سه خواهر

روزی بود، روزگاری بود. در زمان های قدیم یک بابایی بود که از دار دنیا تنها سه تا دختر داشت که مادرشان مرده بود و پدرشان هم بعد از فوت مادر دخترها زنی دیگری گرفته بود. این نامادری به اندازه ای در حق دخترهای مادرمرده بدی
سه‌شنبه، 5 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
سه خواهر
 سه خواهر
 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 
روزي بود، روزگاري بود. در زمان‌هاي قديم يک بابايي بود که از دار دنيا تنها سه تا دختر داشت که مادرشان مرده بود و پدرشان هم بعد از فوت مادر دخترها زني ديگري گرفته بود. اين نامادري به اندازه‌اي در حق دخترهاي مادرمرده بدي مي‌کرد که انگار اين‌ها پدرش را کشته و ارث باباش را هم خورده‌اند. مرد بي چاره نان نداشت، ‌اما نان‌خور داشت. يعني آن قدر فقير بودند که به شام شب‌شان محتاج بودند و به قول قديمي‌ها، شب‌شان مي‌آمد و شام‌شان نمي‌آمد.
دخترهاي بي چاره مجبور بودند غير از فقيري و بدبختي، گوشه و کنايه و ناسزا و ليچار نامادري را هم بشنوند و دندان رو جگر بگذارند و ساکت باشند. خوب روزگار مي‌گذرد و فقط يک خوبي و بدي از آدمها باقي مي‌ماند.
گذشت و گذشت و دختران هم يواش يواش بزرگ شدند. از آنجا که گفته‌اند خدا هيچ وقت بنده‌هاي خودش را تنها و بي نصيب نمي‌گذارد، گوشه‌ي کرمش هم شامل حال اين بي چاره‌ها شد تا پس از اين همه بدبختي دست‌شان به دهان‌شان برسد. يک روز عصر که خورشيد به اندازه‌ي درخت خرمايي تا کوه‌هاي مغرب فاصله داشت، دختر کوچکه مثل هر روز رفت تا خاکستر تنور را جارو کند. همين که در تنور را برداشت، يکهو ديد پنج تا نان خانگي برشته ته تنور افتاده. دويد و خواهر‌ها و زن پدرش را خبر کرد که بياييد پنج تا نان برشته تو تنور است. اول همه دستش انداختند و هيچ کي قبول نمي‌کرد، ‌اما دختره آن قدر اصرار کرد تا همه آمدند سر تنور و ديدند نه، راست است.
هول هولکي و دستپاچگي نان‌ها را بيرون آوردند و بردند اتاق و آن شب، هر يکي يک گرده خوردند و سير و راضي خوابيدند. از آن روز عصر، روزي‌شان ته تنور بود و هر عصر مي‌رفتند و پنج تا نان‌شان را بي زحمت الک کردن آرد و خمير و آتش و دود در مي‌آوردند و مي‌خوردند.
خوبي و بدي از وقتي به اين دنيا آمد که انسان پا گذاشت تو دنيا و جا خوش کرد. ماهي گذشته يا نگذشته بود که، يک شب که دخترها تو اتاق‌شان خواب خواب بودند، زن و شوهر رفتند اتاق خودشان آن‌ور حياط که بخوابند. ‌اما تا پاي شوهره رسيد به اتاق، زنه پيله کرد به اين بابا و آنقدر غرغرکرد تا خواب از سرش افتاد. هرچي زنه مي‌گفت، شوهره کمتر گوش مي‌کرد تا آخر سر زنه حرفي زد که اول زير زبانش بود و غرغر بهانه‌اي بود تا برود سروقت آن حرف. تا شوهر دراز کشيد، رفت کنارش خوابيد و گفت: «بيچاره! من خوبي‌ات را مي‌خواهم تو چرا اين قدر ناداني و هيچي حالي‌ات نيست. ما الان پنچ عدد نان گيرمان مي‌آيد. کم‌مان است. براي پنج نفر، پنج تا نان که چيزي نيست. نفري يک نان که نشد شام شب. هيچ کدام سير نمي‌شويم. ‌اما اگر تو اين دخترها را ببري و جايي ول‌شان کني به‌امان خدا، فقط من و تو مي‌مانيم و مي‌توانيم با پنج تا نان شکم‌مان را سير کنيم و دو تاش را بفروشيم و کم‌کم با پولش بزي بخريم. من و تو هم کنار هم مي‌فهميم داريم زندگي مي‌کنيم. نه اين که هميشه‌ي خدا نيم سير باشيم.»
شوهره از حرف زنش ناراحت شد و از کوره در رفت و گفت: «اين‌ها بچه‌هام هستند. چه طور دلم راضي مي‌شود ببرم‌شان تو جنگل و ولشان کنم تا خوراک درنده‌ها بشوند؟ حالا که بعد از عمري خدا نظر لطفي به ما کرده و دري را به روي ما باز کرده، من بيايم ناشکري کنم و بچه‌هاي خودم را به کشتن بدهم؟»
زنه گفت: «آخر مگر خدايي که اين جا هست، آنجا نيست؟ همان جا هم خدا يک جوري روزي‌شان را مي‌رساند. تو غصه‌ي آن را نخور.»
هرچي زنه وراجي کرد، شوهره زير بار حرفش نرفت. زنه وقتي ديد شوهره به راه خودش مي‌رود، صورتش را برگرداند و گفت: «اصلاً مي‌داني حرف آخر من چي هست؟
حالا که اين طوري شد، از فردا يا جاي من تو اين خانه است يا جاي آنها. آسايش‌مان را بريدند. از حالا به بعد هم من مي‌دانم با تو چه کار کنم.»
آن قدر چاخان پاخان کرد و گرد و خاک راه انداخت و توپ و تشر زد که شوهر بدبخت پا گذاشت رو دلش و از سر ناچاري قبول کرد. به هر بدبختي بود شب را صبح کرد و تا آفتاب زد و دنيا را روشن کرد تبري برداشت و رو کرد به دخترها و گفت: «بلند شويد براي جمع کردن هيزم برويم. عصر هم از جنگل کُنار مي‌چينيم و برمي‌گرديم.»
عشق زن چشم‌هاي مرد را کور کرده بود. آن روز تا غروب راه رفتند. دختر کوچکه که مي‌ترسيد، به پدرش گفت: «بابا! اين همه هيزم اين جا هست، چرا راه خودمان را دور مي‌کنيم؟ همين جا جمع کنيم و برگرديم.»
پدره گفت: «شما نترسيد، آن طرف‌تر، کُنارهايي است که مي‌شود بي زحمت کُنار جمع کرد.»
آفتاب غروب کرد و جنگل طوري تاريک شده بود که چشم چشم را نمي‌ديد. پدر و دخترها به جايي رسيدند که پر از درخت کُنار بود. شب را همان جا ماندند. چادر شبي را که همراه داشتند، زير پا انداختند و خوابيدند. از بس راه رفته بودند، حسابي خسته بودند و نايي به تن نداشتند و تا سرشان را گذاشتند رو زمين خوابيدند. دختر کوچکه که ترس برش داشته بود، چون هم تاريک بود و هم درخت‌هايي اطراف هم بودند و هم تا آن شب بيرون خانه نخوابيده بود، خودش را چسباند به پدرش و اين بابا هم براي اين که دخترش آرام بشود و زودتر بخوابد، انگشت شست‌اش را گذاشت تو دهن دختره تا خوابيد.
نصفه‌هاي شب، پدره بلند شد تا دخترها را بگذارد و در برود. ولي تا انگشتش را از دهن دختر کوچکه بيرون کشيد. دختره بيدار شد و پدره وقتي ديد نمي‌شود دررفت، دوباره دراز کشيد و دختره که خوابيد، هرچي با خودش فکر کرد که چه گونه انگشتش را از دهان دختره بيرون بياورد که بيدار نشود، عقلش به جايي قد نداد. وقتي مثل خر تو گل مانده بود، فکري به خاطرش رسيد. صبر کرد تا خواب دختره حسابي سنگين شد. بعد تبرش را برداشت و با دست آزادش سنگي گذاشت زير انگشتش و آن را قطع کرد. دختر تکاني خورد، ‌اما وقتي حس کرد انگشت پدرش تو دهنش است. غلتي زد و دوباره خوابيد. مرد هم از جا بلند شد و همان‌طور که خون از انگشتش مي‌ريخت، از بين درخت‌ها گذشت و فلنگ را بست و عين برق و باد خودش را رساند به خانه.
صبح که شد، يکي از دخترها از خواب بيدار شد. همين که بلند شد و اين طرف و آن طرف را نگاه کرد، ديد که عجب! پدرش نيست. خواهر بزرگش را بيدار کرد که خواهر! خواهر! پاشو بابا نيست. خواهره هم بيدار شد و ديد بعله، پدرشان آن جا نيست. در همين هير و وير چشم‌شان افتاد به انگشت پدرشان که تو دهن خواهر کوچکه بود. با خودشان گفتند ‌اي دل غافل! حتماً وقتي ما خواب بوديم اين ديو پدرمان را خورده. دختره را از خواب پراندند و گرفتندش به باد کتک. بيچاره هنوز درست بيدار نشده بود و شروع کرد به التماس که خواهر‌ها! شما چه‌تان شده؟ مگر ديوانه شده‌ايد. مگر من به اين کوچکي مي‌توانم پدرمان را بخورم؟
گفتند اگر تو او را نخورده‌اي، پس اين که تو دهنت مي‌مکي، چي هست؟ اين انگشت مال کي هست؟ خلاصه، طوري دختره را زدند که ديگر خودشان خسته شدند و او را بي حال و جان ول کردند.
خواهر کوچکه بيچاره تا جان داشت، گريه کرد و کتک خورد. خواهر‌ها چادر شب را برداشتند و گفتند او حق ندارد همراه‌شان بيايد. دو تا خواهره راهي را گرفتند و رفتند. خواهر کوچکه طفلکي ساعتي نشست و سير دل گريه کرد. بعد بلند شد و از راهي رفت که خواهرها نرفته بودند.
اين دخترها را اين جا داشته باشيد و بشنويد از پدرشان.
پدره رفت و رفت تا بعدازظهر خسته و کوفته رسيد خانه‌اش، تا پا گذاشت تو در، خودش را انداخت رو زمين و دادش رفت هوا که به دادم برسيد. من مُردم. زنش يا پريد و مشتي خاکستر از اجاق خانه آورد و ريخت جاي انگشت شوهرش و جاي زخمش را با پارچه‌اي، محکم بست. شوهره نه حال حرف زدن داشت و از آنجا که خيلي هم دويده بود، خسته و کوفته بود و گرفت تا غروب خوابيد.
خورشيد به اندازه‌ي درخت خرمايي تا مغرب فاصله داشت که زنه بلند شد تا نان‌ها را از تنور بيرون بياورد و با شوهرش بخورند. همين که در تنور را برداشت، حيران و مات ديد هيچ ناني تو تنور نيست. دستش را تو خاکستر گرداند و ديد سرد سرد است. ‌هاج و واج ايستاده بود و نمي‌دانست چه کار کند. دويد شوهرش را از خواب پراند و هر دو، آمدند بالاي تنور و ديدند تنور سرد است، انگار ده سال آتش توش روشن نشده.
مرد دوبامبي زد تو سرش که ديدي چه طور خانه‌ام سوخت، حالا نمي‌دانم چه بلايي سر دخترهاي بي چاره‌ام آمده. با هزار غم و غصه شب را صبح کرد و آفتاب که زد، راه افتاد و رفت تو جنگل، ‌اما هرچي گشت، دخترها را نديد. رفت همانجا که شب خوابيده بودند، اين طرف صدا زد، آن طرف صدا زد، ديد هيچ رد و اثري از دخترها نيست. انگاري آب شده‌اند و رفته‌اند زمين. با دل بريان و چشم گريان و دست خالي برگشت خانه.
اما بشنويد از دختر کوچکه تو همان راهي که رفته بود، رفت و رفت تا نزديکي‌هاي ظهر رسيد به جايي که تو سمت راست جاده سايباني درست کرده بودند و کسي هم آن دورو برها پيدا نبود. راهش را کج کرد به آن طرف و با خودش گفت شايد کسي باشد و کمي آب به‌اش بدهد. وقتي رسيد، پي برد رسيده به کاروان سرايي قديمي که حالا خراب شده و نه صداي آدمي‌زادي به گوش مي‌رسد و نه نشانه‌اي از بني بشري پيداست. آهسته آهسته رفت تو. هنوز قدمي برنداشته بود که پاش به چيزي گير کرد و با سر خورد زمين. بلند شد تا ببيند پاش به چي خورده. خمي ديد که فقط دسته‌اش بيرون زده و باقي‌اش زير خاک است. با خودش گفت شايد آب داخل آن باشد. با زحمت خم را بيرون آورد و ديد تا لبه‌اش از اشرفي‌هاي طلا پر است. اشرفي‌ها را جمع کرد و گفت اين درست که هم پدر ولم کرد و هم خواهرها، ولي حالا بخت و اقبال به من رو کرده و اين‌ها را مي‌برم و مي‌فروشم و با پولش پيرهن و کفش مي‌خرم، همه چيز مي‌خرم، خانه، کنيز، کلفت و ...
همين‌طور که داشت نقشه مي‌کشيد، ياد خواهرهايش افتاد و با خودش گفت الان خواهر‌هاي آواره‌ام چه کار مي‌کنند. شايد آنها هم الان تشنه و گرسنه‌اند. اگر اين اشرفي‌ها را ببرم و سهم آنها را هم بدهم، حتماً از رفتارشان پشيمان مي‌شوند و هر سه تا خواهر با هم مي‌رويم شهر.
با همين فکر و خيال بلند شد و خُم را برداشت و از راه ميان‌بُر رفت به طرف همان راهي که خواهر‌هايش رفته بودند. دو سه ساعتي که راه رفت، هر دو خواهرش را ديد و شروع کرد به صدا زدن. خواهر‌ها تا برگشتند و پشت سرشان خواهر کوچکه را ديدند، پا تند کردند. هرچه اين بدبخت صدا مي‌زد، آنها خودشان را زده بودند به کري. مقداري که رفتند، برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند و ديدند خواهره انگاري کوزه‌اي تو بغلش گرفته. ايستادند تا خواهرشان رسيد. وقتي ديدند خُم پر اشرفي است، گفتند چرا همان وقت که صدا زدي، نگفتي چي داري. آن وقت چيزي نمي‌گفتي؟ خواهر کوچکه گفت: «من که گفتم بايستيد. شما خودتان پا تند کرديد.»
اين را گفت و نشست و تمام سرگذشتش را براي خواهر‌ها تعريف کرد. هنوز حرفش تمام نشده بود که هر دو بلند شدند و او را گرفتند به باد کتک و حالا نزن، کي بزن. همين‌طور که مي‌زدند، گفتند اين اشرفي‌ها مال نامزدهاي ماست. تو چرا دزديده‌ايش؟»
دختره گفت: «شما که نامزدي نداريد. اصلاً گيرم مال نامزدهاي شماست، من که همه را دادم به شما. ديگر چرا کتکم مي‌زنيد؟»
خواهر‌ها گفتند اصلاً ما نمي‌خواهيم با تو بياييم. تو از همين راه برو. ما از راهي که تو مي‌رفتي، مي‌رويم. شايد نامزدمان را پيدا کرديم. اين را گفتند و راه افتادند و از همان راهي رفتند که خواهر کوچکه رفته بود. اين بيچاره هم مي‌خواست صواب کند، کباب شد. بلند شد و راه افتاد. يک چشمش اشک بود و يک چشمش خون. همين‌طور که مي‌رفت، با خودش حساب کرد آن از پدرش که نصفه شبي ولش کرده بود. اين هم از خواهرها که از صبح که چشم باز کرد، کتکش زدند و اين همه راه تشنه و گشنه دنبال‌شان گشت و وقتي هم پيداشان کرد و اشرفي‌ها را گرفتند و بي کسي و تنها تو اين راه ولش کردند.
از آن طرف جفت خواهر‌ها همان راه را گرفتند و رفتند تا رسيدند به شهري. شب رفتند در خانه‌ي پيرزني را زدند و پيرزنه راه‌شان داد و بي خبر از همه جا گفتند ما اشرفي داريم و فردا که روز شد، مي‌بريمش بازار و مي‌فروشيم و کرايه‌ي منزلت را مي‌دهيم. صبح که شد و پا گذشتند تو کوچه، فهميدند مردم خبردار شده‌اند که دو تا دختر، چنين و چنان وارد شهر شده‌اند و اين مقدار اشرفي دارند. تمام مردم دسته دسته مي‌آمدند تماشاي آنها. از طرفي دو تا غلام پادشاه که با پيرزنه قوم و خويش بودند، تا ديدند دخترها تو خانه‌ي پيرزنه هستند، رفتند و سه تايي نقشه کشيدند و خودشان را هم از اقوام پادشاه معرفي کردند و زير پاي دخترها نشستند و ازشان خواستگاري کردند و همان روز ملايي آوردند و عقدشان کردند. وقتي شدند دو خانه، اشرفي‌ها را هم نصف کردند. نصفي‌اش مال دختر بزرگه و آن نصفي هم مال دختر وسطي.
حالا غلام‌هاي پادشاه که با دمشان گردو مي‌شکستند، بيخ خِر دخترها را گرفتند و هي اشرفي فروختند و رفتند خرج يللي تللي کردند تا کفگير خورد به ته ديگ و شدند همان آدم يک لاقبايي که بودند. ثروت دخترها که به باد رفت، غلام‌ها آن روي ديگرشان را نشان دادند. اول هر دو خواهر را بردند قصر پادشاه و به کنيزي فروختند و بعد راه خودشان را کشيدند و رفتند. اين طوري خواهرها به روزي افتادند که از اول‌شان بهتر نبود. تازه اجازه هم نداشتند پا از قصر بيرون بگذارند.
اين دو بخت برگشته را اين جا داشته باشيد و بشنويد از خواهر کوچکه.
دختر کوچکه پکر و خسته و کوفته، با دل پردرد از همان راه رفت. رفت و رفت تا کم کم خورشيد داشت غروب مي‌کرد و او به‌اميد اين که خودش را به آبادي و دهي برساند و شب را آنجا روز کند، راه را از زير پا در مي‌کرد. آنقدر رفت تا رسيد نزديک کلبه خرابه‌اي. همين که چشمش به کلبه افتاد، پا تند کرد. تا زودتر برسد. تا رسيد، رفت تو، نگاهي به اين طرف و آن طرف کرد. ‌اما چشمش تو تاريکي چيزي را نمي‌ديد. يکهو در بسته شد و کسي پرسيد: «تو کي هستي و اين جا چه کار مي‌کني؟»
دختره تا برگشت و صورت ديو را ديد، ترس برش داشت و شروع کرد به لرزيدن. موجودي مي‌ديد که موهايش مثل سيخ بود و دندان‌هايش به بزرگي دندان‌هاي شتر، بي چاره همان‌طور که مي‌لرزيد و به تته پته افتاده بود، و گفت: «منم. دختري که نه مادر دارد، نه پدر و نه خواهر به دردبخوري و نه برادري و نه هيچ کس و کاري. آنقدر هم خسته و گشنه‌ام که نايي به دست و پام نمانده که يک قدم بردارم. اين جا تنها کلبه‌اي است که سر راهم ديدم.»
ديو به دختره گفت برود پيشش. صدايش انگار رعد و برق بود. دختره رفت و کنارش نشست. ديو شروع کرد به خنديدن و گفت: «عجب! تو چرا اين قدر مردني و بي گوشتي؟ مرا بگو که خيال مي‌کردم ‌امشب شام چرب و نرمي نصيبم شده. اين جا را ببين. انگاري از سال قحطي آمده. همه‌اش استخوان است. مگر تو کجا بزرگ شده‌اي؟»
دختره حرفي نزد و ديو فکري کرد و گفت: «اشکالي ندارد، مي‌گذارم بزرگ بشوي. وقتي خوب چاق شدي، آن وقت مي‌خورمت.»
دختره منظور ديو را فهميد و شروع کرد به التماس و گفت: «بي‌بي! تو را به خدا قسمت مي‌دهم مرا نخور. مرا همين جا نگه دار، برايت کلفتي مي‌کنم، آشپزي مي‌کنم. فقط مرا نخور.»
ديو خنده‌اي کرد و گفت: «قبول. نمي‌خورمت ولي شرطش اين است که هر کاري گفتم، خوب انجامش بدهي. اگر نتوانستي در جا مي‌خورمت.»
دختره قبول کرد و ديو به شير مادر و رنج پدر قسم خورد تا او نافرماني نکند، کاري با او نداشته باشد. خيال دختره راحت شد و آن شب با هم شام خوردند و وقت خواب که شد، ديو سرش را گذاشت رو پاي دختره و گفت: «بايد تا صبح سرم را بگردي و شپش‌ها را با دستت بگيري.»
دختره‌ي مادرمرده روز آن همه راه رفته بود و چندبار هم کتک خورده بود و آن شب هم تا صبح بيدار ماند و شپش‌هاي سر ديو را گرفت. صبح که شد، ديو دختره را برد به زيرزمين درندشتي و يک جوال گندم و يک جوال جو را با هم مخلوط کرد و گفت: «من عصري برمي‌گردم، تا آن موقع بايد تمام اين جوها و گندم‌ها را از هم جدا کني. جوها را يک طرف و گندم‌ها را هم يک طرف مي‌ريزي. اگر اين کار را نکني، همين ‌امشب تو را لقمه‌ي خامم مي‌کنم.»
دختره گفت: «ولي نمي‌شود. اين‌ها خيلي زياد است.»
ديو گفت: «ديگر حرف زيادي نزن. مي‌شود يا نمي‌شودش را خودت مي‌داني.»
ديو اين را گفت و زد بيرون و در را از پشت قفل کرد. همان جا وردي خواند و شد پرنده‌ي خوشگلي و از سوراخ کليد بيرون رفت و پر زد و رفت آسمان.
دختر بيچاره خسته و وارفته نشست جلو گندم و جو و آرام آرام آنها را جدا کرد. نزديک ظهر از شدت خستگي، زد زير گريه و حالا گريه نکن، کي گريه بکن. با صداي بلند با خودش حرف مي‌زد و مي‌گفت: «خدايا! اين ديگر چه بخت و اقبالي است که من دارم. آن از پدرم که ما را وسط جنگل ول کرد و رفت، آن هم از خواهرها که آن بلا را سرم آوردند و حالا هم از اين ديو بدجنسي که مي‌خواهد مرا بخورد.»
همين که دختره اين حرف‌ها را زد، يک خروس طلايي که رو تاقچه بود، تکاني خورد و يکهو جان گرفت و پريد پايين، پيش پاي دختره. دختره حيران و مات خيره شد به خروس. طوري ‌هاج و واج شده بود و نمي‌توانست حرف بزند. ‌اما خروس معطل نکرد و با مهرباني به دختره گفت: «دختر جان! نترس، من نمي‌خواهم اذيتت کنم. غصه هم نخور. الان همه‌ي اين گندم و جوها را از هم جدا مي‌کنم.»
خروس اين را گفت و وردي خواند و به گندم و جوها فوت کرد و همه در چشم به هم زدني جدا شدند و گوشه‌ي اتاق رو هم جمع شدند. بعد دختر و خروس نشستند و با هم درد دل کردند و نزديک غروب، خروس دوباره پريد روي تاقچه، مثل اولش بي حرکت ايستاد.
عصر که ديو برگشت، ديد تمام گندم و جوها از هم جدا شده‌اند. گندم‌ها يک طرف و جوها يک طرف هستند. ديو شستش خبردار شد که به اين آساني‌ها نمي‌تواند دختره را بخورد. چون به شير مادر و رنج پدر قسم خورده بود و نمي‌توانست قسمش را زير پا بگذارد.
صبح که شد، سه جوال گندم و جو و ارزن را با هم مخلوط کرد و دوباره در را پشت سرش قفل کرد و رفت. ‌اما ‌امروز تا ديو پريد و رفت هوا، خروس پائين آمد و دوباره همان ورد را خواند و تمام گندم و جوها و ارزن‌ها را از هم جدا کرد و نشستند با هم حرف زدند.
گذشت و گذشت تا آبي زير پوست دختره دويد و رنگ و رويي گرفت. يک پرده گوشت زير پوستش بود و قد و بالايي پيدا کرده بود که نگو و نپرس، از خوشگلي هم هيچ کي که نديده بودش، ‌اما اگر چشم آدمي زاد به‌اش مي‌افتاد، انگشت به دهان مي‌ماند. نمي‌توانست چشم ازش بردارد. روزي که با خروس تنها شده بود و سر صحبت را باز کرده بودند و از هر دري حرف مي‌زدند، خروس طلايي يکهو برگشت و گفت: «خبر داري؟»
دختره گفت: «نه. چيزي شده؟»
خروس گفت: «از ‌امروز تا هفت شب و هفت روز عروسي پسر پادشاه است. دوست نداري بروي عروسي؟»
دختره زد زير خنده و گفت: «من؟ با کدام کفش و پيرهن؟ با کدام لباس بروم عروسي ؟ اگر با اين لباس بروم با پس گردني از عروسي بيرونم مي‌کنند. حتي لايق ديگ سابي‌شان هم نيستم. من همين قدر که از دست اين ديو راحت شدم، بَسَم است. براي آن هم خدا به تو خير بدهد.»
خروس طلايي گفت: «تو غصه‌ي آن را نخور من همه چيز برايت آماده مي‌کنم. به شرطي که قول بدهي قبل از تاريک شدن هوا، برگردي تا ديو نفهمد تو رفته‌اي عروسي.»
خروس غيب شد. دقيقه‌اي شد يا نشد که با يک دست لباس ابريشمي زربافت و يک جفت کفش طلايي برگشت. دختر لباس‌ها را پوشيد و آنقدر که دستپاچه شده بود، کفش‌ها را عوضي پوشيده بود، خروس خنديد و گفت: «کفش‌ها را پابه پا پوشيده اي.»
دختره هم خنديد و کفش‌هايش را درست کرد. آن قدر زيبا شده بود که اصلاً شناخته نمي‌شد. خروس وردي خواند و شد اسب قشنگي، دختره سوار شد و با هم راه افتادند به طرف شهر، وقتي که رسيدند، همه جا جشن و سرور بود. آن قدر آدم جمع شده بود که جاي سوزن انداختن نبود. نوکرها از يک طرف، کنيز و غلام‌ها از طرف ديگر، اين يکي مي‌آمد، آن يکي مي‌رفت. دخترهاي شهر، مي‌آمدند و مي‌رفتند تا پسر پادشاه آنها را ببيند و پسندشان کند. دختره که وارد شد، همه دورش جمع شدند. پسر پادشاه کنارش نشست و به همه دستور داد که بيايند و دست به سينه جلو اين دختر بايستند و هر کاري دستور مي‌دهد، انجام بدهند. يکي مي‌گفت چه قدر خوشگل است! يکي مي‌گفت چه پيرهن قشنگي تنش کرده! خلاصه هرکي حرفي مي‌زد و همه گوش به فرمان جلوش ايستادند.
همان جا که دختر نشسته بود، غذا آوردند و دختر شروع کرد به غذا خوردن. يکهو چشمش افتاد به خواهر‌هايش که مثل کلفت جلوش ايستاده بودند. اشک تو چشمش حلقه زد، ‌اما چيزي نگفت. آنها هم خواهرشان را نشناختند. آن روز تا غروب نشستند. دختره آن قدر سرگرم شد که همه چيز را فراموش کرد. يکهو اسب شيهه‌اي کشيد، يعني وقت تمام شده و بايد آماده شود تا ديو نيامده، برگردند. دختره پاشد. هرچي پسر پادشاه و مهمان‌ها اصرار کردند يکي دو روز ديگر بماند، قبول نکرد و سوار اسب شد و رفت. آن قدر عجله داشتند که بين راه وقتي اسب از رو جوي آبي پريد، لنگه کفش دختر افتاد تو آب، وقت نبود که بايستند و کفش را بيرون بيارند. از خيرش گذشتند و رفتند. وقتي رسيدند ديو هنوز نيامده بود. دختره لباس‌هاي مهماني را در آورد و گذاشت جلو خروس و رخت‌هاي کهنه‌اش را پوشيد. خروس هم لباس‌ها را غيب کرد و پريد بالاي تاقچه.
از آن طرف پسر پادشاه از وقتي دختره را ديده بود، شب و روزش يکي شده بود. پريشان و رنگ پريده بود. مثل کسي بود که چيزي را گم کرده. هيچ ميلي به غذا نداشت و از خورد و خوراک افتاده بود. هرچه دخترهاي وزير و وکيل و بزرگ‌هاي دربار از جلوش رد مي‌شدند، به هيچ کي اعتنا نمي‌کرد.
روزي پسره تو باغ گردش مي‌کرد که يکهو چشمش افتاد به يک لنگه کفش طلايي دختره که ته آب بود. آن را شناخت. آن قدر دستپاچه شد که با لباس پريد تو آب و کفش را بيرون آورد و دويد پيش پدرش و گفت: «هر دختري که اين کفش به پايش بخورد، او را به همسري قبول مي‌کنم.»
دخترهاي شهر ازدحام کردند. اين يکي وقتي کفش را مي‌پوشيد بزرگ‌تر از پايش بود، آن يکي که مي‌پوشيد کوچک بود. خلاصه، پيرزن‌ها گشتند و تمام دخترهاي شهر را آوردند و آنها کفش را پوشيدند و بيرون آوردند. پسر پادشاه گفت: «تو اين شهر غير از اين‌ها دختري نيست؟»
گفتند نه. به دستور شاه زاده، هرکي بوده، آن‌ها او را آورده‌اند. ‌اما ديو که خودش را به شکل پيرزني درآورده بود و دوروبر شاه زاده مي‌پلکيد، گفت: «من هم يک دختر دارم.»
گفتند برو بيارش، ديو حرکت کرد و زود به کلبه خرابه‌اش آمد و دختره را با خودش برد. تا دختره رسيد، زن‌هاي دربار کفش را آوردند و به پايش کردند. ديدند درست اندازه‌ي اندازه است. انگاري اين کفش براي پاي دختره ساخته شده است. پسر پادشاه خوشحال شد و گفت: «من همين دختر را مي‌خواهم.»
گفتند تو پسر پادشاهي و اين دختره اصلاً پدر و مادرش معلوم نيست و در شأن تو نيست که چنين زني داشته باشي. اين همه دختر وکيل و وزير اين جاست. اين‌ها را نخواستي دنيا پر پادشاه است، دختر هر کدام را خواستي برايت مي‌گيريم. بايد زني داشته باشي که اصل و نسب داشته باشد. ‌اما پسره پاش را تو يک کفش کرده و مي‌گفت: «محال است من فقط همين دختره را مي‌خواهم.»
پادشاه وقتي ديد مرغ پسره يک پا دارد و زورش به او نمي‌رسد، براي اين که منصرفش کند، گفت: «تو حالا کمي صبر کن تا من همان دختري که آن روز با اسب آمده بود، برايت پيدا کنم. آن يکي که از اين دختره خوشگل‌تر بود. خودت هم آن شب از اين رو به آن رو شده بودي؟»
دختره تا اين حرف را شنيد، گفت: «من همان دخترم.»
زن‌ها به حرف دختره خنديدند و گفتند برو بابا! آن يکي عين ملکه‌ها بود. ريخت و روزش شبيه تو نبود. عين حوري بود. يکهو خروس طلايي ظاهر شد. لباس‌هاي دختره را هم آورده بود. وقتي لنگه کفش دختره را ديدند، مطمئن شدند که اين دختر همان دختره است.
پادشاه قبول کرد پسرش با اين دختره عروسي کند. دستور داد شهر را چراغاني کنند و هفت شب و هفت روز بزن و بکوب راه انداختند و شب هفتم دختره را براي پسر پادشاه عقد کردند و به خير و خوشي رفتند سر خانه و زندگي‌شان.

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
آیا جهاد فقط جنگ نظامی است؟ ده گونه جهاد در قرآن را بشناسید
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار