
نویسنده: محمد قاسم زاده
روزي بود، روزگاري بود. در زمانهاي قديم سه برادر بودند و پدر اين سه نفر هر روز صبح راه ميافتاد و ميرفت کار ميکرد و خرج زندگيشان را درميآورد. اين بابا روزي با خودش فکر کرد و گفت اين پسرها ديگر بزرگ شدهاند. بهتر است بهشان بگويم بروند سر کار و تن به کار بدهند تا چيزي نصيبشان بشود. روزي به پسرهايش گفت او تاامروز کار کرده و خرجشان را داده. از حالا خودشان بايد بروند سر کار و زندگيشان را اداره کنند و خرج خودشان را در بياورند. پسرها ديدند پدرشان حرف حسابي ميگويد. پس گفتند چشم! از امروز دست به کار ميشوند و ميروند.
پسرها از پدرشان خداحافظي کردند و راهشان را کشيدند و رفتند. همينطور که ميرفتند، وسط راه چشمشان افتاد به لانهي مورچه. برادر بزرگه گفت: «بيايد لانهي مورچهها را خراب کنيم، ببينيم به کجا ميرسد.»
تا رفت لانه را خراب کند، برادر کوچکه گفت: «نه. لانهي مورچه را خراب نکن. اگر يکي بيايد و خانهي ما را خراب کند، خوشت ميآيد؟»
برادر بزرگه حرف برادر کوچکه را قبول کرد و با هم راهشان را گرفتند و رفتند و رفتند تا رسيدند به لانهي زنبور. برادر بزرگه اين دفعه هم گفت: «بياييد لانهي زنبورها را خراب کنيم و عسلشان را بخوريم.»
برادر کوچکه باز جلو درآمد و گفت: «اگر يکي بيايد و خانهي ما را خراب کند، ناراحت نميشويم؟»
برادر بزرگه گفت: «باز تو که جلو مرا گرفتي؟»
برادر کوچکه گفت: «خوب، خودت باشي ميگذاري اين کار را بکنند؟»
برادر بزرگه باز حرفش را قبول کرد و هر سه با هم راهشان را گرفتند و رفتند و رفتند تا رسيدند به دريا. يکي از برادرها گفت بروند گوشهاي از اين دريا دستشان را بشورند و آبي هم بخورند. بعد هم راه بيفتند بروند، شايد کاري پيدا کنند. همينطور که نشسته بودند، برادر بزرگه گفت: «چه مرغابي قشنگي روي آب است. بياييد شکارش کنيم، آتشي درست کنيم و کبابش کنيم و بخوريمش.»
باز برادر کوچکه گفت: «نه. بيا اين کار را نکن.»
برادر بزرگه گفت: «باز تو جلو مرا گرفتي؟ خوب، ما گرسنه ايم، چه کار کنيم؟»
برادر کوچکه گفت: «بياييد همين راه را ادامه بدهيم. خدا کريم است.»
سه برادر راهشان را ادامه دادند. رفتند و رفتند تا رسيدند بالاي کوهي و چشمشان افتاد به شهري آن طرف کوه. آمدند پائين. برادر بزرگه برگشت و گفت انگاري مردم اين شهر و حيوانها تکان نميخورند؟ دو برادر ديگر تازه ملتفت شدند و گفتند بروند جلوتر ببينند چرا هيچ کي تکان نميخورد. رفتند جلو ديدند بعله همهشان سنگ شده اند. همهي آدمها و گاوها و گوسفندها سنگ شدهاند. فقط يک پيرمرد بود که بالاتنهاش سنگ نشده بود. رفتند جلو و گفتند: «پيرمرد! جريان اين شهر چي هست؟ چرا اين جوري شده؟»
پيرمرد گفت: «نميدانم چرا خدا به مردم اين شهر غضب کرده؟»
برادرها که دنبال جايي ميگشتند که شب سرشان را زمين بگذارند، گفتند شب شده. او تو اين آبادي خانهاي سراغ ندارد تا آنها شب را بگذرانند و صبح بروند دنبال کارشان. پيرمرد گفت چرا، جايي را سراغ دارد. نشاني خانهاي را به سه برادر داد. برادرها رفتند در خانه، اما ديدند قفل است. برگشتند پيش پيرمرد و گفتند در آن خانه قفل است. ما کجا برويم؟ پيرمرد گفت: «جريان آن خانه اين است که سه تا خواهر توش هستند و هر سه تا سنگ شدهاند، نميدانم کي در را قفل کرده، اما اگر کليدش را پيدا کنيد و دست بگذاريد رو سر دختري که عسل خورده، تمام مردم اين شهر دوباره زنده ميشوند.» برادر بزرگه گفت: «شما اين جا باشيد تا من بروم رو آن تپه ببينم چه کار ميشود کرد.»
رفت رو تپه و ديد تا جايي که چشم کار ميکند، پر مرواريد است. هي مرواريد برداشت و ريخت تو دامنش، هي ريخت تو دامنش، تا پر شد. يکهو برادر بزرگه سر تا پا سنگ شد. برادر دومي رو به برادر کوچکه کرد و گفت: «تو همين جا بنشين. من بروم ببينم برادرمان چرا نيامد؟»
برادر وسطي تا رسيد، ديد برادرش سنگ شده. او هم دلش رفت پيش مرواريدها. حسابي شروع کرد برداشتن مرواريد. اين يکي هم سنگ شد. برادر کوچکه ديد برادرها نيامدند. رفت دنبالشان ديد هر دو تا سنگ شدهاند. دامنشان هم پر مرواريد است. برگشت پيش پيرمرد و گفت: «هر دو تا برادرم سنگ شدهاند. دامنشان هم پر مرواريد است. اين چه ماجرايي است؟»
پيرمرد گفت: «هيچ راهي نيست. تو برگرد و برو به شهر خودت.»
برادر کوچکه گفت: «نه. تا برادرهام زنده نشوند، از اين جا تکان نميخورم.»
اين را گفت و رفت گوشهاي نشست و زد زير گريه. همينطور که اشک ميريخت، ديد مورچهاي آمد جلوش و گفت: «چرا گريه ميکني؟ چي شده؟»
برادر کوچکه گفت: «تو يکي دست از سرم بردار. اين مشکلي که من دارم، تو نميتواني حلش کني.»
مورچه گفت: «حالا تو بگو. شايد توانستم حلش کنم.»
برادر کوچکه گفت: «حال و احوال من اين جوري است که با دو تا برادرم براي پيدا کردن کار از شهرمان آمديم بيرون. هر دو برادرم آمدند بالا تپه مرواريد جمع کنند، برنگشتند. من هم آمدم و ديدم سنگ شده اند. حالا نميدانم چه خاکي بر سرم کنم.»
مورچه گفت: «غصه نخور. هرچي ميخواهي به من بگو.»
برادر کوچکه خودش دست به مرواريدها نزد. چون بو برده بود هرچي هست زير سر همين مرواريدهاست. از مورچه خواست برود و از مرواريدهايي که پيش برادرهايش افتاده، براي او بياورد. مورچه رفت و بقيهي مورچهها را خبر کرد و هر کدام مرواريدي گرفتند به دهنشان و آمدند. وقتي مرواريدها را ريختند تو دامن پسره، دامنش پر مرواريد شد. پسره راه افتاد آمد و رفت تا رسيد لب دريا. گوشهاي نشست و شروع کرد به گريه که اين مرواريدها براي من نان ميشود، آب ميشود؟ حالا من چه کار کنم با دو تا برادري که سنگ شدهاند؟ همينطور که اشک ميريخت، ديد همان مرغابي که برادر بزرگه ميخواست شکارش کند، آمد پهلوش نشست و گفت: «چي شده پسرجان! چرا اين قدر گريه ميکني و اشک ميريزي؟»
پسره گفت: «مگر ميتواني مشکلم را حل کني؟»
مرغابي گفت: «تو بگو. شايد کاري از دستم ساخته بود.»
پسره گفت: «خانهاي اين جاست. اگر درش باز بشود و من بروم توش، ميدانم چه کار کنم.»
مرغابي گفت: «من ميدانم کليد آن خانه کجاست.» پسره گفت: «چه طور ميداني کجاست؟»
مرغابي گفت: «يک دقيقه صبر کن تا من بروم و کليدش را بيارم.»
مرغابي رفت تو رودخانه و از زير آب کليد را بيرون آورد و به چنگش گرفت و داد به پسره. پسره خوشحال شد و با مرغابي خداحافظي کرد و رفت دم در همان خانهاي که پيرمرد نشانياش را داده بود. کليد را انداخت تو قفل و در را باز کرد. رفت تو خانه نگاهي کرد و گفت آره بابا، پيرمرد راست ميگفت اين جا سه تا دختر کنار هم سنگ شدهاند، حالا من چه کار کنم؟»
يادش آمد که پيرمرد گفته بود اگر دست را بگذاري رو سر دختري که عسل خورده، تمام مردم اين شهر زنده ميشوند. پسره با خودش گفت حالا چه کار کنم؟ اگر دستم را اشتباهي گذاشتم چي؟ يک دفعه هم ميتوانم اين کار را بکنم. يکهو ديد همان زنبوري که برادر بزرگه ميخواست لانهاش را خراب کند و او نگذاشته بود، آمد و رفت رو سر همان دختره که عسل خورده بود. پسر فهميد اين همان دختري است که عسل خورده. رفت و دستش را گذاشت رو سر دختره. يکهو هر سه تا دختر زنده شدند و از پسره پرسيدند چه طوري آنها را زنده کرده؟ پسره گفت: «چه ميدانم من دستم را گذاشتم رو سر تو. يک وقت ديدم زنده شدي. بقيه هم زنده شدهاند.»
پسره و هر سه تا دختر با هم آمدند تو شهر و ديدند همه زنده شدهاند. پسره رفت پيش پيرمرد. اين بابا گفت: «چه کاري کردي که همه زنده شدند؟»
پسره ماجرا را براي پيري هم تعريف کرد. يکهو ديد هر دو برادرش هم دارند از تپه پائين ميآيند. وقتي به هم رسيدند، هر سه تا هم ديگر را بغل کردند و سر و صورت هم را بوسيدند. پادشاه و بزرگان شهر تا خبردار شدند کي آنها را دوباره زنده کرده، جمع شدند و سه دختر را به عقد سه تا برادر درآورند و مال و اموال زيادي هم به برادرها دادند.
طوري که هر سه تا ثروتمند شدند و برگشتند به شهر خودشان، پيش پدرشان.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.
پسرها از پدرشان خداحافظي کردند و راهشان را کشيدند و رفتند. همينطور که ميرفتند، وسط راه چشمشان افتاد به لانهي مورچه. برادر بزرگه گفت: «بيايد لانهي مورچهها را خراب کنيم، ببينيم به کجا ميرسد.»
تا رفت لانه را خراب کند، برادر کوچکه گفت: «نه. لانهي مورچه را خراب نکن. اگر يکي بيايد و خانهي ما را خراب کند، خوشت ميآيد؟»
برادر بزرگه حرف برادر کوچکه را قبول کرد و با هم راهشان را گرفتند و رفتند و رفتند تا رسيدند به لانهي زنبور. برادر بزرگه اين دفعه هم گفت: «بياييد لانهي زنبورها را خراب کنيم و عسلشان را بخوريم.»
برادر کوچکه باز جلو درآمد و گفت: «اگر يکي بيايد و خانهي ما را خراب کند، ناراحت نميشويم؟»
برادر بزرگه گفت: «باز تو که جلو مرا گرفتي؟»
برادر کوچکه گفت: «خوب، خودت باشي ميگذاري اين کار را بکنند؟»
برادر بزرگه باز حرفش را قبول کرد و هر سه با هم راهشان را گرفتند و رفتند و رفتند تا رسيدند به دريا. يکي از برادرها گفت بروند گوشهاي از اين دريا دستشان را بشورند و آبي هم بخورند. بعد هم راه بيفتند بروند، شايد کاري پيدا کنند. همينطور که نشسته بودند، برادر بزرگه گفت: «چه مرغابي قشنگي روي آب است. بياييد شکارش کنيم، آتشي درست کنيم و کبابش کنيم و بخوريمش.»
باز برادر کوچکه گفت: «نه. بيا اين کار را نکن.»
برادر بزرگه گفت: «باز تو جلو مرا گرفتي؟ خوب، ما گرسنه ايم، چه کار کنيم؟»
برادر کوچکه گفت: «بياييد همين راه را ادامه بدهيم. خدا کريم است.»
سه برادر راهشان را ادامه دادند. رفتند و رفتند تا رسيدند بالاي کوهي و چشمشان افتاد به شهري آن طرف کوه. آمدند پائين. برادر بزرگه برگشت و گفت انگاري مردم اين شهر و حيوانها تکان نميخورند؟ دو برادر ديگر تازه ملتفت شدند و گفتند بروند جلوتر ببينند چرا هيچ کي تکان نميخورد. رفتند جلو ديدند بعله همهشان سنگ شده اند. همهي آدمها و گاوها و گوسفندها سنگ شدهاند. فقط يک پيرمرد بود که بالاتنهاش سنگ نشده بود. رفتند جلو و گفتند: «پيرمرد! جريان اين شهر چي هست؟ چرا اين جوري شده؟»
پيرمرد گفت: «نميدانم چرا خدا به مردم اين شهر غضب کرده؟»
برادرها که دنبال جايي ميگشتند که شب سرشان را زمين بگذارند، گفتند شب شده. او تو اين آبادي خانهاي سراغ ندارد تا آنها شب را بگذرانند و صبح بروند دنبال کارشان. پيرمرد گفت چرا، جايي را سراغ دارد. نشاني خانهاي را به سه برادر داد. برادرها رفتند در خانه، اما ديدند قفل است. برگشتند پيش پيرمرد و گفتند در آن خانه قفل است. ما کجا برويم؟ پيرمرد گفت: «جريان آن خانه اين است که سه تا خواهر توش هستند و هر سه تا سنگ شدهاند، نميدانم کي در را قفل کرده، اما اگر کليدش را پيدا کنيد و دست بگذاريد رو سر دختري که عسل خورده، تمام مردم اين شهر دوباره زنده ميشوند.» برادر بزرگه گفت: «شما اين جا باشيد تا من بروم رو آن تپه ببينم چه کار ميشود کرد.»
رفت رو تپه و ديد تا جايي که چشم کار ميکند، پر مرواريد است. هي مرواريد برداشت و ريخت تو دامنش، هي ريخت تو دامنش، تا پر شد. يکهو برادر بزرگه سر تا پا سنگ شد. برادر دومي رو به برادر کوچکه کرد و گفت: «تو همين جا بنشين. من بروم ببينم برادرمان چرا نيامد؟»
برادر وسطي تا رسيد، ديد برادرش سنگ شده. او هم دلش رفت پيش مرواريدها. حسابي شروع کرد برداشتن مرواريد. اين يکي هم سنگ شد. برادر کوچکه ديد برادرها نيامدند. رفت دنبالشان ديد هر دو تا سنگ شدهاند. دامنشان هم پر مرواريد است. برگشت پيش پيرمرد و گفت: «هر دو تا برادرم سنگ شدهاند. دامنشان هم پر مرواريد است. اين چه ماجرايي است؟»
پيرمرد گفت: «هيچ راهي نيست. تو برگرد و برو به شهر خودت.»
برادر کوچکه گفت: «نه. تا برادرهام زنده نشوند، از اين جا تکان نميخورم.»
اين را گفت و رفت گوشهاي نشست و زد زير گريه. همينطور که اشک ميريخت، ديد مورچهاي آمد جلوش و گفت: «چرا گريه ميکني؟ چي شده؟»
برادر کوچکه گفت: «تو يکي دست از سرم بردار. اين مشکلي که من دارم، تو نميتواني حلش کني.»
مورچه گفت: «حالا تو بگو. شايد توانستم حلش کنم.»
برادر کوچکه گفت: «حال و احوال من اين جوري است که با دو تا برادرم براي پيدا کردن کار از شهرمان آمديم بيرون. هر دو برادرم آمدند بالا تپه مرواريد جمع کنند، برنگشتند. من هم آمدم و ديدم سنگ شده اند. حالا نميدانم چه خاکي بر سرم کنم.»
مورچه گفت: «غصه نخور. هرچي ميخواهي به من بگو.»
برادر کوچکه خودش دست به مرواريدها نزد. چون بو برده بود هرچي هست زير سر همين مرواريدهاست. از مورچه خواست برود و از مرواريدهايي که پيش برادرهايش افتاده، براي او بياورد. مورچه رفت و بقيهي مورچهها را خبر کرد و هر کدام مرواريدي گرفتند به دهنشان و آمدند. وقتي مرواريدها را ريختند تو دامن پسره، دامنش پر مرواريد شد. پسره راه افتاد آمد و رفت تا رسيد لب دريا. گوشهاي نشست و شروع کرد به گريه که اين مرواريدها براي من نان ميشود، آب ميشود؟ حالا من چه کار کنم با دو تا برادري که سنگ شدهاند؟ همينطور که اشک ميريخت، ديد همان مرغابي که برادر بزرگه ميخواست شکارش کند، آمد پهلوش نشست و گفت: «چي شده پسرجان! چرا اين قدر گريه ميکني و اشک ميريزي؟»
پسره گفت: «مگر ميتواني مشکلم را حل کني؟»
مرغابي گفت: «تو بگو. شايد کاري از دستم ساخته بود.»
پسره گفت: «خانهاي اين جاست. اگر درش باز بشود و من بروم توش، ميدانم چه کار کنم.»
مرغابي گفت: «من ميدانم کليد آن خانه کجاست.» پسره گفت: «چه طور ميداني کجاست؟»
مرغابي گفت: «يک دقيقه صبر کن تا من بروم و کليدش را بيارم.»
مرغابي رفت تو رودخانه و از زير آب کليد را بيرون آورد و به چنگش گرفت و داد به پسره. پسره خوشحال شد و با مرغابي خداحافظي کرد و رفت دم در همان خانهاي که پيرمرد نشانياش را داده بود. کليد را انداخت تو قفل و در را باز کرد. رفت تو خانه نگاهي کرد و گفت آره بابا، پيرمرد راست ميگفت اين جا سه تا دختر کنار هم سنگ شدهاند، حالا من چه کار کنم؟»
يادش آمد که پيرمرد گفته بود اگر دست را بگذاري رو سر دختري که عسل خورده، تمام مردم اين شهر زنده ميشوند. پسره با خودش گفت حالا چه کار کنم؟ اگر دستم را اشتباهي گذاشتم چي؟ يک دفعه هم ميتوانم اين کار را بکنم. يکهو ديد همان زنبوري که برادر بزرگه ميخواست لانهاش را خراب کند و او نگذاشته بود، آمد و رفت رو سر همان دختره که عسل خورده بود. پسر فهميد اين همان دختري است که عسل خورده. رفت و دستش را گذاشت رو سر دختره. يکهو هر سه تا دختر زنده شدند و از پسره پرسيدند چه طوري آنها را زنده کرده؟ پسره گفت: «چه ميدانم من دستم را گذاشتم رو سر تو. يک وقت ديدم زنده شدي. بقيه هم زنده شدهاند.»
پسره و هر سه تا دختر با هم آمدند تو شهر و ديدند همه زنده شدهاند. پسره رفت پيش پيرمرد. اين بابا گفت: «چه کاري کردي که همه زنده شدند؟»
پسره ماجرا را براي پيري هم تعريف کرد. يکهو ديد هر دو برادرش هم دارند از تپه پائين ميآيند. وقتي به هم رسيدند، هر سه تا هم ديگر را بغل کردند و سر و صورت هم را بوسيدند. پادشاه و بزرگان شهر تا خبردار شدند کي آنها را دوباره زنده کرده، جمع شدند و سه دختر را به عقد سه تا برادر درآورند و مال و اموال زيادي هم به برادرها دادند.
طوري که هر سه تا ثروتمند شدند و برگشتند به شهر خودشان، پيش پدرشان.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.