من دختر عجيبي نيستم
نويسنده:صديقه ملايي
من دختر عجيبي نيستم،ولي مي دانم بچه ها ي محله مان اين طور فکر مي کنند.يک کوله پشتي عروسکي مي اندازم پشتم که تويش پرازکتاب داستان است.اينکه عجيب نيست.هست؟
من يک دوچرخه صورتي دارم، ولي نمي توانم با آن در کوچه بازي کنم. فقط مي توانم در حياط خانه مان دور بزنم. من با بچه هاي کوچه مان، خاله بازي نمي کنم. خيلي دوست دارم، ولي بازي نمي کنم. من حتي با آنها گرگم به هواهم بازي نمي کنم، ولي اين بازي راهم دوست دارم.
من بلدم لي لي بازي کنم،ولي با دوست هايم نه! خودم تنهايي درحياط،لي لي بازي مي کنم. من بازي لي لي را خيلي خوب بلدم.
به نظرشما من دختر عجيبي هستم؟
امروز طلاخانم همسايه مان آمد دم درخانه ما. مامان به من گفت:«آنها مرا براي تولد دخترشان دعوت کردند.»من خواستم خوش حال باشم؛ چون عاشق کيک هستم، ولي ناراحت بودم. يعني خيلي خوش حال نبودم.
من دختر کم رويي نيستم،ولي نتوانستم با هيچ کدام از بچه هاي محله مان دوست شوم.
مامان،لباس صورتي گلدارمرا برايم آماده مي کند. موهايم را شانه مي کند. مي داند زياد خوش حال نيستم. کف دستم را قلقلک مي دهد تا بخندم. يک بادکنک صورتي هم به دستم مي دهد تا بدهم به دختري که تولدش است. من با او دوست نيستم.
درجشن تولد، همه مي خندند.خيلي مي خندند.من نفهميدم چرا؟به چه مي خندند. من نخنديدم.آنها برف شادي ريختند سرمان که من خيلي خوشم آمد. از ما عکس گرفتندوکيک رابين ما تقسيم کردند.کيک شکلاتي شبيه صورت يک دختر کوچولو بود که مي خنديد وخنده اش مال من شده بود.
بعدش براي دختري که تولدش بود، دست تکان دادم.اوهم براي من دست تکان دادم.اوهم براي من دست تکان داد.شايد اين طوري بتوانم با او دوست بشوم. يک دفعه همه بچه ها دويدند يک طرف اتاق. من هم دويدم. آنها نشستند جلوي تلويزيون ومن اصلاً خوش حال نشدم. تلويزيون داشت کارتون پخش مي کرد. من کارتون دوست دارم،ولي زياد کارتون نمي بينم.خيلي کم مي بينم .آنها بين ما پفک تقسيم کردند.من پفک هم خيلي دوست دارم وبه جاي کارتون تماشا کردن، پفک خوردم.خيلي زياد پفک خوردم.تا اينکه خيلي تشنه ام شد.
رفتم آشپزخانه تا آب بخورم.آشپزخانه شلوغ بود.داشتند ظرف هاي کيک را مي شستند.دختري که تولدش بود، از آشپزخانه آمد بيرون وجلوي من ايستاد. لب هايش را تکان مي داد،ولي نفهميدم چه مي گويد.من گفتم آب مي خواهم. او تعجب کرد.چشم هايش گرد شدورفت دست مامانش را کشيد وآورد مرابه اونشان داد.من دوباره گفتم:«آب مي خواهم.»مثل ماهي دهانم را باز وبسته کردم.مامان دوستم رفت يک ليوان آب برايم آورد.آب را تا ته سرکشيدم.خيلي مزه داد. گفتم:«ممنون.»ونفهميدم آنها چه گفتند.
خب حالا که اينها را برايتان تعريف مي کنم، فکر مي کنم شايد عجيب باشم.آخر من ناشنوا هستم ودر مدرسه استثنايي درس مي خوانم.آنها به من ياد دادند، با زبان اشاره حرف بزنم.يعني يک جورهايي با دست هايم حرف مي زنم.
من از اينکه ناشنوا هستم، ناراحت نيستم. فقط دلم مي خواهد بتوانم در کوچه دوچرخه سواري کنم، ولي چون بوق ماشين ها را نمي شنوم، اصلاً اجازه ندارم درکوچه بازي کنم.من خيلي دلم مي خواهد با شنيدن قصه راديو يا صداي لالايي بخوابم،ولي حيف که راديو به درد من نمي خورد؛حتي تلفن هم به درد من نمي خورد، چون نمي توانم با دوست هايم حرف بزنم و صداي آنها را بشنوم. من تلويزيون را زياد دوست ندارم.به خاطراينکه صداي کارتون ها وبرنامه کودکش را نمي شنوم. من خيلي دلم مي خواهد بدانم در کارتون ها چه مي گويند که بچه ها مي خندند.
حالا به نظرشما من عجيبم که به جاي همه اين کارها کتاب مي خوانم؟
فکرکنم من با بقيه فرق دارم. يک فرق کوچولو،ولي فکرنمي کنم دخترعجيبي باشم. از روز جشن تولد به بعد، بيشترپيش دوستم مي روم و سعي مي کنم از روي حرکات لب هايش ، بفهمم چه مي گويد.
کاراو سخت تره؛ چون من خيلي تند حرف مي زنم. بايد کم کم زبان دست هايم را به دوست تازه ام ياد بدهم.
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج
من يک دوچرخه صورتي دارم، ولي نمي توانم با آن در کوچه بازي کنم. فقط مي توانم در حياط خانه مان دور بزنم. من با بچه هاي کوچه مان، خاله بازي نمي کنم. خيلي دوست دارم، ولي بازي نمي کنم. من حتي با آنها گرگم به هواهم بازي نمي کنم، ولي اين بازي راهم دوست دارم.
من بلدم لي لي بازي کنم،ولي با دوست هايم نه! خودم تنهايي درحياط،لي لي بازي مي کنم. من بازي لي لي را خيلي خوب بلدم.
به نظرشما من دختر عجيبي هستم؟
امروز طلاخانم همسايه مان آمد دم درخانه ما. مامان به من گفت:«آنها مرا براي تولد دخترشان دعوت کردند.»من خواستم خوش حال باشم؛ چون عاشق کيک هستم، ولي ناراحت بودم. يعني خيلي خوش حال نبودم.
من دختر کم رويي نيستم،ولي نتوانستم با هيچ کدام از بچه هاي محله مان دوست شوم.
مامان،لباس صورتي گلدارمرا برايم آماده مي کند. موهايم را شانه مي کند. مي داند زياد خوش حال نيستم. کف دستم را قلقلک مي دهد تا بخندم. يک بادکنک صورتي هم به دستم مي دهد تا بدهم به دختري که تولدش است. من با او دوست نيستم.
درجشن تولد، همه مي خندند.خيلي مي خندند.من نفهميدم چرا؟به چه مي خندند. من نخنديدم.آنها برف شادي ريختند سرمان که من خيلي خوشم آمد. از ما عکس گرفتندوکيک رابين ما تقسيم کردند.کيک شکلاتي شبيه صورت يک دختر کوچولو بود که مي خنديد وخنده اش مال من شده بود.
بعدش براي دختري که تولدش بود، دست تکان دادم.اوهم براي من دست تکان دادم.اوهم براي من دست تکان داد.شايد اين طوري بتوانم با او دوست بشوم. يک دفعه همه بچه ها دويدند يک طرف اتاق. من هم دويدم. آنها نشستند جلوي تلويزيون ومن اصلاً خوش حال نشدم. تلويزيون داشت کارتون پخش مي کرد. من کارتون دوست دارم،ولي زياد کارتون نمي بينم.خيلي کم مي بينم .آنها بين ما پفک تقسيم کردند.من پفک هم خيلي دوست دارم وبه جاي کارتون تماشا کردن، پفک خوردم.خيلي زياد پفک خوردم.تا اينکه خيلي تشنه ام شد.
رفتم آشپزخانه تا آب بخورم.آشپزخانه شلوغ بود.داشتند ظرف هاي کيک را مي شستند.دختري که تولدش بود، از آشپزخانه آمد بيرون وجلوي من ايستاد. لب هايش را تکان مي داد،ولي نفهميدم چه مي گويد.من گفتم آب مي خواهم. او تعجب کرد.چشم هايش گرد شدورفت دست مامانش را کشيد وآورد مرابه اونشان داد.من دوباره گفتم:«آب مي خواهم.»مثل ماهي دهانم را باز وبسته کردم.مامان دوستم رفت يک ليوان آب برايم آورد.آب را تا ته سرکشيدم.خيلي مزه داد. گفتم:«ممنون.»ونفهميدم آنها چه گفتند.
خب حالا که اينها را برايتان تعريف مي کنم، فکر مي کنم شايد عجيب باشم.آخر من ناشنوا هستم ودر مدرسه استثنايي درس مي خوانم.آنها به من ياد دادند، با زبان اشاره حرف بزنم.يعني يک جورهايي با دست هايم حرف مي زنم.
من از اينکه ناشنوا هستم، ناراحت نيستم. فقط دلم مي خواهد بتوانم در کوچه دوچرخه سواري کنم، ولي چون بوق ماشين ها را نمي شنوم، اصلاً اجازه ندارم درکوچه بازي کنم.من خيلي دلم مي خواهد با شنيدن قصه راديو يا صداي لالايي بخوابم،ولي حيف که راديو به درد من نمي خورد؛حتي تلفن هم به درد من نمي خورد، چون نمي توانم با دوست هايم حرف بزنم و صداي آنها را بشنوم. من تلويزيون را زياد دوست ندارم.به خاطراينکه صداي کارتون ها وبرنامه کودکش را نمي شنوم. من خيلي دلم مي خواهد بدانم در کارتون ها چه مي گويند که بچه ها مي خندند.
حالا به نظرشما من عجيبم که به جاي همه اين کارها کتاب مي خوانم؟
فکرکنم من با بقيه فرق دارم. يک فرق کوچولو،ولي فکرنمي کنم دخترعجيبي باشم. از روز جشن تولد به بعد، بيشترپيش دوستم مي روم و سعي مي کنم از روي حرکات لب هايش ، بفهمم چه مي گويد.
کاراو سخت تره؛ چون من خيلي تند حرف مي زنم. بايد کم کم زبان دست هايم را به دوست تازه ام ياد بدهم.
منبع:نشريه قاصدک،شماره 48
/ج