| از نور مصور بين رخسار جهانداري | | چون آينه گون خنجر در شانهي دست آري |
| تا درس کند پيشت اخبار جهانداري | | نشگفت گر از فردوس ادريس فرود آيد |
| آن روز که بيرون رفت از کار جهانداري | | گر ايلدگز ايران را تسليم به سلطان کرد |
| چون ديد که تنگ آمد پرگار جهانداري | | سلطان به بقاي تو بسپرد ممالک را |
| کو چون تو خلف دارد غمخوار جهانداري | | شادا که منوچهر است اندر کنف رضوان |
| خورشيد لقب دادش قصار جهانداري | | تيغت که مطرا کرد اين عالم خلقان را |
| مهدي ز تو آموزد اسرار جهانداري | | گرچه سير آموزند اهل هدي از مهدي |
| وافزود هم از نامت مقدار جهانداري | | قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهانگيران |
| کز عدل جهان دارد معيار جهانداري | | رايت که فلک سنجد با عدل موافق به |
| پس داد و نکوئي به کردار جهانداري | | از عدل جهانداران کردار بجا ماند |
| اي داده به تو نصرت معمار جهانداري | | هفتم فلک ايوانت و ايوان فلک قصرت |
| کز عدل و کرم ماند آثار جهانداري | | چون سبزهي عدل آمد باران کرم بايد |
| شد مائدهي سالارت سالار همه عالم | | تا هشت بهشت آمد يک مائدهي عدلت |
| تاريخ معالي باد آثار تو عالم را | | فهرست مکارم باد اخبار تو عالم را |
| چون صور پسين بادا گفتار تو عالم را | | چون نور نخستين شد توقيع تو ملکت را |
| نور دل يحيي باد اسرار تو عالم را | | فعل دم عيسي گشت انفاس تو امت را |
| نقش الحجري بادا کردار تو عالم را | | بر سکهي دين نامت چون نام تو بر سکه |
| فردوس نهم بادا گلزار تو عالم را | | هشتم فلک ايوانت و گلزار ارم قصرت |
| وز نام نکو سفته دربار تو عالم را | | باد از سر پيکانت سفته دل بدخواهان |
| بس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را | | باد آتش شمشيرت داغ دل سگ فعلان |
| زين فتح مبشر باد اخبار تو عالم را | | تيغ تو خزر گيرد و در بند گشايد هم |
| باد از پي کار دين پيکار تو عالم را | | سر خيل شياطين شد پي کور ز پيکانت |
| چون آدم و مهدي باد انصار تو عالم را | | شيطان شکند آدم و دجال کشد مهدي |
| رکن و حجرالاسود ديوار تو عالم را | | باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبه |
| باد آينهي عرشي رخسار تو عالم را | | تا هست ملايک را عرش آينهي نوري |
| مهر ابدي بادا بر کار تو عالم را | | کار تو به عون الله از عين کمال ايمن |
| آرام دهاد آن روز انوار تو عالم را | | سلطان فلک لرزان از بيم اذالشمس است |
| فرخنده به نوروزي ديدار تو عالم را | | باد آيت پيروزي در شانت شباروزي |
| حافظ سر و تاجت را جبار همه عالم | | نعل سم شبرنگت تاج سر جباران |
| گلگون چو شفق کاسي پيش آر به صبح اندر | | بر کوس نواي نو بردار به صبح اندر |
| کتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر | | گلبام زند کوست گلفام شود کاست |
| آمد پر طاووسش ديدار به صبح اندر | | از مصحف گردون ار پنج آيت زر کم شد |
| مصحف بنه و جامي بردار به صبح اندر | | جامت به دل مصحف پنج آيت زر دارد |
| از بانگ قنينهاش کن بيدار به صبح اندر | | گر حور بريشم زن خفته است چو کرم قز |
| يک دم سه و يک مي خور با يار به صبح اندر | | زخمي که سه يک بودت خواهي که سه شش گردد |
| با چارده مه فرضي بگزار به صبح اندر | | در سيزده ساعت شب صد نافله کردستي |
| پروانه شود زآتش بيزار به صبح اندر | | چون ساقي ميبنمود از آب قدح شمعي |
| اعجاز مسيحش نه در بار به صبح اندر | | آن شمع يهودي فش بس زرد و سيهدل شد |
| پيداست ز خون اينک آثار به صبح اندر | | صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زد |
| چون سرفهکنان از خون بيمار به صبح اندر | | آن حلق صراحي بين کز مي به فواق آمد |
| ريگ تک دريا را بشمار به صبح اندر | | سرچشمهي حيوان بين در طاس و ز عکس او |
| بيخوانچه سپيد آيد ميخوار به صبح اندر | | تا خوانچهي زر ديدي بر چرخ سيه کاسه |
| تو سرخ بتي از مي بنگار به صبح اندر | | گر صبح رخ گردون چون خنگ بتي سازد |
| سرمست چو دريا شد کهسار به صبح اندر | | جام ملک مشرق بر کوه شعاعي زد |
| نعمان کيان گوهر، مختار همه عالم | | خاقان جهان داور سردار همه عالم |
| حور از تتق کاست رخسار نمود آنک | | نور از افق جامت ديدار نمود آنک |
| مي چون پري از شيشه ديدار نمود آنک | | شنگي کن و سنگي زن بر شيشهي عقل ايرا |
| هر قبه از آن دري شهوار نمود آنک | | آذين صبوحي را زد قبه حباب از مي |
| مهمان رسدت زهره کثار نمود آنک | | چون قبه کند باده گويند رسد مهمان |
| دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک | | کف چرخ زنان بر مي، مي رقص کنان در دل |
| کز جام و خط ازرق طيار نمود آنک | | بياع مغان ساقي بارش گهر احمر |
| از مشک تر آهو انبار نمود آنک | | از ريزش گاو زر شير تن شادروان |
| در کفه شباهنگش دينار نمود آنک | | صبح است ترازويي کز بهر بهاي مي |
| چشمش چو لب کبکان خونبار نمود آنک | | گويي که خروس از مي مخمور سر است ايرا |
| چون نعرهي کوس آيد هشيار نمود آنک | | مست است خروس آري از جرعهي شب خيزان |
| وز حي علي کردن بيمار نمود آنک | | آن مذن زردشتي گر سير شد از قامت |
| حلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک | | ها بلبله مذن شد و انگشت به گوش آمد |
| وز موج زدن دريا کهسار نمود آنک | | کشتي است قدح گويي درياست در آن کشتي |
| کز نيل خم عيسي زنار نمود آنک | | خط بر لب ساغر بين چون خط لب ساقي |
| آب گل و سيب تر بر بار نمود آنک | | بوي مي نوروزي در بزم شه شروان |
| يک هندسهي رايش معمار همه عالم | | جمشيد ملک هيت خورشيد فلک هيبت |
| ريحاني گلگون را بازار پديد آيد | | چون صبح دم از ريحان گلزار پديد آيد |
| چون آبله گم گردد رخسار پديد آيد | | رخسار فلک گوئي بود آبله پوشيده |
| کش صاع زر يوسف دربار پديد آيد | | بر صبح خرهگوئي مصري است شناعت زن |
| آهوي فلک را هم آثار پديد آيد | | مه چون سروي آهو بنمود کنون در پي |
| کورا سروي سيمين هر بار پديد آيد | | آن آهوي زرين بين در شير وطن گاهش |
| آن زرد قواره هم ناچار پديد آيد | | بر کرتهي صبح از مه چون جيب پديد آيد |
| زودا که سر چترش ز آن دار پديد آيد | | در شحنگي مشرق صبح آمد و زد داري |
| گو طاس مي و ساقي تا کار پديد آيد | | مي را به سلام آيد خورشيد چو طاس زر |
| دهن البلسان چون گل از خار پديد آيد | | گر ز آن مي شعريوش بر خار شعاع افتد |
| کاقبال ميان بندد چون يار پديد آيد | | صد جان به ميانجي نه ياري به ميان آور |
| ز انصاف طلب کردن آزار پديد آيد | | بيداد حريفان را تن در ده و گر ندهي |
| کز مس به چنين سرکه زنگار پديد آيد | | مسهاي زر اندودند ايشان تو مکن ترشي |
| کاين نقش به صد دوران يکبار پديد آيد | | جنسي به ستم برساز از صورت ناجنسان |
| تا زين فلکت جنسي دلدار پديد آيد | | صد عمر گران آيد جان کندن عالم را |
| کان خس که هوا گيرد بس خوار پديد آيد | | تا کي چو هوا خس را بربودن و بررفتن |
| خس ناطلبيده خود بسيار پديد آيد | | گويي که درين خرمن دانه طلبي نه خس |
| زر دغل و خاص در نار پديد آيد | | ميزان حق و باطل راي ملک است ايرا |
| چون بندهي اقبالش احرار همه عالم | | شروان شه اعظم را اقبال سزد بنده |
| خورشيد مه نو را رخسار همي پوشد | | مي جام بلورين را ديدار همي پوشد |
| گوئي که به روم اندر بلغار همي پوشد | | چون گشت سپيدي رخ از سرخي مه پنهان |
| از سرخي رنگ زر معيار همي پوشد | | مي چون زر و جام او را چون کفهي معيار است |
| در گوهر اشک خود گلزار همي پوشد | | از بوالعجبي گويي خون دل عاشق را |
| ليک از لغت مشکل اسرار همي پوشد | | بربط چو سخنچيني کز هشت زبان گويد |
| رانين پلاسين هم بسيار همي پوشد | | چنگ ارچه به بر دارد پيراهن ابريشم |
| کاندر دهن کبکي منقار همي پوشد | | نايست سيه زاغي خوش نغمهتر از بلبل |
| ليک از خوشي زخمه آزار همي پوشد | | ناليد رباب ايرا کازرده شد از زخمه |
| غم ز آن چو تذروان سر در خار همي پوشد | | دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ |
| چون اشک دل عاشق کز يار همي پوشد | | سرد است هوا هردم پيش آرمي و آتش |
| در حجلهي آهن شد، گلنار همي پوشد | | از حجرهي سنگ آمد در جلوه عروس رز |
| رومي شود آن هندو ديدار همي پوشد | | او رومي و با هندو چون کرد زناشوئي |
| گويي که عذار رز ديوار همي پوشد | | از خانه به روزن شد بر بام چو سر بر زد |
| چون پيرهن از کاغذ کهسار همي پوشد | | بر باغ قلم درکش وان کوره پر آتش کن |
| کوه از قصب مصري دستار همي پوشد | | تا زورقي زرين گم شد ز سر گلبن |
| زو هر درم ماهي دينار همي پوشد | | اينک به بقاي شه خورشيد به ماهي شد |
| مانند محک آمد معيار همه عالم | | رايش که فلک سنجد در حکم جهانداري |
| زري که خلاص آمد از نار نينديشد | | دل عاشق خاص آمد ز اغيار نينديشد |
| آري دل گنج انديش از مار نينديشد | | دل مرغ سرانداز است از دام نپرهيزد |
| کز هيچ سر تيغي عيار نينديشند | | عيار دلي دارم بر تيغ نهاده سر |
| مزدور سليمان است از کار نينديشد | | دل کم نکند در کار از ديودلي زيرا |
| کو بختي سرمست است از بار نينديشد | | گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارش |
| دل گور غريبان است از خار نينديشد | | عشق اين دل مسکين را گر خار نهد گو نه |
| دل نيز به يک مويش آزار نينديشد | | دلدار که خون ريزد يک موي نيازارد |
| هان تا دل ازين کشتن زنهار نينديشد | | عشق ار بکشد يک ره صد بار کند زنده |
| يعني که چو سر گم شد دستار نينديشد | | دل همه به کله داري بر عشق سراندازد |
| امسال همان خواهد وز پار نينديشد | | پار اين دل خاکي را بردند به دست خون |
| کاين نقش به صد دوران يک بار نينديشد | | هر بار دل از طالع کي زخم سه شش يابد |
| از برق غمان يک يک بسيار نينديشد | | آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خيزد |
| در خواب خيالش را ديدار نينديشد | | خاقاني اگر عمري بر يار فشاند جان |
| اندر دو جهان يکسر کس يار نينديشد | | هست آفت بيياري جايي که از اين آفت |
| عيسي ز بر چرخ است از دار نينديشد | | جان در کنف شاه است از حادثه نهراسد |
| کز جام خرد ديده است اسرار همه عالم | | کيخسرو گوهر بخش از گوهر کيخسرو |
| بازيچهي ايام است اين کار که من دارم | | عيارهي آفاق است اين يار که من دارم |
| ديوانه چنين خواهد اين يار که من دارم | | زنجير همي برم تعويذ همي سوزم |
| کخر به سه بوس ارزد اين چار که من دارم | | صرف دو لبش سازم دين و دل و زر و سر |
| در عقد به کار آيدش اين تار که من دارم | | شد رشتهي جان من يک تار مگر روزي |
| چند از رصد انديشد اين بار که من دارم | | تا کي ز خطر ترسد اين جان که مرا مانده است |
| نه گل نه رطب دارد اين خار که من دارم | | هر خار به باغ اندر دارد رطبي يا گل |
| کز دجله نخواهد مرد اين نار که من دارم | | چند آب مژه ريزم بر نار دل سوزان |
| ياران مرا فخر است اين عار که من دارم | | با اين همه از عالم عار است مرا والله |
| من گوي به سر بردم اين بار که من دارم | | ميدان سخن نو نو هر بار يکي دارد |
| بر گنج هنر وقف است اين مار که من دارم | | مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرش |
| گر گنج ابد خواهي اين دار که من دارم | | بر مذهب خاقاني دارم ز جهان گنجي |
| از حبل متين بيني زنار که من دارم | | گر پرده براندازي و در دير مغان آيي |
| آن گنج که او دارد انگار که من دارم | | چون خواجه نخواهد راند از هستي زر کامي |
| آن ملکت يک هفته پندار که من دارم | | چون فايدهي سلطاني ناني بود از ملکت |
| از شاه جهان است اين ادرار که من دارم | | ادرار همه کس نان ادرار من آمد جان |
| هفت اختر گردون زاد انوار همه عالم | | تاج گهر آرش کز يک گهر تاجش |
| گرد نقط عالم پرگار کشد عدلش | | شاهي که خلايق را تيمار کشد عدلش |
| چون عشق و مي از دلها اسرار کشد عدلش | | چون وصل و زر از جانها اندوه برد يارش |
| ماني ضلالت را بر دار کشد عدلش | | شاپور ذوالا کتاف است اکناف هدايت را |
| هم ز آهن تيغ او ديوار کشد عدلش | | ياجوج ستم گم شد زان پيش که اسکندر |
| از کين گل آتش را بر خار کشد عدلش | | گل زآتش ظالم خو ناليد به درگاهش |
| کان ميکشد از دريا کز نار کشد عدلش | | چون ابر همي گريد دريا ز سخاي او |
| آخر نه يتيمان را تيمار کشد عدلش | | جودش چو کند غارت درياي يتيم آور |
| گر يک رقم همت بر مار کشد عدلش | | از خانهي مار آيد زنبور عسل بيرون |
| از سنگ به جاي تف دينار کشد عدلش | | از آهن اگر عدلش آتشزنهاي سازد |
| کز خاک سوي دوزخ اشرار کشد عدلش | | سنگي که کشد آهن سوزن نکشد ز آنسان |
| کز خلد سوي شروان انوار کشد عدلش | | خورشيد نم از دريا بالا نکشد چونان |
| چون رام شد اين ابلق در بار کشد عدلش | | رايض شود اقبالش بر ابلق روز و شب |
| گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش | | بر هر زمي ملکت کو تخم بقا کارد |
| داغ حبشي بر رخ نهمار کشد عدلش | | گر عالم روي وش زنگي شغب است او را |
| کز قاف به قاف از دين يک تار کشد عدلش | | زنجير فلک گردد حبلالله مظلومان |
| از عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم | | درگاه جلال الدين تا مرکز عدل آمد |
| وي تيز به ايامت بازار جهانداري | | اي تازه با علامت آثار جهانداري |
| وز نسبت سالاري سالار جهانداري | | از گوهر بهرامي بهرام اسد زهره |
| چون قطب فرو بردي مسمار جهانداري | | روي ز مي از رفعت چون پشت فلک کردي |
| صف ملکان پيشت انصار جهانداري | | صف بسته غلامانت بگشاده جهان ليکن |