
برسد به دست....
نويسنده: فرزام الفت
اولي نوشته بود:«عزيزم، اينجا نگرانت هستم.شنيده ام وضعيت بدي پيدا کرده ايد.واقعا تکليف چيست؟ ما هم از اينجا پيگير کارهاي شما هستيم.از دوردست همه تان را مي بوسيم.به شما افتخار مي کنيم.موفق باشيد».
باشد افتخار کنيد...
دومي نوشته بود:«وام من هنوز جور نشده.پس کي پول شما به دستم مي رسه؟ راستي، اجاره خانه را داديد يا بايد تخليه کنيد؟»
عجب وقيحي تو...
سومي نوشته بود:«عکس هايي را که فرستاده بوديد ديدم.از اوني که موهاي بلند بلوند داشت خوشم اومد.اسمش چي بود؟ سميه؟ برام بنويسيد کار و بارش چيه، ببينم چطور مي شه».
خدا شانس بده...
چهارمي نوشته بود:«باورکن اينجا دنبال کارت هستم عزيرم.هر روز با يک وکيل صحبت مي کنم.همين امروز پيش يک وکيل جديد بودم. آدم موقر و خوش تيپي بود.خيلي از من تعريف کرد؛ از اينکه اين قدر به تو وفادار هستم بعد از اين همه وقت.مي گفت اي کاش يکي مثل من نصيبش شده بود. مي بيني؟ چقدر تو قدر من را نمي داني ! فداي تو».
آره جون خودت...
پنجمي نوشته بود:«ماه بعد پيش شما هستم.دلم تنگ شده ولي مي ترسم...».
مي ترسي؟...
ششمي نوشته بود:« هي مرتيکه[...] دستم به ات برسه خودم [....] مي کنم.فکر کردي [...] يا [...] ؟ ها؟»
آدرس اين به درد مي خوره. نگه اش مي دارم.
صداي زنگ که آمد، مردنامه ها را با عجله ريخت در کمد ديواري اتاق. پليس بود، نماينده اداره پست همراهش بود.مامور پست، کارت شناساايي اش را نشان داد:«رد شما را گرفته ايم.شش ماه است که نامه هاي منطقه شما قبل از اينکه به دست گيرنده برسد باز مي شوند».
منبع:داستان (خردنامه همشهري)- ش47
باشد افتخار کنيد...
دومي نوشته بود:«وام من هنوز جور نشده.پس کي پول شما به دستم مي رسه؟ راستي، اجاره خانه را داديد يا بايد تخليه کنيد؟»
عجب وقيحي تو...
سومي نوشته بود:«عکس هايي را که فرستاده بوديد ديدم.از اوني که موهاي بلند بلوند داشت خوشم اومد.اسمش چي بود؟ سميه؟ برام بنويسيد کار و بارش چيه، ببينم چطور مي شه».
خدا شانس بده...
چهارمي نوشته بود:«باورکن اينجا دنبال کارت هستم عزيرم.هر روز با يک وکيل صحبت مي کنم.همين امروز پيش يک وکيل جديد بودم. آدم موقر و خوش تيپي بود.خيلي از من تعريف کرد؛ از اينکه اين قدر به تو وفادار هستم بعد از اين همه وقت.مي گفت اي کاش يکي مثل من نصيبش شده بود. مي بيني؟ چقدر تو قدر من را نمي داني ! فداي تو».
آره جون خودت...
پنجمي نوشته بود:«ماه بعد پيش شما هستم.دلم تنگ شده ولي مي ترسم...».
مي ترسي؟...
ششمي نوشته بود:« هي مرتيکه[...] دستم به ات برسه خودم [....] مي کنم.فکر کردي [...] يا [...] ؟ ها؟»
آدرس اين به درد مي خوره. نگه اش مي دارم.
صداي زنگ که آمد، مردنامه ها را با عجله ريخت در کمد ديواري اتاق. پليس بود، نماينده اداره پست همراهش بود.مامور پست، کارت شناساايي اش را نشان داد:«رد شما را گرفته ايم.شش ماه است که نامه هاي منطقه شما قبل از اينکه به دست گيرنده برسد باز مي شوند».
منبع:داستان (خردنامه همشهري)- ش47