مارادونا در سنگر دشمن!

نمي دانم در آن سوز و بريز توپ و خمپاره و آتش، ناصر دنبال چه بود. اولش خيال کردم دنبال غنيمتي است که با کله و بي پرس و جو تو سنگرهاي دشمن مي پرد و همه چيز را به هم مي ريزد. اما وقتي ديدم دست خالي و افسرده از سنگرها بيرون مي آيد فهميدم که اشتباه کرده ام. بعد فکري شدم يک درجه دار عراقي را نشان کرده و دنبال او مي گردد. اما ناصر به هيچ کدام از اسراي عراقي کاري نداشت و هنوز در سنگرها دنبال گمشده اش مي گشت.
جمعه، 16 اسفند 1387
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مارادونا در سنگر دشمن!
مارادونا در سنگر دشمن!
مارادونا در سنگر دشمن!

نمي دانم در آن سوز و بريز توپ و خمپاره و آتش، ناصر دنبال چه بود. اولش خيال کردم دنبال غنيمتي است که با کله و بي پرس و جو تو سنگرهاي دشمن مي پرد و همه چيز را به هم مي ريزد. اما وقتي ديدم دست خالي و افسرده از سنگرها بيرون مي آيد فهميدم که اشتباه کرده ام. بعد فکري شدم يک درجه دار عراقي را نشان کرده و دنبال او مي گردد. اما ناصر به هيچ کدام از اسراي عراقي کاري نداشت و هنوز در سنگرها دنبال گمشده اش مي گشت.
داشتم ديوانه مي شدم. هم از خستگي و بي خوابي و هم از کارهاي عجيب و غريب ناصر. بچه هاي گردان را گم کرده و دوتايي در جبهه دشمن که حالا دست ما بود آواره و سرگردان بوديم. دو شب پيش بود که عازم حمله شديم. تعجب ام از اين بود که ناصر که هميشه براي شرکت در عمليات لحظه شماري مي کرد و در حملات قبلي اولين نفر بود که براي رفتن به خط مقدم حاضر به يراق مي شد، حالا چرا دست دست مي کند و زياد در بحر رفتن نيست. وقتي ازش پرسيدم مشکل اش چيست؟ فقط نگاهم کرد و گفت: گفتند نگيد!
بي مزه! همه جواب هاش مثل کارهاش پرت و پلا بود. وقتي هم به خط رسيديم و در سکوت منتظر آغاز حمله بوديم، ناصر همه اش پا به پا مي شد. انگار منتظر چيزي بود و يا نگران حادثه اي بود. اگر به شجاعت و کله نترسي اش ايمان نداشتم مطمئن مي شدم که از حضور در عمليات مي ترسد. اما اين حرفها به ناصر نمي چسبيد.
ناصر از آخرين سنگر با ناراحتي بيرون آمد. رفت و به ديوار سنگر تکيه داد و با ناراحتي زانوي غم بغل کرد. نشستم کنارش قمقمه ام را دستش دادم. جرعه اي آب نوشيد. پرسيدم: چي شده ناصر، براي چي اين قدر سنگرها را مي گردي، دنبال چي هستي؟
ناصر بي آن که نگاهم کند گفت: استرس و کنجکاوي دارد ديوانه ام مي کند!
با تعجب و حيرت پرسيدم: استرس چي؟
ناصر ناگهان فرياد زد: مثل اينکه تو باغ نيستي ها! مثل اينکه روزهاي جام جهانيه و ديروز فينال انجام شده. مي خواهم بدانم کدام تيم قهرمان شده! از کجا بايد بفهم ام! نه راديو هست و نه چيز ديگه اي که خبردار بشوم!
انگار که آب يخ روي بدنم ريختند تو آن هواي گرم تيرماه.
ـ اين حرفها چيه؟ من فکر مي کردم نگران اين هستي که مهران آزاد مي شود يا نه! ناصر نگاهم کرد و گفت: مهران که آزاد شد. تازه آن هم نگراني نداشت. با اين همه نيرو مي خواستي مهران دست دشمن بماند. من نگران نتيجه فينال جام جهاني هستم. تو اين سنگرهاي وامانده هم مي گشتيم تا شايد مجله يا روزنامه پاره اي پيدا کنم تا بفهم ام کي قهرمان شده، اين عراقي هاي بد مصب هم انگار تو باغ نيستند. تو روزنامه و مجله هاي مسخره شان فقط عکس صدام و ژنرال هاي خاله خان باجي شان پيدا مي شود.
خنده ام گرفته بود. يک عده اسير به خط شده در حاليکه دستان شان روي سر و يک نفس «الموت الصدام» مي گفتند از راه رسيدند. يک بسيجي پانزده، شانزده ساله همراه شان بود. ناصر يکهو از جا پريد و دويد طرف شان. من هم دنبال اش دويدم. ترس ام از اين بود که نکند دق و دلي اش را سر آن بيچاره ها خالي کند.
ناصر به آنها رسيد و فرياد زد: قف لا تحرک!
اسرا باترس ايستادند و شعارشان نيمه تمام ماند. بسيجي نوجوان جلو آمد و گفت:
ـ چي شده اخوي؟
ناصر گفت: بي زحمت چند لحظه صبر کن. من کار کوچکي با اين ها دارم.
دست ناصر را کشيدم و با صداي خفه گفتم: ناصر چه خبره، مي خواهي چه دسته گلي به آب بدهي؟
ناصر دستش را کشيد. بعد رو به اسراي عراقي گفت: ايها الاسراي عراقي! الفينال الجام الجهاني ماذا برنده؟
خنده ام گفت. خير سرش مثلا عربي حرف زد. اسراي عراقي و بسيجي نوجوان هاج و واج به ناصر نگاه مي کردند. ناصر مشتاقانه به تک تک آنها زل زد. اما جوابي نيامد. ناصر چند بار سؤالش را پرسيد. اما باز هم جوابي نيامد.
اسراي عراقي با تعجب به هم نگاه مي کردند. بسيجي نوجوان کنارم آمد و با صداي آرام پرسيد: اين بنده خدا حالش خوبه، دارد چي مي پرسد؟
با زحمت خنده ام را خوردم و گفتم: مي خواهد بداند قهرمان جام جهاني کي شده!
نوجوان با چشمان گرد شده نگاهم کرد. ناصر گفت: ورلد کاپ مکزيک. ورلد کاپ الجام الجهاني!
يکهو عراقي ها که انگار فهميده بودند منظور ناصر چيست، شروع کردند به سر و صدا کردن و عربي حرف زدن و دست تکان دادن. ناصر که هيچي نفهميده بود انگشت روي بيني گذاشت و «هيس» کرد. همه ساکت شدند. ناصر به يکي از آنها اشاره کرد و گفت: أنت، أنت!
اسير عراقي با ذوق و شوق گفت: آرجانتين، ديقومارادونا، آرجانتين ثالث، جرمني اثنا.
و سه تا از انگشتان دست راست را بلند کرد و دو تا از انگشتان دست چپ اش را. به دست راست اشاره کرد و گفت: آرجانتين ثالث!
وبه دو انگشت دست چپش اشاره کرد:جرمني اثنا!
ناصر با خوشحالي فرياد زد: جانمي جان! پس آرژانتين قهرمان شد! هورا!
بلافاصله عراقي ها که انگار موقعيت حاضرشان را فراموش کرده بودند همراه با ناصر شروع کردند به جست و خيز کردن و هورا کشيدن و پايکوبي! ناصر فرياد مي زد: مارادونا، مارادونا!
و عراقي ها هم تکرار مي کردند. من و بسيجي نوجوان از خنده شکم مان را گرفته بوديم. در همين موقع يک عده بسيجي از راه رسيدند، اول با تعجب به صحنه جشن و پايکوبي به افتخار قهرماني آرژانتين و مارادونا نگاه کردند. بعد يکي از آنها پرسيد: اينجا چه خبره، اين شعار جديده؟!
من و بسيجي نوجوان همچنان مي خنديديم و ناصر و اسراي عراقي بالا و پايين مي پريدند و ماردونا، ماردونا مي گفتند.
منبع: کتاب امتداد


نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط