ببخش مرا رفيق !
نويسنده: ياسر فرجاد
شايد الان تنها فرصتي باشد که مي توانم بدون شرم در چشمان سياهت خيره بمانم و ازعمق وجود از تماشاي آن لذت ببرم . شايد الان تنها زماني باشد براي دست کشيدن لاي موهاي براقت که انگار مرکب روي آنها پاشيده اند . شايد اين اولين و آخرين مجال باشد براي بوسيدن شانه ات .راستش را بخواهي دلم براي بوسيدن و بوئيدنش پر کشيده اما هميشه چيزي از جنس حيا مانع مي شد تا پا درحريم بگذارم وبه تو نزديک تر از آني که هستم ،شوم . اگرچه دلم براي همه اين فرصت هاي به دست آمده تنگ بود اما به جان جده سادات قسم راضي به اينطوروصال هم نبودم . حالا که با توحرف مي زنم خون گرم بدنت تمام لباس هايم را خيس کرده .آنقدر محبوب و آبرودار وارد منفذهاي لباسم شده و با عرق شرم در آميخته که من نمي توانم بفهمم اين گرمي از خون جاري توست يا از عرق شرم و شايد هم بي کسي من ؟!
خوابيده ايم .هر دويمان .کف جوي آب حاشيه خيابان . تو آرام وصبوربا لبخندي معني دار و من بي تاب و پر تشويش با ابرواني گره دار .آئينه ندارم اما در مردمک پهن شده چشمانت ، عکس چهره ام را بخوبي رنگ پريده و هراسان مي بينم . تو هم رنگ به صورت نداري . اما بي حالي صورت من کجا و رنگ پريدگي رخساره تو کجا ؟
هميشه همين طور بوده .تو و کلامت در انتهاي عزم و اراده ومن وافکارم درابتداي راهي پر سوال ، خيمه مي زديم . عمود خيمه تو با چنان صلابتي در زمين فرو مي رفت که فکر مي کردم يک زلزله 7 ريشتري هم نمي تواند آن را سست کند .اما من ...
بگذريم .آنچه روحم را آزار مي دهد حس تنهايي است که از اين پس گريبان گيرم خواهد شد. اگر چه خيلي از روزها تو در کنارم نبودي اما ياد توو حرفهايت هميشه همراه لحظه هايم بود، آنقدر شيرين که جاي خاليت برايم پر مي شد.
اما امروز اينطور نگاه کردن تو ،حکايت از چيز ديگري مي کند .چيزي از جنس وداع که من حتي از زبان آوردنش بيم دارم . البته آنقدر رشد کرده ام که در اين شرايط حساس لب به گله گذاري باز نکنم اما حقيقتاً قرارمان اين نبود .
قرارمان اين نبود که تو بروي و من بمانم . من که احتياج مبرم به ساعت ها بودن با تو دارم ،تنها بمانم وتو پر پرواز پيدا کني و بروي .
تو بروي و حرفهايت درگوش من زنگ بزند که ديگر توان نشستن وتماشا کردن نداري ، که ديگر تاب ديدن و دندان روي جگر گذاشتن نداري ،که به کسي نگويم اما انگار در و ديوار دبيرستان نيمه تعطيلمان مثل ديوارهاي قفس برايت تنگ شده اند و سينه ات را مي فشارند ...
چقدرساده بودم من ،که عمق حرفهايت را نفهميدم . چقد رساده بودم که نتوانستم جنس حرارت کلامت را ديشب در مسجد حدس بزنم .وقتي آرام در گوشم زمزمه کردي : فردا صبح ، 8صبح ،ميدان ژاله . با تعجب نگاهت کردم و پرسيدم : تب داري ؟!
خنديدي. نه از سرشادي، از سرمستي . البته اين را حالا فهميدم ، نه ديشب .
مي بوسمت . اول دستان سردت را و بعد پيشاني زخمي ات را مثل مادري که براي در آغوش گرفتن فرزند مسافرش هيجان داشته باشد ،با حرص سرت را به سينه ام مي فشارم و موهاي خاکي ات را بو مي کشم و مي بوسم . آخر از همه پلکت را نوازش مي کنم تا بيشتر از اين شاهد درماندگي ام نباشد. ببخش مرا تو يک عمر کوشيدي تا چشمان بسته همکلاسي ات را باز کني ،آن وقت من امروز با دستان لرزانم دريچه نگاه نافذ تو را به روي دنيا مي بندم .
منبع:نشريه فکه،شماره 75
خوابيده ايم .هر دويمان .کف جوي آب حاشيه خيابان . تو آرام وصبوربا لبخندي معني دار و من بي تاب و پر تشويش با ابرواني گره دار .آئينه ندارم اما در مردمک پهن شده چشمانت ، عکس چهره ام را بخوبي رنگ پريده و هراسان مي بينم . تو هم رنگ به صورت نداري . اما بي حالي صورت من کجا و رنگ پريدگي رخساره تو کجا ؟
هميشه همين طور بوده .تو و کلامت در انتهاي عزم و اراده ومن وافکارم درابتداي راهي پر سوال ، خيمه مي زديم . عمود خيمه تو با چنان صلابتي در زمين فرو مي رفت که فکر مي کردم يک زلزله 7 ريشتري هم نمي تواند آن را سست کند .اما من ...
بگذريم .آنچه روحم را آزار مي دهد حس تنهايي است که از اين پس گريبان گيرم خواهد شد. اگر چه خيلي از روزها تو در کنارم نبودي اما ياد توو حرفهايت هميشه همراه لحظه هايم بود، آنقدر شيرين که جاي خاليت برايم پر مي شد.
اما امروز اينطور نگاه کردن تو ،حکايت از چيز ديگري مي کند .چيزي از جنس وداع که من حتي از زبان آوردنش بيم دارم . البته آنقدر رشد کرده ام که در اين شرايط حساس لب به گله گذاري باز نکنم اما حقيقتاً قرارمان اين نبود .
قرارمان اين نبود که تو بروي و من بمانم . من که احتياج مبرم به ساعت ها بودن با تو دارم ،تنها بمانم وتو پر پرواز پيدا کني و بروي .
تو بروي و حرفهايت درگوش من زنگ بزند که ديگر توان نشستن وتماشا کردن نداري ، که ديگر تاب ديدن و دندان روي جگر گذاشتن نداري ،که به کسي نگويم اما انگار در و ديوار دبيرستان نيمه تعطيلمان مثل ديوارهاي قفس برايت تنگ شده اند و سينه ات را مي فشارند ...
چقدرساده بودم من ،که عمق حرفهايت را نفهميدم . چقد رساده بودم که نتوانستم جنس حرارت کلامت را ديشب در مسجد حدس بزنم .وقتي آرام در گوشم زمزمه کردي : فردا صبح ، 8صبح ،ميدان ژاله . با تعجب نگاهت کردم و پرسيدم : تب داري ؟!
خنديدي. نه از سرشادي، از سرمستي . البته اين را حالا فهميدم ، نه ديشب .
مي بوسمت . اول دستان سردت را و بعد پيشاني زخمي ات را مثل مادري که براي در آغوش گرفتن فرزند مسافرش هيجان داشته باشد ،با حرص سرت را به سينه ام مي فشارم و موهاي خاکي ات را بو مي کشم و مي بوسم . آخر از همه پلکت را نوازش مي کنم تا بيشتر از اين شاهد درماندگي ام نباشد. ببخش مرا تو يک عمر کوشيدي تا چشمان بسته همکلاسي ات را باز کني ،آن وقت من امروز با دستان لرزانم دريچه نگاه نافذ تو را به روي دنيا مي بندم .
منبع:نشريه فکه،شماره 75