
نویسنده: محمد قاسم زاده
يکي بود، يکي نبود. غير از خدا هيچ کي نبود. در زمانهاي قديم پادشاهي بود که صاحب سه تا پسر بود، به اسم ملک محمد و ملک ابراهيم و ملک جمشيد. اين پادشاه باغ درندشت و عجيبي داشت و از آنجا که هميشهي خدا درش را گل گرفته بودند، نه خودش ميرفت آن جا و نه کسي دلش را داشت که از ترس پادشاه به آن باغ نزديک بشود. گذشت و گذشت و پادشاه پير شد و وقتي حالش خراب شد و فکر کرد عمرش تمام شده و دارد ميميرد، هر سه تا پسرش را صدا کرد و پس از اين که تکليف پادشاهي و مال و منالش را معلوم کرد، به آنها وصيت کرد که در آن باغ را هيچوقت باز نکنند. پادشاه اين را گفت و سرش را گذاشت زمين و جان داد.
پسرها پدرشان را دفن کردند و مراسم سوم و هفت و چهلش را هم به جا آوردند. وقتي خيالشان از بابت مراسم راحت شد، پسر بزرگه، ملک محمد پيش خودش گفت حيف است اين باغ همينطور بي مصرف بماند. دستور داد در باغ را باز کردند و با وزير و وکيل و لشکرش رفتند تو. رفتند و رفتند تا از در عقبي باغ زدند بيرون. مدتي تو بيابان راه رفتند که يکهو ديدند آهوي خوش خط و خالي از دور پيدا شد و آمد جلو آنها ايستاد و رو به ملک محمد کرد و گفت: «از سر خودت بپرم يا از سر لشکرت.»
ملک محمد گفت: «از سر خودم».
آهو از بالاي سرش پريد و پا گذاشت به فرار. ملک محمد رو به وزير و وکيل و لشکر همراهش کرد و گفت واي به حال کسي که با او بيايد. و اين را گفت و آنها را کنار زد و خودش يکه و تنها به تاخت رفت دنبال آهو. رفت و رفت تا رسيد به دروازهي شهري. آنجا به آهو نزديک شده بود، اما حيوان دم دروازه دوباره زبان باز کرد و گفت: «اي ملک محمد! تو همين جا بمان تا من بروم و برگردم.»
ملک محمد که حيران و مات مانده بود، مدتي آنجا ايستاد تا آخر سر مردي از شهر بيرون آمد و به او گفت: «اي مرد! پادشاه شهر با تو کار دارد. دنبال من بيا.»
مرد اين را گفت و راه افتاد. ملک محمد هم رفت پشت سرش تا ببيند چي پيش ميآيد. اما بشنويد که پادشاه اين شهر دختري داشت که سالهاي سال بود لب باز نميکرد و لام تا کام حرفي نزده بود. همين که ملک محمد و راهنما وارد قصر شدند، پادشاه از دخترش براي او حرف زد و عاقبت هم به او گفت: «اگر امشب تا صبح توانستي اين دختره را به حرف بياوري، خود دختره را بهات ميدهم. اما اگر نتوانستي، فردا صبح که شد، سرت را از تنت جدا ميکنم.»
ملک محمد ميخواست زير بار نرود، ولي چند مأمور آمدند و او را به زور بردند به اتاق دختره و همان جا گذاشتند و درش را بستند.
ملک محمد را اين جا داشته باشيد و بشنويد از دو برادرش.
ملک ابراهيم، برادر دومي وقتي شنيد چه اتفاقي براي ملک محمد افتاده، مدتي منتظرش ماند. بعد ديد ماندن فايده ندارد. کار مملکت را داد به ملک جمشيد، برادر کوچکه و به خودش گفت هرچه زودتر بايد برود و هرطور شده، برادرش را پيدا کند. بارو بنديل سفر را بست و تک و تنها تو همان راهي حرکت کرد که برادر بزرگش رفته بود.
رفت و رفت تا رسيد همان جايي که ملک محمد از لشکر جدا شده بود. تا رسيد، آهو پيش آمد و از رو سرش پريد. ملک ابراهيم هم پشت سرش راه افتاد و آنقدر تاخت و رفت که يکهو خودش را دم دروازه ديد. آهو به او گفت همان جا بماند تا او برود و برگردد. ملک ابراهيم ايستاد و پس از مدتي همان مرد آمد و او را برد پيش پادشاه. پادشاه همان حرفها را که به ملک محمد گفته بود، به ملک ابراهيم هم گفت و بهاش خبر داد که برادرت، ملک محمد نتوانست يک شبه دخترم را به حرف بياورد، من هم دستور دادم سرش را از گردن جدا کنند. اين دفعه هم دستهاي ملک ابراهيم را گرفتند و او را بردند به اتاق دختره. اين بي چاره هم تا صبح وقت داشت که دختر پادشاه را به حرف بياورد. صبح که شد، چون کاري از پيش نبرده بود و دختره همينطور ساکت نشسته بود، گردنش را زدند.
برادر کوچکه يا همان ملک جمشيد هرچي منتظر دو تا برادر شد، ديد خودشان رفتند و خبرشان هم نيامد. با خودش گفت نميشود برادرها را به امان خدا رها کرد. شال و کلاه کرد و باروبنديلش را بست و راه افتاد. پشت به شهر و رو به بيابان، از همان راهي رفت که برادرهايش رفته بودند. رفت و رفت تا رسيد به همان جايي که آهو ميآمد و حرف ميزد. همين که رسيد، آهو آمد و همان حرفها را به او زد و شاهزاده هم پشت سرش رفت تا رسيد دم دروازه. پسره را جلو دروازه نگه داشت و خودش رفت تا زودي برگردد. آهو که رفت، ملک جمشيد با خودش گفت بهتر است اين دوروبر سر و گوشي آب بدهم ببينم چه خبر است و کسي از راز اين آهو خبري دارد يا نه. چند قدمي که رفت، به چادري رسيد و ديد پيرزني زير چادر نشسته و خيره شده به او و بروبر نگاهش ميکند.
رفت جلو و به پيرزن گفت: «پيرزن تو اين جا چه کار ميکني؟»
پيرزن خنديد و ملک جمشيد را دعوت کرد که برود زير چادر پيشش، همين که شاه زاده رفت تو، برايش آبي و قلياني آورد و گفت: «ملک جمشيد تو کجا اين جا کجا؟! براي چي آمدهاي اين طرفها؟»
ملک جمشيد هرچه را که پيش آمده بود، از سير تا پياز براي پيرزنه تعريف کرد و گفت حالا منتظر آهوي مانده تا برگردد. پيرزنه تا اسم آهو را شنيد، صورتش در هم رفت و شروع کرد جفنگ گفتن به آهو، ملک جمشيد حيران و مات ماند و گفت: «چرا به آهو جفنگ ميگويي؟»
پيرزن گفت: «ملک جمشيد به جواني خودت رحم کن و پا به دام اين آهو نگذار. اين آهو، دختر پادشاه اين شهر است. خودش را به شکل آهو در ميآورد و ميآيد تو اين بيابان جوانهاي مردم را گول ميزند و ميبرد پيش پادشاه. همين که جوان رسيد، دوباره برميگردد به شکل دختري و تو اتاقش، خودش را به مريضي ميزند و هيچ حرف نميزند. پادشاه هم جوانها را مجبور ميکند او را به حرف بياورند. اگر نياورند، گردنشان را ميزند. تا حالا دويست نفر را به کشتن داده.»
ملک جمشيد تا اين حرف را شنيد، هم براي برادرهايش ناراحت شد و هم ترس برش داشت که به چه دامي افتاده. رو کرد به پيرزنه و گفت: «پس حالا من چه کار کنم؟»
پيرزن گفت: «من بهات سيبي ميدهم، اين سيب مال حضرت سليمان است. امشب که تو را بردند اتاق دختره تا به حرفش بياري، يواشکي اين سيب را بگذار زير چراغ و طوري باهاش حرف بزن که به در ميگويم که ديوار بشنود. اول بگو تو را به گوشهي قبر حضرت سليمان قسم ميدهم حرفي بزن تا امشب به ما بگذرد.»
ملک جمشيد سيب را از پيرزن گرفت و گذاشت تو جيبش و زودي رفت و ايستاد سر جاي اولش، دم دروازهي شهر، باز هم همان مرد آمد و پسره را برد پيش پادشاه. پادشاه رو کرد به ملک جمشيد و گفت: «دختر من حرف نميزند. اگر تو توانستي امشب به حرفش بياري، خودش را بهات ميدهم. اگر نتوانستي، مثل دو تا برادرت صبح گردنت را ميزنم.»
ملک جمشيد را بردند به اتاق دختره. شب که شد، پسره هرچي طفره رفت، دختره لب باز نکرد که نکرد. وقتي ديد اين دختره به راه نميآيد، يواشکي سيب را از جيبش در آورد و گذاشتش زير چراغ و رو به سيب گفت: «اي سيب! تو را به گوشهي قبر حضرت سليمان قسمت ميدهم حرفي بزن تا امشب به ما بگذرد.»
همين که پسره قسمش داد، سيب شروع کرد به حرف زدن. سيب گفت: «در قديم ملايي و نجاري و خياطي با هم دوست بودند. روزي با هم رفتند و باغي را اجاره کردند. شب که شد، با هم قرار گذاشتند دو نفر بخوابند و يکي هم به نوبت کشيک بدهد تا نه جک و جانور بيايد آنها را پاره کند و نه کسي بيايد انگور و سيب باغشان را بدزدد. اول نوبت کشيک نجار شد و ملا و خياط گرفتند خوابيدند. اين بابا کمي اين ور و آنور گردش کرد و ديد خواب افتاده به چشمش، براي اين که سرش گرم بشود و خوابش نبرد، با تخته پارهها و چوبهايي که دم دستش و دوروبرش بود، شروع کرد به ساختن مجسمهي چوبي دختري. همين که کشيک نجار تمام شد، دخترک چوبي هم ساخته شده بود. نجار، مجسمهاي را که ساخته بود، گذاشت کناري و رفت خياط را بيدار کرد و گفت کشيکش تمام شده و حالا نوبت اوست که کشيک بدهد. خياط بلند شد و ديد نجار دختر چوبي قشنگي درست کرده. با خودش گفت خوب هنر همين است. لابد اين کار را کرده که خوابش نبرد. خياط هم شروع کرد از تيکه و نيم تيکههاي تو بند و بساطش پيرهني براي مجسمه چوبي دوخت و کردش تنش و گذاشتش سر جاي اولش. با اين کار هم سر خودش را گرم کرد و هم وقت کشيکش تمام شد. زود رفت و ملا را بيدار کرد و گفت حالا نوبت توست. من بايد بخوابم. ملا هم رفت سر کشيکش و ديد نجار يک مجسمهي چوبي درست کرده، خياط هم لباس دوخته و تنش کرده. ملا هم زود دست به کار شد و اول وضو گرفت و بعد دو رکعت نماز خواند و آخر سر شروع کرد به خواندن دعا و ورد تا به مجسمهي چوبي روح بدمد. نزديکيهاي صبح بود که يکهو دختر بلند شد سرپا و عين آدم جاندار نشست. نجار و خياط هم بيدار شدند تا به کار و بارشان برسند. تا دختره را ديدند، هرکي ميگفت مال من است و سر اين که کي صاحبش بشود، دست به يقه شدند. نجار ميگفت مال من است، چون من ساختهامش، خياط ميگفت مال من است، چون رختش را من دوختهام و تنش کردم. ملا هم ادعا ميکرد دختره مال اوست، چون او روح بهاش دميده و شده آدم جاندار. حالا تو ملک جمشيد! بگو حق با کدام يکي است؟
ملک جمشيد گفت: «حق با نجار است. چون اگر نميساختش، بقيه هم نميتوانستند کاري بکنند.»
تا ملک جمشيد اين را گفت، يکهو دختر پادشاه به زبان آمد و گفت: «نه ملک جمشيد! حق با ملاست که دعا کرد و ورد خواند و بهاش جان داد، وگرنه تخته و پارچه کاري نميتواند بکند.»
دختر پادشاه يکهو ديد حرف زده. نوکرهاي پادشاه که پشت پرده ايستاده بودند، رفتند و به پادشاه خبر دادند که چه نشستي، دخترت به زبان آمد و حرف زد. پادشاه تا اين خبر را شنيد، خيلي خوشحال شد و آمد که با گوش خودش بشنود و مطمئن شود. دختر هم که ديد ديگر فايدهاي ندارد انکار کند، از طرفي از ملک جمشيد هم خوشش آمده بود، شروع کرد به حرف زدن و به ملک جمشيد گفت: «تو همان کسي هستي که من دنبالش بودم.»
ملک جمشيد که چشمش دختره را گرفته بود، گفت به يک شرط قبول ميکند که اين دختره زنش بشود که او قول بدهد و قسم بخورد که ديگر از اين کارها نکند. دختره قبول کرد و صد کيسه اشرفي داد به فقير بي چارهها.
سرتان را درد نياورم. به دستور پادشاه شهر را چراغاني کردند و هفت روز و هفت شب بزن و بکوب راه انداختند و شب هفتم دختره را براي ملک جمشيد عقد کردند و دستش را گذاشتند تو دست او.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.
پسرها پدرشان را دفن کردند و مراسم سوم و هفت و چهلش را هم به جا آوردند. وقتي خيالشان از بابت مراسم راحت شد، پسر بزرگه، ملک محمد پيش خودش گفت حيف است اين باغ همينطور بي مصرف بماند. دستور داد در باغ را باز کردند و با وزير و وکيل و لشکرش رفتند تو. رفتند و رفتند تا از در عقبي باغ زدند بيرون. مدتي تو بيابان راه رفتند که يکهو ديدند آهوي خوش خط و خالي از دور پيدا شد و آمد جلو آنها ايستاد و رو به ملک محمد کرد و گفت: «از سر خودت بپرم يا از سر لشکرت.»
ملک محمد گفت: «از سر خودم».
آهو از بالاي سرش پريد و پا گذاشت به فرار. ملک محمد رو به وزير و وکيل و لشکر همراهش کرد و گفت واي به حال کسي که با او بيايد. و اين را گفت و آنها را کنار زد و خودش يکه و تنها به تاخت رفت دنبال آهو. رفت و رفت تا رسيد به دروازهي شهري. آنجا به آهو نزديک شده بود، اما حيوان دم دروازه دوباره زبان باز کرد و گفت: «اي ملک محمد! تو همين جا بمان تا من بروم و برگردم.»
ملک محمد که حيران و مات مانده بود، مدتي آنجا ايستاد تا آخر سر مردي از شهر بيرون آمد و به او گفت: «اي مرد! پادشاه شهر با تو کار دارد. دنبال من بيا.»
مرد اين را گفت و راه افتاد. ملک محمد هم رفت پشت سرش تا ببيند چي پيش ميآيد. اما بشنويد که پادشاه اين شهر دختري داشت که سالهاي سال بود لب باز نميکرد و لام تا کام حرفي نزده بود. همين که ملک محمد و راهنما وارد قصر شدند، پادشاه از دخترش براي او حرف زد و عاقبت هم به او گفت: «اگر امشب تا صبح توانستي اين دختره را به حرف بياوري، خود دختره را بهات ميدهم. اما اگر نتوانستي، فردا صبح که شد، سرت را از تنت جدا ميکنم.»
ملک محمد ميخواست زير بار نرود، ولي چند مأمور آمدند و او را به زور بردند به اتاق دختره و همان جا گذاشتند و درش را بستند.
ملک محمد را اين جا داشته باشيد و بشنويد از دو برادرش.
ملک ابراهيم، برادر دومي وقتي شنيد چه اتفاقي براي ملک محمد افتاده، مدتي منتظرش ماند. بعد ديد ماندن فايده ندارد. کار مملکت را داد به ملک جمشيد، برادر کوچکه و به خودش گفت هرچه زودتر بايد برود و هرطور شده، برادرش را پيدا کند. بارو بنديل سفر را بست و تک و تنها تو همان راهي حرکت کرد که برادر بزرگش رفته بود.
رفت و رفت تا رسيد همان جايي که ملک محمد از لشکر جدا شده بود. تا رسيد، آهو پيش آمد و از رو سرش پريد. ملک ابراهيم هم پشت سرش راه افتاد و آنقدر تاخت و رفت که يکهو خودش را دم دروازه ديد. آهو به او گفت همان جا بماند تا او برود و برگردد. ملک ابراهيم ايستاد و پس از مدتي همان مرد آمد و او را برد پيش پادشاه. پادشاه همان حرفها را که به ملک محمد گفته بود، به ملک ابراهيم هم گفت و بهاش خبر داد که برادرت، ملک محمد نتوانست يک شبه دخترم را به حرف بياورد، من هم دستور دادم سرش را از گردن جدا کنند. اين دفعه هم دستهاي ملک ابراهيم را گرفتند و او را بردند به اتاق دختره. اين بي چاره هم تا صبح وقت داشت که دختر پادشاه را به حرف بياورد. صبح که شد، چون کاري از پيش نبرده بود و دختره همينطور ساکت نشسته بود، گردنش را زدند.
برادر کوچکه يا همان ملک جمشيد هرچي منتظر دو تا برادر شد، ديد خودشان رفتند و خبرشان هم نيامد. با خودش گفت نميشود برادرها را به امان خدا رها کرد. شال و کلاه کرد و باروبنديلش را بست و راه افتاد. پشت به شهر و رو به بيابان، از همان راهي رفت که برادرهايش رفته بودند. رفت و رفت تا رسيد به همان جايي که آهو ميآمد و حرف ميزد. همين که رسيد، آهو آمد و همان حرفها را به او زد و شاهزاده هم پشت سرش رفت تا رسيد دم دروازه. پسره را جلو دروازه نگه داشت و خودش رفت تا زودي برگردد. آهو که رفت، ملک جمشيد با خودش گفت بهتر است اين دوروبر سر و گوشي آب بدهم ببينم چه خبر است و کسي از راز اين آهو خبري دارد يا نه. چند قدمي که رفت، به چادري رسيد و ديد پيرزني زير چادر نشسته و خيره شده به او و بروبر نگاهش ميکند.
رفت جلو و به پيرزن گفت: «پيرزن تو اين جا چه کار ميکني؟»
پيرزن خنديد و ملک جمشيد را دعوت کرد که برود زير چادر پيشش، همين که شاه زاده رفت تو، برايش آبي و قلياني آورد و گفت: «ملک جمشيد تو کجا اين جا کجا؟! براي چي آمدهاي اين طرفها؟»
ملک جمشيد هرچه را که پيش آمده بود، از سير تا پياز براي پيرزنه تعريف کرد و گفت حالا منتظر آهوي مانده تا برگردد. پيرزنه تا اسم آهو را شنيد، صورتش در هم رفت و شروع کرد جفنگ گفتن به آهو، ملک جمشيد حيران و مات ماند و گفت: «چرا به آهو جفنگ ميگويي؟»
پيرزن گفت: «ملک جمشيد به جواني خودت رحم کن و پا به دام اين آهو نگذار. اين آهو، دختر پادشاه اين شهر است. خودش را به شکل آهو در ميآورد و ميآيد تو اين بيابان جوانهاي مردم را گول ميزند و ميبرد پيش پادشاه. همين که جوان رسيد، دوباره برميگردد به شکل دختري و تو اتاقش، خودش را به مريضي ميزند و هيچ حرف نميزند. پادشاه هم جوانها را مجبور ميکند او را به حرف بياورند. اگر نياورند، گردنشان را ميزند. تا حالا دويست نفر را به کشتن داده.»
ملک جمشيد تا اين حرف را شنيد، هم براي برادرهايش ناراحت شد و هم ترس برش داشت که به چه دامي افتاده. رو کرد به پيرزنه و گفت: «پس حالا من چه کار کنم؟»
پيرزن گفت: «من بهات سيبي ميدهم، اين سيب مال حضرت سليمان است. امشب که تو را بردند اتاق دختره تا به حرفش بياري، يواشکي اين سيب را بگذار زير چراغ و طوري باهاش حرف بزن که به در ميگويم که ديوار بشنود. اول بگو تو را به گوشهي قبر حضرت سليمان قسم ميدهم حرفي بزن تا امشب به ما بگذرد.»
ملک جمشيد سيب را از پيرزن گرفت و گذاشت تو جيبش و زودي رفت و ايستاد سر جاي اولش، دم دروازهي شهر، باز هم همان مرد آمد و پسره را برد پيش پادشاه. پادشاه رو کرد به ملک جمشيد و گفت: «دختر من حرف نميزند. اگر تو توانستي امشب به حرفش بياري، خودش را بهات ميدهم. اگر نتوانستي، مثل دو تا برادرت صبح گردنت را ميزنم.»
ملک جمشيد را بردند به اتاق دختره. شب که شد، پسره هرچي طفره رفت، دختره لب باز نکرد که نکرد. وقتي ديد اين دختره به راه نميآيد، يواشکي سيب را از جيبش در آورد و گذاشتش زير چراغ و رو به سيب گفت: «اي سيب! تو را به گوشهي قبر حضرت سليمان قسمت ميدهم حرفي بزن تا امشب به ما بگذرد.»
همين که پسره قسمش داد، سيب شروع کرد به حرف زدن. سيب گفت: «در قديم ملايي و نجاري و خياطي با هم دوست بودند. روزي با هم رفتند و باغي را اجاره کردند. شب که شد، با هم قرار گذاشتند دو نفر بخوابند و يکي هم به نوبت کشيک بدهد تا نه جک و جانور بيايد آنها را پاره کند و نه کسي بيايد انگور و سيب باغشان را بدزدد. اول نوبت کشيک نجار شد و ملا و خياط گرفتند خوابيدند. اين بابا کمي اين ور و آنور گردش کرد و ديد خواب افتاده به چشمش، براي اين که سرش گرم بشود و خوابش نبرد، با تخته پارهها و چوبهايي که دم دستش و دوروبرش بود، شروع کرد به ساختن مجسمهي چوبي دختري. همين که کشيک نجار تمام شد، دخترک چوبي هم ساخته شده بود. نجار، مجسمهاي را که ساخته بود، گذاشت کناري و رفت خياط را بيدار کرد و گفت کشيکش تمام شده و حالا نوبت اوست که کشيک بدهد. خياط بلند شد و ديد نجار دختر چوبي قشنگي درست کرده. با خودش گفت خوب هنر همين است. لابد اين کار را کرده که خوابش نبرد. خياط هم شروع کرد از تيکه و نيم تيکههاي تو بند و بساطش پيرهني براي مجسمه چوبي دوخت و کردش تنش و گذاشتش سر جاي اولش. با اين کار هم سر خودش را گرم کرد و هم وقت کشيکش تمام شد. زود رفت و ملا را بيدار کرد و گفت حالا نوبت توست. من بايد بخوابم. ملا هم رفت سر کشيکش و ديد نجار يک مجسمهي چوبي درست کرده، خياط هم لباس دوخته و تنش کرده. ملا هم زود دست به کار شد و اول وضو گرفت و بعد دو رکعت نماز خواند و آخر سر شروع کرد به خواندن دعا و ورد تا به مجسمهي چوبي روح بدمد. نزديکيهاي صبح بود که يکهو دختر بلند شد سرپا و عين آدم جاندار نشست. نجار و خياط هم بيدار شدند تا به کار و بارشان برسند. تا دختره را ديدند، هرکي ميگفت مال من است و سر اين که کي صاحبش بشود، دست به يقه شدند. نجار ميگفت مال من است، چون من ساختهامش، خياط ميگفت مال من است، چون رختش را من دوختهام و تنش کردم. ملا هم ادعا ميکرد دختره مال اوست، چون او روح بهاش دميده و شده آدم جاندار. حالا تو ملک جمشيد! بگو حق با کدام يکي است؟
ملک جمشيد گفت: «حق با نجار است. چون اگر نميساختش، بقيه هم نميتوانستند کاري بکنند.»
تا ملک جمشيد اين را گفت، يکهو دختر پادشاه به زبان آمد و گفت: «نه ملک جمشيد! حق با ملاست که دعا کرد و ورد خواند و بهاش جان داد، وگرنه تخته و پارچه کاري نميتواند بکند.»
دختر پادشاه يکهو ديد حرف زده. نوکرهاي پادشاه که پشت پرده ايستاده بودند، رفتند و به پادشاه خبر دادند که چه نشستي، دخترت به زبان آمد و حرف زد. پادشاه تا اين خبر را شنيد، خيلي خوشحال شد و آمد که با گوش خودش بشنود و مطمئن شود. دختر هم که ديد ديگر فايدهاي ندارد انکار کند، از طرفي از ملک جمشيد هم خوشش آمده بود، شروع کرد به حرف زدن و به ملک جمشيد گفت: «تو همان کسي هستي که من دنبالش بودم.»
ملک جمشيد که چشمش دختره را گرفته بود، گفت به يک شرط قبول ميکند که اين دختره زنش بشود که او قول بدهد و قسم بخورد که ديگر از اين کارها نکند. دختره قبول کرد و صد کيسه اشرفي داد به فقير بي چارهها.
سرتان را درد نياورم. به دستور پادشاه شهر را چراغاني کردند و هفت روز و هفت شب بزن و بکوب راه انداختند و شب هفتم دختره را براي ملک جمشيد عقد کردند و دستش را گذاشتند تو دست او.
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.