من مُرده ام
باد به شدت مي وزيد و قطرات درشت باران را به شيشه پنجره ها مي کوفت. گرچه دريا هنوز کاملا طوفاني نشده بود ولي صداي برخورد امواج با ساحل به گوش خانم سواوکونور مي رسيد. او از پشت پنجره، به شب نگاه کرد. انگار کمي مي ترسيد چون تندتر از هميشه نفس مي کشيد و دستش مي لرزيد. از ليواني که روي ميز بود، آب خورد و نفس عميقي کشيد و با خود گفت:
-هي سو! چرا مي لرزي؟ تو فکراتو کردي و تصميم تو گرفتي... پس ديگه دست دست نکن و برو کارت رو انجام بده.
با اين حرف به خودش انرژي داد و پاورچين پاورچين به اتاق خواب شوهرش، ويليام رفت. او به عادت هميشگي، دمر خوابيده بود و هيچ حرکتي نمي کرد. سو مجسمه برنزي اسب سواري را که گوشه اتاق بود، برداشت و آن را در حوله اي پيچيد . به طرف تخت ويليام رفت و مجسمه را بالا برد و محکم به پشت گردن ويليام کوفت. ضربه چنان شديد بود که با خودش گفت:
-خداي من...! نکنه اونو کشته باشم؟
اين را گفت و مجسمه به دست، به طبقه همکف رفت و در هال مشغول قدم زدن و انتظار کشيدن شد. کمي بعد به ساعت ديواري نگاهي کرد و با خود گفت:
-حالا ديگه نيل بايد بياد...
نيل، همسايه ويلاي ديوار به ديوار آنها بود که همه مي دانستند از دوستان صميمي ويليام است. البته سو وانمود مي کرد که از نيل خوشش نمي آيد. او هميشه با اعتراض به شوهرش مي گفت «وقتي من خونه هستم، نيل رو اينجا دعوت نکن» ولي نيل و سو، دور از چشم ديگران با هم روابطي داشتند. حالا هم قرار بود نيل از تراس ويلاي خودش به تراس ويلاي آنها بيايد و ويليام را که بيهوش شده بود، با خودش به ساحل ببرد و از آنجا با قايق ويليام، تا وسط آب برود و او را به دريا بيندازد. کسي هم شک نمي کرد چون ويليام دوست داشت در شب هاي طوفاني قايق سواري کند. سو در اين فکر ها بود که از طبقه بالا صدايي شنيد. خوب که دقت کرد، فهميد نيل آمده است تا طبق نقشه اي که با هم کشيده بودند، ويليام را ببرد.
صداهايي که از طبقه بالا مي آمد، گرچه با وجود صداي طوفان نامفهوم بود، اما به سو آرامش مي داد زيرا صداي کشيده شدن جسد را روي زمين تشخيص داد. کمي بعد صداهايي هم از تراس آمد و ديگر جز طوفان، هيچ صدايي نبود. سو به ساعت ديواري چشم دوخت و با خودش تصور کرد که حالا نيل با آن بازوهاي عضلاني اش، جسد ويليام را که در کيسه اي است، از تراس ويلاي آنها به تراس ويلاي خودش برده است... حالا کيسه را روي دوش انداخته و آن را در صندوق عقب ماشين جگوارش گذاشته است... حالا دارد به طرف ساحل مي رود.. حالا به ساحل رسيده و در آن هواي تاريک و باراني، دور از چشم ديگران، کيسه را در قايق ويليام گذاشته است... حالا دارد قايق را وسط آب مي برد... حالا جسد را از کيسه بيرون آورده و ويليام بيچاره را در آب انداخته است... حالا به ساحل برگشته و قايق را بدون طناب و لنگر به دست امواج سپرده است... وقتي که آخرين فکر را کرد، لبخندي زد و گفت:
-و حالا من پولدار شدم و يکي دو هفته ديگه مي تونم برم سان ديه گو، پيش نيل عزيزم.
قرار بود وقتي که نيل جسد بيهوش ويليام را به دريا انداخت، به سان ديه گو برود و منتظر سو باشد...
سو لبخندي رضايت مندانه زد و نوشيدني خنکي خورد و به اتاق خوابش رفت. زنگ ساعت را روي پنج صبح ميزان کرد و خوابيد.
وقتي که با صداي زنگ ساعت بيدار شد، قهوه را گرم کرد و فنجاني قهوه خورد بعد به اداره پليس تلفن کرد و با صدايي که پر از نگراني بود، خبر داد شوهرش به دريا رفته و هنوز برنگشته است.
ساعتي بعد، سروان فرانک از اداره پليس جنايي در اتاق پذيرايي ويلا، رو به روي سو نشسته بود. پس از شنيدن حرف هاي سو، به او گفت:
-خانم اوکونور! من احساس شمارو درک مي کنم و مي دونم بي خبري شما از شوهرتون خيلي دردناکه ولي دعا مي کنم آقاي اوکونور صحيح و سالم باشن... راستي! وقتي که ايشون خواستم برن دريا شما مانع شون نشدين؟
-معلومه که شدم. حتي بهش التماس کردم که نره... ازش خواهش کردم که منو هم ببره تا اگه قراره اتفاقي بيفته هر دومون پيش هم باشيم... نمي دونم خبر دارين که من و ويليام چقدر همديگه رو دوست داشتيم؟
سروان سينه اي صاف کرد و گفت:
-آره... يه چيزايي شنيدم... ضمنا خبر دارم که آقاي ويليام در قايقراني مهارت خيلي بالايي دارن. بنابراين جاي نگراني نيست.
-آره... خيلي مهارت داشت ولي به من حق بدين که نگرانش باشم.
سروان به چشم هاي سو خيره شد و گفت:
-چرا ميگين مهارت داشت؟ ما که هنوز مطمئن نيستيم که ايشون غرق شده باشن.
سو از جايش بلند شد و پنجه هايش را در هم فشرد و گفت:
-خوبه که خودتون از طوفان ديشب خبردارين. متشکرم که به من اميد ميدين ولي اون طوفان و اون قايق کوچيک... واي خداي من...
سروان فرانک پشت گوشش را خاراند و گفت:
-معذرت مي خوام که از اين سؤال ها مي کنم... شنيدم آقاي اوکونور سهام شرکت شونو فروختن... درسته؟
-آره... از کار کردن خسته شده بود. همه سهامش رو فروخت و پول شو گذاشت بانک. قرار بود چند روز ديگه بريم اروپا... ويليام عزيزم مي خواست يه خونه ويلايي تو سوييس بخره و بقيه عمرشو اونجا زندگي کنه... خداي من! چرا آرزوهاي من و ويليام به باد رفت؟
سروان فرانک پرسيد:
-برام عجيبه که آقاي اوکونور بخوان کار و تجارت رو بذارن کنار. درسته که ايشون نزديک شصت سال دارن ولي خيلي سالم و سرحال هستن و هنوز تا سال ها مي تونن فعاليت کنن. من ايشون رو چند بار از نزديک ديدم و خوب مي شناسم شون... بدن سالم و نيرومندي دارن.
-سروان! شما که از همه چي خبر ندارين... ويليام بيچاره ناراحتي قلبي داشت و هيجان براش خوب نبود.
سروان بلند گفت:
-معذرت مي خوام مزاحم شما شدم. اگه خبري به دستم برسه، دوباره مزاحم تون ميشم.
وقتي که سروان سوار ماشين پليس شد، راننده اش پرسيد:
-بريم اداره؟
-مي دوني گروهبان! برام عجيبه که آقاي اوکونور هم ناراحتي قلبي داشت و هم هيجان براش خوب نبوده ولي توي اين هواي طوفاني پاشده رفته دريا.
-قربان کجاش عجيبه؟ ... درسته...راست ميگين. آدم که توي طوفان نميره دريا... خب حالا کجا بريم؟
خونه دکتر استوارت رو بلدي؟ بريم اونجا.
-آره بلدم... چرا بريم اونجا؟ مگه حال تون خوب نيست؟
-من حالم خوبه... دکتر استوارت، پزشک خانوادگي آقاي اوکونوره. مي خوام ازش بپرسم آقاي اوکونور بيماري قلبي داشته؟ ... پس تو کي مي خواي پليس خوبي بشي؟
راننده حرکت کرد و سروان فرانک را به خانه دکتر استوارت برد. سروان پس از اين که کمي با دکتر حرف زد، فهميد که ويليام کاملا سالم است و قلبش مشکلي ندارد.
از آنطرف پس از رفتن سروان خانم سو اوکونور، ساعت ده صبح به بانک رفت و به حسابدار بانک گفت:
- من خانم سو اوکونور هستم. مي خواستم بدونم توي حساب شوهر مرحومم چقدر پول هست.
حسابدار قيافه متاثري به خودش گرفت و گفت:
-از اتفاقي که افتاده واقعاً متاسفم. خبرگم شدن شوهرتون رو از اخبار راديو شنيدم و خيلي ناراحت شدم. اميدوارم هرچي زودتر پيدا بشن.
-متشکرم ... ممکنه حساب پس انداز شوهرم رو نگاه کنين؟
-فکر نمي کنم لازم باشه چون ايشون ديروز آخر وقت بود که اومدن و همه موجودي شونو برداشت کردن و با خودشون بردن.
سو يکه خورد و گفت:
-شما درباره چي حرف مي زنين؟ من مطمئنم حساب
شوهرم پر از پوله.
حسابدار لبخند مؤدبانه اي زد و گفت:
-اگه به حافظه من اطمينان ندارين، حساب ايشونو نگاه مي کنم... البته حتي يادم هست که موجودي آقاي اوکونور يک ميليون و صد و هفتاد هزار و دويست و چهل و پنج دلار بود.
اين را گفت و به دفترش نگاه کرد و کمي بعد با لبخندي پيروزمندانه گفت:
-حافظه من حرف نداره... خودتون اينجارو نگاه کنين! سو با ناباوري به دفتر نگاه کرد و بي آن که چيزي بگويد از بانک بيرون رفت. سرش داغ شد و به شدت درد گرفت. با خودش گفت:
-هيچ سردر نميارم... چرا بدون اين که به من بگه، پولاشو از بانک درآورده؟ شايد اونارو گذاشته توي ويلا. بايد برم و همه جارو بگردم.
با اين فکر شتابان به ويلا رفت و چند ساعت همه جا را گشت و چيزي پيدا نکرد. با خستگي روي مبلي نشست و گفت:
-يعني من بي خودي ويليام رو کشتم؟ اگه نيل اين خبرو بشنوه، باورش نميشه.
بلند شد و داروي مسکن خورد و روزنامه هاي آن روز را با بي حوصلگي ورق زد. از ديدن خبري مثل برق گرفته ها خشکش زد. با عجله خبر را خواند:
«جگوار سياه رنگي که متعلق به نيلسون هاروينگ بوده ديشب هنگام گذشتن از جاده ساحلي، به طرف دريا سقوط کرده ولي صخره ها مانع از افتادن آن به دريا شده اند. از راننده اش که احتمالاً آقاي نيلسون هاروينگ بوده، اثري به دست نيامده با ناپديد شدن آقاي ويليام اوکونور، اين دومين حادثه اي است که ديشب اتفاق افتاده است.»
هنوز هوا تاريک نشده بود که سروان فرانک به ديدن سو امد. سو که توانسته بود خونسردي خود را به دست بياورد، سروان را به اتاق پذيرايي برد و پرسيد:
-اميدوارم با دست پر اومده باشين.
سروان از کيفش کيسه پلاستيکي کوچکي بيرون آورد و گفت:
-بله خانم... خبرهايي دارم که ممکنه پيچيدگي اين پرونده رو باز کنه... راستي! ببينيد چي براتون آوردم. حتماً خوشحالتون مي کنه... سنجاق سرتون رو براتون آرودم... هموني که يه نگين برليان داره...
و سنجاق سر زيبا و ظريفي را که در کيسه بود، به سو نشان داد. سو بي اختيار گفت:
-اوه خداي من! اين پيش شما چه کار مي کنه؟ ... هفته پيش گمش کرده بودم...
خواست آن را بگيرد. سروان دستش را عقب کشيد و گفت:
-زير تخت اتاق خواب آقاي نيلسون هاروينگ پيداش کردم... مي دونستم مال شماس. دو ماه پيش توي مهموني که با شوهرتون رفته بودين، از شما عکسي تو روزنامه چاپ شده بود که همين سنجاق سر رو به موهاتون زده بودين... جالبه! اين طور نيست؟
سو خواست حرفي بزند ولي هيچ کلمه اي پيدا نمي کرد. آشکارا رنگش پريده بود. سروان به او خيره شد و گفت:
-خانم اوکونور! بهتره اعتراف کنين که با آقاي نيلسون هاروينگ روابطي داشتين و با اين که تظاهر مي کردين که ازش بدتون مياد، دور از چشم شوهرتون و ديگران، به ويلاي اون مي رفتين.
سو پنجه هايش را در هم فشار مي داد و لب خود را مي گزيد و چيزي نمي گفت. سروان ادامه داد:
-متاسفم که بهتون بگم چاره اي ندارم جز اين که شما رو بازداشت کنم و براي تحقيقات بيشتر به اداره پليس ببرم. من شکي ندارم که بين ناپديد شدن شوهرتون و تصادف ماشين نيل و شما ارتباطي هست. حدس مي زنم شما و نيل نقشه قتل ويليام رو کشيدين... حدسم درسته؟
سو با زحمت بسيار گفت:
-شما هيچ دليلي ندارين... شما نمي تونين منو بازداشت کنين. من از شما شکايت مي کنم.
سروان کيسه سنجاق سر را در کيفش گذاشت و از روي مبل بلند شد و گفت:
-من مي تونم فعلاً شما رو موقتاً بازداشت کنم تا دنبال مدارک ديگه بگردم... خب ديگه... بريم اداره پليس.
وقتي که در بخش جنايي براي بازداشت موقت سو پرونده تشکيل شد، او درخواست وکيل کرد و ماروين را که بهترين وکيل آن منطقه بود، به عنوان وکيل خودش استخدام کرد. ماروين وکيل کارکشته بود و فرداي همان روز دادستان را قانع کرد که سو بايد آزاد شود زيرا هنوز جسدي پيدا نشده است تا به کسي اتهام قتل بزنند و او را بازداشت کنند.
ماروين با حکم آزادي سو به بازداشتگاه موقت بخش جنايي آمد و با او از اداره پليس بيرون رفت و او را سوار ماشين خودش کرد تا به ويلايش برساند. بين راه گفت:
-ديدين چه زود شمارو آزاد کردم؟ اين پرونده خيلي ناقصه و پليس نمي تونه شما رو بازداشت کنه.
سو با تحسين به او نگاه کرد و گفت:
-من خيلي ترسيده بودم ولي وقتي که شما رو به وکالت خودم انتخاب کردم، مطمئن بودم که آزاد ميشم... فقط يه مشکلي اينجا هست.
-مشکل؟ چه مشکلي؟
سو کمي خاموش ماند و با کيفش بازي کرد و سرانجام گفت:
-مشکلم اينه که پولي ندارم تا دستمزد شمارو بدم.
ماروين لبخندي زد و گفت:
-نگران نباشين... من حق الزحمه خودم رو قبلا گرفتم.
-گرفتين؟ چه کسي دستمزد شما رو بهتون داده؟
ماروين نيم نگاهي به سو انداخت و با لبخند گفت:
-شما دوستان زيادي دارين که براي شما حاضرن هر کاري بکنن... دوستاني که هم پولدارن و هم با نفوذ.
سو ياد چند نفر از دوستانش افتاد و صلاح نديد بيش از اين کنجکاوي کند. بنابراين گفت:
- درسته... دوستان خوب کساني هستن که وقتي مشکلي پيش اومد، به آدم کمک کنن.
ماروين با حرکت سر حرف او را تاييد کرد و کمي بعد او را جلو ويلا پياده کرد. سو گفت:
-بياين تو با هم يه قهوه بخوريم.
-خودتون مي دونين که آدمي مثل من کلي کار داره و مجبوره گاهي دعوت هاي خوب و دوستانه رو رد کنه... از لطف شما متشکرم.
سو از او جدا شد و در حالي که به ويلا مي رفت، با خودش گفت:
-بيچاره نيل! به خاطر من، ويليام رو کشت و وقتي که داشته برمي گشته، از هيجان زياد فرمون از دستش در رفته و سقوط کرده. بازم خوش به حالش که مُرد و مثل من گرفتار نشد.
سو با فکري پريشان وارد ويلا شد و خواست به حمام برود و دوش بگيرد. حس مي کرد در بازداشتگاه حسابي آلوده شده است. وقتي که خواس به حمام برود، از طبقه بالا صدايي شنيد. با رنگي پريده، آهسته به طبقه دوم رفت. در اتاق ويليام نيمه باز بود. از لاي درنگاه کرد و چيزي ديد که نزديک بود از هيجان فرياد بکشد. نيل کنار پنجره روي مبلي پشت به در نشسته بود. سو او را از لباس هايش شناخت. وارد اتاق شد و با هيجان گفت:
-نيل عزيز! اين تويي...؟ تا حالا کجا بودي؟
نيل از روي مبل بلند شد. سو با ديدن صورت او شوکه شد و از وحشت فرياد کشيد. او نيل نبود. آن مرد، شوهرش ويليام بود. ويليام با خشم نگاهش کرد و گفت:
-سو... تو خيلي کثيفي.
-ويليام؟ ... نه... باورم نميشه.
ويليام قدمي به طرف سو رفت و گفت:
-باور کن که خودمم. بذار داستان رو برات تعريف کنم تا بهتر باور کني. وقتي که دوست عزيزت نيل منو توي قايق برد و مي خواست بره وسط دريا، به هوش اومد. گردنم خيلي درد مي کرد. با هر زحمتي که بود، در کيسه رو باز کردم و بيرون اومدم.
سو با لکنت گفت:
نيل کجاس؟ چه بلايي سرش آوردي؟
-خيلي دلت مي خواد بدوني؟ بهت ميگم... نيل همون جاييه که قرار بود من باشم. نيل عزيزت پيش ماهي هاس. من چند روزي بود که فهميده بودم تو و نيل همکاسه شدين و مي خواين منو سربه نيست کنين. روز قبل از شبي که مي خواستين منو بندازين تو دريا، پولامو از بانک گرفتم و ريختم به حسابي که توي سوييس دارم. فکر نمي کردم بخواين همون شب کلک منو بکنين وگرنه حواسم رو جمع مي کردم. اينا که واسه تو مهم نيست... پس بذار از سرنوشت نيل برات بگم. توي قايق يه ميله سنگين برداشتم و کوبيدم تو کله نيل. بعد لباسامو با لباسش عوض کردم و انداختمش تو دريا و خودم برگشتم ساحل و ماشينش رو بردم جاده ساحلي و انداختم پايين.
سو به طرف ويليام رفت و گفت:
-عزيزم! چقدر خوشحالم که حالت خوبه. نيل منو تهديد کرده بود که اگه مانع کارش بشم، منو مي کشه.
-خفه شو! فکر کردي من هالو هستم؟ بهت که گفتم... مدتي بود فهميده بودم که با نيل سر و سرّي داري. خبر نداري که منم مي خواستم کلک نيل و تو رو با هم بکنم ولي شما دو نفر پيشدستي کردين که البته به نفع من شد.
سو خواست چيزي بگويد ولي ويليام از جيبش هفت تيري بيرون آورد و به طرف او گرفت. سو خودش را کاملاً باخت و صدايي ضعيف گفت:
-خواهش مي کنم! اين کارو نکن. پليس پيدات مي کنه و...
ويليام حرف او را قطع کرد و گفت:
-سو! عزيزم! غصه منو نخور... پليس نمي تونه منو دستگير کنه چون فکر مي کنه تو و نيل منو کشتين. من مُردم. پليس که نمي تونه يه مُرده رو بازداشت کنه.
صداي يک گلوله بلند شد. سو ديگر حرف هاي ويليام را نشنيد. دردي هم حس نکرد. آرام خم شد و به زمين افتاد. خوني گرم از سرش بيرون مي ريخت.
منبع:اطلاعات هفتگي شماره 3304
-هي سو! چرا مي لرزي؟ تو فکراتو کردي و تصميم تو گرفتي... پس ديگه دست دست نکن و برو کارت رو انجام بده.
با اين حرف به خودش انرژي داد و پاورچين پاورچين به اتاق خواب شوهرش، ويليام رفت. او به عادت هميشگي، دمر خوابيده بود و هيچ حرکتي نمي کرد. سو مجسمه برنزي اسب سواري را که گوشه اتاق بود، برداشت و آن را در حوله اي پيچيد . به طرف تخت ويليام رفت و مجسمه را بالا برد و محکم به پشت گردن ويليام کوفت. ضربه چنان شديد بود که با خودش گفت:
-خداي من...! نکنه اونو کشته باشم؟
اين را گفت و مجسمه به دست، به طبقه همکف رفت و در هال مشغول قدم زدن و انتظار کشيدن شد. کمي بعد به ساعت ديواري نگاهي کرد و با خود گفت:
-حالا ديگه نيل بايد بياد...
نيل، همسايه ويلاي ديوار به ديوار آنها بود که همه مي دانستند از دوستان صميمي ويليام است. البته سو وانمود مي کرد که از نيل خوشش نمي آيد. او هميشه با اعتراض به شوهرش مي گفت «وقتي من خونه هستم، نيل رو اينجا دعوت نکن» ولي نيل و سو، دور از چشم ديگران با هم روابطي داشتند. حالا هم قرار بود نيل از تراس ويلاي خودش به تراس ويلاي آنها بيايد و ويليام را که بيهوش شده بود، با خودش به ساحل ببرد و از آنجا با قايق ويليام، تا وسط آب برود و او را به دريا بيندازد. کسي هم شک نمي کرد چون ويليام دوست داشت در شب هاي طوفاني قايق سواري کند. سو در اين فکر ها بود که از طبقه بالا صدايي شنيد. خوب که دقت کرد، فهميد نيل آمده است تا طبق نقشه اي که با هم کشيده بودند، ويليام را ببرد.
صداهايي که از طبقه بالا مي آمد، گرچه با وجود صداي طوفان نامفهوم بود، اما به سو آرامش مي داد زيرا صداي کشيده شدن جسد را روي زمين تشخيص داد. کمي بعد صداهايي هم از تراس آمد و ديگر جز طوفان، هيچ صدايي نبود. سو به ساعت ديواري چشم دوخت و با خودش تصور کرد که حالا نيل با آن بازوهاي عضلاني اش، جسد ويليام را که در کيسه اي است، از تراس ويلاي آنها به تراس ويلاي خودش برده است... حالا کيسه را روي دوش انداخته و آن را در صندوق عقب ماشين جگوارش گذاشته است... حالا دارد به طرف ساحل مي رود.. حالا به ساحل رسيده و در آن هواي تاريک و باراني، دور از چشم ديگران، کيسه را در قايق ويليام گذاشته است... حالا دارد قايق را وسط آب مي برد... حالا جسد را از کيسه بيرون آورده و ويليام بيچاره را در آب انداخته است... حالا به ساحل برگشته و قايق را بدون طناب و لنگر به دست امواج سپرده است... وقتي که آخرين فکر را کرد، لبخندي زد و گفت:
-و حالا من پولدار شدم و يکي دو هفته ديگه مي تونم برم سان ديه گو، پيش نيل عزيزم.
قرار بود وقتي که نيل جسد بيهوش ويليام را به دريا انداخت، به سان ديه گو برود و منتظر سو باشد...
سو لبخندي رضايت مندانه زد و نوشيدني خنکي خورد و به اتاق خوابش رفت. زنگ ساعت را روي پنج صبح ميزان کرد و خوابيد.
وقتي که با صداي زنگ ساعت بيدار شد، قهوه را گرم کرد و فنجاني قهوه خورد بعد به اداره پليس تلفن کرد و با صدايي که پر از نگراني بود، خبر داد شوهرش به دريا رفته و هنوز برنگشته است.
ساعتي بعد، سروان فرانک از اداره پليس جنايي در اتاق پذيرايي ويلا، رو به روي سو نشسته بود. پس از شنيدن حرف هاي سو، به او گفت:
-خانم اوکونور! من احساس شمارو درک مي کنم و مي دونم بي خبري شما از شوهرتون خيلي دردناکه ولي دعا مي کنم آقاي اوکونور صحيح و سالم باشن... راستي! وقتي که ايشون خواستم برن دريا شما مانع شون نشدين؟
-معلومه که شدم. حتي بهش التماس کردم که نره... ازش خواهش کردم که منو هم ببره تا اگه قراره اتفاقي بيفته هر دومون پيش هم باشيم... نمي دونم خبر دارين که من و ويليام چقدر همديگه رو دوست داشتيم؟
سروان سينه اي صاف کرد و گفت:
-آره... يه چيزايي شنيدم... ضمنا خبر دارم که آقاي ويليام در قايقراني مهارت خيلي بالايي دارن. بنابراين جاي نگراني نيست.
-آره... خيلي مهارت داشت ولي به من حق بدين که نگرانش باشم.
سروان به چشم هاي سو خيره شد و گفت:
-چرا ميگين مهارت داشت؟ ما که هنوز مطمئن نيستيم که ايشون غرق شده باشن.
سو از جايش بلند شد و پنجه هايش را در هم فشرد و گفت:
-خوبه که خودتون از طوفان ديشب خبردارين. متشکرم که به من اميد ميدين ولي اون طوفان و اون قايق کوچيک... واي خداي من...
سروان فرانک پشت گوشش را خاراند و گفت:
-معذرت مي خوام که از اين سؤال ها مي کنم... شنيدم آقاي اوکونور سهام شرکت شونو فروختن... درسته؟
-آره... از کار کردن خسته شده بود. همه سهامش رو فروخت و پول شو گذاشت بانک. قرار بود چند روز ديگه بريم اروپا... ويليام عزيزم مي خواست يه خونه ويلايي تو سوييس بخره و بقيه عمرشو اونجا زندگي کنه... خداي من! چرا آرزوهاي من و ويليام به باد رفت؟
سروان فرانک پرسيد:
-برام عجيبه که آقاي اوکونور بخوان کار و تجارت رو بذارن کنار. درسته که ايشون نزديک شصت سال دارن ولي خيلي سالم و سرحال هستن و هنوز تا سال ها مي تونن فعاليت کنن. من ايشون رو چند بار از نزديک ديدم و خوب مي شناسم شون... بدن سالم و نيرومندي دارن.
-سروان! شما که از همه چي خبر ندارين... ويليام بيچاره ناراحتي قلبي داشت و هيجان براش خوب نبود.
سروان بلند گفت:
-معذرت مي خوام مزاحم شما شدم. اگه خبري به دستم برسه، دوباره مزاحم تون ميشم.
وقتي که سروان سوار ماشين پليس شد، راننده اش پرسيد:
-بريم اداره؟
-مي دوني گروهبان! برام عجيبه که آقاي اوکونور هم ناراحتي قلبي داشت و هم هيجان براش خوب نبوده ولي توي اين هواي طوفاني پاشده رفته دريا.
-قربان کجاش عجيبه؟ ... درسته...راست ميگين. آدم که توي طوفان نميره دريا... خب حالا کجا بريم؟
خونه دکتر استوارت رو بلدي؟ بريم اونجا.
-آره بلدم... چرا بريم اونجا؟ مگه حال تون خوب نيست؟
-من حالم خوبه... دکتر استوارت، پزشک خانوادگي آقاي اوکونوره. مي خوام ازش بپرسم آقاي اوکونور بيماري قلبي داشته؟ ... پس تو کي مي خواي پليس خوبي بشي؟
راننده حرکت کرد و سروان فرانک را به خانه دکتر استوارت برد. سروان پس از اين که کمي با دکتر حرف زد، فهميد که ويليام کاملا سالم است و قلبش مشکلي ندارد.
از آنطرف پس از رفتن سروان خانم سو اوکونور، ساعت ده صبح به بانک رفت و به حسابدار بانک گفت:
- من خانم سو اوکونور هستم. مي خواستم بدونم توي حساب شوهر مرحومم چقدر پول هست.
حسابدار قيافه متاثري به خودش گرفت و گفت:
-از اتفاقي که افتاده واقعاً متاسفم. خبرگم شدن شوهرتون رو از اخبار راديو شنيدم و خيلي ناراحت شدم. اميدوارم هرچي زودتر پيدا بشن.
-متشکرم ... ممکنه حساب پس انداز شوهرم رو نگاه کنين؟
-فکر نمي کنم لازم باشه چون ايشون ديروز آخر وقت بود که اومدن و همه موجودي شونو برداشت کردن و با خودشون بردن.
سو يکه خورد و گفت:
-شما درباره چي حرف مي زنين؟ من مطمئنم حساب
شوهرم پر از پوله.
حسابدار لبخند مؤدبانه اي زد و گفت:
-اگه به حافظه من اطمينان ندارين، حساب ايشونو نگاه مي کنم... البته حتي يادم هست که موجودي آقاي اوکونور يک ميليون و صد و هفتاد هزار و دويست و چهل و پنج دلار بود.
اين را گفت و به دفترش نگاه کرد و کمي بعد با لبخندي پيروزمندانه گفت:
-حافظه من حرف نداره... خودتون اينجارو نگاه کنين! سو با ناباوري به دفتر نگاه کرد و بي آن که چيزي بگويد از بانک بيرون رفت. سرش داغ شد و به شدت درد گرفت. با خودش گفت:
-هيچ سردر نميارم... چرا بدون اين که به من بگه، پولاشو از بانک درآورده؟ شايد اونارو گذاشته توي ويلا. بايد برم و همه جارو بگردم.
با اين فکر شتابان به ويلا رفت و چند ساعت همه جا را گشت و چيزي پيدا نکرد. با خستگي روي مبلي نشست و گفت:
-يعني من بي خودي ويليام رو کشتم؟ اگه نيل اين خبرو بشنوه، باورش نميشه.
بلند شد و داروي مسکن خورد و روزنامه هاي آن روز را با بي حوصلگي ورق زد. از ديدن خبري مثل برق گرفته ها خشکش زد. با عجله خبر را خواند:
«جگوار سياه رنگي که متعلق به نيلسون هاروينگ بوده ديشب هنگام گذشتن از جاده ساحلي، به طرف دريا سقوط کرده ولي صخره ها مانع از افتادن آن به دريا شده اند. از راننده اش که احتمالاً آقاي نيلسون هاروينگ بوده، اثري به دست نيامده با ناپديد شدن آقاي ويليام اوکونور، اين دومين حادثه اي است که ديشب اتفاق افتاده است.»
هنوز هوا تاريک نشده بود که سروان فرانک به ديدن سو امد. سو که توانسته بود خونسردي خود را به دست بياورد، سروان را به اتاق پذيرايي برد و پرسيد:
-اميدوارم با دست پر اومده باشين.
سروان از کيفش کيسه پلاستيکي کوچکي بيرون آورد و گفت:
-بله خانم... خبرهايي دارم که ممکنه پيچيدگي اين پرونده رو باز کنه... راستي! ببينيد چي براتون آوردم. حتماً خوشحالتون مي کنه... سنجاق سرتون رو براتون آرودم... هموني که يه نگين برليان داره...
و سنجاق سر زيبا و ظريفي را که در کيسه بود، به سو نشان داد. سو بي اختيار گفت:
-اوه خداي من! اين پيش شما چه کار مي کنه؟ ... هفته پيش گمش کرده بودم...
خواست آن را بگيرد. سروان دستش را عقب کشيد و گفت:
-زير تخت اتاق خواب آقاي نيلسون هاروينگ پيداش کردم... مي دونستم مال شماس. دو ماه پيش توي مهموني که با شوهرتون رفته بودين، از شما عکسي تو روزنامه چاپ شده بود که همين سنجاق سر رو به موهاتون زده بودين... جالبه! اين طور نيست؟
سو خواست حرفي بزند ولي هيچ کلمه اي پيدا نمي کرد. آشکارا رنگش پريده بود. سروان به او خيره شد و گفت:
-خانم اوکونور! بهتره اعتراف کنين که با آقاي نيلسون هاروينگ روابطي داشتين و با اين که تظاهر مي کردين که ازش بدتون مياد، دور از چشم شوهرتون و ديگران، به ويلاي اون مي رفتين.
سو پنجه هايش را در هم فشار مي داد و لب خود را مي گزيد و چيزي نمي گفت. سروان ادامه داد:
-متاسفم که بهتون بگم چاره اي ندارم جز اين که شما رو بازداشت کنم و براي تحقيقات بيشتر به اداره پليس ببرم. من شکي ندارم که بين ناپديد شدن شوهرتون و تصادف ماشين نيل و شما ارتباطي هست. حدس مي زنم شما و نيل نقشه قتل ويليام رو کشيدين... حدسم درسته؟
سو با زحمت بسيار گفت:
-شما هيچ دليلي ندارين... شما نمي تونين منو بازداشت کنين. من از شما شکايت مي کنم.
سروان کيسه سنجاق سر را در کيفش گذاشت و از روي مبل بلند شد و گفت:
-من مي تونم فعلاً شما رو موقتاً بازداشت کنم تا دنبال مدارک ديگه بگردم... خب ديگه... بريم اداره پليس.
وقتي که در بخش جنايي براي بازداشت موقت سو پرونده تشکيل شد، او درخواست وکيل کرد و ماروين را که بهترين وکيل آن منطقه بود، به عنوان وکيل خودش استخدام کرد. ماروين وکيل کارکشته بود و فرداي همان روز دادستان را قانع کرد که سو بايد آزاد شود زيرا هنوز جسدي پيدا نشده است تا به کسي اتهام قتل بزنند و او را بازداشت کنند.
ماروين با حکم آزادي سو به بازداشتگاه موقت بخش جنايي آمد و با او از اداره پليس بيرون رفت و او را سوار ماشين خودش کرد تا به ويلايش برساند. بين راه گفت:
-ديدين چه زود شمارو آزاد کردم؟ اين پرونده خيلي ناقصه و پليس نمي تونه شما رو بازداشت کنه.
سو با تحسين به او نگاه کرد و گفت:
-من خيلي ترسيده بودم ولي وقتي که شما رو به وکالت خودم انتخاب کردم، مطمئن بودم که آزاد ميشم... فقط يه مشکلي اينجا هست.
-مشکل؟ چه مشکلي؟
سو کمي خاموش ماند و با کيفش بازي کرد و سرانجام گفت:
-مشکلم اينه که پولي ندارم تا دستمزد شمارو بدم.
ماروين لبخندي زد و گفت:
-نگران نباشين... من حق الزحمه خودم رو قبلا گرفتم.
-گرفتين؟ چه کسي دستمزد شما رو بهتون داده؟
ماروين نيم نگاهي به سو انداخت و با لبخند گفت:
-شما دوستان زيادي دارين که براي شما حاضرن هر کاري بکنن... دوستاني که هم پولدارن و هم با نفوذ.
سو ياد چند نفر از دوستانش افتاد و صلاح نديد بيش از اين کنجکاوي کند. بنابراين گفت:
- درسته... دوستان خوب کساني هستن که وقتي مشکلي پيش اومد، به آدم کمک کنن.
ماروين با حرکت سر حرف او را تاييد کرد و کمي بعد او را جلو ويلا پياده کرد. سو گفت:
-بياين تو با هم يه قهوه بخوريم.
-خودتون مي دونين که آدمي مثل من کلي کار داره و مجبوره گاهي دعوت هاي خوب و دوستانه رو رد کنه... از لطف شما متشکرم.
سو از او جدا شد و در حالي که به ويلا مي رفت، با خودش گفت:
-بيچاره نيل! به خاطر من، ويليام رو کشت و وقتي که داشته برمي گشته، از هيجان زياد فرمون از دستش در رفته و سقوط کرده. بازم خوش به حالش که مُرد و مثل من گرفتار نشد.
سو با فکري پريشان وارد ويلا شد و خواست به حمام برود و دوش بگيرد. حس مي کرد در بازداشتگاه حسابي آلوده شده است. وقتي که خواس به حمام برود، از طبقه بالا صدايي شنيد. با رنگي پريده، آهسته به طبقه دوم رفت. در اتاق ويليام نيمه باز بود. از لاي درنگاه کرد و چيزي ديد که نزديک بود از هيجان فرياد بکشد. نيل کنار پنجره روي مبلي پشت به در نشسته بود. سو او را از لباس هايش شناخت. وارد اتاق شد و با هيجان گفت:
-نيل عزيز! اين تويي...؟ تا حالا کجا بودي؟
نيل از روي مبل بلند شد. سو با ديدن صورت او شوکه شد و از وحشت فرياد کشيد. او نيل نبود. آن مرد، شوهرش ويليام بود. ويليام با خشم نگاهش کرد و گفت:
-سو... تو خيلي کثيفي.
-ويليام؟ ... نه... باورم نميشه.
ويليام قدمي به طرف سو رفت و گفت:
-باور کن که خودمم. بذار داستان رو برات تعريف کنم تا بهتر باور کني. وقتي که دوست عزيزت نيل منو توي قايق برد و مي خواست بره وسط دريا، به هوش اومد. گردنم خيلي درد مي کرد. با هر زحمتي که بود، در کيسه رو باز کردم و بيرون اومدم.
سو با لکنت گفت:
نيل کجاس؟ چه بلايي سرش آوردي؟
-خيلي دلت مي خواد بدوني؟ بهت ميگم... نيل همون جاييه که قرار بود من باشم. نيل عزيزت پيش ماهي هاس. من چند روزي بود که فهميده بودم تو و نيل همکاسه شدين و مي خواين منو سربه نيست کنين. روز قبل از شبي که مي خواستين منو بندازين تو دريا، پولامو از بانک گرفتم و ريختم به حسابي که توي سوييس دارم. فکر نمي کردم بخواين همون شب کلک منو بکنين وگرنه حواسم رو جمع مي کردم. اينا که واسه تو مهم نيست... پس بذار از سرنوشت نيل برات بگم. توي قايق يه ميله سنگين برداشتم و کوبيدم تو کله نيل. بعد لباسامو با لباسش عوض کردم و انداختمش تو دريا و خودم برگشتم ساحل و ماشينش رو بردم جاده ساحلي و انداختم پايين.
سو به طرف ويليام رفت و گفت:
-عزيزم! چقدر خوشحالم که حالت خوبه. نيل منو تهديد کرده بود که اگه مانع کارش بشم، منو مي کشه.
-خفه شو! فکر کردي من هالو هستم؟ بهت که گفتم... مدتي بود فهميده بودم که با نيل سر و سرّي داري. خبر نداري که منم مي خواستم کلک نيل و تو رو با هم بکنم ولي شما دو نفر پيشدستي کردين که البته به نفع من شد.
سو خواست چيزي بگويد ولي ويليام از جيبش هفت تيري بيرون آورد و به طرف او گرفت. سو خودش را کاملاً باخت و صدايي ضعيف گفت:
-خواهش مي کنم! اين کارو نکن. پليس پيدات مي کنه و...
ويليام حرف او را قطع کرد و گفت:
-سو! عزيزم! غصه منو نخور... پليس نمي تونه منو دستگير کنه چون فکر مي کنه تو و نيل منو کشتين. من مُردم. پليس که نمي تونه يه مُرده رو بازداشت کنه.
صداي يک گلوله بلند شد. سو ديگر حرف هاي ويليام را نشنيد. دردي هم حس نکرد. آرام خم شد و به زمين افتاد. خوني گرم از سرش بيرون مي ريخت.
منبع:اطلاعات هفتگي شماره 3304