جوانمردان و حق نان ونمك
يكي ازاصول جوانمردي، رعايت «حق نان و نمك» است. جوانمردان به اين اصل، بسيار پايبند بوده اند و هرگزحق نان و نمك را زير پا نمي گذاشتند. شگفت آنكه حتي كساني كه با وجود داشتن روحيه و طبع جوانمردي، گاهي به كارهاي ناروا نيز دست مي يازيدند، اين اصل را به طور كامل رعايت مي كردند. داستان زيراين باره شنيدني است:
«روزي مردي پس ازتلاشي طولاني و پيگير، نقبي به خزانه پادشاه زد و زر و جواهر فراوان جمع نمود. هوا تاريك بود و او به وقت بيرون آمدن، پايش به چيزي خورد و پنداشت گوهري مي باشد. برداشته، جهت امتحان به زبان زد، ديد نمك است. او را «حق نمك» به ياد آمد و اينكه اكنون نمك گيرشده است. پس آنچه را كه در هم بسته و جمع كرده بود، گذاشته و از منزل بيرون رفت.
روز بعد خزانه دارمتوجه شد كه خزانه دستبرد يافته، ولي چيزي برده نشده است. در شهرندا دردادند كه آن كس كه چنين كرده ايمن است. بيايد تا پاداشي درخور يابد. دزد به دربار رفت و ماجرا را باز گفت. پادشاه از وي سبب نبردن اموال خزانه را پرسيد. او جواب داد كه: رعايت «حق نمك» مرا ازتصرّف در اموال خزانه بازداشت؛ چرا كه آنچه را كه به دهان زده بودم و پنداشتم گوهري است، نمك بود و من طعم آن را چشيده و نمك گيرشده بودم. پادشاه ازاين سخن به شگفت درآمد؛ پس او را انعام ها كرد و او را به درگاه خويش به كاري گماشت».(1)
«روزي مردي پس ازتلاشي طولاني و پيگير، نقبي به خزانه پادشاه زد و زر و جواهر فراوان جمع نمود. هوا تاريك بود و او به وقت بيرون آمدن، پايش به چيزي خورد و پنداشت گوهري مي باشد. برداشته، جهت امتحان به زبان زد، ديد نمك است. او را «حق نمك» به ياد آمد و اينكه اكنون نمك گيرشده است. پس آنچه را كه در هم بسته و جمع كرده بود، گذاشته و از منزل بيرون رفت.
روز بعد خزانه دارمتوجه شد كه خزانه دستبرد يافته، ولي چيزي برده نشده است. در شهرندا دردادند كه آن كس كه چنين كرده ايمن است. بيايد تا پاداشي درخور يابد. دزد به دربار رفت و ماجرا را باز گفت. پادشاه از وي سبب نبردن اموال خزانه را پرسيد. او جواب داد كه: رعايت «حق نمك» مرا ازتصرّف در اموال خزانه بازداشت؛ چرا كه آنچه را كه به دهان زده بودم و پنداشتم گوهري است، نمك بود و من طعم آن را چشيده و نمك گيرشده بودم. پادشاه ازاين سخن به شگفت درآمد؛ پس او را انعام ها كرد و او را به درگاه خويش به كاري گماشت».(1)
پينوشتها:
1. محمد ابراهيم باستاني پاريزي، يعقوب ليث، ص 175.
/ج