اسب گل بدن

روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم پادشاهی بود که سه تا پسر داشت. سیامک و سیاوش برادرهای تنی بودند و سمندر، پسر کوچکه ی پادشاه از زن دیگری بود. مثل همیشه برادرهای تنی چشم دیدن سمندر را نداشتند و اگر فرصتی
سه‌شنبه، 5 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
اسب گل بدن
 اسب گل بدن
 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 
روزي بود، روزگاري بود. در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود که سه تا پسر داشت. سيامک و سياوش برادرهاي تني بودند و سمندر، پسر کوچکه‌ي پادشاه از زن ديگري بود. مثل هميشه برادرهاي تني چشم ديدن سمندر را نداشتند و اگر فرصتي گير مي‌آوردند، ناکارش هم مي‌کردند. گذشت و گذشت تا اين که پسرها رسيدند به سن جواني و پادشاه هم پير و کور شد. روزي هر سه تا پسر رفتند پيش پادشاه و گفتند به سني رسيده‌اند که پدرشان بايد آستين بالا بزند و براي‌شان زن بگيرد. پادشاه نک و نالي کرد و گفت ديگر پير و کور شده و کاري از دستش برنمي‌آيد. اگر مي‌خواهند سوي چشم پدرشان برگردد و دست سه تا دختر را تو دست‌شان بگذارد، بايد بروند کشور ديو و پري و اسبي به اسم گل‌بدن را بيارند. هر کي دست به يال اين اسب بکشد، جوان مي‌شود. اگر اين کار را بکنند، هم پدرشان جوان مي‌شود و هم خودشان به زن‌شان مي‌رسند.
سيامک و سياوش زير بار حرف پدره نرفتند و گفتند اين بابا به فکر خودش است و مي‌خواهد با زحمت آن‌ها جوان بشود و سوي چشمش برگردد. اگر بروند، هيچ معلوم نيست از دست ديو و پري جان به در ببرند. اين سفر کار آساني نيست. بهتر است خودشان بروند و دو تا دختر پيدا کنند. ‌اما سمندر که ديد پدرش پير و کور شده و ديني به گردنش دارد، رفت پيش پادشاه و گفت دنبال اسب گل‌بدن مي‌رود و به هر قيمتي که شده آن را مي‌آورد. از پدرش اجازه خواست که برود. پادشاه دلش نمي‌خواست اين پسره تنها برود به جايي که خطر زيادي دارد و ديو و پري اسيرش کنند و حتي جانش هم به خطر بيفتد.
اما سمندر آن قدر پاپي شد تا آخر سر پادشاه کوتاه آمد و اجازه داد برود. ولي به‌اش گفت قبل از اين که راهي اين سفر بشود، چند تايي سفارش دارد که در راه به دردش مي‌خورد. خوب گوش کند و هيچ کدام فراموشش نشود.
پادشاه گفت: «خوب گوشت را باز کن. اگر سر راهت، شب رسيدي کنار چشمه، آنجا نخواب و از چشمه فاصله بگير، نزديک يک فرسخ برو دورتر، اگر به قلعه خرابه‌اي هم رسيدي، از آنجا هم عين چشمه فاصله بگير و اگر شب رسيدي به دروازه‌ي شهري و دروازه را بسته بودند، نزديک آن نخواب و از آنجا هم يک فرسخي دورتر برو. »
سمندر حرف‌هاي پادشاه را شنيد و بار و بنديلش را بست و اسبش را زين کرد و همين که خواست راه بيفتد، برادرهاي ناتني‌اش ديدند پسره شال و کلاه کرده و اگر برود و اسب گل‌بدن را بيارد، اسباب خجالت‌شان مي‌شود و خودش را تو دل پدره جا مي‌کند و جاي آنها را مي‌گيرد. پس بهتر است با اين پسره بروند و از اين نمد براي خودشان کلاهي بدوزند تا سرشان بي کلاه نماند. اين بود که به برادره گفتند صبر کند تا آنها هم بروند و اسب‌هاشان را بيارند.
برادرها راه افتادند و چند شب و چند روز رفتند تا شبي رسيدند کنار چشمه‌ي پر آبي، برادرهاي تني به سمندر گفتند جل و پلاس‌شان را کنار همين چشمه پهن کنند تا خستگي‌شان در برود و همين جا بخوابند. سمندر گفت پدرشان نصيحت کرده شب کنار چشمه نخوابند ‌اما يک گوش برادرها در بود و آن يکي دروازه. گفتند پدرشان از اين حرف‌ها زياد مي‌زند و چه جايي بهتر از اين جا که هم خنک است و هم آب دارد. سمندر وقتي ديد برادرها تن به نصيحت نمي‌دهند، حرفي نزد و شامي خوردند و همين که برادرها خوابيدند، بلند شد و از چشمه فاصله گرفت. چون مي‌دانست پدره بي حکمت حرف نمي‌زند. دورتر نشست و براي اين که خوابش نبرد، با شمشير انگشتش را زخم کرد و نمک به‌اش پاشيد.
از دور چشم از چشمه برنمي‌داشت. ساعتي که گذشت، سر و صدايي شنيد و خودش را آماده کرد تا غافلگير نشود. بعد شنيد سر و صدا نزديکتر مي‌شود. چند قدمي جلوتر رفت که هم برادرهايش بيدار نشوند و هم بلايي سرشان نيايد. يکهو ديد شيري مي‌آيد طرف چشمه تا آب بخورد و اگر برسد، سياوش و سيامک را پاره پاره مي‌کند. شمشير کشيد و رو به شير رفت و تا رسيد، شمشير را حواله‌ي شير کرد و ساعتي با هم درگير بودند تا آخر سر شير را کشت و تکه‌اي از پوستش را بريد و گذاشت تو کوله بارش و لاشه‌ي شير را هم زير خاک دفن کرد تا برادرها پي نبرند چه کار کرده. وقتي خيالش راحت شد، رفت و کنار برادرها گرفت خوابيد.
آفتاب که زد و دنيا را روشن کرد، صبحانه‌اي خوردند و راه افتادند. تمام روز رفتند و رفتند. از صبح تا غروب تو راه بودند و هوا که تاريک شد، رسيدند به قلعه خرابه‌اي و تا برادرها خواستند پياده بشوند، سمندر گفت پدرشان سفارش کرده نزديک قلعه خرابه‌ها نخوابند. برادرها زدند زير خنده و گفتند ديشب هم همين حرف را زدي، اما هيچ اتفاقي نيفتاد. سمندر حرفش را درز گرفت و هر سه از اسب پياده شدند و جل و پلاس‌شان پهن کردند و شام خوردند. سيامک و سياوش زود خوابيدند. ولي سمندر که به حکمت حرف‌هاي پدرش پي برده بود، بيدار و هوشيار ماند. نصفه‌هاي شب که شد، صداي آرامي شنيد و راه افتاد و رفت طرف صدا، نزديک‌تر که رفت، ديد مردي قايم شده و آن‌ها را مي‌پايد. قايمکي جلوتر رفت و ديد مرد هم راه افتاد و رفت تو غاري، سمندر هم رفت پشت سر مرد و گوشه‌اي خپ کرد و از آنجا دوروبرش را زير نظر گرفت. ديد چهل تا دزد دور هم نشسته‌اند و همان مرد به آنها مي‌گويد که سه نفر نزديک قلعه خرابه خوابيده‌اند و از سر و وضع‌شان معلوم مي‌شود مال و جواهر زيادي دارند و بهتر است بروند و لختشان کنند. سمندر خوب که حرف‌شان را شنيد، از غار زد بيرون و سر راه‌شان کمين کرد. همين که دزدها رسيدند، شمشيرش را کشيد و تو تاريکي افتاد به جان‌شان. دزدها که هيچ انتظار نداشتند آدمي سر راه‌شان بگيرد، دست و پاشان را گم کردند. سمندر ساعتي با آنها جنگيد و هر چهل دزد را کشت و گوش‌هاي همه را بريد و ريخت تو کوله بار و رفت و راحت کنار برادرهاش خوابيد.
صبح که شد، صبحانه را خوردند و هر سه بار و بنديل‌شان را جمع کردند و راه افتادند و تمام روز يک نفس رفتند و رفتند تا تنگ غروب رسيدند به شهري و همين که نزديک دروازه بودند، نگهبان‌ها دروازه را بستند و پشت آن خاک ريختند تا کسي نتواند بازش کند. برادرها ديدند که نمي‌توانند به شهر بروند. سيامک و سياوش گفتند‌ امشب را کنار همين دروازه صبح مي‌کنند. سمندر اين دفعه هم گفت پدرشان چه نصيحتي کرده و بهتر آنجا نمانند. برادرهاي ناتني نخواستند حرف برادره را زمين بيندازند و نيم فرسخي دورتر رفتند و پياده شدند. اول شامي خوردند و کمي که با هم، از هر دري حرف زدند، سرشان را گذاشتند زمين و خوابيدند. سمندر با اين که از حرف شنوايي برادرها راضي بود، با خودش حساب کرد بهتر است نخوابد و ببيند چي پيش مي‌آيد. شمشيرش را آماده کنارش گذاشت و با چشم و گوش باز نشست. ساعتي که گذشت، ديد آتشي از طرف کوه نزديک شهر راه افتاده و دارد مي‌آيد طرف شهر، زود از جا پريد و شمشير به دست ايستاد. آتش همين که رسيد حوالي شهر، سمندر ديد اژدهايي است که از دهنش آتش مي‌زند بيرون. ته دلش لرزيد و فهميد همان اژدهايي است که هر شب سراغ مردم شهر مي‌آيد و هر آدم و جانوري را که سر راهش باشد، مي‌خورد. اژدها که رسيد، سمندر پيش دستي کرد و با او درگير شد و با اين که حيوان غول پيکر بود، ساعتي جنگيد و چنان ناکارش کرد که حيوان افتاد رو زمين و سمندر‌ امانش نداد. سرش را از تن جدا کرد و باريکه‌اي از پوستش را بريد و گذاشت تو کوله بارش و لاشه‌اش را هم انداخت کنار دروازه و رفت کنار برادرهايش دراز کشيد تا خستگي‌اش در برود. ‌اما خيلي زود آفتاب زد و برادرها بيدارش کردند. رفتند طرف دروازه.
از آن طرف دروازه‌بان‌ها دروازه را که باز کردند، چشم‌شان افتاد به لاشه‌ي اژدها.
مردم هم از راه رسيدند و از ديدن اژدهاي مرده خوشحال شدند. اما هر کي مي‌رسيد، چوبي و شمشيري به لاشه فرو مي‌کرد و مي‌دويد و مي‌رفت قصر پادشاه و مي‌گفت اژدها را او کشته و مي‌خواست جايزه را به او بدهند. پادشاه وقتي اين آدم‌ها را ديد، پي برد کشتن اژدها کار هيچ کدام از اين‌ها نيست. پس به مأمورها گفت بروند و اژدهاکش واقعي را پيدا کنند و بيارند. مأمورها رفتند و سه جوان غريبه را ديدند و آنها را بردند خدمت پادشاه. پادشاه اول سيامک را خواست و رو کرد به پسره و گفت چرا پاسبان شهرش را کشته؟ سيامک دست و پاي خودش را جمع کرد و زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند. پادشاه فهميد اين آدم با اين دل و جرأت اژدهاکش نيست. سيامک را روانه کرد و سياوش را خواست. از اين يکي هم پرسيد چرا پاسبان شهرش را کشته؟ سياوش هم به تته پته افتاد و نتوانست حرفي بزند. پادشاه دستور داد ببرندش. سمندر را که آوردند، پادشاه همان سؤال را از پسره پرسيد. سمندر از جا در نرفت و نه گذاشت و نه برداشت و گفت اژدها که پاسبان شهر نمي‌شود. او دشمن شهر و پادشاه را کشته. اين را گفت و دست کرد از کوله بارش تکه پاره‌ي پوست شير و گوش‌هاي دزدها و تسمه‌اي را که از پوست اژدها بريده بود، بيرون آورد و به پادشاه نشان داد. پادشاه خوشحال شد و سمندر را نشاند کنار خودش و انعام خوبي هم به او داد و سيامک و سياوش وقتي پي بردند آنها که خوابيده بوده‌اند، سمندر چه کار کرده، انگشت به دهان ماندند.
اما بشنويد که اين پادشاه سه تا دختر داشت و وقتي فهميد اين سه برادر شاه‌زاده هم هستند، دوست داشت دخترهايش را به آنها بدهد. سيامک و سياوش هم تا حرف‌هاي پادشاه را شنيدند، قند تو دل‌شان آب شد که زحمتي نکشيده، برادره به جاي آنها جان کنده و آنها زود رسيده‌اند به زن‌هايي که مي‌خواستند، رو کردند به سمندر و گفتند از اول هم مي‌خواستند دو تا دختر پيدا کنند که زنشان بشوند. حالا به آنها رسيده‌اند و ديگر چه کار دارند که بروند دنبال اسب گل‌بدن.
پدرشان بهتر است يکي ديگر را بفرستد تا اسب را برايش بياورد. سمندر زير بار حرف‌شان نرفت و به پادشاه آن شهر گفت از اول به خاطر اسب گل‌بدن شال و کلاه کرده و آمده تا اسب را براي پدرش ببرد. اما پادشاه هر دو پا را تو يک کفش کرده بود و نمي‌خواست اين پسره را از دست بدهد، آن قدر گفت و گفت تا سمندر کوتاه آمد و قبول کرد با دختر کوچکه‌ي پادشاه عروسي کند، به اين شرط که بعد از عروسي برود دنبال اسب گل‌بدن.
به دستور پادشاه شهر را چراغان کردند و جشني راه انداختند که نگو و نپرس، هر سه برادر شدند داماد پادشاه. چند روزي که گذشت، سمندر به زنش گفت بايد برود دنبال اسب. او تو قصر پدرش بماند، تا شوهرش برود و برگردد. اگر برنگشت و بلايي سرش آمد، او هر کاري دوست داشت، بکند. سمندر رفت و از پادشاه اجازه گرفت و پشت به شهر و رو به بيابان راه افتاد. چند شب و چند روز رفت و رفت و آذوقه‌اي که با خودش برده بود، تمام شد. ‌اما باز راهش را گرفت و رفت. آنقدر اسبش را دواند که ديگر نه خودش تاب و تواني داشت و نه اسبش، وقتي به جان آمد و مرگش را به چشم ديد، رو کرد به درگاه خدا و التماس کرد که نگذارد تو اين بيابان جان بدهد، چرا که به خاطر پدرش پا به اين راه گذاشته و مي‌خواهد پدر پير و کورش را تو روزهاي آخر عمرش راحت و آسوده کند.
هنوز راز و نياز سمندر تمام نشده بود که خضر پيغمبر بالاي سرش سبز شد و به دادش رسيد. همين که سمندر چشم باز کرد و خضر را بالاي سرش ديد، حيران و مات ماند. خضر پرسيد: «تو اين بيابان چه کار داري که خودت را به اين روز انداخته اي؟»
سمندر گفت: «آمده‌ام اسب گل‌بدن را براي پدرم ببرم، ‌اما نمي‌دانم کجا بروم و چه کار کنم. »
خضر گفت آوردن اسب گل‌بدن کار او نيست. ‌اما سمندر زير بار نرفت و گفت اگر تو اين راه بميرد، بايد برود و اسب را پيدا کند. خضر پيغمبر وقتي ديد پسره دست بردار نيست، گفت راهش را به او نشان مي‌دهد تا برود و اسب را پيدا کند. سمندر اين حرف را که شنيد، جان تازه‌اي گرفت. خضر گفت: «يک فرسخي که بروي، به خانه‌اي مي‌رسي که صاحبش ديو است. وقتي رسيدي، اول خانه‌اش را خوب تميز کن و برايش غذايي بپز و برو گوشه‌اي قايم شو. ديو که برگردد، بوي آدمي زاد را مي‌شنود. هرچي تو را صدا زد، بيرون نيا تا او به هيکل دست راست و شير مادر قسم بخورد که باهات کاري ندارد. آن وقت بيا بيرون. به ديو بگو آمده‌اي دنبال اسب گل‌بدن و او راهنمايي‌ات مي‌کند. » خضر پيغمبر اين را گفت و غيب شد. سمندر دوروبرش را نگاه کرد و وقتي کسي را نديد، فکر کرد خواب ديده. با اين حال بلند شد و راه افتاد. ساعت‌ها رفت و رفت تا رسيد به خانه‌ي ديو. ديد خانه به هم ريخته. زود به خانه سر و ساماني داد و غذايي بار گذاشت و رفت گوشه‌اي قايم شد. ديو که از راه رسيد، ديد همه چيز تميز و مرتب شده و غذا رو اجاق است. اطراف را نگاه کرد و بوي آدمي زاد را شنيد، داد زد: «هرکي هستي، بيا بيرون. کاري باهات ندارم. به هيکل دست راست قسم اذيتت نمي‌کنم. »
سمندر از جايي که قايم شده بود، نيامد بيرون. ديو به شير مادرش قسم خورد و سمندر بيرون آمد. ديو تا او را ديد، حيران و مات ماند که اين آدمي زاد به چه جرأتي پا به خانه‌اش گذاشته و چي مي‌خواهد. سمندر گفت از شهرش آمده تا اسب گل‌بدن را ببرد. حيرت ديو بيشتر شد و گفت او مرد اين کار نيست و بهتر است برگردد. سمندر گوشش بدهکار نبود. ديو که ديد پسره اسبش را زين کرده و پابه راه است، گفت به اين شرط کمکش مي‌کند که وقتي اسب گل‌بدن را پيدا کرد و آورد، اجازه بدهد او دست به يالش بکشد تا جوان بشود. سمندر قبول کرد. ديو گفت چند ساعتي که برود، مي‌رسد به کلبه‌ي برادرش، او نامه‌اي براي برادرش مي‌نويسد و او کاغذ را که به آن ديو نشان بدهد، کاري با او ندارد و راهنمايي‌اش هم مي‌کند.
ديو نامه را نوشت و سمندر کاغذ را گرفت و راه افتاد. وقتي به خانه‌ي برادر ديو رسيد و کاغذ را به او داد، ديو خط برادرش را شناخت و به او گفت چي مي‌خواهد و سمندر هم گفت براي چه کاري آمده. اين ديو هم گفت کمکش مي‌کند، ‌اما بايد اسب را بيارد تا او دست به يالش بکشد. سمندر قبول کرد و ديو نامه‌اي نوشت و گفت بايد چند ساعتي برود تا برسد به خانه‌ي آن يکي برادرش. او که نامه را ببيند، کاري به او ندارد و بقيه‌ي راه را نشانش مي‌دهد. سمندر نامه را گرفت و چون خستگي‌اش هم دررفته بود، تند و تند رفت و چند ساعتي تو راه بود تا رسيد به خانه‌ي برادر سومي. برادر سومي هم به او گفت راه راه نشانش مي‌دهد، ‌اما بايد اسب را بيارد تا او دست به يالش بکشد. سمندر حرف اين يکي را هم قبول کرد. ديو گفت راه سختي جلوش است. چند ساعتي که برود، مي‌رسد به باغي و رو درختي جلو در باغ، کبوتر سفيدي را رو شاخه مي‌بيند. بايد يک تير به طرف کبوتر بيندازد. اگر تيرش به کبوتر نخورد، کشته مي‌شود. اگر به کبوتر خورد، پرنده به زمين مي‌افتد و کليدي به گردنش بسته است. کليد خانه‌ي ديو است. کليد را که گرفت، بايد يک دسته علف بچيند و اسب را که ديد، به او نشان بدهد. اگر اسب آرام بود، جلو برود، وگرنه نمي‌گذارد زنده بماند. زين و برگ اسب هم تو اتاقي است که دختر شاه پريان آنجا خوابيده. سه روز هم وقت دارد که خودش را به اسب برساند. چون بعد از سه روز ديوها بيدار مي‌شوند.
سمندر راه افتاد و سه روز تو راه بود و روز سوم رسيد جلو در باغ. تا کبوتر سفيد را بالاي شاخه‌ي درخت ديد، تيري در کمانش گذاشت و انداخت. تير خورد به کبوتر و يکهو همه جا تاريک شد. کمي صبر کرد تا هوا روشن شد. کليد را از گردن کبوتر باز کرد و راه افتاد. سر راهش دسته‌اي علف چيد و همين که رسيد به اسب گل‌بدن، علف را گرفت جلو حيوان. اسب آرام ايستاد. سمندر زودي رفت اتاق دختر شاه پريان تا زين و برگ اسب را بردارد. تا چشمش افتاد به دختره، حيران و مات ماند. انگشتري به انگشت دختره ديد. تند و تيز انگشتر را بيرون آورد و انگشتر خودش را کرد به انگشت دختره. چراغي را که بالاي سرش روشن بود، گذاشت پائين پاش و چراغ آنجا را برداشت گذاشت و بالاي سر دختره. زود نامه‌اي نوشت که کي هست و از کجا آمده. نامه را هم گذاشت زير بالش دختره و زين و برگ را برد و اسب را زين کرد و سوار شد. همين که رسيد جلو در قصر، شمشير کشيد و نگهبان‌ها را کشت و زد بيرون.
سمندر به سرعت برق و باد رفت تا رسيد به خانه‌ي ديو سوم. ديو تا چشمش افتاد به سمندر و اسب گل‌بدن، خوشحال شد. ‌اما سمندر گفت اگر اجازه بدهد که دست به يال اسب بکشد، به او چي مي‌دهد؟ ديو گفت عصايي به او مي‌دهد که اگر به او بگويد عصا! سر اين آدم را بزند، زود سر او را مي‌اندازد. ديو عصا را به او داد. دستي کشيد به يال اسب. ‌اما سمندر گفت: «عصا! گردن ديو را بزن. »
عصا گردن ديو را زد و جنازه‌اش افتاد رو زمين. سمندر تاخت و تاخت تا رسيد به و ديو دومي. به اين ديو گفت برادرش اين عصا را به او داده، او چي به‌اش مي‌دهد؟ اين ديو گفت قاليچه‌اي دارد که هر کس رو اين قاليچه بنشيدند و بگويد مرا بر فلان جا، در چشم به هم زدني، او را مي‌برد. سمندر قاليچه را گرفت و بلافاصله به عصا گفت گردن اين ديو را هم بزند. عصا سر اين ديو را هم پراند و سمندر با اسب گل‌بدن و عصا و قاليچه راه افتاد. مدتي اسب تاخت تا رسيد به خانه‌ي ديو اولي. سمندر رو به ديو کرد و گفت برادرهاش عصا و قاليچه به او داده‌اند، او چي مي‌دهد؟ ديو رفت و سرمه‌داني آورد و گفت از اين سرمه اگر به چشمش بکشد، غيب مي‌شود و کسي او را نمي‌بيند. ‌اما او همه را مي‌بيند. سمندر زود سرمه‌دان را گرفت و با عصا گردن اين ديو را هم زد و با خيال آسوده راه افتاد به طرف شهري که در آنجا با دختر پادشاهش عروسي کرده بود. وقتي رسيد پادشاه و دختره خوشحال شدند، ‌اما برادرها رفتند تو فکر که اين برادره با اين کارها، خودش را تو دل پدره جا مي‌کند و بايد هرطور شده، جلوش را بگيرند. ‌اما اسب گل‌بدن تنها به سمندر و زنش روي خوش نشان مي‌داد و برادرها نمي‌توانستند به اسب نزديک بشوند. هروقت مي‌رفتند طرف اسبه، دندان نشان مي‌داد و لگد مي‌پراند. وقتي اين حرکت اسب را ديدند، نشستند و عقل‌شان را ريختند رو هم و تصميم گرفتند، سر برادره را زير آب کنند.
سمندر چند روزي تو قصر پادشاه استراحت کرد و بعد برادرها و زن‌هاشان را برداشتند و راهي شهر خودشان شدند. سمندر که بو برده بود برادرهاي ناتني‌اش راحت نمي‌گذارند او اسب گل‌بدن را ببرد و به پدرش بدهد، رو به زنش کرد و گفت اگر جايي مشکلي پيش پاش گذاشتند، زود عصا و قاليچه را به او برساند.
برادرها دنبال فرصت مي‌گشتند و چند روزي تو راه بودند که رسيدند به چاه آبي و همه گفتند تشنه شده‌اند و يکي بايد برود پائين و آب بدهد بالا. برادرها به سمندر گفتند او کوچک‌تر از آنهاست و بايد به چاه برود. سمندر قبول کرد و سرازير شد به چاه و سطل سطل آب فرستاد بالا و برادرها و هر سه تا دختر پادشاه و اسب‌ها سيراب شدند. آخر سر طناب را گرفت و خواست بيايد بالا. وقتي رسيد به نيمه راه، برادرها طناب را بريدند و او را به چاه انداختند. زنه تا اين را ديد، رفت و عصا و قاليچه را انداخت به چاه، ‌اما عصا وسط راه گير کرد و قاليچه هم افتاد رو عصا و دست سمندر به آنها نرسيد.
سيامک و سياوش به اين خيال که سمندر ناکار شده و ته چاه کلکش کنده مي‌شود، رفتند سوار اسب گل‌بدن بشوند، ‌اما اسب آنقدر چموشي کرد که جرأت نکردند جلو بروند. آخر سر زن سمندر سوار اسب شد و راه افتادند به طرف کشورشان. وقتي رسيدند نزديک شهر، به پادشاه خبر دادند که پسرهاش برگشته‌اند و اسب گل‌بدن را هم آورده‌اند. پادشاه از ذوق پر درآورد و دستور داد بروند پيشواز آنها، کله گنده‌هاي شهر رفتند و با سلام و صلوات برادرها و زن‌هاشان را بردند به شهر، پادشاه از سيامک و سياوش پرسيد سمندر کجاست؟ آنها خودشان را زدند به آن راه و گفتند سمندر بيرون شهر آنها را ول کرد و رفت پي کار خودش و گفت هيچ کاري به کار پدرش و اسب گل‌بدن ندارد. لابد تو صحرا خوراک گرگ و جانوري شده يا از گشنگي و تشنگي جان داده. پادشاه تا اين حرف را شنيد، ناراحت شد و سمندر و مادرش از چشمش افتادند. دستور داد مادر سمندر را از قصر بيرون کنند و طويله‌ي کوچکي را گوشه‌ي شهر به او داد و گفت مادري که پسر نمک به حرامي مثل سمندر مي‌زايد، جايي بهتر از اين جا ندارد.
از آن طرف پادشاه منتظر بود که سيامک و سياوش اسب گل‌بدن را بيارند تا او دست به يالش بکشد و جوان بشود. وقتي ديد چند روز گذشت و از اسب خبر نشد، از کوره در رفت و گفت چرا اسب را نمي‌آورند، ‌اما برادرها که مي‌ترسيدند طرف اسب بروند، هر روز بهانه‌اي مي‌آوردند.
برادرها و پادشاه را اين جا داشته باشيد و بشنويد از دختر شاه پريان.
آن روز که سمندر اسب گل‌بدن را از باغ برد و خودش را رساند به زنش و برادرهاش، ديوها و دختر شاه پريان از خواب بيدار شدند. دختره به دوروبرش نگاه کرد و ديد جاي چراغ‌هاي بالاي سرش و پائين پاش عوض شده. وقتي چشمش افتاد به انگشتش و انگشتر غريبه را ديد، حيران و مات ماند. رفت بيرون و ديد اسب گل‌بدن را هم برده‌اند. ترسيد و برگشت به اتاقش و نامه‌ي سمندر را ديد. نامه را خواند و از جا و مکان سمندر باخبر شد. پي برد آدمي که اين کار را کرده و نشاني خودش را هم داده، بايد مرد پردل و جرأتي باشد. رفت و به تمام ديو‌ها دستور داد آماده بشوند تا بروند فلان شهر و اسب گل‌بدن و پسري را که اسبه را دزديده، با خودشان بيارند. لشکر ديوها زود آماده شدند و تنوره کشيدند به هوا و چند روز رفتند و رفتند تا رسيدند به شهر سمندر، دختر شاه پريان بيرون شهر اردو زد. تمام بيابان پر شد از چادر، همه جا را هم فرش کردند. بعد نامه‌اي به پادشاه نوشت و سه روز به او مهلت داد که اسب گل‌بدن و دزدش را به او تحويل بدهد، وگرنه شهرش را نابود مي‌کند و خاکش را هم با توبره مي‌کشد و ديوها هيچ آدمي را زنده نمي‌گذارند و گوشتشان را مي‌خورند. علاوه براين، اين سه روزه بايد خوراک خودش و ديوها را هم بدهند.
پادشاه تا نامه‌ي دختره را خواند، ترس برش داشت و سيامک و سياوش را خواست و گفت شما اسب گل‌بدن را آورده‌ايد و حالا بايد برويد پيش دختر شاه پريان و خودتان هم جواب او را بدهيد. برادرها از پدره بيشتر ترسيدند. نه مي‌توانستند به پدره بگويند آوردن اسب کار آنها نبوده و تنها غلطي که کرده‌اند، اين بوده که سمندر را به چاه بيندازند و خودشان را به جاي او جا بزنند، نه جرأت داشتند بروند طرف دختر شاه پريان و ديوها که دوروبر شهر گرفته بودند.
از آن طرف سمندر چند روزي تو چاه ماند و روزي کارواني آمد سر چاه و چون تشنه بودند، سطلي با طناب انداختند به چاه تا آب بکشند. سطل به عصا و قاليچه خورد و هر دو را انداخت پائين، سمندر که از گشنگي نايي به تنش نمانده بود، خوشحال شد و زود عصا را به دستش گرفت و نشست رو قاليچه و گفت او را ببرد به شهر پدرش، قاليچه زود از چاه زد بيرون و در چشم به هم زدني، بيرون شهر رو زمين نشست و سمندر زود سرمه‌اي به چشمش کشيد و از چشم همه غيب شد و راه افتاد تو شهر تا سر و گوشي آب بدهد و ببيند چه خبر شده و مردم چه کار مي‌کنند. خيلي زود فهميد پادشاه مادرش را از قصر بيرون کرده و زنه بي گناه و بي جرمي تو طويله‌اي زندگي مي‌کند. رفت پيش مادره و سرمه را از چشمش پاک کرد. زن بيچاره همين که پسرش را ديد، از شادي پر درآورد. سمندر تمام سرگذشتش را از سير تا پياز براي مادرش تعريف کرد که سيامک و سياوش چه بلايي سرش آورده‌اند، ‌اما سفارش کرد نبايد به کسي چيزي بروز بدند تا کسي از آمدن او باخبر نشود. اين را به مادره گفت و دوباره سرمه به چشمش کشيد و راه افتاد تو شهر.
اما سيامک و سياوش مانده بودند ميان زمين و آسمان که با پادشاه و دختر شاه پريان و لشکر ديوها چه کار کنند. آخرسر سيامک دل به دريا زد و سوار شد و آرام آرام از کنار چادرها گذشت و خودش را رساند به چادر دختر شاه پريان. دختره تا سيامک را ديد، سرتاپاش را نگاه کرد و پي برد اين کسي نيست که اسب گل‌بدن را برده باشد. به قد و قواره‌اش نمي‌خورد که اين کاره باشد. پس رو کرد به سيامک و گفت: «اگر تو اسبم را آورده‌اي، بايد بگويي چه طور اين کار را کرده‌اي و نشاني کارت را بدهي.»
سيامک افتاد به تته‌پته و نمي‌دانست چي بگويد. آنجا به خودش لعنت کرد که چرا از زير زبان سمندر نکشيده که چه کار کرده و چه طور اسبه را آورده. دختر شاه پريان فهميد کاسه‌اي زير نيم کاسه‌ي اين پسره است. پس دستور داد زنداني‌اش کنند. سياوش وقتي ديد از سيامک خبري نشد، راه افتاد و رفت پيش دختر شاه پريان و دختره همان سؤال را اين دفعه از سياوش پرسيد. سياوش خواست پيش دختره خالي ببندد که دختره دستش را خواند و دستور داد اين يکي را هم بيندازند ور دل آن يکي. ديوها زدند پس گردنش و او را انداختند. هلفداني، پيش سيامک.
پادشاه تا پي برد چه بلايي سر پسرها آمده، فهميد آنها دروغ گفته‌اند و آوردن اسب کار آنها نبوده. از آن طرف به‌اش خبر دادند که آن زنش را که از قصر بيرون کرده، هميشه دمغ و گرفته بود، ‌اما چند روزي است که خوشحال شده و کبکش خروس مي‌خواند. زودي دستور داد بروند و زنه را بياورند به قصر. تا زنه رسيد، ازش پرسيد چي پيش آمده که اين قدر خوشحال است. زنه هم تمام حرف‌هايي را که از سمندر شنيده بود، براي شوهرش تعريف کرد. پادشاه خوشحال شد و فرستاد دنبال سمندر و پسره که رسيد، بغلش کرد و گفت برادرهاي ناتني‌اش دروغ گفته‌اند و حالا هم افتاده‌اند به دام دختر شاه پريان. سمندر زود رفت و اسب گل‌بدن را آورد. پادشاه به يال و بدن اسب دست کشيد و همان لحظه جوان شاداب شد. بعد سمندر دستور داد چند اسب بياورند و به نعلي بندها گفت نعل آن اسب‌ها را عوض بکنند و به نعل‌شان ميخ بزنند. کار نعل بندها که تمام شد، چند تا آدم نترس پيدا کرد و آنها سوار اسب‌ها شدند و خودش هم پريد پشت اسب گل‌بدن و گفت هرجا رفت، آنها هم بيايند پشت سرش، سمندر راه افتاد و همه رفتند طرف اردوي دختر شاه پريان. سمندر از رو قالي‌ها رفت و سوارها هم پشت سرش راه افتادند و چون ميخ به نعل اسب‌شان زده بودند، ميخ‌ها به قالي‌ها گير مي‌کرد و پرت مي‌شدند هوا، دختر شاه پريان که از دور آمدن سمندر را نگاه مي‌کرد، پي برد اين همان پسري که اسبش را برده و انگشتر به انگشتش کرده. سمندر همين که رسيد به چادر دختره، پياده شد و گفت او اسب گل‌بدن را آورده. دختره نشاني کارش را پرسيد و سمندر يکي يکي نشاني‌ها را گفت و گفت حالا هم اگر مي‌خواهد بجنگد، او هم آماده است. دختره از دليري و سر نترس سمندر خوشش آمد و گفت سر جنگ ندارد، ‌اما چون انگشتر به انگشتش کرده، بايد او را بگيرد. سمندر قبول کرد و با هم به شهر آمدند و ماجرا را براي پادشاه تعريف کردند. پادشاه که حالا خيالش راحت شده بود و با دمش گردو مي‌شکست و از خوشي نمي‌دانست چه کار کند، دستور داد شهر را چراغاني کنند و هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و شب هفتم دختر شاه پريان را براي سمندر عقد کردند. قبل از اين که آنها را دست به دست بدهند، دختره و پادشاه گفتند بايد سيامک و سياوش را بکشند، ‌اما سمندر آنها را بخشيد و گفت همين که آبروشان رفته، کافي است. سمندر و دختر شاه پريان و آن يکي زنش به خير و خوشي رفتند سر خانه و زندگي‌شان.

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار