ، زبان تلختر هم شد. طوري كه تمام مردم ده كلافه شدند و دوباره رفتند پيش كدخدا و شكايت كردند. كدخدا هم تمام ريش سفيدها را جمع كرد و نشستند و عقلشان را رو هم ريختند. بعد كدخدا دستور داد خديجه را گرفتند و انداختند به چاهي تو يك فرسخي ده.
دو سه روز گذشت و چوپاني رفت سر چاه و دلو انداخت تا براي گوسفندهايش آب بكشد، اما همين كه دلو را بالا كشيد، ديد به جاي آب، مار كت و كلفتي تو دلو است. چوپان يكه خورد و خواست مار و دلو را بندازد به چاه و در برود، كه مار به زبان آمد و گفت: «تو را به خدا قسم! مرا از دست خجه چاهي نجات بده. عوضش خدمت بزرگي بهات ميكنم.»
چوپان مار را از چاه درآورد و از حيوان پرسيد: «چرا اين قدر وحشت زدهاي؟»
مار گفت: «سالهاي سال است كه تو اين چاه لانه دارم و هيچ جانوري جرأت نداشت پا توش بگذارد، ولي از دو سه روز پيش، سر و كلهي زني پيدا شده به اسم خجه چاهي. اين زن از بس ور ميزند و به زمين و زمان بد و بي راه ميگويد، كه از دست خودش و اخلاقش امانم بريده و جان به لبم رسيده. هرچه خواستم راه فراري پيدا كنم و خودم را از اين چاه بكشم بيرون، راهي پيدا نكردم. تا اين كه تو آمدي و نجاتم دادي. حالا ميخواهم عوض خدمتي كه به من كردي، من هم خدمتي بهات بكنم.»
چوپان گفت: «از دست تو چه كاري ساخته است؟»
مار گفت: «همين امروز ميروم و ميپيچم دور گردن دختر پادشاه. آنها هرچه طبيب ميآورند، باز نميشوم. وقتي تو از اين اتفاق باخبر شدي، خودت را برسان به قصر پادشاه و بگو من اين خطر را از سر دخترت دور ميكنم، به اين شرط كه پادشاه نصف دارايي و دخترش را بدهد به من. وقتي پادشاه شرطت را قبول كرد، با او قول و قرار بگذار. بعد تنها بيا به اتاق دختره و دست بزن به من و بگو اي مار! كاري به كار دختر پادشاه نداشته باش. من هم به محض شنيدن صدات، از دور گردن دختره باز ميشوم و راهم را ميگيرم و ميروم.»
مار اين حرفها را به چوپان زد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به قصر پادشاه و خودش را رساند به دختر و محكم پيچيد دور گردنش. نديمهي دختر تا اين اتفاق را ديد، سراسيمه رفت پيش پادشاه و او را از اين اتفاق عجيب و غريب خبردار كرد. پادشاه دستور داد كه طبيبها جمع بشوند و براي نجات دخترش از چنگ مار، راهي پيدا كنند.
طبيبها هرچه فكر كردند كه چه طور مار را از گردن دختر جدا كنند كه مار فرصت نكند دختره را نيش بزند، عقلشان به جايي نرسيد. پادشاه كه دخترش را در خطر ديد، عصباني شد و دستور داد كه دو تا از طبيبها را گردن زدند و بدنشان را بالاي دروازهي شهر آويزان كردند.
چوپان تا از اين ماجرا باخبر شد، خودش را رساند به قصر پادشاه و به دروازه بان قصر گفت: «مرا به پيشگاه پادشاه ببر.»
دروازهبان گفت: «پادشاه امروز كسي را به حضور نميپذيرند. مگر نشنيدهاي كه چه بلايي سر دختر پادشاه آمده؟»
چوپان گفت: «من هم براي اين كار آمدهام و ميخواهم دختر را از چنگ مار نجات بدهم.»
دروازهبان با عجله خبر را رساند به گوش پادشاه و پادشاه چوپان را به حضور پذيرفت و تا چشمش افتاد به اين آدم بيقواره، با تعجب گفت: «تو ميخواهي دخترم را نجات بدهي؟»
چوپان گفت: «بله. قبلهي عالم!»
پادشاه گفت: «ميداني اگر نتواني نجاتش بدهي، چه بلايي سرت ميآيد؟»
چوپان گفت: «آره. وقتي به شهر رسيدم، بدن بي سر طبيبهايي را ديدم كه نتوانسته بودند دخترتان را نجات بدهند.»
پادشاه گفت: «خلاصه و خوب حرف ميزني. پس زود برو دختر نازنينم را از دست اين مار كه نميدانم از كجا مثل جن ظاهر شده و پيچيده به گردنش، نجات بده.»
چوپان گفت: «به روي چشم! ولي شرايطي دارم كه اگر قبلهي عالم قبول ميفرمايد، بروم و دست به كار شوم.»
پادشاه پرسيد: «چه شرايطي؟»
چوپان گفت: «شرطم اين است كه اگر توانستم مار را از گردن دخترتان دور كنم، دختر و نصف داراييات را به من بدهي.»
پادشاه گفت: «تو دخترم را نجات بده، شرطت را قبول دارم.»
چوپان همان طور كه با مار قرار گذاشته بود، رفت سراغ حيوان. دستي زد به مار و گفت: «اي مار! كاري به كار دختر پادشاه نداشته باش.»
مار به محض شنيدن صداي چوپان، از دور گردن دختر باز شد و راهش را گرفت و رفت. پادشاه همين كه خبر نجات دخترش را شنيد، خيلي خوشحال شد. دستور داد تا جشن مفصلي برپا كنند و دخترش را به عقد چوپان درآورد و نصف دارايياش را داد به داماد از گرد راه رسيده.
اما بشنويد از مار.
مار از دور گردن دختر پادشاه كه باز شد، رفت به شهر ديگري و چند روز بعد پيچيد دور گردن دختر مرد ثروتمندي. پدر دختر دست به دامان طبيبهاي زيادي شد، ولي هيچ طبيبي نتوانست راه نجاتي برايش پيدا كند. آخر سر يكي گفت: «دواي درد دخترت تو فلان شهر و پيش فلان چوپان است كه تازگيها شده داماد پادشاه.»
پدر دختر رفت سراغ چوپان و مشكلش را به او گفت و از مرد بختيار راه و چاره خواست. چوپان هم با مرد ثروتمند قرار گذاشت كه نصف ثروتش را بگيرد تا دخترش را نجات بدهد. مرد قبول كرد و با چوپان راه افتاد. وقتي چوپان رسيد به سر وقت دختر، گفت كه دور و برش را خلوت كنند. بعد رفت جلو و به مار دست زد و گفت: «اي مار كاري به كار اين دختر نداشته باش.»
مار همان طور كه داشت از دور گردن دختر باز ميشد، به چوپان نزديك شد و در گوشش گفت: «دفعهي اول كه باز شدم، ميخواستم كمكي را كه به من كرده بودي، تلافي كنم. اين دفعه هم به خاطر حفظ آبروت باز ميشوم، اما بدان كار من همين است و اگر دفعهي ديگر پيدات بشود، چنان نيشي به كف پات بزنم كه موي سرت را باد ببرد.»
مار اين را گفت و آهسته راهش را گرفت و رفت.
چوپان با خودش عهد كرد كه ديگر نرود سراغ مار. مزدش را گرفت و به شهرش برگشت. ولي هنوز خستگي سفر از تنش درنرفته بود كه عدهاي با عجله آمدند سراغش و از مرد بيچاره تقاضا كردند كه اي چوپان حكيم! تو فلان شهر ماري پيچيده دور گردن دختر تاجري و چون شهرت تو عالمگير شده، تاجر ما را فرستاده كه ببريمت دخترش را نجات بدهي و هرچه بخواهي، مزد هم ميدهد.»
چوپان گفت: «كسالت دارم و نميتوانم بيايم.»
گفتند: «تو راه طوري آسايشت را فراهم ميكنيم كه آب تو دلت تكان نخورد.»
گفت: «حالم طوري خراب است كه حتي نميتوانم از جا تكان بخورم.»
خلاصه، هرچه اصرار كردند، چوپان زير بار نرفت و از جا تكان نخورد و آدمهايي كه آمده بودند دنبالش، نااميد برگشتند به شهرشان و به تاجر گفتند كه چوپان ميگويد مريضم و نميتوانم بيايم. تاجر تا اين حرف را شنيد، خودش راه افتاد و رفت پيش چوپان و با گريه و زاري گفت: «اي حكيم! تو را به خدا قسمت ميدهم بيا و دخترم را نجات بده. در عوض همهي داراييام را بگير.»
چوپان دلش به حال پدر دختره سوخت. توكل كرد به خدا و بلند شد و همراهش راه افتاد. به خانه تاجر كه رسيدند، چوپان رفت پيش دختر و خيلي آهسته در گوش مار گفت: «من نيامدهام اينجا كه به تو بگويم از دور گردن اين دختر باز شو. ولي به خاطر سابقهي دوستي و به خاطر جبران محبتهايي كه به من كردهاي، آمدهام خبرت كنم كه خديجه چاهي از چاه آمده بيرون و دارد شهر به شهر و ديار به ديار دنبالت ميگردد. حالا خودت ميداني، ميخواهي باز شو، ميخواهي باز نشو. من وظيفهي خودم ميدانستم كه بيخبرت نگذارم.»
مار تا اين را شنيد، مثل فرفره از دور گردن دختر باز شد و مانند آب رفت به زمين و خودش را گم و گور كرد. چوپان هم مزد هنگفتي گرفت و برگشت به خانهاش.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.
مرد بيچاره در جواب زنه ميگفت: «اگر تو به زنهاي همسايه نگاه ميكني، شوهرهاشان روزي پنج قران درآمد دارند و من روزي چهار عباسي بيشتر گيرم نميآيد. ببين تفاوت ما از زمين تا آسمان است. شكر خدا كه چشم و گوش داري و ميشنوي و ميبيني كه آنها كاسبكارند و من عملهام. هركسي بايد به اندازهي درآمدش بخورد و بپوشد. مگر نشنيدهاي كه گفتهاند پات را به اندازهي گليمت دراز كن.»
اما حرف شوهره به خورد خديجه نرفت و دست از غرغر برنداشت، تا مرد بيچاره روزي نشست و با خودش حساب كرد و ديد زنش به هيچ صراطي مستقيم نيست. با خودش گفت: «بايد اين زن و زندگي را بگذارم و بروم جايي كه از دست اين زبان دراز راحت بشوم.»
آخر سر اين بابا يك شب بي سرو صدا از خانه زد بيرون و رفت به جايي كه زن هرچه دنبالش گشت، پيدايش نكرد. خديجه از آن روز بيشتر افتاد روي دندهي لج و چاك دهنش بسته نميشد و آن قدر با همسايهها زبان تلخي كرد و جنگ و جدال راه انداخت كه اهل محل دسته جمعي رفتند پيش كدخدا و از دستش شاكي شدند. كدخدا فرستاد خديجه را آوردند. تا چشم خديجه افتاد به آن آدمها، دروازهي دهنش را باز كرد و بياعتنا به كدخدا همه را بست به فحش و بدوبي راه. كدخدا گفت: «اي زن بيچاك و دهن! جلو دهنت را بگير و اين همه جفنگ بار مردم نكن، و الا طوري ادبت ميكنم كه تا زندهاي يادت نرود.»
خديجه گفت: «من اينم كه هستم. از توپ و تشر تو هم نميترسم.»
كدخدا به فراشها دستور داد تا خديجه را انداختند تو جوال و با چوب و چماق افتادند به جانش و تا ميخورد، زدندش. اما از آن به بعد هم، بدزباني خديجه تغييري كه نكرد هيچ، زبان تلختر هم شد. طوري كه تمام مردم ده كلافه شدند و دوباره رفتند پيش كدخدا و شكايت كردند. كدخدا هم تمام ريش سفيدها را جمع كرد و نشستند و عقلشان را رو هم ريختند. بعد كدخدا دستور داد خديجه را گرفتند و انداختند به چاهي تو يك فرسخي ده.
دو سه روز گذشت و چوپاني رفت سر چاه و دلو انداخت تا براي گوسفندهايش آب بكشد، اما همين كه دلو را بالا كشيد، ديد به جاي آب، مار كت و كلفتي تو دلو است. چوپان يكه خورد و خواست مار و دلو را بندازد به چاه و در برود، كه مار به زبان آمد و گفت: «تو را به خدا قسم! مرا از دست خجه چاهي نجات بده. عوضش خدمت بزرگي بهات ميكنم.»
چوپان مار را از چاه درآورد و از حيوان پرسيد: «چرا اين قدر وحشت زدهاي؟»
مار گفت: «سالهاي سال است كه تو اين چاه لانه دارم و هيچ جانوري جرأت نداشت پا توش بگذارد، ولي از دو سه روز پيش، سر و كلهي زني پيدا شده به اسم خجه چاهي. اين زن از بس ور ميزند و به زمين و زمان بد و بي راه ميگويد، كه از دست خودش و اخلاقش امانم بريده و جان به لبم رسيده. هرچه خواستم راه فراري پيدا كنم و خودم را از اين چاه بكشم بيرون، راهي پيدا نكردم. تا اين كه تو آمدي و نجاتم دادي. حالا ميخواهم عوض خدمتي كه به من كردي، من هم خدمتي بهات بكنم.»
چوپان گفت: «از دست تو چه كاري ساخته است؟»
مار گفت: «همين امروز ميروم و ميپيچم دور گردن دختر پادشاه. آنها هرچه طبيب ميآورند، باز نميشوم. وقتي تو از اين اتفاق باخبر شدي، خودت را برسان به قصر پادشاه و بگو من اين خطر را از سر دخترت دور ميكنم، به اين شرط كه پادشاه نصف دارايي و دخترش را بدهد به من. وقتي پادشاه شرطت را قبول كرد، با او قول و قرار بگذار. بعد تنها بيا به اتاق دختره و دست بزن به من و بگو اي مار! كاري به كار دختر پادشاه نداشته باش. من هم به محض شنيدن صدات، از دور گردن دختره باز ميشوم و راهم را ميگيرم و ميروم.»
مار اين حرفها را به چوپان زد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به قصر پادشاه و خودش را رساند به دختر و محكم پيچيد دور گردنش. نديمهي دختر تا اين اتفاق را ديد، سراسيمه رفت پيش پادشاه و او را از اين اتفاق عجيب و غريب خبردار كرد. پادشاه دستور داد كه طبيبها جمع بشوند و براي نجات دخترش از چنگ مار، راهي پيدا كنند.
طبيبها هرچه فكر كردند كه چه طور مار را از گردن دختر جدا كنند كه مار فرصت نكند دختره را نيش بزند، عقلشان به جايي نرسيد. پادشاه كه دخترش را در خطر ديد، عصباني شد و دستور داد كه دو تا از طبيبها را گردن زدند و بدنشان را بالاي دروازهي شهر آويزان كردند.
چوپان تا از اين ماجرا باخبر شد، خودش را رساند به قصر پادشاه و به دروازه بان قصر گفت: «مرا به پيشگاه پادشاه ببر.»
دروازهبان گفت: «پادشاه امروز كسي را به حضور نميپذيرند. مگر نشنيدهاي كه چه بلايي سر دختر پادشاه آمده؟»
چوپان گفت: «من هم براي اين كار آمدهام و ميخواهم دختر را از چنگ مار نجات بدهم.»
دروازهبان با عجله خبر را رساند به گوش پادشاه و پادشاه چوپان را به حضور پذيرفت و تا چشمش افتاد به اين آدم بيقواره، با تعجب گفت: «تو ميخواهي دخترم را نجات بدهي؟»
چوپان گفت: «بله. قبلهي عالم!»
پادشاه گفت: «ميداني اگر نتواني نجاتش بدهي، چه بلايي سرت ميآيد؟»
چوپان گفت: «آره. وقتي به شهر رسيدم، بدن بي سر طبيبهايي را ديدم كه نتوانسته بودند دخترتان را نجات بدهند.»
پادشاه گفت: «خلاصه و خوب حرف ميزني. پس زود برو دختر نازنينم را از دست اين مار كه نميدانم از كجا مثل جن ظاهر شده و پيچيده به گردنش، نجات بده.»
چوپان گفت: «به روي چشم! ولي شرايطي دارم كه اگر قبلهي عالم قبول ميفرمايد، بروم و دست به كار شوم.»
پادشاه پرسيد: «چه شرايطي؟»
چوپان گفت: «شرطم اين است كه اگر توانستم مار را از گردن دخترتان دور كنم، دختر و نصف داراييات را به من بدهي.»
پادشاه گفت: «تو دخترم را نجات بده، شرطت را قبول دارم.»
چوپان همان طور كه با مار قرار گذاشته بود، رفت سراغ حيوان. دستي زد به مار و گفت: «اي مار! كاري به كار دختر پادشاه نداشته باش.»
مار به محض شنيدن صداي چوپان، از دور گردن دختر باز شد و راهش را گرفت و رفت. پادشاه همين كه خبر نجات دخترش را شنيد، خيلي خوشحال شد. دستور داد تا جشن مفصلي برپا كنند و دخترش را به عقد چوپان درآورد و نصف دارايياش را داد به داماد از گرد راه رسيده.
اما بشنويد از مار.
مار از دور گردن دختر پادشاه كه باز شد، رفت به شهر ديگري و چند روز بعد پيچيد دور گردن دختر مرد ثروتمندي. پدر دختر دست به دامان طبيبهاي زيادي شد، ولي هيچ طبيبي نتوانست راه نجاتي برايش پيدا كند. آخر سر يكي گفت: «دواي درد دخترت تو فلان شهر و پيش فلان چوپان است كه تازگيها شده داماد پادشاه.»
پدر دختر رفت سراغ چوپان و مشكلش را به او گفت و از مرد بختيار راه و چاره خواست. چوپان هم با مرد ثروتمند قرار گذاشت كه نصف ثروتش را بگيرد تا دخترش را نجات بدهد. مرد قبول كرد و با چوپان راه افتاد. وقتي چوپان رسيد به سر وقت دختر، گفت كه دور و برش را خلوت كنند. بعد رفت جلو و به مار دست زد و گفت: «اي مار كاري به كار اين دختر نداشته باش.»
مار همان طور كه داشت از دور گردن دختر باز ميشد، به چوپان نزديك شد و در گوشش گفت: «دفعهي اول كه باز شدم، ميخواستم كمكي را كه به من كرده بودي، تلافي كنم. اين دفعه هم به خاطر حفظ آبروت باز ميشوم، اما بدان كار من همين است و اگر دفعهي ديگر پيدات بشود، چنان نيشي به كف پات بزنم كه موي سرت را باد ببرد.»
مار اين را گفت و آهسته راهش را گرفت و رفت.
چوپان با خودش عهد كرد كه ديگر نرود سراغ مار. مزدش را گرفت و به شهرش برگشت. ولي هنوز خستگي سفر از تنش درنرفته بود كه عدهاي با عجله آمدند سراغش و از مرد بيچاره تقاضا كردند كه اي چوپان حكيم! تو فلان شهر ماري پيچيده دور گردن دختر تاجري و چون شهرت تو عالمگير شده، تاجر ما را فرستاده كه ببريمت دخترش را نجات بدهي و هرچه بخواهي، مزد هم ميدهد.»
چوپان گفت: «كسالت دارم و نميتوانم بيايم.»
گفتند: «تو راه طوري آسايشت را فراهم ميكنيم كه آب تو دلت تكان نخورد.»
گفت: «حالم طوري خراب است كه حتي نميتوانم از جا تكان بخورم.»
خلاصه، هرچه اصرار كردند، چوپان زير بار نرفت و از جا تكان نخورد و آدمهايي كه آمده بودند دنبالش، نااميد برگشتند به شهرشان و به تاجر گفتند كه چوپان ميگويد مريضم و نميتوانم بيايم. تاجر تا اين حرف را شنيد، خودش راه افتاد و رفت پيش چوپان و با گريه و زاري گفت: «اي حكيم! تو را به خدا قسمت ميدهم بيا و دخترم را نجات بده. در عوض همهي داراييام را بگير.»
چوپان دلش به حال پدر دختره سوخت. توكل كرد به خدا و بلند شد و همراهش راه افتاد. به خانه تاجر كه رسيدند، چوپان رفت پيش دختر و خيلي آهسته در گوش مار گفت: «من نيامدهام اينجا كه به تو بگويم از دور گردن اين دختر باز شو. ولي به خاطر سابقهي دوستي و به خاطر جبران محبتهايي كه به من كردهاي، آمدهام خبرت كنم كه خديجه چاهي از چاه آمده بيرون و دارد شهر به شهر و ديار به ديار دنبالت ميگردد. حالا خودت ميداني، ميخواهي باز شو، ميخواهي باز نشو. من وظيفهي خودم ميدانستم كه بيخبرت نگذارم.»
مار تا اين را شنيد، مثل فرفره از دور گردن دختر باز شد و مانند آب رفت به زمين و خودش را گم و گور كرد. چوپان هم مزد هنگفتي گرفت و برگشت به خانهاش.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.