اين راه ناتمام
نويسنده: اميد مهدي نژاد
1
ره کاشانه ديگر بگيريم
بيا گم کرده ديرين خود را
سراغ از لاله ي پرپر بگيريم
2
به چشم دل خدا را ديدني کرد
ببوس اي خواهرم قبر برادر
شهادت سنگ را بوسيدني کرد
3
وز خون تو اين کتاب شيرازه گرفت
پيراهن تازه تو را مي يابد
با قامت آفتاب اندازه گرفت
4
انديشه ي روز و شب تان سوختن است
اين چيست ميان تو پروانه و شمع
کز روز ازل مذهبتان سوختن است
5
اين پرسش را جواب کاري ست شگفت
تو گونه يک شهيد را بوسيدي؟
بوسيدن آفتاب کاري ست شگفت
6
کورسوي شب تيره را کشت
يک زبان زندگي يک زبان مرگ
ذوالفقاري سخنگوي در مشت
قومي از زخم و خون نسل در نسل
از تبار جنون پشت در پشت
سوزشان آتش طور موسي
داغشان مهر محراب زرتشت
کوله بر پشت و سجاده در پيش
جاده در پيش رو، جاده در پشت
مهر پايان مرداب در دست
حکم آغاز توفان در انگشت
7
کسي از آنسوي مرز محال مي آيد
صداي کيست؟ خدايا درست مي شنوم؟
دوباره بوي صداي بلال مي آيد
مشام جنگل آتش گرفته مي سوزد
که بوي سوختن از يک نهال مي آيد
زبس فرشته به تشييع لاله آمد و رفت
صداي مبهم بر خورد بال مي آيد
مپرس از دل خود:لاله ها چرا رفتند
که بوي کافري از اين سؤال مي آيد
بيا و راست بگو، چيست مذهبت؟ اي عشق!
که خون لاله به چشمت حلال مي آيد
به لحظه لحظه اين روزهاي سرخ قسم
که بوي سبزترين فصل سال مي آيد
8
زداغ با دل خود حرف ديگري بزنيم
به يک بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ کبوتري بزنيم
به ياد منطق قربانيان کوي منا
به ناي غفلت خود نيش خنجري بزنيم
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وانکند دست کم دري بزنيم
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشک خويش بشوييم آسمانها را
زخون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم
اگر چه نيت خوبي ست زيستن، اما
بيا که دست به تصميم بهتري بزنيم
9
انسان که برگ
-آن اتفاق زرد-
مي افتد
افتاد
آنسان که مرگ
-آن اتفاق سرد-
مي افتد
اما
او سبز بود و گرم
که افتاد
منبع: ماهنامه امتداد ش24
/س