نویسنده: محمد قاسم زاده
يكي بود، يكي نبود. گاوچراني بود و با زنش در ويرانهاي پرت كه كسي دور و برش نبود، زندگي ميكرد. دست بر قضا زد و زنش آبستن شد و بعد از نه ماه و نه روز خدا عوض بچه، كدويي به آنها داد. آنها هم كدو را گذاشتند سر رف. مدتي گذشت تا اين كه روزي كدو به زبان آمد و گفت: «بابا!»
گاوچران ترسيد و گفت: «خدايا اين ديگر چيست؟»
دوباره كدو مرد را صدا زد: «اي بابا! چي شده؟ بايد بروي دختر حاكم را برايم خواستگاري كني.»
دختر حاكم خيلي خوشگل بود و پدرش حاضر نميشد كه او را به خاطر پول شوهرش بدهد و شرط و پيمان گذاشته بود. از طرفي يك كرسي نقره و يك كرسي طلايي هم تو قصر حاكم بود. هركس چيزي ميخواست، رو كرسي نقره مينشست. اما اگر به خواستگاري دخترش ميرفت، بايد رو كرسي طلايي مينشست. كدو كه اين حرف را به پدرش زد، گاوچران بيچاره خيلي ترسيد و گفت: «پسرجان! من گاوچران كجا حاكم كجا! اگر اين حرف از دهنم بپرد، سرم را ميبرد.»
كدو گفت: «به تو ميگويم، برو دختر حاكم را برايم خواستگاري كن.»
فردا صبح پدرش پا شد، گله را ول كرد به امان خدا و رفت به خانهي حاكم. از پله بالا رفت و رو كرسي طلايي نشست. حاكم تا گاوچران را ديد، گفت: «گاوچران! ديوانه شدهاي؟ چه اتفاقي افتاده؟ خانه خراب! اگر پول ميخواهي، برو رو كرسي نقره بنشين تا پول بهات بدهم. ميدانم آدم فقيري هستي.»
گاوچران به حاكم گفت: «من آمدهام دخترت را براي پسرم خواستگاري كنم.»
حاكم گفت: «من يك شرط آسان با تو ميبندم. فردا صبح زود بايد چهل سوار سرخ پوش سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ تو حياط من حاضر كني، وگرنه سرت را ميبرم.»
گاوچران گفت: «به روي چشم حاكم عزيز!»
گاوچران با دل شكسته پا شد و با چشم گريان برگشت به خانه، ديد زنش نشسته و گريه ميكند. كنار زن نشست و گفت: «فردا حاكم سر مرا ميبرد.»
زن پرسيد: «اي مرد! حاكم چي گفت؟»
گاوچران گفت: «از من چهل سوار سرخ پوش، سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ خواست و شرط گذاشت كه بايد صبح زود آنها را تو حياطش حاضر كنم، وگرنه سرم را ميبرد.»
كدو كه به حرف گاوچران گوش ميداد، گفت: «بابا! اين كه چيزي نيست. فلان جا تخته سنگي هست، تخته سنگ خيلي بزرگي. ميداني؟ بايد بروي نزديك تخته سنگ سوراخي است. دهنت را رو سوراخ ميگذاري و ميگويي: «احمد خان! برادرت محمدخان بهت سلام ميرساند و ميگويد بايد صبح آفتاب نزده، چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم حاضر بشوند. بعد كارت نباشد. برگرد.»
گاوچران گريه كرد و گفت: «اين كدو خانهام را خراب ميكند.»
گاوچران رفت جلو سوراخ تخته سنگ و گفت: «احمدخان! برادرت محمدخان به تو سلام ميرساند و پيغام ميدهد كه بايد فردا صبح زود چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم حاضر باشند. فقط نيم ساعت آنجا هستند و بعد برميگردند.»
كسي جواب نداد. گاوچران برگشت. وارد خانه كه شد، كدو گفت: «آمدي؟ حالا برو بخواب كه خدا كريم است.»
گاوچران خوابيد، اما از ترس خوابش نبرد.
حاكم به جلادها دستور داد: «فردا ميرويد سر گاوچران را ميبريد، چون نميتواند از عهدهي شرطش بربياد، نه او، بلكه هيچ كس ديگر هم نميتواند.»
سر صبح كه جلادها بلند شدند، ديدند چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم صف كشيدهاند. رفتند به حاكم گفتند: «بلند شو! ببين گاوچران چه كرده، دخترت را از دستت درآورد.»
حاكم بلند شد و وسط حياط چهل سوار سرخ پوش سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ ديد. گاوچران هم از ترسش سر صبح بلند شد و به خانه حاكم رفت. همين كه چهل سوار را تو حياط ديد، خوشحال به خانه برگشت. كدو بهاش گفت: «بابا! سوارها آمدند يا نه؟ بايد بروي با حاكم حرف بزني و دخترش را هم بياري.»
گاوچران رفت و گفت: «جناب حاكم! من به شرطم وفا كردم. بايد دخترت را به پسرم بدهي.»
حاكم دخترش را سوار اسب كرد و گاوچران افسار را گرفت و عروس را آورد و كنار كدو نشاند. دختر گرفت و نشست. كدو هم سر رف بود. غروب گاوچران و زنش رفتند ده و دختر حاكم تنها در ويرانه ماند. يكهو كدو افتاد و غل خورد تا دم پاي دختر.
دختر حاكم ترسيد و گفت: «خدايا اين چي هست؟»
نيم ساعت بعد كدو تركيد و جوان خوشگلي از آن بيرون زد. دختره يك دل نه، صد دل عاشق او شد. محمدخان از او پرسيد: «دختر حاكم! مرا ميپسندي؟»
دختره گفت: «البته كه ميپسندم.»
محمدخان گفت: «بايد برايم قهوه درست كني، اما آن را نجوشان. چون اگر بجوشاني، من و تو به هم نميرسيم.»
دختره رفت و قهوه جوش آورد و رو آتش گذاشت و همين طور چشمش را به محمدخان دوخته بود. حواسش به قهوه نبود تا سر رفت. يكهو ملتفت شد كه محمدخان ناپديد شده. دختره نشست و تا صبح گريه و زاري كرد و هيچ خواب به چشمش نرفت.
دختر حاكم داد برايش كفش آهني ساختند و عصاي آهني به دست گرفت و گفت: «بعد از محمدخان قسم ميخورم كه هرگز شوهر نكنم، آن قدر دنبالش ميگردم تا كفشهايم ساييده بشود و عصايم بشكند.»
دختر حاكم از ويرانهي گاوچران بيرون زد و سر گذاشت به بيابان. هفت سال آزگار تو دنيا گشت و به پريشاني افتاد. بالاخره كفشهايش ساييده شد و عصاي دستش شكست، ولي چيزي پيدا نكرد. روزي فكر كرد: «برميگردم پيش پدرم و ميگويم سر هفت راه قصري برايم بساز. آنجا را مهمان خانه ميكنم و هر مسافري را سر راه ديدم، دعوتش ميكنم آنجا و به آنها پول ميدهم تا برايم سرگذشت خودشان را بگويند. شايد كساني كه دنيا آمدهاند، از محمدخان خبري داشته باشند و زحمت من به باد نرود.»
دختر حاكم برگشت. حاكم كه دختره را به آن حال و روز ديد، گفت: «دخترجان! چرا خودت را به اين روز انداختي؟»
دختر گفت: «پدر جان! گردش روزگار اغلب با آدمهاي آزاده ناسازگار است.»
حاكم گفت: «دختر! چي ميخواهي؟»
دختر گفت: «پدرجان! چيزي از تو نميخواهم، ولي برايم قصري سر هفت راه تو بيابان بساز. آنجا برايم مهمان خانهاي ميسازي و هر مسافري كه از اين هفت راه بگذرد، سرگذشتش را برايم نقل ميكند.»
حاكم گفت: «به روي چشم دختر جان!»
حاكم رفت سر هفت راه و به بناها دستور داد تا دست به كار شدند و قصري ساختند. تو قصر مهمانخانهاي رو به راه كردند. حاكم به دخترش غلام و خدمتكار داد و دختره هم با دوربين رو ايوان مهتابي نشست. تا عصر مشغول تماشا بود و هر رهگذري را ميديد، خواهي نخواهي به خانهاش ميبرد. به آنها خيلي احترام ميگذاشت و شب كه ميشد، ميگفت: «برايم چيزي نقل بكنيد.»
دختر را اينجا داشته باشيد، اما بشنويد از محمدخان. مدتها گذشت تا روزي مرد كوري كه پسر هفت سالهاي داشت و پسره دست پدرش را گرفته بود و از اين ده به آن ده ميرفت. عصر به رودخانهاي رسيدند كه تخته سنگ بزرگي كنارش بود. پيرمرد به پسرش گفت: «پسرجان! خوابم گرفته. كمي چرت ميزنم. تو بپا كه مرا مار نزند.»
پسره كنار كور نشست و مرد هم خوابيد. يكهو صدايي از تخته سنگ بلند شد. ترسيد و گفت: «اين چي بود؟»
ديد كه ديگي از سرازيري كوه پايين آمد و به رودخانه افتاد و پر از آب شد و بعد رفت تو تخته سنگ. پسره رفت كنار رودخانه و فكر كرد: «اين بار كه ديگ بيايد، من سوارش ميشوم و باهاش ميروم تو تخته سنگ تا ببينم آنجا چه خبر است.»
پسره منتظر ماند و همين كه ديد ديگ دارد ميآيد، پريد و سوارش شد و رفت تو تخته سنگ. ديد محل خيلي قشنگي است و ديوارها از سنگ مرمر است و چهل تختخواب آنجا گذاشتهاند. رفت زير يكي از تختها قايم شد. ساعتي بعد، صداي بال دستهي كبوتري شنيد. ديد كه چهل كبوتر وارد شدند. پرشان را ريختند و به شكل جوانهاي خوشگلي درآمدند و هركدام روي تختي خوابيدند. يكي از آنها خيلي دلگير بود. تنبوري رو زانوش گذاشته بود و آواز غمناكي ميخواند و تنبور ميزد. موقع شام كه شد، مادرشان شام آورد. شام محمدخان را داد و گفت: «پسرجان! الان هفت سال است كه به خاطر پيرزني به اين حال زار افتادهاي و هر شب نوحه ميخواني. تو ما را هم غصه دار ميكني. تو را به خدا! چيزي بخور.»
محمدخان گفت: «مادر شامم را بگذار زير تخت. يك دقيقه ديگر كه آرام شدم، ميخورم.»
مادرش غذا را گذاشت زير تخت و رفت.
سر صبح پسره ديد همهي چهل جوان بيدار شدند و لباس كبوتريشان را پوشيدند و رفتند. اوقاتش تلخ شد و فكر كرد كه خدايا كي ميشود ديگ بيايد تا برود توش تا بتواند خودش را نجات بدهد؟ ميدانست پدرش بيدار شده تا ببيندش كتكش ميزند!»
كور هم بيدار شده بود. پسرش را صدا زد، همين كه ديد تنهاست فكر كرد پسرش تو آب افتاده و غرق شده. باز صداش زد. گريه ميكرد. صبح وقتي كه ديگ از تخته سنگ بيرون آمد، پسره خودش را رو ديگ انداخت. ديد پدرش لنگ لنگان از هر طرف او را ميجست. پسره فرياد زد: «بابا! چي شده؟ كجايي؟ من رفتم اين ده نزديك برايت گوشت بخرم.»
پدرش به او تشر زد: «دو روز است كه مرا تو اين بيابان گذاشتهاي و رفتهاي پي گوشت! تو از خدا نميترسي؟»
پسره كه خيلي تيزهوش بود، زبان ريخت و دلداريش داد. دستش را گرفت و هر دو به راه افتادند. همين كه لب آب رسيدند پسره پدرش را كول كرد و از آب گذراند و راهشان را پيش گرفتند و رفتند.
سر هفت راه پسره يك قصر ديد. سر شب بود و دختر حاكم با دوربين به اطراف نگاه ميكرد. پسري را ديد كه دست پيرمردي را گرفته بود و ميرفت. ديد مرد خيلي پير و كور است. دختر حاكم گفت: «به خدا اين پيرمرد حتماً قصههايي بلد است. او را ميآورم امشب برايم يك قصه نقل كند.»
همين كه مسافرها نزديك قصر شدند او فرياد زد: «اي پيرمرد اينجا دهكده نيست تو پيري. اگر ميخواهي تو صحرا نماني، بايد امشب مهمان من بشوي.»
پيرمرد جواب داد: «خيلي خوب خاتون».
پيرمرد با پسرش بالا رفت و براي آنها رختخواب درست كردند.
پسره به پدرش گفت: «بابا! يادت ميآيد وقتي كنار رودخانه رسيديم؟»
دختر حاكم گفت: «خدا تو را نگه دارد! چه خوب بلدي قصه بگويي!»
او گفت: «لب آب كه رسيديم، نشستيم و پدرم خوابش برد و من شنيدم صدايي از تخته سنگ آمد.»
دختر حاكم گفت: «پسر! بيا پهلويم بنشين و راستش را بگو.»
پسره را آورد و پهلو خودش نشاند و او هم نقل كرد: «اي خاتون! من ديدم كه ديگي از تخته سنگ بيرون آمد و از سرازيري غل خورد و افتاد تو رودخانه و پر از آب شد و دوباره از كوه بالا رفت. من كنار رودخانه بودم. همين كه ديگ برگشت، من سوارش شدم و ديگ رفت تو تخته سنگ. وارد محلي شد كه چهل تختخواب دورش گذاشته بودند. سر شب چهل كبوتر از راه رسيدند و پرشان را ريختند و شدند چهل تا جوان خوشگل. هركدام رو تخت خوابشان نشستند. يكي از آنها كه اسمش محمدخان بود خيلي غصه دار بود، او هم رفت و نشست رو تخت خوابش. تنبوري روي زانوش گذاشت و شروع كرد به زدن و خواندن. مادرشان شام آورد، ولي محمدخان چيزي نخورد. مادرش رفت طرفش و گفت: پسرجان! بيشتر از هفت سال است كه تو براي خاطر زن پيرزني غصه ميخوري. تو اسباب دلگيري ما شدهاي. چيزي بخور. محمدخان گفت: «مادرجان! غذاي مرا زير تخت بگذار. بعد ميخورم. مادر هم غذا را گذاشت زير تخت، اما محمدخان نخورد. فردا صبح همه بلند شدند و لباس كبوتريشان را پوشيدند و دوباره شدند كبوتر و پريدند. من منتظر ديگ شدم. وقتي به طرف آب رفت، سوارش شدم و از آنجا بيرون زدم، ديدم پدرم دنبالم ميگردد، دستش را گرفتم و راه افتاديم تا رسيديم اينجا.»
دختر حاكم به پيرمرد گفت: «بگذار پسرت با من بيايد و تخته سنگ را به من نشان بدهد. عوضش قصر و هرچي كه توش هست، مال تو.»
فردا صبح پسر مرد كور جلو افتاد و دختر حاكم را برد كنار تخت سنگ و تا ظهر آنجا نشستند. يكهو صدايي از كوه شنيدند و ديگ بيرون آمد. دختر حاكم سوار ديگ شد و وارد تخته سنگ شد. پسر هم بلند شد و به طرف قصر پدرش رفت.
دختر حاكم رفت زير تخت نامزدش قايم شد و چشم به راه او ماند. عصر چهل كبوتر آمدند و پرشان را ريختند. دختر ديد كه محمدخان خيلي لاغر شده. محمدخان بعد نشست روي تخت. تنبور را برداشت و شروع كرد به خواندن. مادرشان شام آورد و به محمدخان داد و گفت: «پسرجان! بخور. هفت سال است كه به خاطر پيرزني به اين روز افتادهاي.»
مادره خواست غذا را زير تخت بگذارد كه ديد نامزدش آنجاست. گفت: «از كجا آمدهاي؟»
دختر گفت: «هفت سال است كه دور دنيا دنبال پسر تو ميگردم.»
محمدخان كه خبردار شد دختر حاكم ردش را پيدا كرده و رسيده، خيلي خوشحال شد.
صبح محمدخان به مادرش گفت: «امروز ناخوشم و تو خانه ميمانم.»
آن روز بيرون نرفت و با نامزدش خوش بود.
محمدخان به دختر گفت: «اي دختر حاكم! مادرم نميخواهد كه تو را بگيرم. پاشو تا با هم فرار كنيم.»
اما خروسي آنجا بود كه هر اتفاقي ميافتاد، ميخواند. همين كه صداش بلند شد، مادر محمدخان دويد و آمد و با خودش گفت: «اين كه خروس خواند، بايد اتفاقي براي محمدخان افتاده باشد كه با ما نيامد.»
همين كه ديد محمدخان رفته، پي جورش شد. محمدخان وردي خواند و خودش شد چوپان و زنش هم شد گوسفندي. پيرزن تا رسيد، از او پرسيد: «اي چوپان! زن و مردي را نديدي از اينجا بگذرند؟»
چوپان گفت: «بله. آنها را ديدم كه از اينجا گذشتند و رفتند.»
پيرزن راهش را پيش گرفت و رفت و رفت، اما كسي را پيدا نكرد. دوباره برگشت پيش چوپان، ولي چوپان غيبش زده بود. باز هم دور و بر را حسابي گشت. اين بار محمدخان خودش را به شكل آسيابان و زنش را به صورت مشتري درآورده بود. مادره پسرش را شناخت و گفت: «پسرجان! محمدخان! تو نميتواني از چنگ من فرار كني. به خدا اگر زنت خوشگلتر از تو نباشد، جادويي ميكنم كه هر دو گرد و غبار بشويد؛ اما اگر از تو خوشگلتر است، مبارك باشد، با هم زندگي كنيد.»
محمدخان رفت و دست زنش را گرفت و پيش مادرش آورد. پيرزن ديد كه عروس خوشگلتر از پسره است. پس گفت: «مبارك است، با هم زندگي كنيد.»
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.
گاوچران ترسيد و گفت: «خدايا اين ديگر چيست؟»
دوباره كدو مرد را صدا زد: «اي بابا! چي شده؟ بايد بروي دختر حاكم را برايم خواستگاري كني.»
دختر حاكم خيلي خوشگل بود و پدرش حاضر نميشد كه او را به خاطر پول شوهرش بدهد و شرط و پيمان گذاشته بود. از طرفي يك كرسي نقره و يك كرسي طلايي هم تو قصر حاكم بود. هركس چيزي ميخواست، رو كرسي نقره مينشست. اما اگر به خواستگاري دخترش ميرفت، بايد رو كرسي طلايي مينشست. كدو كه اين حرف را به پدرش زد، گاوچران بيچاره خيلي ترسيد و گفت: «پسرجان! من گاوچران كجا حاكم كجا! اگر اين حرف از دهنم بپرد، سرم را ميبرد.»
كدو گفت: «به تو ميگويم، برو دختر حاكم را برايم خواستگاري كن.»
فردا صبح پدرش پا شد، گله را ول كرد به امان خدا و رفت به خانهي حاكم. از پله بالا رفت و رو كرسي طلايي نشست. حاكم تا گاوچران را ديد، گفت: «گاوچران! ديوانه شدهاي؟ چه اتفاقي افتاده؟ خانه خراب! اگر پول ميخواهي، برو رو كرسي نقره بنشين تا پول بهات بدهم. ميدانم آدم فقيري هستي.»
گاوچران به حاكم گفت: «من آمدهام دخترت را براي پسرم خواستگاري كنم.»
حاكم گفت: «من يك شرط آسان با تو ميبندم. فردا صبح زود بايد چهل سوار سرخ پوش سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ تو حياط من حاضر كني، وگرنه سرت را ميبرم.»
گاوچران گفت: «به روي چشم حاكم عزيز!»
گاوچران با دل شكسته پا شد و با چشم گريان برگشت به خانه، ديد زنش نشسته و گريه ميكند. كنار زن نشست و گفت: «فردا حاكم سر مرا ميبرد.»
زن پرسيد: «اي مرد! حاكم چي گفت؟»
گاوچران گفت: «از من چهل سوار سرخ پوش، سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ خواست و شرط گذاشت كه بايد صبح زود آنها را تو حياطش حاضر كنم، وگرنه سرم را ميبرد.»
كدو كه به حرف گاوچران گوش ميداد، گفت: «بابا! اين كه چيزي نيست. فلان جا تخته سنگي هست، تخته سنگ خيلي بزرگي. ميداني؟ بايد بروي نزديك تخته سنگ سوراخي است. دهنت را رو سوراخ ميگذاري و ميگويي: «احمد خان! برادرت محمدخان بهت سلام ميرساند و ميگويد بايد صبح آفتاب نزده، چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم حاضر بشوند. بعد كارت نباشد. برگرد.»
گاوچران گريه كرد و گفت: «اين كدو خانهام را خراب ميكند.»
گاوچران رفت جلو سوراخ تخته سنگ و گفت: «احمدخان! برادرت محمدخان به تو سلام ميرساند و پيغام ميدهد كه بايد فردا صبح زود چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم حاضر باشند. فقط نيم ساعت آنجا هستند و بعد برميگردند.»
كسي جواب نداد. گاوچران برگشت. وارد خانه كه شد، كدو گفت: «آمدي؟ حالا برو بخواب كه خدا كريم است.»
گاوچران خوابيد، اما از ترس خوابش نبرد.
حاكم به جلادها دستور داد: «فردا ميرويد سر گاوچران را ميبريد، چون نميتواند از عهدهي شرطش بربياد، نه او، بلكه هيچ كس ديگر هم نميتواند.»
سر صبح كه جلادها بلند شدند، ديدند چهل سوار سرخ پوش با اسب سرخ و نيزههاي سرخ تو حياط حاكم صف كشيدهاند. رفتند به حاكم گفتند: «بلند شو! ببين گاوچران چه كرده، دخترت را از دستت درآورد.»
حاكم بلند شد و وسط حياط چهل سوار سرخ پوش سوار اسب سرخ با نيزههاي سرخ ديد. گاوچران هم از ترسش سر صبح بلند شد و به خانه حاكم رفت. همين كه چهل سوار را تو حياط ديد، خوشحال به خانه برگشت. كدو بهاش گفت: «بابا! سوارها آمدند يا نه؟ بايد بروي با حاكم حرف بزني و دخترش را هم بياري.»
گاوچران رفت و گفت: «جناب حاكم! من به شرطم وفا كردم. بايد دخترت را به پسرم بدهي.»
حاكم دخترش را سوار اسب كرد و گاوچران افسار را گرفت و عروس را آورد و كنار كدو نشاند. دختر گرفت و نشست. كدو هم سر رف بود. غروب گاوچران و زنش رفتند ده و دختر حاكم تنها در ويرانه ماند. يكهو كدو افتاد و غل خورد تا دم پاي دختر.
دختر حاكم ترسيد و گفت: «خدايا اين چي هست؟»
نيم ساعت بعد كدو تركيد و جوان خوشگلي از آن بيرون زد. دختره يك دل نه، صد دل عاشق او شد. محمدخان از او پرسيد: «دختر حاكم! مرا ميپسندي؟»
دختره گفت: «البته كه ميپسندم.»
محمدخان گفت: «بايد برايم قهوه درست كني، اما آن را نجوشان. چون اگر بجوشاني، من و تو به هم نميرسيم.»
دختره رفت و قهوه جوش آورد و رو آتش گذاشت و همين طور چشمش را به محمدخان دوخته بود. حواسش به قهوه نبود تا سر رفت. يكهو ملتفت شد كه محمدخان ناپديد شده. دختره نشست و تا صبح گريه و زاري كرد و هيچ خواب به چشمش نرفت.
دختر حاكم داد برايش كفش آهني ساختند و عصاي آهني به دست گرفت و گفت: «بعد از محمدخان قسم ميخورم كه هرگز شوهر نكنم، آن قدر دنبالش ميگردم تا كفشهايم ساييده بشود و عصايم بشكند.»
دختر حاكم از ويرانهي گاوچران بيرون زد و سر گذاشت به بيابان. هفت سال آزگار تو دنيا گشت و به پريشاني افتاد. بالاخره كفشهايش ساييده شد و عصاي دستش شكست، ولي چيزي پيدا نكرد. روزي فكر كرد: «برميگردم پيش پدرم و ميگويم سر هفت راه قصري برايم بساز. آنجا را مهمان خانه ميكنم و هر مسافري را سر راه ديدم، دعوتش ميكنم آنجا و به آنها پول ميدهم تا برايم سرگذشت خودشان را بگويند. شايد كساني كه دنيا آمدهاند، از محمدخان خبري داشته باشند و زحمت من به باد نرود.»
دختر حاكم برگشت. حاكم كه دختره را به آن حال و روز ديد، گفت: «دخترجان! چرا خودت را به اين روز انداختي؟»
دختر گفت: «پدر جان! گردش روزگار اغلب با آدمهاي آزاده ناسازگار است.»
حاكم گفت: «دختر! چي ميخواهي؟»
دختر گفت: «پدرجان! چيزي از تو نميخواهم، ولي برايم قصري سر هفت راه تو بيابان بساز. آنجا برايم مهمان خانهاي ميسازي و هر مسافري كه از اين هفت راه بگذرد، سرگذشتش را برايم نقل ميكند.»
حاكم گفت: «به روي چشم دختر جان!»
حاكم رفت سر هفت راه و به بناها دستور داد تا دست به كار شدند و قصري ساختند. تو قصر مهمانخانهاي رو به راه كردند. حاكم به دخترش غلام و خدمتكار داد و دختره هم با دوربين رو ايوان مهتابي نشست. تا عصر مشغول تماشا بود و هر رهگذري را ميديد، خواهي نخواهي به خانهاش ميبرد. به آنها خيلي احترام ميگذاشت و شب كه ميشد، ميگفت: «برايم چيزي نقل بكنيد.»
دختر را اينجا داشته باشيد، اما بشنويد از محمدخان. مدتها گذشت تا روزي مرد كوري كه پسر هفت سالهاي داشت و پسره دست پدرش را گرفته بود و از اين ده به آن ده ميرفت. عصر به رودخانهاي رسيدند كه تخته سنگ بزرگي كنارش بود. پيرمرد به پسرش گفت: «پسرجان! خوابم گرفته. كمي چرت ميزنم. تو بپا كه مرا مار نزند.»
پسره كنار كور نشست و مرد هم خوابيد. يكهو صدايي از تخته سنگ بلند شد. ترسيد و گفت: «اين چي بود؟»
ديد كه ديگي از سرازيري كوه پايين آمد و به رودخانه افتاد و پر از آب شد و بعد رفت تو تخته سنگ. پسره رفت كنار رودخانه و فكر كرد: «اين بار كه ديگ بيايد، من سوارش ميشوم و باهاش ميروم تو تخته سنگ تا ببينم آنجا چه خبر است.»
پسره منتظر ماند و همين كه ديد ديگ دارد ميآيد، پريد و سوارش شد و رفت تو تخته سنگ. ديد محل خيلي قشنگي است و ديوارها از سنگ مرمر است و چهل تختخواب آنجا گذاشتهاند. رفت زير يكي از تختها قايم شد. ساعتي بعد، صداي بال دستهي كبوتري شنيد. ديد كه چهل كبوتر وارد شدند. پرشان را ريختند و به شكل جوانهاي خوشگلي درآمدند و هركدام روي تختي خوابيدند. يكي از آنها خيلي دلگير بود. تنبوري رو زانوش گذاشته بود و آواز غمناكي ميخواند و تنبور ميزد. موقع شام كه شد، مادرشان شام آورد. شام محمدخان را داد و گفت: «پسرجان! الان هفت سال است كه به خاطر پيرزني به اين حال زار افتادهاي و هر شب نوحه ميخواني. تو ما را هم غصه دار ميكني. تو را به خدا! چيزي بخور.»
محمدخان گفت: «مادر شامم را بگذار زير تخت. يك دقيقه ديگر كه آرام شدم، ميخورم.»
مادرش غذا را گذاشت زير تخت و رفت.
سر صبح پسره ديد همهي چهل جوان بيدار شدند و لباس كبوتريشان را پوشيدند و رفتند. اوقاتش تلخ شد و فكر كرد كه خدايا كي ميشود ديگ بيايد تا برود توش تا بتواند خودش را نجات بدهد؟ ميدانست پدرش بيدار شده تا ببيندش كتكش ميزند!»
كور هم بيدار شده بود. پسرش را صدا زد، همين كه ديد تنهاست فكر كرد پسرش تو آب افتاده و غرق شده. باز صداش زد. گريه ميكرد. صبح وقتي كه ديگ از تخته سنگ بيرون آمد، پسره خودش را رو ديگ انداخت. ديد پدرش لنگ لنگان از هر طرف او را ميجست. پسره فرياد زد: «بابا! چي شده؟ كجايي؟ من رفتم اين ده نزديك برايت گوشت بخرم.»
پدرش به او تشر زد: «دو روز است كه مرا تو اين بيابان گذاشتهاي و رفتهاي پي گوشت! تو از خدا نميترسي؟»
پسره كه خيلي تيزهوش بود، زبان ريخت و دلداريش داد. دستش را گرفت و هر دو به راه افتادند. همين كه لب آب رسيدند پسره پدرش را كول كرد و از آب گذراند و راهشان را پيش گرفتند و رفتند.
سر هفت راه پسره يك قصر ديد. سر شب بود و دختر حاكم با دوربين به اطراف نگاه ميكرد. پسري را ديد كه دست پيرمردي را گرفته بود و ميرفت. ديد مرد خيلي پير و كور است. دختر حاكم گفت: «به خدا اين پيرمرد حتماً قصههايي بلد است. او را ميآورم امشب برايم يك قصه نقل كند.»
همين كه مسافرها نزديك قصر شدند او فرياد زد: «اي پيرمرد اينجا دهكده نيست تو پيري. اگر ميخواهي تو صحرا نماني، بايد امشب مهمان من بشوي.»
پيرمرد جواب داد: «خيلي خوب خاتون».
پيرمرد با پسرش بالا رفت و براي آنها رختخواب درست كردند.
پسره به پدرش گفت: «بابا! يادت ميآيد وقتي كنار رودخانه رسيديم؟»
دختر حاكم گفت: «خدا تو را نگه دارد! چه خوب بلدي قصه بگويي!»
او گفت: «لب آب كه رسيديم، نشستيم و پدرم خوابش برد و من شنيدم صدايي از تخته سنگ آمد.»
دختر حاكم گفت: «پسر! بيا پهلويم بنشين و راستش را بگو.»
پسره را آورد و پهلو خودش نشاند و او هم نقل كرد: «اي خاتون! من ديدم كه ديگي از تخته سنگ بيرون آمد و از سرازيري غل خورد و افتاد تو رودخانه و پر از آب شد و دوباره از كوه بالا رفت. من كنار رودخانه بودم. همين كه ديگ برگشت، من سوارش شدم و ديگ رفت تو تخته سنگ. وارد محلي شد كه چهل تختخواب دورش گذاشته بودند. سر شب چهل كبوتر از راه رسيدند و پرشان را ريختند و شدند چهل تا جوان خوشگل. هركدام رو تخت خوابشان نشستند. يكي از آنها كه اسمش محمدخان بود خيلي غصه دار بود، او هم رفت و نشست رو تخت خوابش. تنبوري روي زانوش گذاشت و شروع كرد به زدن و خواندن. مادرشان شام آورد، ولي محمدخان چيزي نخورد. مادرش رفت طرفش و گفت: پسرجان! بيشتر از هفت سال است كه تو براي خاطر زن پيرزني غصه ميخوري. تو اسباب دلگيري ما شدهاي. چيزي بخور. محمدخان گفت: «مادرجان! غذاي مرا زير تخت بگذار. بعد ميخورم. مادر هم غذا را گذاشت زير تخت، اما محمدخان نخورد. فردا صبح همه بلند شدند و لباس كبوتريشان را پوشيدند و دوباره شدند كبوتر و پريدند. من منتظر ديگ شدم. وقتي به طرف آب رفت، سوارش شدم و از آنجا بيرون زدم، ديدم پدرم دنبالم ميگردد، دستش را گرفتم و راه افتاديم تا رسيديم اينجا.»
دختر حاكم به پيرمرد گفت: «بگذار پسرت با من بيايد و تخته سنگ را به من نشان بدهد. عوضش قصر و هرچي كه توش هست، مال تو.»
فردا صبح پسر مرد كور جلو افتاد و دختر حاكم را برد كنار تخت سنگ و تا ظهر آنجا نشستند. يكهو صدايي از كوه شنيدند و ديگ بيرون آمد. دختر حاكم سوار ديگ شد و وارد تخته سنگ شد. پسر هم بلند شد و به طرف قصر پدرش رفت.
دختر حاكم رفت زير تخت نامزدش قايم شد و چشم به راه او ماند. عصر چهل كبوتر آمدند و پرشان را ريختند. دختر ديد كه محمدخان خيلي لاغر شده. محمدخان بعد نشست روي تخت. تنبور را برداشت و شروع كرد به خواندن. مادرشان شام آورد و به محمدخان داد و گفت: «پسرجان! بخور. هفت سال است كه به خاطر پيرزني به اين روز افتادهاي.»
مادره خواست غذا را زير تخت بگذارد كه ديد نامزدش آنجاست. گفت: «از كجا آمدهاي؟»
دختر گفت: «هفت سال است كه دور دنيا دنبال پسر تو ميگردم.»
محمدخان كه خبردار شد دختر حاكم ردش را پيدا كرده و رسيده، خيلي خوشحال شد.
صبح محمدخان به مادرش گفت: «امروز ناخوشم و تو خانه ميمانم.»
آن روز بيرون نرفت و با نامزدش خوش بود.
محمدخان به دختر گفت: «اي دختر حاكم! مادرم نميخواهد كه تو را بگيرم. پاشو تا با هم فرار كنيم.»
اما خروسي آنجا بود كه هر اتفاقي ميافتاد، ميخواند. همين كه صداش بلند شد، مادر محمدخان دويد و آمد و با خودش گفت: «اين كه خروس خواند، بايد اتفاقي براي محمدخان افتاده باشد كه با ما نيامد.»
همين كه ديد محمدخان رفته، پي جورش شد. محمدخان وردي خواند و خودش شد چوپان و زنش هم شد گوسفندي. پيرزن تا رسيد، از او پرسيد: «اي چوپان! زن و مردي را نديدي از اينجا بگذرند؟»
چوپان گفت: «بله. آنها را ديدم كه از اينجا گذشتند و رفتند.»
پيرزن راهش را پيش گرفت و رفت و رفت، اما كسي را پيدا نكرد. دوباره برگشت پيش چوپان، ولي چوپان غيبش زده بود. باز هم دور و بر را حسابي گشت. اين بار محمدخان خودش را به شكل آسيابان و زنش را به صورت مشتري درآورده بود. مادره پسرش را شناخت و گفت: «پسرجان! محمدخان! تو نميتواني از چنگ من فرار كني. به خدا اگر زنت خوشگلتر از تو نباشد، جادويي ميكنم كه هر دو گرد و غبار بشويد؛ اما اگر از تو خوشگلتر است، مبارك باشد، با هم زندگي كنيد.»
محمدخان رفت و دست زنش را گرفت و پيش مادرش آورد. پيرزن ديد كه عروس خوشگلتر از پسره است. پس گفت: «مبارك است، با هم زندگي كنيد.»
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانههای ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.