شبهه انطباق وحی و شریعت با محیط عربستان
اصل شبهه:
شاهد و قرینه دومى که ذکر مى کنند این است: «ما حوادثى را در قرآن مى بینیم که این حوادث متعلق به زمان پیامبر (ص) هستند. داستان تهمتى که بر عایشه زدند، ماجراى ابولهب، جنگهایى که براى پیامبر واقع شد و کثیرى از حوادث دوران پیامبر (ص) یا اتفاقات جزیى و نادرى که رخ مى داد از این جمله اند. در زمان حیات پیامبر (ص) مردم در مسائل عمومى و اجتماعى از پیامبر صلى الله علیه و آله راجع به هلال، ذوالقرنین و چیزهاى دیگر سؤال مى کردند و پاسخهاى آنها هم به اجمال و تفصیل در قرآن آمده است».
شاهد سومى که مى آورند این است: «آنچه ما در محصول وحى پیامبر مى بینیم، با آنچه که در حیات پیامبر (ص) به طور خصوصى یا عمومى گذشته است بسیار نزدیک، بلکه عجین است. این چنین نبوده است که چیزهایى از قبل آماده شده باشد.این آموزه ها خیلى متناسب با حوادثى بود که در حیات پیامبر رخ مى داد. رابطه پیامبر با قوم خودش رابطه دیالوگى بود».
شاهد چهارمى که بر مدعاى خویش مى آورند این است که: «لغات غیر عربى فراوانى در آیات قرآنى دیده مى شود این لغات متجاوز از دویست لغت هستند و درست همان لغاتى هستند که در محیط عربستان و در قبایل عرب آن روز جارى بودند».
شاهد پنجمى که مى آورند این است که: «کثیرى از احکامى که در قرآن بیان شده است - نظیر احکام مربوط به بردگان و حجاب - با آنچه در جامعه عربى آن روز جارى بوده است، بسیار مشابهت دارد اصلا نوى ندارد و اگر هم دارد خیلى کم است. احکام جدید به زحمت به یک درصد مى رسد، نود و نه درصد آن، همان احکام جارى میان اعراب بوده است».
شاهد ششمى که می آورند این است که: «آنچه از مسائل تاریخى در قرآن آمده است، همان مسائل تاریخى است که عربها با آن دست به گریبان بوده اند. از پیامبرى به نام زرتشت در قرآن هیچ اسمى برده نشده است، ولى مثلا مجوس که طایفه اى در ایران آن روز بودند و با اعراب ارتباط داشتند، یکى دوبار ذکرى رفته است. عموم پیامبرانى که در قرآن از آنها یاد شده است، همان پیامبران بنى اسرائیل هستند که عربها کم و بیش با آنها آشنایى داشتند و داستانهایشان را مى دانستند و در قرآن از آنچه در دیگر نواحى زمین مى گذرد و ادیان و فرق و مکاتبى که در نواحى دیگر زمین هست اصلا ذکرى نرفته است. ما این مساله را قرینه اى مى گیریم بر آن تئورى انطباق و تناسب آیات با محیط آن روز عربستان».
آنها سپس به پاره اى از لوازم این تئورى را اینگونه بیان نموده اند:
الف) موقتى و عصرى بودن همه احکام فقهى اسلام و عدم امکان تعمیم آن براى جوامع واعصار دیگر.
ب) وحى و شریعت، فرآورده و دست پخت خود پیامبر است نه مبدأ غیب.
ج) شارع و مقنن اسلام خود پیامبر بوده است نه خدا.
د) انکار حقیقت ختم نبوت و بیان این که ممکن است برخى از افراد با رسیدن به مقام نبوت و رسالت - حتى پس از خاتمیت - به این کشف نایل شوند که دیگر پیروى از اسلام بر آنها واجب نیست.
عناصر منطقی شبهه:
2- در حالی که طبق دلایل و شواهد فراوان می توان ثابت نمود که آموزه ها و احکام شریعت اسلام جهانی نیست.
3- در نتیجه آموزه ها و احکام شریعت اسلام متناسب با جامعه و محیط شبه جزیره حجاز بوده است.
پاسخ شبهه:
قرآن کریم مى فرماید: «ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم» (ابراهیم/4) یعنى: ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان قوم خویش با آنها سخن مى گفت تا براى مردم بیان کند .در سوره زخرف آمده است:«والکتاب المبین، انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم» (زخرف/2- 4) یعنى: قسم به کتاب مبین، ما آن را عربى قرار دادیم تا شما آن را فهم و درک کنید و آن در ام الکتاب (لوح محفوظ) نزد ما بلندپایه و استوار است. و یا در سوره مریم آمده است «فانما یسرناه بلسانک لتبشر به المتقین و تنذر به قوما لدا» (مریم/97) یعنى: همانا ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختیم تا پرهیزگاران را به وسیله آن بشارت دهى و دشمنان سرسخت را با آن انذار کنى. از این آیات و امثال آن، (دخان/58؛ شعراء/195- 192؛ واقعه/80- 77 و بروج/22- 21) استفاده مى شود که حقیقت قرآن در عالم علوى است و از دسترس بشر عادى خارج است و خداوند براى این که بشر عادى آن را فهم و درک کند آن را در قالب الفاظ و کلمات آن هم به زبان عربى فصیح و روشن قرار داده است. بنابراین اگر منظور از تطابق و تناسب با محیط همین معنا است، پذیرش آن هیچ اشکالى ایجاد نمى کند و البته آن لوازمى که شبهه کنندگان بر آن بار کرده اند بار نخواهد شد، ولى اگر منظور از این ادعا این است که آموزه ها و تعلیمات وحى در حد و اندازه و متناسب و متطابق با عرف آن جامعه بوده است به هیچ وجه چنین نکته اى استفاده نمى شود بلکه با دقت در آیات پیشین خلاف آن استفاده مى شود؛ زیرا از آن آیات استفاده مى شودهمان حقایق و معارف علوى که دور از دسترس بشر بوده است در قالب الفاظ و کلمات بشر تنزل یافته است. نه این که آن حقایق به کنارى افکنده شد و مطالب دیگرى در حد و اندازه و مطابق با عرف آن جامعه به پیامبر القا شد.
در مورد این که مى گویند: رابطه میان پیامبر (ص) و مردم، رابطه دیالوگى بوده است و آنها از پیامبر چیزى مى پرسیدند و او جواب مى دهد، دوباره مى پرسیدند باز پیامبر جواب مى داد، باید گفت: اولا پیامبر نمى توانست نسبت به پرسشها و مجهولات مردم خویش بى تفاوت باشد و رسالت او ایجاب مى کرده است آنچه را مردم از او مى پرسند، چه با انگیزه درک برخى از معارف و چه با انگیزه اثبات صدق و حقانیت دعواى نبوت او به آنها پاسخ درست دهد و این امر به معناى تطابق وحى و آموزه هاى آن با محیط به آن معنایى که نویسنده محترم اراده کرده است نیست. در ثانی همه مطالبى که قرآن و پیامبر مطرح کرده اند از این قبیل نیست.
نقد تئورى تناسب و تطابق وحى و شریعت با محیط با توجه به کتاب و سنت
آیا معارف بلندى که قرآن درباره عالم پس از مرگ (برزخ و حشر و قیامت و بهشت و جهنم و مقامات و درجات بهشت و درکات جهنم و تجسم اعمال و...) مطرح کرده است با این تئورى سازگارى دارد؟ آیا معارف مهمى که قرآن در باب عوالم غیب و ملکوت (خزائن و مفاتح غیب و فرشتگان و رسالت و ماموریت آنها و تنزل یافتگى عالم طبیعت از ماوراى طبیعت و عرش و کرسى و..) و یا معارف بلند و والایى که در باب خداشناسى و صفات و اسماى حسناى ذات حق و رابطه خدا با جهان در قرآن آمده است و یا داستانها و جریانات متعددى که در قرآن کریم آمده است ناقض این تئورى نیست؟
آیا آموزه هاى فراوانى که در شریعت اسلام (قرآن و سنت) در باب فضائل و رذایل اخلاقى و آداب و سنن فردى و اجتماعى آمده است آموزه هایى که مجلدات زیادى از کتب روایى و تاریخى را به خود اختصاص داده است مطابق و مناسب با محیط شبه جزیره حجاز جاهلى مى باشد؟ آیا اطلاعات و دانشهاى فراوانى که قرآن در باب کیهان شناسى و انسان شناسى و طبیعت شناسى مطرح کرده است سنخیتى با دانشهاى آن محیط و روزگار دارد؟ آیا احکام وسیع عبادى و بهداشتى و اجتماعى و حقوقى و قضایى که در اسلام وجود دارد نشانه روشنى از تطابق با محیط و رنگ پذیرى از محیط دارد؟ آیا مباحث کلامى و فلسفى و عرفانى مطروحه در قرآن و نهج البلاغه و کتب روایى ما متناسب و مطابق با محیط اجتماعى و عقاید کلامى و فلسفى آن زمان مى باشد؟ آیا دستورها و توصیه هاى فراوان اسلام در باب طلب علم با نفى همه محدودیتها در این رابطه یعنى نفى محدودیت مکانى «اطلبو العلم ولوکان بالصین» و نفى محدودیت زمانى «اطلبوا العلم من المهد الى اللحد» و طبق برخى از نقلها نفى محدودیت از نظر جنسیت «طلب العلم فریضة على کل مسلم و مسلمة» و نفى محدودیت از جهت کافر و مؤمن بودن معلم «خذوا الحکمة و لو من اهل الشرک» و یا «انظر الى ما قال و لاتنظر الى من قال» و چنانکه از برخى از روایات بالا استفاده مى شود نفى محدودیت از جهت رشته و موضوع علمى و نیز اصل فریضه دانستن علم و فضیلت علما و دانشمندان و مجالست با آنها و فضیلت نگاه به چهره و درب خانه آنها و نیز آیات و روایات فراوان در باب فضیلت عقل و تعقل و تفکر که براى هر ناظر منصفى خیره کننده و شگفت آور است و این همه دعوت به اقامه استدلال و برهان و پرهیز از لغزشگاههاى فکرى؛ مانند تقلید کورکورانه و هواپرستى و پیروى از ظن و گمان و شتابزدگى در اظهار نظر و داورى و. .. اصلا هیچ سنخیتى با محیط بسته و رشد نایافته آن جا نداشته است.
آیا مى توان گفت این همه دستورهاى اسلام در باب مسائل بهداشتى مانند تاکیدات فراوان درباره وضو و غسل - اعم از واجب و مستحب - شستن دست، پیش و پس از غذا و شستن میوه جات قبل از خوردن آن و دستور به استحمام و یا پرهیز از ماکولات و مشروبات غیر بهداشتى و غیر طیب و آن همه احکام در باب اطعمه و اشربه و نیز توصیه فراوان به نظیف نگه داشتن بدن و لباس و استعمال بوى خوش. .. متناسب با محیط جاهلى حجاز بوده است؟! آیا مى توان این همه سفارشهاى اسلام درباره زن و منزلت و شخصیت و حقوق او را که هیچ سنخیتى با عرف و فرهنگ آن جامعه جاهلى نداشته است، بر اساس انطباق وحى و شریعت با محیط دانست؟
نکته بسیار مهم در این جا این است که نه تنها بسیارى از تعلیمات و دستورهاى اسلام متناسب و مطابق با عرف و فرهنگ و آداب و سنن آن جامعه نبوده است بلکه در بسیارى از موارد دقیقا نقطه مقابل آن بوده است. اسلام در موارد فراوانى با باورها و ارزشهاى آن دیار به مبارزه جدى و بى امان دست زده است که برخى از نمونه هاى آن عبارتند از:
الف) مبارزه با بت پرستى و شرک
ب) مبارزه با رباخوارى
ج) مبارزه با کشتن و زنده به گور کردن دختران
د) مبارزه با فحشا
ه) قتل نفس
و) مبارزه با باورهاى غلط در باره زن
ز) مبارزه با انکار معاد و اعتقاد به انحصار حیات در حیات دنیوى
ح) مبارزه با اعتقاد به تثلیث (سه خدایى: اب و ابن و روح القدس) و ابن الله دانستن حضرت مسیح
ط) مبارزه با برخى از عادات غلط در نکاح
باز از رسمهاى غلط جاهلى این بود که مهریه را از آن پدر مى دانستند نه دختر و به همین خاطر تصمیم گیرى درباره آن و چند و چون آن را حق مطلق پدر مى دانستند. اسلام این رسم را ملغا اعلام کرد و مهریه را از آن دختر دانست و هرگونه تصمیم گیرى درباره آن را به دختر واگذار کرد.
در پایان این بحث توجه به این نکته ضرورى است ترسیمى که حضرت على علیه السلام در نهج البلاغه از زمان جاهلیت و محیط حجاز در اوان بعثت پیامبر اکرم (ص) دارد اگر با جامعه و امتى که پیامبر اکرم (ص) پس از سالها رنج و مرارت در همان محیط ساخته است مقایسه شود مشخص مى شود که تفاوت میان این دو جامعه به حدى است که مجالى براى تئورى انطباق وحى و شریعت با محیط باقى نمى گذارد. حضرت در این رابطه مى فرماید: خداوند پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص) را هشداردهنده جهانیان مبعوث فرمود تا امین و پاسدار وحى الهى باشد. آنگاه که شما ملت عرب بدترین دین را داشتید و در بدترین خانه زندگى مى کردید، میان غارها، سنگهاى خشن و مارهاى سمى خطرناک فاقد شنوایى، به سر مى بردید، آبهاى آلوده مى نوشیدید و غذاهاى ناگوار مى خوردید، خون یکدیگر را به ناحق مى ریختید و پیوند خویشاوندى را مى بریدید، بتها میان شما پرستش مى شد و مفاسد و گناهان شما را فرا گرفته بود. (نهج البلاغه، خطبه 26).
خدا پیامبر اسلام را زمانى فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته هاى دین پاره شده و ستونهاى ایمان و یقین ناپایدار بود، در اصول دین اختلاف داشتند و امور مردم پراکنده بود، راه رهایى دشوار و پناهگاهى وجود نداشت، چراغ هدایت بى نور و کوردلى همگان را فرا گرفته بود، خداى رحمان معصیت مى شد و شیطان یارى مى گردید، ایمان بدون یاور مانده و ستونهاى آن ویران گردیده و نشانه هاى آن انکار شده، راه هاى آن ویران و جاده هاى آن کهنه و فراموش گردیده بود. مردم جاهلى، شیطان را اطاعت مى کردند و به راه هاى او مى رفتند و در آبشخور شیطان سیراب مى شدند .فتنه ها، مردم را لگدمال کرده و با سم هاى محکم خود نابودشان کرده و پابرجا ایستاده بود. اما مردم حیران و سرگردان، بى خبر و فریب خورده، در کنار خانه (کعبه) و بدترین همسایگان (بت پرستان) زندگى مى کردند. خواب آنها بیدارى و سرمه چشم آنها اشک بود، در سرزمینى که دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامى بود (نهج البلاغه، خطبه 2).شهرهایى به وجود او (حضرت محمد) روشن گشت پس از آن که گمراهى وحشتناکى همه جا را فرا گرفته بود و جهل و نادانى بر اندیشه ها غالب و قساوت و سنگدلى بر دلها مسلط بود و مردم حرام را حلال مى شمردند و دانشمندان را تحقیر مى کردند و جداى از دین الهى زندگى مى کردند و در حال کفر و بى دینى جان مى سپردند (نهج البلاغه، خطبه 151).
ممکن است در مورد این اشکال اخیر (یعنى مبارزه جدى و بى امان اسلام با بسیارى از باورها و ارزشهاى جاهلى) گفته شود که صاحب تئورى فوق، منکر آن نیست و لذا این سخن، نقضى بر این تئورى به حساب نمى آید، زیرا مراد ایشان از انطباق با محیط این نیست که لزوما داده هاى وحى و نبوت، مؤید و موافق باورها و ارزشهایى است که در آن زمان و جامعه رایج بوده است، بلکه مراد ایشان این است که آموزه ها و داده هاى وحى و نبوت، در حول و حوش همان چیزهایى بوده است که در آنجا مطرح بود، اعم از اینکه برخورد با آنها به شکل تاییدى بوده باشد یا تکذیبى.
در پاسخ این نکته باید گفت: چنین نیست زیرا اولا: از عبارات نویسنده محترم استظهار مى شود که مراد ایشان از انطباق، چیزى است که مستلزم نوعى همرنگى و همنوایى و همسانى با آن چیزهایى است که در آن محیط جارى بوده است مانند استناد به عربى بودن (نه یونانى بودن) وحى و شریعت و نیز بهره گیرى وحى و نبوت از واژه هاى فراوان غیر عربى، به پیروى از آنچه که در محاورات عرفى آن روز رایج بوده است و نیز تاکید بر اینکه هر پیامبرى بناچار مى بایست از همان مفاهیمى استفاده کند که در جامعه، جارى بوده است همانگونه که مى بایست از همان ابزار جنگى رایج در آن زمان استفاده کند و یا تاکید بر اینکه نود ونه درصد از احکام اسلام همان احکام جارى در میان اعراب بوده و مشابهت با آنها دارد و احکام نویى در اسلام نیست! و اگر هم باشد خیلى کم است، و نیز تصریح بر اینکه وضع احکام در اسلام در چارچوب عرف آن جامعه بوده است و یا همانند دانستن تئورى خویش با تئورى داروین در انطباق جانداران با محیط، و نیز برخى از لوازمى که بر تئورى خویش بار کرده است مانند اینکه وحى و نبوت تابع پیامبر و پیامبر هم تابع محیط بوده است و یا تاکید فراوان بر اینکه احکام اسلام موقتى و عصرى است و رنگ و بوى همان محیط را دارد و براى محیطهاى دیگر، کارایى ندارد.
ثانیا: سعه و ضیق یک تئورى وابسته به شواهد و قراین و نیز لوازم و پیامدهایى است که براى آن منظور شده است، اعم از اینکه صاحب آن تئورى توجه کافى به آن پیدا کرده باشد یا نه؟
روح تئورى انطباق وحى و نبوت با محیط این است که وحى و نبوت نمى تواند خود را از چنگ شرایط و مقتضیات حاکم بر زمانه و جامعه رها سازد و از فراز زمانه و جامعه آموزه هایى ارائه دهد. اگر چنین است چگونه وحى مى تواند بر خلاف همه مقتضیات و شرایط و ساز و کارهاى محیطى به جنگ و مبارزه بى امان و آشتى ناپذیر علیه عادات و عقاید و فرهنگ محیط برخیزد تا آنجا که همه حیثیت و توان خویش را در پاى این مبارزه بگذارد و به جهاد خونین و هجرت و آوارگى و محرومیتهاى فراوان تن در دهد و منفوریت و مبغوضیت جامعه را بر خویش آسان سازد و در مقابل، بر آموزه هایى پاى فشارد که اصلا در قاموس آن زمانه و جامعه جایى نداشته است.
شبهه کنندگان مى گویند: «کثیرى از احکام که در قرآن بیان شده است با آنچه که در جامعه عربى آن روز جارى بوده است، بسیار مشابهت دارد..» و در باره مسائل تاریخى مى گویند: «آنچه از مسائل تاریخى در قرآن آمده است همان مسائل تاریخى است که عربها با آن دست به گریبان بوده اند..» در این رابطه باید گفت: اولا این که به صراحت اظهار مى دارید برخى از احکام اسلام و قرآن مطابق و مناسب آن محیط نبوده بلکه نقض آن چیزى بوده است که در میان آنان رایج بوده است مانند حرمت ربا و رشوه و وضع ارث براى زن و... خود اعتراف به یافتن موارد نقض و ابطال تئورى مورد ادعاى شما است. همان طور که خود مى دانید ویژگى تئوریهاى علمى، ابطال پذیرى آنها است؛ یعنى اگر موارد نقض پیدا شوند باعث ابطال تئورى مى شوند؛ مثلا اگر ما بتوانیم در پدیده هاى زیستى و در میان جانداران، به مواردى دسترسى پیدا کنیم که برخى از جانداران خاصیت انطباق با محیط را ندارند و در عین حال به حیات خود ادامه مى دهند همین مقدار باعث نقض و ابطال تئورى انطباق جانداران با محیط (تئورى داروین) خواهد بود.
ثانیا در مسائل تاریخى قرآن کریم به داستانهایى اشاره کرده است که یا اصلا در میان آن مردم مطرح نبوده است و یا به شکل ناقص و یا غلط مطرح بوده است. به همین خاطر قرآن کریم به دنبال ذکر برخى از داستانها مانند داستان حضرت نوح علیه السلام مى فرماید: «تلک من انباء الغیب نوحیها الیک ما کنت تعلمها انت و لا قومک من قبل هذا...»؛ (هود/49) یعنى: این ها از خبرهاى غیب است که به تو (اى پیامبر) وحى مى کنیم نه تو و نه قومت اینها را پیش از این نمى دانستید .و یا بعد از ذکر داستان حضرت مریم علیها السلام مى فرماید: «ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک...»؛ (آل عمران/44) یعنى: این از خبرهاى غیبى است که به تو وحى مى کنیم. از همه اینها گذشته ذکر آن همه موارد از تعالیم دینى که اصلا متناسب و مطابق با محیط نبوده بلکه فراتر از آن و حتى مخالف و مغایر آن بوده است خود گواه کافى بر بطلان تئورى انطباق با محیط است. مگر تعالیم دینى در مسائل تاریخى و یا احکام اجتماعى خلاصه مى شود؟! آیا مسائل اعتقادى، کلامى، فلسفى، اخلاقى و ... که در قرآن و سنت بیان شده است جزء مسائل دینى نیست؟!
از این گذشته صرف تایید پاره اى از احکام عبادى و یا اجتماعى مانند اصل نماز، زکات، روزه، حج و یا عقودى مانند خرید و فروش، هبه، اجاره، عاریه، مضاربه، مزارعه و ... دلیل بر انطباق وحى و شریعت با محیط نیست؛ زیرا اولا تعدادى از اینها برگرفته از تعالیم انبیا و شرایع الهى پیشین است؛ یعنى اسلام بسیارى از تعالیم آنها را تایید و تصدیق نمود و به رسمیت شناخت و ثانیا بسیارى از امور مى تواند مبناى عقلى و یا عقلایى داشته باشد؛ (مانند عقود و قراردادهاى اجتماعى) و تایید اسلام به معناى انطباق و شریعت با محیط نیست بلکه به معناى تایید امور عقلى و عقلایى است. به همین خاطر اسلام همه آداب و سنتهاى جامعه عرب را امضا و تایید نکرد بلکه چنان که قبلا به مواردى اشاره کرده ایم با بسیارى از آنها رسما به مبارزه برخاسته، همین امر نشان دهنده این است که تایید و تکذیب و اثبات و ابطال اسلام نسبت به عادات و آداب و احکام آن جامعه کاملا با چشم باز و حساب شده و گزینشى بوده است و هیچ ربطى به انطباق با محیط نداشته است.
پي نوشت ها :
1- مجله آفتاب شماره 15، مقاله اسلام، وحى و نبوت، نوشته عبد الکریم سروش
2- علامه طباطبایى، المیزان، ج 4
3- استاد مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، انتشارات ص 88-89
4- درگاه پاسخگویی به مسایل دینی، مقاله نقد و بررسى مقاله «اسلام، وحى و نبوت»، نوشته عباس نیکزاد
ارسالي از طرف کاربر محترم : amirpetrucci0261
/ج