خدايا متشكرم

ميرزا جبار،يك خانه‌ي خيلي بزرگ و مجلل داشت.او يك شب كه براي هواخوري به حياط بزرگ خانه‌اش آمده بود، از داخل حياط همسايه،صدايي شنيد.صداي «آقا كوچيكه»،همسايه‌اش بود.آقا كوچيكه داشت با خدا حرف مي‌زد و مي‌گفت:
پنجشنبه، 6 آبان 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خدايا متشكرم

 خدايا متشكرم
خدايا متشكرم


 

نويسنده: احمد عربلو




 
ميرزا جبار،يك خانه‌ي خيلي بزرگ و مجلل داشت.او يك شب كه براي هواخوري به حياط بزرگ خانه‌اش آمده بود، از داخل حياط همسايه،صدايي شنيد.صداي «آقا كوچيكه»،همسايه‌اش بود.آقا كوچيكه داشت با خدا حرف مي‌زد و مي‌گفت:
ـ خدايا خواهش مي‌كنم هزار تا سكه‌ي طلا به من برسان كه خيلي لازم دارم... مي‌پرسي چرا هزارتا؟ خب برايت مي‌گويم! من ساعت‌ها و روزها نشسته‌ام و حساب و كتاب كرده‌ام و فهميدم كه براي حل مشكلات زندگي‌ام درست به اندازه‌ي هزار تا سكه احتياج دارم.يعني خدا جون،خودماني‌تر بگويم،حتي اگر نهصد و نود نه تا هم سكه بدهي،قبول نمي‌كنم چون كارم لنگ مي‌ماند... فقط هزارتا،اگرحتي يكي هم كم باشد پس مي‌فرستم!
ميرزا جبار،مرد خسيس و بسيارحقه‌بازي بود.او وقتي كه اين حرف‌ها را شنيد،لبخند شيطنت‌آميزي زد و با خودش گفت:
ـ خيلي وقت است كه يك تفريح درست و حسابي نكرده‌ام!الان بهترين موقع است. بايد كمي سر به سراين همسايه‌ي بي‌پولم بگذارم و حسابي بخندم.بعد،ميرزا جبار، 999 سكه‌ى طلا را در كيسه‌اي گذاشت و رفت پشت‌بام و از روشنايي سقف خانه‌ي، آقا كوچيكه آن را آرام با طناب پايين فرستاد؛ به اين اميد كه آقا كوچيكه سكه‌ها را خواهد شمرد و طبق حرفي كه زده بود، وقتي كه ببيند يك سكه كم است،آن را پس خواهد فرستاد.آقا كوچيكه توي سايه روشن خانه،ناگهان چشمش به كيسه‌ي سفيدي افتاد كه درفضاي اتاق آرام چرخ مي‌زد.ازجا پريد و كيسه راتوي هوا قاپيد!رفت يك گوشه نشست و آرام‌آرام شروع به شمردن سكه‌ها كرد.ميرزا جبار هم از آن بالا حركات او را زير نظر داشت و در دلش به سادگي او مي‌خنديد.آقا كوچيكه وقتي كه سكه‌ها را شمرد با خودش گفت: «اي بابا! خداجون؟ من كه گفتم اگرحتي يك سكه هم كم باشد،قبول نمي‌كنم! حالا مجبورم سكه‌ها را پس بفرستم!»ميرزا جبار، از آن بالا منتظر بود كه آقا كوچيكه سكه‌ها را دوباره درون كيسه بريزد و او كيسه را بالا بكشد، اما ناگهان در چشمان گرد شده‌ي ميرزا جبار، آقا كوچيكه فكري كرد و گفت:
ـ عيبي ندارد خدا جون! فداي تو بشوم كه اين قدرخوبي.باشد،همين نهصد و نود و نه تا سكه را قبول مي‌كنم. اما به شرطي كه آن يكي را هم بعداً به من برساني! ميرزا جبار، با شنيدن اين حرف نزديك بود از ناراحتي، سكته كند. با سرعت از پشت بام پايين رفت و جلو در خانه‌ي آقا كوچيكه دويد و كيسه‌ي طلاهايش را از او طلب كرد. آقا كوچيكه كه از اول، متوجه ماجراي كيسه‌ي سكه‌ها بود به ميرزا جبار گفت:«مرد حسابي! من اين سكه‌ها را از خدا خواستم و او هم به من رساند. حالا تو اين وسط چه مي‌خواهي؟» ميرزا جبار فرياد زد: «مرد حسابي خودتي! من براي اين كه با تو شوخي كرده باشم اين كار را كردم. زود باش سكه‌هايم را پس بده!» آقا كوچيكه گفت: «مگر من با تو شوخي دارم؟ برو با شوهر عمه‌ات شوخي كن! حالا هم زودتر برو كه مي‌خواهم بروم از راديو، گزارش فوتبال منچستر يونايتد و رئال مادريد را ببينم.آخه مي‌داني كه من تلويزيون ندارم و مجبورم از راديو فوتبال را گوش كنم. البته فردا با اين سكه‌ها يك تلويزيون خوب هم خواهم خريد. از همين‌هايي كه جديد آمده و گمانم تماشاي فوتبال در آن حسابي حال مي‌دهد...»
ميرزا جبار نزديك بود از شدت خشم منفجر شود. از طرفي مي‌دانست كه به اين سادگي‌ها هم نمي‌تواند سكه‌هايش را از آقا كوچيكه پس بگيرد. اين بود كه گفت: «اصلاً بيا برويم پيش قاضي كه او بين ما حكم كند!»
آقا كوچيكه فكري كرد و گفت: «چي؟ با اين لباس پاره بيايم پيش قاضي؟ زشت نيست؟»
ميرزا جبار گفت: «مي‌گويي چه خاكي بر سرم بريزم؟»
آقا كوچيكه گفت: «تو كه اين همه اسب و قاطر در خانه داري؟» ميرزا جبار فرياد زد: «دارم كه دارم! به درك كه دارم!به تو چه؟»
آقا كوچيكه گفت: «داد نزن. برو خانه، يك دست لباس شيك برايم بياور، يكي از آن اسب‌هاي زيبايت را هم بده من سوار شوم و با هم نزد قاضي برويم!پياده كه نمي‌توانم بيايم...»
ميرزا جبار چاره‌اي جز قبول شرط آقا كوچيكه نداشت. رفت و لباس را آورد. آقا كوچيكه گفت: «يك شرط كوچك ديگر هم دارم!»
ـ ديگر چه شرطي؟
آقا كوچيكه گفت:«من شام نخورده‌ام. قول بده كه سر راه يك پيتزا هم برايم بخري تا بخورم كه الان چند سال است لب به پيتزا نزده‌ام!»
ميرزا جبار گفت: «قبول است! » و در دلش گفت: «مردك احمق. بگذار خرم از پل رد شود و سكه‌هايم را از تو بگيرم. آن وقت مي‌دانم، چه بلايي بر سرت بياورم.» خلاصه آنها رفتند و جلو خانه‌ي قاضي رسيدند. ميرزا جبار كل ماجرا را شرح داد. آقا كوچيكه آرام و با حوصله گفت:
ـ جناب قاضي، اين مرد آدم شياد و درو غگويي است. اگر جانش هم در بيايد، حاضر نيست يك ريال به كسي كمك كند. حالا توي اين اوضاع و احوال گراني سكه و ارز بيايد نهصد و نود و نه سكه به من بدهد؟! اگرخيلي به او رو بدهيد حتماً خواهد گفت اين اسبي هم كه من بر آن سوار هستم مال اوست!»
ميرزا جبارفرياد زد: «معلوم است كه مال من است!»
آقا كوچيكه گفت:«عرض نكردم جناب قاضي؟ اين مردك پاك ديوانه است. آدم طمع‌كاري است.اگر ذره‌اي به او حق بدهيد حتماً خواهد گفت كه اين لباس‌هاي زيبايي كه من بر تن دارم هم مال اوست!»
ميرزا جباربا خشم فرياد زد:«معلوم است كه مال من است!پس مال كيست؟» قاضي با شنيدن اين حرف ها به سر ميرزا جبار فرياد كشيد:«كه تو خجالت نمي‌شي به چنين مرد محترمي تهمت مي‌زني؟»
آقا كوچيكه آرام سوار بر اسب شد و به خانه‌اش برگشت و براي اين كه بي‌خودي اين قصه‌ي ما مثل بعضي از سريال‌هاي تلويزيون كش پيدا نكند، چند روز بعد كه حسابي حال ميرزا جبار جا آمد، پيش او رفت و لباس‌ها و اسب و سكه‌هايش را به او پس داد و گفت: «حيف كه صفحه‌ي طنز مجله‌ي شاهد نوجوان، بيش‌تر از دو صفحه جا ندارد وگرنه مي‌دانستم چه بلايي سرت بياورم!آنقدر اين ماجرا را كش مي‌دادم كه 999 قسمت شود!حالا بيا و وسايلت را بگير كه الهي كوفتت شود. تا تو باشي كه ديگر هوس اذيت كردن همسايه‌ات به سرت نزند و ... خلاصه ازاين حرف ها ...
منبع:نشريه شاهد نوجوان،شماره 57



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بازدید سرلشکر عبداللهی از یک سایت‌ تولید زیرزمینی موشک
play_arrow
بازدید سرلشکر عبداللهی از یک سایت‌ تولید زیرزمینی موشک
روایت نایب‌رئیس دوم ‌مجلس از اختاپوس حاکم بر صنعت خودرو
play_arrow
روایت نایب‌رئیس دوم ‌مجلس از اختاپوس حاکم بر صنعت خودرو
رکوردشکنی شهروند روس با پرش از لایه‌های بالایی جَو
play_arrow
رکوردشکنی شهروند روس با پرش از لایه‌های بالایی جَو
ساخت محیط سه بعدی با قابلیت جدید هوش مصنوعی
play_arrow
ساخت محیط سه بعدی با قابلیت جدید هوش مصنوعی
سوپر گل دام بالارد بازیکن بریستول به بیرمنگهام با پشت پا
play_arrow
سوپر گل دام بالارد بازیکن بریستول به بیرمنگهام با پشت پا
دبیر شورای‌عالی امنیت ملی: ترامپ می‌خواهد بازی جدیدی به‌نام جنگ اقتصادی راه بیندازد که حسابش را خواهیم رسید
play_arrow
دبیر شورای‌عالی امنیت ملی: ترامپ می‌خواهد بازی جدیدی به‌نام جنگ اقتصادی راه بیندازد که حسابش را خواهیم رسید
تاکر کارلسون: اسرائیل با سلاح آمریکایی فلسطینی‌ها را قتل‌عام می‌کند
play_arrow
تاکر کارلسون: اسرائیل با سلاح آمریکایی فلسطینی‌ها را قتل‌عام می‌کند
روایت دبیر شورای‌عالی امنیت ملی از پیشنهاد جدید نتانیاهو به ترامپ
play_arrow
روایت دبیر شورای‌عالی امنیت ملی از پیشنهاد جدید نتانیاهو به ترامپ
یک ربات انسان‌نما از چین، رکورد اوسین بولت را شکست
play_arrow
یک ربات انسان‌نما از چین، رکورد اوسین بولت را شکست
مرشایمر: ترامپ می‌خواهد جنگ لبنان را از ایران جدا کند، اما نتانیاهو آتش‌بس نمی‌خواهد
play_arrow
مرشایمر: ترامپ می‌خواهد جنگ لبنان را از ایران جدا کند، اما نتانیاهو آتش‌بس نمی‌خواهد
وزیر خزانه‌داری آمریکا مانند یک گانگستر دیگر کشورها را تهدید می‌کند!
play_arrow
وزیر خزانه‌داری آمریکا مانند یک گانگستر دیگر کشورها را تهدید می‌کند!
فواز جرجیس: ایران، ونزوئلا و کوبا نیست؛ ایران بیش از ۴۰ سال تحت تحریم بوده / فشار آمریکا دیگر برای تهران تازگی ندارد!
play_arrow
فواز جرجیس: ایران، ونزوئلا و کوبا نیست؛ ایران بیش از ۴۰ سال تحت تحریم بوده / فشار آمریکا دیگر برای تهران تازگی ندارد!
ربع رشیدی و درس‌های وقف‌نامه‌ای که جهان را شگفت‌زده کرد
ربع رشیدی و درس‌های وقف‌نامه‌ای که جهان را شگفت‌زده کرد
وقفِ انسان، نه وقفِ اشیاء؛ روایت بنیاد فرهنگی البرز و شصت سال سرمایه‌گذاری بر نخبگان ایران
وقفِ انسان، نه وقفِ اشیاء؛ روایت بنیاد فرهنگی البرز و شصت سال سرمایه‌گذاری بر نخبگان ایران
دستگیری متهمان کودک ربایی در تهران
play_arrow
دستگیری متهمان کودک ربایی در تهران