لحظه هاي نوراني

خسته بود و عصبي به نظر مي رسيد. حوصله ي انجام هيچ کاري رانداشت. گرما کلافه اش کرده بود. احساس خفگي مي کرد. پرده ها را کنار زد. زمستان کم کم از راه مي رسيد؛ اما هوا،گرماي يک روز تابستاني را داشت. پنجره را بار کرد. صداي شادماني و فرياد بچه هاي که در سايه، فوتبال بازي مي کردند به گوش مي رسيد.
سه‌شنبه، 11 آبان 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
لحظه هاي نوراني

 لحظه هاي نوراني
لحظه هاي نوراني


 

نويسنده:محبوبه عليان نژادي




 
خسته بود و عصبي به نظر مي رسيد. حوصله ي انجام هيچ کاري رانداشت. گرما کلافه اش کرده بود. احساس خفگي مي کرد. پرده ها را کنار زد. زمستان کم کم از راه مي رسيد؛ اما هوا،گرماي يک روز تابستاني را داشت. پنجره را بار کرد. صداي شادماني و فرياد بچه هاي که در سايه، فوتبال بازي مي کردند به گوش مي رسيد.
احمد گفت:«مامان، بيرون چه خبراست»؟
-«بچه ها دارند فوتبال بازي مي کنند». پسرآهي کشيد.چيزي درون مادر شکست. اما خيلي زود بر اعصابش مسلط شد. کافي بود که فقط کمي ضعف از خودش نشان بدهد تا شعله ي کم فروغ اميد در دل احمد خاموش شود. مادر به طرف آشپزخانه رفت و از داخل فريزر پارچه ي يخ زده اي را برداشت و آن را زير گچ روي سينه ي احمد گذاشت. خنکي ،زير پوست گر گرفته اش دويد .احمد نفس عميقي کشيد. مادر سر پسر را در آغوش گرفت و ليوان آب سرد را به لب هاي ترک خورده ي او نزديک کرد و گفت :«کمي آب سرد بخور تا عطشت رفع شود». احمد گفت:»مامان! چرا من را از بيمارستان آورديد خانه؟ مگر قرار نبود عملم کنند و پاهايم خوب شود؟»
زن، دست هاي پسرش را در دست گرفت وگفت: «عمل پاي تو چند ماه به تأخير افتاده، انشاءالله خوب مي شود».برق شادي در چشمان پسر درخشيد، بعد نگاهش را به چشم هاي مادر دوخت و گفت:«خدا را شکر!تا چند ماه ديگر مي توانم روي پاهايم راه بروم. آن وقت مي روم و آن کفش هاي اسپرتي که دوست داشتم را از حسين آقا مي خرم و يه گل کوچيک حسابي بازي مي کنم. اما نه! اول پياده مي روم زيارت.شما هم با من مي آيي؟»زن نگاه باراني اش را از پسر ربود. قلب مادر به درد آمده بود. عرق سردي روي پيشاني اش نشست. دست هايش به لرزه افتاد. دست هاي احمد را به لب هايش نزديک کرد و بوسيد.احمد گفت:«مامان!پياده برويم زيارت؟»
-«آره! عزيزم حتماً همراهت مي آيم».
-«مامان حوصله ام سر رفته است. براي تلويزيون روشن کن».
مادر تلويزيون را روشن کرد.ويژه برنامه اي ولادت امام رضا(ع) بود و گزارش مستقيم از حرم .ديدن ضريح امام، دلش را آسماني کرد. او با چشم هاي باراني به طرف اتاق پدر رفت.مرد خواب بود. زن در حالي که دست هايش مي لرزيد، به ديوار تکيه داد و آرام روي پاهايش نشست و سرش را در ميان دست هايش گرفت. قطرات اشک،گل هاي سرخ قالي را نشانه مي رفت.مادر انديشيد:مثل اين که خوشبختي و سلامتي زير يک سقف جمع نمي شوند،درست زماني که همه چيز براي خوشبختي مهيا است و خود را خوشبخت ترين فرد روي زمين به شمار مي آوري، طوفان از راه مي رسد و بساط شادماني ات را به هم مي زند.کاخ آرزوهاي زن در حال ويراني بود و او بدون اين که توان مقابله با اين طوفان را داشته باشد، شاهد نابودي اميدهايش بود.
-«چرا گريه مي کني زن! به خدا توکل کن».صداي پدر بود که از خواب بيدار شده بود. مادر در حالي که مي گريست،گفت:«ديگر نمي دانم چه کنم مرد؟من طاقت از دست دادن احمد را ندارم.اگر موافقت مي کردي پاي بچه را ....»؛زن لحظاتي در سکوت اشک ريخت و ادامه داد:«اگر با قطع پاي احمد موافقت مي کردي، حالا اين طور نمي شد.چه قدر به تو گفتم اگر حرف دکتر را گوش نکنيم، بچه را مرخص مي کنند.آخرش هم از هماني که مي ترسيدم،به سرم آمد و به علت مخالفت هاي تو بچه را بدون عمل از بيمارستان مرخص کردند».مرد که سعي داشت همسرش را آرام کند گفت:«من گفتم؛باز هم مي گويم،آخر خانم! موقعي که خدا احمد را به ما داد، کامل وسالم بود.من نمي توانم امانتي را که خدا کامل به من داده ناقص کنم وتکه اي از آن را دور بيندازم».
زن گريست و با ناله گفت:«من طاقت ديدن ذره ذره جان دادن بچه ام را ندارم». بعد دست هايش را به سوي آسمان بلند کرد وگفت:«خدايا! من سلامتي جگر گوشه ام را از تو مي خواهم. تو که درد داده اي حتماً درمانش را هم مي دهي.اميدم را نااميد نکن».
صدايش مي لرزيد.احساس خفگي شديدي مي کرد. با سرعت،خود را به شير آب رسانيد و با مشت هاي پياپي آبي که به صورتش مي ريخت، کمي آرام شد.به اتاق برگشت.احمد همان طور دمر خوابش برده بود.مادر به احمد نگاه کرد؛ چه قدر او را دوست داشت.ديدن بيماري او رنج مضاعفي را به جان مادر مي ريخت.يک باره احمد لرزيد و فرياد زد:«مادربزرگ»!
زن به سوي او دويد و سرش را بر زانو گذاشت،احمد چشم هايش را باز کرد و همان طور که مي گريست گفت:«مامان!من يک خواب ديدم.توي حرم امام رضا(ع) بودم.توي صحن،پر از کبوتر بود.من هر چه به طرف کبوترها مي رفتم آن ها از من دورتر مي شدند.يک باره ديدم مادر بزرگ دنبالم آمد و به طرفم دويد؛اما به زمين خورد و پاي مادر بزرگ خوني شد».بعد دست هاي مادر را در دست فشرد و گفت:«مامان!دلم هواي امام رضا(ع)را کرده است .مرا زيارت مي بري؟»مادر گفت:«آخر سال که مدارس تعطيل شد، مي رويم.توکه مي داني من کار دارم و نمي توانم تو را حالا ببرم».
روزها يکي پس از ديگري سپري مي شد و تقويم سال هفتاد و شش به روزهاي پاياني اش نزديک تر مي شد. مادر مي خواست احمد را به مشهد ببرد. اما همه ي بليت ها پيش فروش شده بود.حس غريبي به رگ هايش نيرو مي بخشيد.او تمام تلاشش را کرد تا اين که بالاخره روز بيست و هشتم،همراه برادرش و احمد راهي مشهد شدند.
جابه جايي احمد با تشک،مشکل بود.مادر،رشته ي نياز را به اميد شفا،بر در خانه ي حضرت گره زد و به انتظار نشست. زن به جمعيت دخيل شدگان نگاه کرد.همه آمده بودند براي دردهايشان مرهم بگيرند.چشم هاي مادر باراني شد.خيلي دلش مي خواست به زيارت امام رضا(ع) بيايد؛اما اين طور دوست نداشت دوست داشت احمد هم مانند همه ي هم سن وسال هايش سالم وسرحال باشد؛ اما خواست خدا جز اين بود.مادر دستش را روي سينه گذاشت. قلبش مثل مرغي،خود را براي رهايي به سينه ي زن مي کوبيد.
يک باره اضطراب وجودش را پر کرد. مثل وقتي که در بيمارستان با چشم هاي پف آلوده ي برادرش مواجه شد و خبر بيماري احمد را شنيد.مثل وقتي که پشت در اتاق عمل ايستاده بود و توي آن اتاق،پزشکان در حال تلاش بودند تا توده ي سياهي را از استخوان هاي جگر گوشه اش جدا کنند. مثل وقتي که سرم شيمي درماني به رگ هاي احمد مي دويد و بي تابش مي کرد. زن،چشم هايش را بست. اشک هايي که از گونه اش فرو مي غلتيد،گره روسري اش مي مکيد.چه لحظات سخت و ملتهبي را در بيمارستان هاي تهران تجربه کرده بود.دلش آشوب شده بود.افکار ترسناکي به ذهنش خطور مي کرد و دومين روزي بود که به اميد عنايت مولا در حرم بودند. اگر احمد مورد عنايت حضرت قرار نگيرد؟!..زن احساس سر درد و تهوع داشت. چند مسکن مصرف کرد و قرآن را برداشت و مشغول تلاوت شد. کم کم آرامش از دست رفته اش را باز يافت.احمد به دسته ي کبوتري که در آسمان مي چرخيدند و اوج مي گرفتند نگاه مي کرد و به خوابي که ديده بود مي انديشيد. مادر به طنابي که به پاي احمد بسته بود نگاه کرد. طناب باز بود.زير لب گفت:«حواس که ندارم. يادم رفته طناب را ببندم». زن رشته ي توسل را به دست گرفت و چند گره ي نياز زد و خالصانه خواهش کرد.همه جا پر از نور شده بود. يک باره صحن باز شد و يک نور سبز از صحن بيرون آمد.نورهاي ديگر در مقابل اين نور،فروغي نداشتند.نور به سوي احمد آمد و بر همه ي بدن او دست کشيد و گفت:«چرا وقتي من باز مي کنم، تو مي بندي؟!»احمد که محو تماشاي نور شده بود يک باره گره از زبانش باز شد:«آقا!شمادکتري؟»مرد با مهربان ترين الحان گفت:«من امام رضاي تو هستم.تو از اين به بعد احمد رضا هستي. حالا بلند شو.خوب شدي».قلب احمد رضا به تپش افتاده بود.او با کمک نيرويي که از آن نور گرفته بود، از جا برخاست.از درد پا وکمر،کم ترين اثري نبود.احساس شفا سرتاسر وجودش را پرکرده بود. احمد رضا ايستاده بود.مادر آن چه راکه مي ديد، باور نمي کرد. زبان، ياري اش نمي کرد و فقط در سکوت نظاره گرلحظات شفا بود. بالاخره اشک ها و دعاهاي مداوم او ثمر داد و کشتي طوفان زده ي زندگي شان به ساحل آرام پيوند خورد. دايي به سوي او دويد. باورش نمي شد احمد از بستر رها شده باشد.به سوي احمد دويد و او را در آغوش گرفت و گفت»«احمد تو ايستادي؟»به پاهاي او دست کشيد.در ميان اشک و لبخند گفت:«تو...توپاهات خوب شده تو شفا گرفتي».احمد با شادماني گفت:«احساس مي کنم تازه به دنيا آمده ام». بعد با چشم هاي گريان به مادرش نگاه کرد وگفت:«مامان! حالا ديگر من احمد تنها نيستم . من احمدرضا هستم». احمدرضا! به طرف مادر رفت و خودش را در آغوش او رها کرد.
عطر گل هاي محمدي در هوا جاري شد.طنين رضا جان نقاره ها در فضا پيچيد و جان ها را نوازش داد. دسته ي کبوترها گرد گنبد مي چرخيدند. دل کوچک احمد رضاي ده ساله نيز با آن ها اوج گرفت؛پر زد و تا گنبد طلايي بالا رفت. نگين چشم ها پر از اشک شوق شد. طنين رضا جان صحن و سرا را پر کرد و جان ها را به شور و شوق آورد.
منبع: ويژه نامه آسمان مهر



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط