حتی نخل ها
نويسنده:فاطمه بختیاری
دیگر نای دودین نداشت. از کنار هر نخلی که رد می شد، بوی خرما را حس می کرد. چشم هایش بی اختیار می چرخیدند. آسمان، ابرها و نخلستان، مدام تکرار می شدند.
نمی دانست پاهایش به کدام سمت می روند. تنها می فهمید که دارد می رود. با هر نفسی، هرم داغ و شرجی هوا، سینه اش را پر می کرد. پوتین ها برپاهایش سنگینی می کردند. دیگر نخلستان تمام شده بود. چشم هایش، آسمان و ابرها و دشت و تپه های کوتاه و بلند را نشانش دادند. صداها هنوز بدرقه اش می کردند. از پشت سرش می آمدند. صدای قدم هایشان لا به لای شلیک های مسلسل، گمشده بودند. باید به پشت نخلستان می رسید. کنار تپه ای کسی منتظرش بود. نقشه را به او که می داد، آسوده می شد.
چشم هایش شبح اطراف را می دیدند. فکر کرد غروب است، یا هوا ابری است. نمی دانست پاهایش دیگر به فرمانش نبودند. زانوهایش در هر قدمی که برمی داشتند، می خواستند به زمین برسند. از خاکریزهای اطراف پالایشگاه تا نخلستان، یکسره دویده بود.
نزدیک نخلستان بود که داغی گلوله بر دستش نشست. گرمی خون بر پوستش جوشید. گلوله دیگر بر پهلویش رسید. نفسش بند آمد. درد و سوزش، حالش را به هم زد.
به زمین افتاد، مزهى شور و تند خون، دهانش را پر کرد. آن را روی شن های داغ پاشید. پاها نزدیک تر می شدند؛ نعره ها زیادتر و گلوله ها بیشتر. همهى نیرویش را در پاهایش جمع کرد؛ امّا نتوانست بلند شود. روی زمین خزید. خط پهنی از خون، به دنبال خودش می کشید.
نقشه را از جیب لباسش درآورد. گرمی خون، روی آن، راه رفته بود. در میان انگشتان گرفت. خط های سیاه و رنگی روی کاغذ، با پنجه هایش یکی شد.
چشم هایش در تاریکی غرق شده بودند. نفس هایش از هوای دم کرده، داغ تر بودند، نقشه فقط خمیری بود گرم و له شده.
زود پیدایش کردند، حالا هیچ کس نام او را نمی دانست؛ حتی نخل ها.
منبع: نشریهى حدیث زندگی
نمی دانست پاهایش به کدام سمت می روند. تنها می فهمید که دارد می رود. با هر نفسی، هرم داغ و شرجی هوا، سینه اش را پر می کرد. پوتین ها برپاهایش سنگینی می کردند. دیگر نخلستان تمام شده بود. چشم هایش، آسمان و ابرها و دشت و تپه های کوتاه و بلند را نشانش دادند. صداها هنوز بدرقه اش می کردند. از پشت سرش می آمدند. صدای قدم هایشان لا به لای شلیک های مسلسل، گمشده بودند. باید به پشت نخلستان می رسید. کنار تپه ای کسی منتظرش بود. نقشه را به او که می داد، آسوده می شد.
چشم هایش شبح اطراف را می دیدند. فکر کرد غروب است، یا هوا ابری است. نمی دانست پاهایش دیگر به فرمانش نبودند. زانوهایش در هر قدمی که برمی داشتند، می خواستند به زمین برسند. از خاکریزهای اطراف پالایشگاه تا نخلستان، یکسره دویده بود.
نزدیک نخلستان بود که داغی گلوله بر دستش نشست. گرمی خون بر پوستش جوشید. گلوله دیگر بر پهلویش رسید. نفسش بند آمد. درد و سوزش، حالش را به هم زد.
به زمین افتاد، مزهى شور و تند خون، دهانش را پر کرد. آن را روی شن های داغ پاشید. پاها نزدیک تر می شدند؛ نعره ها زیادتر و گلوله ها بیشتر. همهى نیرویش را در پاهایش جمع کرد؛ امّا نتوانست بلند شود. روی زمین خزید. خط پهنی از خون، به دنبال خودش می کشید.
نقشه را از جیب لباسش درآورد. گرمی خون، روی آن، راه رفته بود. در میان انگشتان گرفت. خط های سیاه و رنگی روی کاغذ، با پنجه هایش یکی شد.
چشم هایش در تاریکی غرق شده بودند. نفس هایش از هوای دم کرده، داغ تر بودند، نقشه فقط خمیری بود گرم و له شده.
زود پیدایش کردند، حالا هیچ کس نام او را نمی دانست؛ حتی نخل ها.
منبع: نشریهى حدیث زندگی