فلوت سحرآمیز

پسر یتیمی هر روز به سر قبر مادرش می‌رفت و به سختی گریه می‌کرد. یک روز که کنار قبر مادرش نشسته بود و گریه می‌کرد، ناگهان صدای مادرش را شنید: «فرزند عزیزم! روی قبر سه تا فلوت هست، آنها را
شنبه، 2 ارديبهشت 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
فلوت سحرآمیز
 فلوت سحرآمیز

نویسنده: محمد رضا شمس

 
پسر یتیمی هر روز به سر قبر مادرش می‌رفت و به سختی گریه می‌کرد. یک روز که کنار قبر مادرش نشسته بود و گریه می‌کرد، ناگهان صدای مادرش را شنید: «فرزند عزیزم! روی قبر سه تا فلوت هست، آنها را بردار. اولی را که بزنی، اشک چشمانت خشک می‌شود. دومی را که بزنی، می‌خندی و سومی را که بزنی، شروع به رقص و پایکوبی می‌کنی.»
پسر فلوت‌ها را برداشت. اولی را زد، چنان صدای لطیفی داشت که فوری اشک چشمانش خشک شد.
فلوت دوم را زد، صدای آن، چنان شادی‌بخش بود که به خنده افتاد. فلوت سوم را زد، صدایش چنان سحر‌آمیز بود که بی‌اراده شروع به رقص و پایکوبی کرد؛ حتی پرندگان و حیواناتی که دوروبرش بودند، می‌رقصیدند.
از آن روز، فلوت‌ها پسر را تسلی می‌دادند و او را خوشحال می‌کردند. سال‌ها گذشت. پسرک، جوانی برومند شد.
روزی در چمن‌زاری، چهار پایان را می‌چراند. گاوها خیلی زودتر ازموقع خوابیدند. جوان باخود گفت: «یعنی من گاوها را گرسنه به خانه ببرم؟»
آن وقت فلوت سوم را نواخت. گاوها فوری برخاستند و شروع به رقص و پایکوبی کردند!
همان وقت حاکم که از آنجا می‌گذشت، گاوها را دید و تعجب کرد. تعجبش وقتی بیشتر شد که خودش و اسبش هم شروع به رقصیدن کردند. جوان فوری دست ازنواختن کشید. حاکم از او پرسید: «این فلوت‌ها را از کجا آورده‌ای؟» جوان همه چیز را برایش تعریف کرد. حاکم فکر کرد و گفت: «بهتر است به قصر من برویم. تو با فلوتت کاری می‌توانی بکنی که من با تمام لشکرم نمی‌توانم. گوش کن، هفته‌ی گذشته، پادشاه کشور همسایه، دخترم را دزدیده است. من با تمام قشونم به جنگ او رفتم، اما شکست خوردم. تو با فلوتت پیش او برو و او را وادار به رقص کن تا مجبور شود دخترم را برگرداند.»
جوان قبول کرد و به راه افتاد. دو روز در راه بود. روز سوم، به قصر پادشاه رسید. پادشاه اخمو و عبوس روی تختش نشسته بود. دختر حاکم هم کنارش بود و اشک می‌ریخت.
جوان فلوت اول را نواخت. حاکم، اول گوش کرد و سرش را تکان داد، اما کم کم چهره‌اش باز شد. اشک دختر هم خشک شد.
جوان فلوت دوم را زد. حاکم با صدای بلند خندید. دختر که نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد به باغ دوید.
جوان فلوت سوم را نواخت. پادشاه بلند شد و رقصید. آن قدر رقصید که نفسش بند آمد. آخر به التماس افتاد و گفت: «بس کن، مُردم از بس رقصیدم.»
جوان گفت: «دختر را بده تا دیگر فلوت نزنم.»
پادشاه نفس‌زنان گفت: «نه، نمی‌دهم، نمی‌دهم!»
جوان گفت: «پس من هم فلوت می‌زنم. فلوت می‌زنم.»
دوباره فلوت زد. پادشاه طاقت نیاورد و فریاد زد: «دختر را بردار و برو!»
جوان دست دختر را گرفت و رفت. دو روز در راه بودند. روز سوم به قصر رسیدند. حاکم او را در آغوش گرفت و گفت: «دیدی گفتم تو با فلوتت کاری می‌توانی بکنی که من با قشونم نمی‌توانم؟ اینجا بمان و پسر من باش و با فلوت‌هایت مردم را شاد کن.»
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا، (1394)، افسانه‌های آن‌ور آب، تهران: نشر افق، چاپ اول
 
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بررسی نظام مدیریت وقف و امور خیریه در سوئیس: ساختار نهادی، کنشگران کلیدی و چارچوب نظارتی
بررسی نظام مدیریت وقف و امور خیریه در سوئیس: ساختار نهادی، کنشگران کلیدی و چارچوب نظارتی
حمله پهپای ارتش به سمت پایگاه آمریکایی «المنهاد» در امارات
play_arrow
حمله پهپای ارتش به سمت پایگاه آمریکایی «المنهاد» در امارات
لحظه شلیک موشک‌ و پهپادهای ایرانی به سمت اهدام آمریکا در اردن
play_arrow
لحظه شلیک موشک‌ و پهپادهای ایرانی به سمت اهدام آمریکا در اردن
حمله وحشیانه عامل اسرائیل به حامیان فلسطین در پورتلند
play_arrow
حمله وحشیانه عامل اسرائیل به حامیان فلسطین در پورتلند
مهمانی مرگبار در نیوجرسی در آمریکا
play_arrow
مهمانی مرگبار در نیوجرسی در آمریکا
حدادعادل: رهبر انقلاب این است که با دولت همکاری کنید و تهمت نزنید
play_arrow
حدادعادل: رهبر انقلاب این است که با دولت همکاری کنید و تهمت نزنید
نماهنگ/ "به عشق نبی" با نوای هلالی
play_arrow
نماهنگ/ "به عشق نبی" با نوای هلالی
اعزام نیروهای مردمی به تنگه هرمز در پاسخ به یاوه‌گویی‌های ترامپ
play_arrow
اعزام نیروهای مردمی به تنگه هرمز در پاسخ به یاوه‌گویی‌های ترامپ
طوفان شدید در مسجدالحرام
play_arrow
طوفان شدید در مسجدالحرام
تصاویری وحشتناک از حبس یک خانواده در میان سیل عظیم نپال
play_arrow
تصاویری وحشتناک از حبس یک خانواده در میان سیل عظیم نپال
دیوید تیلور همچنان مشتاق رقابت با یزدانی
play_arrow
دیوید تیلور همچنان مشتاق رقابت با یزدانی
روایت پدر و مادر دو شهید از روز تلخ مدرسه شجره طیبه میناب
play_arrow
روایت پدر و مادر دو شهید از روز تلخ مدرسه شجره طیبه میناب
اوباش قمه‌به‌دست در جمعه‌بازار با شلیک پلیس زمین‌گیر شد
play_arrow
اوباش قمه‌به‌دست در جمعه‌بازار با شلیک پلیس زمین‌گیر شد
روایت شنیدنی فرزند شهید لاریجانی از عطری که پدر به رهبر انقلاب هدیه کرد
play_arrow
روایت شنیدنی فرزند شهید لاریجانی از عطری که پدر به رهبر انقلاب هدیه کرد
روایت حداد عادل از مدیریت کشور توسط شهید لاریجانی در روزهای حساس
play_arrow
روایت حداد عادل از مدیریت کشور توسط شهید لاریجانی در روزهای حساس