خالي
نويسنده:اکبر رضي زاده
«اعتراض وارد نيست آقاي وکيل مدافع، لطفاً بفرماييد بنشينيد. آقاي دادستان شما لطفاً ادامه بدهيد.»
دادستان از روي صندلي برخاست. نگاهي به جميعت حاضر در دادگاه انداخت. سينه اش رو جلو داد و گفت:
«رياست محترم دادگاه ايالتي، قضات گرامي، حضار محترم، همان گونه که طي سخنان قبلي، با ادله و براهين مبرهن به عرض دادگاه رساندم، متهم بعد از راهپيمايي و تظاهرات خياباني روز هيجدهم اکتبر، به اتفاق سه تن از دوستان و هم پالکي هايش، ساعت ده شب -که مقتول بي نوا از کارگاه مي آمده- در خياباني خلوت، راه را بر وي مي بندند و با آلت قتاله اي که از پيش تهيه کرده بودند، با استفاده از تاريکي شب بر مقتول بي چاره حمله ور مي شوند و متهم به دست خودش، چند ضربه ي کاري بر او وارد مي کند و او را که هرگز آمادگي چنين برخوردي را نداشته، غرقه به خون در آن خيابان خلوت رها مي کنند و قبل از اينکه کسي وارد معرکه شود، بلافاصله با اتومبيل از محل جنايت مي گريزند... »
«عالي جناب اعتراض دارم.!... وسيله اي که مقتول با آن کشته شده، آلت قتاله نبوده، بلکه يک قلمتراش معمولي بوده است... »
- اعتراض وارد نيست آقاي وکيل مدافع. هرگونه وسيله اي که بتواند ايجاد ضرب و جرح کرده و منتهي به قتل يک انسان شود، آلت قتاله محسوب مي شود.
متهم که در جايگاه مخصوص روي صندلي لم داده بود بي خيال به آنچه که مي گذشت نيشخندي زد و سيگاري از درون پاکت بيرون آورد. و زير لب گذاشت و آتش زد.
دادستان دوباره ادامه داد:
«... بله جناب آقاي رئيس. گزارش اداره ي تشخيص هويت، اثر انگشت قاتل را بر آلت قتاله ي مشکوف، تأئيد مي کند. ضمناً شهادت کارکنان کارگاه نيز مبين خصومت ديرينه قاتل، نسبت به مقتول است. که تظاهرات هيجدهم اکتبر، اين خصومت را به اوج رسانده و باعث مي شود که متهم نقشه قتل آن مرحوم را طرح ريزي کند و با کمک سه تن از اراذل و اوباش به مورد اجرا گذارد. لذا برابر قوانين ايالتي، و با توجه به مدارک مستدل موجود در پرونده، براي متهم تقاضاي اشد مجازات يعني «اعدام» مي نمايم!... »
«اعتراض دارم عالي جناب ! چگونه آقاي دادستان تقاضاي اعدام براي کسي مي کند که بنا به اعتراف صريح خود ايشان، با کمک سه نفر ديگر، متفقاً مرتکب قتل شده است؟!»
- جناب آقاي قاضي، متأسفانه آقاي وکيل مدافع سفسطه مي کنند! سه نفر ديگر با قاتل همراهي کرده اند، ولي ضربات وارده، توسط شخص متهم و به دست خودش وارد شده است. اين مطلب را حتي خود آن مرحوم هم لحظاتي قبل از مرگش در بيمارستان، عنوان کرده است و گزارش پزشک کشيک و پرستار شب نيز مؤيد اين موضوع است.
متهم خونسرد و بي خيال سر تکان داد و ته سيگارش را زير پا له کرد. همهمه ي غريبي در ميان جمعيت به راه افتاد. قاضي چکش مخصوص را چند مرتبه بر ميز کوبيد و حضار را امر به سکوت کرد. اما هنوز موفق به ايجاد سکوت نشده بود که ناگهان در جايگاه ويژه قضات باز شد و مستخدم دادگاه با عجله خود را به نزد قاضي رساند و آهسته در گوشش گفت:
«جناب آقاي رئيس، تلفن!»
قاضي که با دستمال عرقهاي روي پيشاني اش را پاک مي کرد، گفت: «مگر نمي بيني جلسه ي دادگاه رسمي است؟! بگو بعداً تلفن کنند!»
مستخدم کمي آن پا و اين پا کرد و گفت:
«ببخشيد قربان. عرض کردم خدمتشان، ولي ايشان تأکيد فرمودند که کار مهم و ضروري مي باشد و همين الان بايد با شما صحبت کنند!»
- چي ؟ همين الان؟! مگر ايشان کدام آدم از خود راضي اي هستند که اين قدر عجله دارند؟!
- ژنرال آلپورت! قربان. فرمانده ي گارد مخصوص!
- چـ..چـ.. چي گفتي؟ ژنرال آلپورت؟!
- بله قربان.
بسيار خوب. زود برو و بگو همين الان خدمت مي رسم.
«ده دقيقه تنفس!»
قاضي اين را گفت و با عجله از جايگاه ويژه خارج شد. پچ پچ حاضران به اوج خود رسيد. متهم لبخند پيروزمندانه اي زد و در ميان هياهو و همهمه، دوباره دستش بطرف پاکت سيگار رفت و يک نخ بيرون آورد و آتش زد.
«الو ؟... سلام عرض کردم ژنرال!»
- سلام قاضي. چطوري؟
- تصدق سر شما خوبم قربان. اوامري بود اطاعت کنم ژنرال؟
- آره قاضي. يه زحمت کوچولويي برات داشتم.
- خواهش مي کنم قربان. در خدمتگزاري حاضرم.
- راستش قاضي مي خواستم در مورد پرونده اي که در دست اقدام داري با تو صحبت کنم.
- چي فرموديد ژنرال؟ پرونده قتل شب هيجدهم اکتبر؟!
- بله قاضي. آخه مي دوني؟... متهم از بستگان نزديک خانم بنده س!
هر طور که خودت مي دوني سرو ته قضيه رو هم بيار!
- چي قربان؟ سر و ته قضيه رو هم بيارم؟ والا کار خيلي مشکليه!
مي توونم بگم غير ممکنه. آخه جرم متهم تقريباً ثابت شده است ژنرال!
- آره قاضي، کار مشکليه. اما نه براي رئيس دادگاه ايالتي! ضمناً اين لطف تو را در نظر خواهم داشت! مي فهمي که... .
- بله بله... متوجه منظورتون هستم ژنرال ! ولي...
- ديگه ولي نداره قاضي...
- بسيار خوب، ببينم چه کار مي تونم بکنم قربان!
- خوبه قاضي. باهام تماس بگير.
- امتثال امر ژنرال. مرحمت سرکار زياد.
«خانم کجايي؟ بيا که ستاره ي بختمون چشمک زد!»
- سلام قاضي. چي شده؟ انگاري خيلي شنگولي؟!
- آره عزيزم. بگو ميز ناهار را بچينند که اگر خدا بخواد شانس بهمون رو کرده!
- اوه خداي من! زودتر بگو ببينم چي شده که دلم آب شد! آهان... يادم اومد حتماً با ترفيعت موافقت شده ! نه؟
- نه بابا...
- پس لابد با انتقالت به مرکز ايالت موافقت کرده اند. هان؟!
- نه عزيزم. مسأله مهم تر از اينهاست.
- پس شايد...
- فعلاً ناهار بخوريم که خيلي گرسنه ام. بعد از غذا همه چيز را برات توضيح مي دم.
- بسيار خوب. بفرما، ناهار حاضره.
خانم قاضي که ابروهايش درهم فرو رفته بود. با تعجب بسيار گفت: «چي گفتي؟! تو اون قاتل بي همه چيز رو تبرئه ش کردي؟!»
- البته خود من که نه. هيأت منصفه ! اونم با چه جون کندني !... اون قدر کتاب قانون را زيرو رو کرديم، تا تونستيم از اين ماده و اون تبصره، استفاده... البته استفاده که چه عرض کنم! بهتره بگم سوء استفاده کنيم و دلايل مستدل و منطقي دادستان را رد کرده، به دفاعيات سيصد من يک غاز وکيل مدافع استناد کنيم. نمي دوني وقتي که منشي گفت:
«متهم از اتهامات وارده، برائت حاصل نمود!»
چه قشقرقي در ميان تماشاچيان به راه افتاد؟ صداي اعتراض و قيل و قال همه بلند شد. اما... مي دوني که... حکم صادره از سوي دادگاه، ديگر قابل برگشت نيست، مگر با موافقت رئيس محکمه، که خوده بنده باشم !...
- قاضي، تو مي دوني با اين عمل ضد انساني ات، چه جنايت بزرگي را مرتکب شده اي؟!
- چي مي گي عزيزم؟ کدوم جنايت؟! کي به کيه؟ روزي صد تا از اين پرونده ها در سراسر دنيا فرماليته مي شه و آب از آب تکان نمي خوره! هر کس ديگه اي هم بجاي من بود همين کار رو مي کرد. به ات قول مي دم وقتي ژنرال آلپورت انعام را رو کرد، همه ي اين فکر و خيالها، از سرت بپره ! اما... راستي تو فکر مي کني، آلپورت چقدر بسلفه؟ پانصد هزار دلار؟ يا بيشتر!؟
- نخوردي هم نخوردي! خواب ديدي خير باشه! اصلاً مگه اون قاتل پست فطرت کيه که ژنرال براش پانصد هزار دلار پول بدهد؟!
- نمي دونم. ولي هر کي که هست، براش خيلي اهميت داره که اون طور با قاطعيت به من قول انعام مفصلي رو داد.
- بهتره بگي رشوه، نه انعام!
- حالا هر چي. اسمش که چيزي رو عوض نمي کنه. ضمناً من مطمئنم اگه ژنرال پانصد هزار چوق را ندهد، دست کم، سيصد هزار تا، رو شاخشه! اصلاً براي فرماندهي محترم گارد مخصوص، که اين پولها، چيزي نيست!
- اين قدر«خالي» نيا قاضي ! نخوردي هم نخوردي. اگه ده، بيست هزار دلار هم داد، کلاهت رو بنداز آسمون هفتم!
- خواهيم ديد خانم جان، خب فعلاً نفوس بد نزن تا ببينم خونه هست يا نه؟ راستي شماره اش چند بود؟
- نمي دونم. اونجا توي دفتر تلفن هست.
- آره... آره... اينهاش!
لحظاتي بعد، صفحه ي شماره گير تلفن چند دور چرخيد و قاضي با شادي و سرور خارج از وصفي، سينه اش را صاف کرد و گفت:
«الو؟ ژنرال آلپورت؟»
- بله بفرمائيد. سرکار؟
- سلام عرض کردم قربان. ارادتمند قاضي دادگاه ايالتي هستم.
- سلام قاضي. خوبي؟ چه خبر؟!
- تصدق سر شما خوبم ژنرال. حضرت عالي چطوريد؟
- مرسي قاضي. چه خبر؟
- هيچي قربان. اوامرتون مو به مو اطاعت شد عالي جناب.
- خوبه...
- ولي نمي دونين با چه مکافاتي!... تماشاچيان بعد از شنيدن حکم برائت متهم، چه قشقرقي که به راه نينداختند! فرياد اعتراض و قيل و قال، دادگاه را از زمين کنده بود. مي خواستند پوست مرا قلفتي بکنند قربان!...
- خوبه قاضي. خب حکم برائت مهر و امضاء شد؟
- بله عالي جناب. صورت جلسه رو هم شخصاً با پيک سريع فرستادم دادستاني کل منطقه اي.
- برآوو قاضي. اوکي! براستي که رفيق شفيق و رئيس با کفايتي هستي.
- خواهش مي کنم ژنرال. مرحمت دارين. انجام وظيفه بود. خوب قربان...
- بله... بله... مي فهمم... .مي فهمم چي مي خواي بگي.
- بنده نوازي مي فرماييد قربان.
- ببينم قاضي، تو مي دوني امشب سينماي باشگاه اُمراء چه فيلمي نشون مي ده؟
- سينماي باشگاه امراء؟! خير قربان! منظور؟!
- هيچي قاضي مي خواستم به پاس زحمتي که برام کشيدي...
- استدعا مي کنم ژنرال. مي فرموديد!...
راستش قاضي من يک بليط دو نفره ي لژ ويژه ي سينماي باشگاه امراء دارم. مخصوص امشبه. به پاس زحمتي که برام کشيدي، از صميم قلب اين بليط دو نفره را تقديم تو دوست خوب مي کنم!!! خب همين الان راننده ات را بفرست بليط را تحويل بگيرد!!!
- چـ... .چـ... چي فرمودين ژنرال؟! بليط دو نفره سينما؟!
- خب بله بله قاضي. به ات گفته بودم که لطف تو را در نظر خواهم داشت!
- مطمئمناً شوخي تون گرفته ژنرال؟!
- نه... نه تو بميري! شوخي چيه؟ اوه راستي يادم اومد. اسم فيلمش هم «خالي بندي» يه! يک هنر پيشه کمدي هم نقش اولش رو به عهده داره! خب قاضي، بليط را مي گذارم پيش آجودان مخصوص. راننده ات را بفرست بياد بگيرد!
- ببينم ژنرال پس اون «در نظرگرفتن ها» تون همه ش «خالي» بود؟!
- تو را کفن کردم، ابداً ! «خالي» چيه؟ به ات گفته بودم، لطفت را حتماً جبران مي کنم! موفق باشي!
- الو... اِ... اِ... الو؟... الو ژنرال؟!
-... ..
-الو... ژنرال آلپورت؟!
-... .
/ع
دادستان از روي صندلي برخاست. نگاهي به جميعت حاضر در دادگاه انداخت. سينه اش رو جلو داد و گفت:
«رياست محترم دادگاه ايالتي، قضات گرامي، حضار محترم، همان گونه که طي سخنان قبلي، با ادله و براهين مبرهن به عرض دادگاه رساندم، متهم بعد از راهپيمايي و تظاهرات خياباني روز هيجدهم اکتبر، به اتفاق سه تن از دوستان و هم پالکي هايش، ساعت ده شب -که مقتول بي نوا از کارگاه مي آمده- در خياباني خلوت، راه را بر وي مي بندند و با آلت قتاله اي که از پيش تهيه کرده بودند، با استفاده از تاريکي شب بر مقتول بي چاره حمله ور مي شوند و متهم به دست خودش، چند ضربه ي کاري بر او وارد مي کند و او را که هرگز آمادگي چنين برخوردي را نداشته، غرقه به خون در آن خيابان خلوت رها مي کنند و قبل از اينکه کسي وارد معرکه شود، بلافاصله با اتومبيل از محل جنايت مي گريزند... »
«عالي جناب اعتراض دارم.!... وسيله اي که مقتول با آن کشته شده، آلت قتاله نبوده، بلکه يک قلمتراش معمولي بوده است... »
- اعتراض وارد نيست آقاي وکيل مدافع. هرگونه وسيله اي که بتواند ايجاد ضرب و جرح کرده و منتهي به قتل يک انسان شود، آلت قتاله محسوب مي شود.
متهم که در جايگاه مخصوص روي صندلي لم داده بود بي خيال به آنچه که مي گذشت نيشخندي زد و سيگاري از درون پاکت بيرون آورد. و زير لب گذاشت و آتش زد.
دادستان دوباره ادامه داد:
«... بله جناب آقاي رئيس. گزارش اداره ي تشخيص هويت، اثر انگشت قاتل را بر آلت قتاله ي مشکوف، تأئيد مي کند. ضمناً شهادت کارکنان کارگاه نيز مبين خصومت ديرينه قاتل، نسبت به مقتول است. که تظاهرات هيجدهم اکتبر، اين خصومت را به اوج رسانده و باعث مي شود که متهم نقشه قتل آن مرحوم را طرح ريزي کند و با کمک سه تن از اراذل و اوباش به مورد اجرا گذارد. لذا برابر قوانين ايالتي، و با توجه به مدارک مستدل موجود در پرونده، براي متهم تقاضاي اشد مجازات يعني «اعدام» مي نمايم!... »
«اعتراض دارم عالي جناب ! چگونه آقاي دادستان تقاضاي اعدام براي کسي مي کند که بنا به اعتراف صريح خود ايشان، با کمک سه نفر ديگر، متفقاً مرتکب قتل شده است؟!»
- جناب آقاي قاضي، متأسفانه آقاي وکيل مدافع سفسطه مي کنند! سه نفر ديگر با قاتل همراهي کرده اند، ولي ضربات وارده، توسط شخص متهم و به دست خودش وارد شده است. اين مطلب را حتي خود آن مرحوم هم لحظاتي قبل از مرگش در بيمارستان، عنوان کرده است و گزارش پزشک کشيک و پرستار شب نيز مؤيد اين موضوع است.
متهم خونسرد و بي خيال سر تکان داد و ته سيگارش را زير پا له کرد. همهمه ي غريبي در ميان جمعيت به راه افتاد. قاضي چکش مخصوص را چند مرتبه بر ميز کوبيد و حضار را امر به سکوت کرد. اما هنوز موفق به ايجاد سکوت نشده بود که ناگهان در جايگاه ويژه قضات باز شد و مستخدم دادگاه با عجله خود را به نزد قاضي رساند و آهسته در گوشش گفت:
«جناب آقاي رئيس، تلفن!»
قاضي که با دستمال عرقهاي روي پيشاني اش را پاک مي کرد، گفت: «مگر نمي بيني جلسه ي دادگاه رسمي است؟! بگو بعداً تلفن کنند!»
مستخدم کمي آن پا و اين پا کرد و گفت:
«ببخشيد قربان. عرض کردم خدمتشان، ولي ايشان تأکيد فرمودند که کار مهم و ضروري مي باشد و همين الان بايد با شما صحبت کنند!»
- چي ؟ همين الان؟! مگر ايشان کدام آدم از خود راضي اي هستند که اين قدر عجله دارند؟!
- ژنرال آلپورت! قربان. فرمانده ي گارد مخصوص!
- چـ..چـ.. چي گفتي؟ ژنرال آلپورت؟!
- بله قربان.
بسيار خوب. زود برو و بگو همين الان خدمت مي رسم.
«ده دقيقه تنفس!»
قاضي اين را گفت و با عجله از جايگاه ويژه خارج شد. پچ پچ حاضران به اوج خود رسيد. متهم لبخند پيروزمندانه اي زد و در ميان هياهو و همهمه، دوباره دستش بطرف پاکت سيگار رفت و يک نخ بيرون آورد و آتش زد.
«الو ؟... سلام عرض کردم ژنرال!»
- سلام قاضي. چطوري؟
- تصدق سر شما خوبم قربان. اوامري بود اطاعت کنم ژنرال؟
- آره قاضي. يه زحمت کوچولويي برات داشتم.
- خواهش مي کنم قربان. در خدمتگزاري حاضرم.
- راستش قاضي مي خواستم در مورد پرونده اي که در دست اقدام داري با تو صحبت کنم.
- چي فرموديد ژنرال؟ پرونده قتل شب هيجدهم اکتبر؟!
- بله قاضي. آخه مي دوني؟... متهم از بستگان نزديک خانم بنده س!
هر طور که خودت مي دوني سرو ته قضيه رو هم بيار!
- چي قربان؟ سر و ته قضيه رو هم بيارم؟ والا کار خيلي مشکليه!
مي توونم بگم غير ممکنه. آخه جرم متهم تقريباً ثابت شده است ژنرال!
- آره قاضي، کار مشکليه. اما نه براي رئيس دادگاه ايالتي! ضمناً اين لطف تو را در نظر خواهم داشت! مي فهمي که... .
- بله بله... متوجه منظورتون هستم ژنرال ! ولي...
- ديگه ولي نداره قاضي...
- بسيار خوب، ببينم چه کار مي تونم بکنم قربان!
- خوبه قاضي. باهام تماس بگير.
- امتثال امر ژنرال. مرحمت سرکار زياد.
«خانم کجايي؟ بيا که ستاره ي بختمون چشمک زد!»
- سلام قاضي. چي شده؟ انگاري خيلي شنگولي؟!
- آره عزيزم. بگو ميز ناهار را بچينند که اگر خدا بخواد شانس بهمون رو کرده!
- اوه خداي من! زودتر بگو ببينم چي شده که دلم آب شد! آهان... يادم اومد حتماً با ترفيعت موافقت شده ! نه؟
- نه بابا...
- پس لابد با انتقالت به مرکز ايالت موافقت کرده اند. هان؟!
- نه عزيزم. مسأله مهم تر از اينهاست.
- پس شايد...
- فعلاً ناهار بخوريم که خيلي گرسنه ام. بعد از غذا همه چيز را برات توضيح مي دم.
- بسيار خوب. بفرما، ناهار حاضره.
خانم قاضي که ابروهايش درهم فرو رفته بود. با تعجب بسيار گفت: «چي گفتي؟! تو اون قاتل بي همه چيز رو تبرئه ش کردي؟!»
- البته خود من که نه. هيأت منصفه ! اونم با چه جون کندني !... اون قدر کتاب قانون را زيرو رو کرديم، تا تونستيم از اين ماده و اون تبصره، استفاده... البته استفاده که چه عرض کنم! بهتره بگم سوء استفاده کنيم و دلايل مستدل و منطقي دادستان را رد کرده، به دفاعيات سيصد من يک غاز وکيل مدافع استناد کنيم. نمي دوني وقتي که منشي گفت:
«متهم از اتهامات وارده، برائت حاصل نمود!»
چه قشقرقي در ميان تماشاچيان به راه افتاد؟ صداي اعتراض و قيل و قال همه بلند شد. اما... مي دوني که... حکم صادره از سوي دادگاه، ديگر قابل برگشت نيست، مگر با موافقت رئيس محکمه، که خوده بنده باشم !...
- قاضي، تو مي دوني با اين عمل ضد انساني ات، چه جنايت بزرگي را مرتکب شده اي؟!
- چي مي گي عزيزم؟ کدوم جنايت؟! کي به کيه؟ روزي صد تا از اين پرونده ها در سراسر دنيا فرماليته مي شه و آب از آب تکان نمي خوره! هر کس ديگه اي هم بجاي من بود همين کار رو مي کرد. به ات قول مي دم وقتي ژنرال آلپورت انعام را رو کرد، همه ي اين فکر و خيالها، از سرت بپره ! اما... راستي تو فکر مي کني، آلپورت چقدر بسلفه؟ پانصد هزار دلار؟ يا بيشتر!؟
- نخوردي هم نخوردي! خواب ديدي خير باشه! اصلاً مگه اون قاتل پست فطرت کيه که ژنرال براش پانصد هزار دلار پول بدهد؟!
- نمي دونم. ولي هر کي که هست، براش خيلي اهميت داره که اون طور با قاطعيت به من قول انعام مفصلي رو داد.
- بهتره بگي رشوه، نه انعام!
- حالا هر چي. اسمش که چيزي رو عوض نمي کنه. ضمناً من مطمئنم اگه ژنرال پانصد هزار چوق را ندهد، دست کم، سيصد هزار تا، رو شاخشه! اصلاً براي فرماندهي محترم گارد مخصوص، که اين پولها، چيزي نيست!
- اين قدر«خالي» نيا قاضي ! نخوردي هم نخوردي. اگه ده، بيست هزار دلار هم داد، کلاهت رو بنداز آسمون هفتم!
- خواهيم ديد خانم جان، خب فعلاً نفوس بد نزن تا ببينم خونه هست يا نه؟ راستي شماره اش چند بود؟
- نمي دونم. اونجا توي دفتر تلفن هست.
- آره... آره... اينهاش!
لحظاتي بعد، صفحه ي شماره گير تلفن چند دور چرخيد و قاضي با شادي و سرور خارج از وصفي، سينه اش را صاف کرد و گفت:
«الو؟ ژنرال آلپورت؟»
- بله بفرمائيد. سرکار؟
- سلام عرض کردم قربان. ارادتمند قاضي دادگاه ايالتي هستم.
- سلام قاضي. خوبي؟ چه خبر؟!
- تصدق سر شما خوبم ژنرال. حضرت عالي چطوريد؟
- مرسي قاضي. چه خبر؟
- هيچي قربان. اوامرتون مو به مو اطاعت شد عالي جناب.
- خوبه...
- ولي نمي دونين با چه مکافاتي!... تماشاچيان بعد از شنيدن حکم برائت متهم، چه قشقرقي که به راه نينداختند! فرياد اعتراض و قيل و قال، دادگاه را از زمين کنده بود. مي خواستند پوست مرا قلفتي بکنند قربان!...
- خوبه قاضي. خب حکم برائت مهر و امضاء شد؟
- بله عالي جناب. صورت جلسه رو هم شخصاً با پيک سريع فرستادم دادستاني کل منطقه اي.
- برآوو قاضي. اوکي! براستي که رفيق شفيق و رئيس با کفايتي هستي.
- خواهش مي کنم ژنرال. مرحمت دارين. انجام وظيفه بود. خوب قربان...
- بله... بله... مي فهمم... .مي فهمم چي مي خواي بگي.
- بنده نوازي مي فرماييد قربان.
- ببينم قاضي، تو مي دوني امشب سينماي باشگاه اُمراء چه فيلمي نشون مي ده؟
- سينماي باشگاه امراء؟! خير قربان! منظور؟!
- هيچي قاضي مي خواستم به پاس زحمتي که برام کشيدي...
- استدعا مي کنم ژنرال. مي فرموديد!...
راستش قاضي من يک بليط دو نفره ي لژ ويژه ي سينماي باشگاه امراء دارم. مخصوص امشبه. به پاس زحمتي که برام کشيدي، از صميم قلب اين بليط دو نفره را تقديم تو دوست خوب مي کنم!!! خب همين الان راننده ات را بفرست بليط را تحويل بگيرد!!!
- چـ... .چـ... چي فرمودين ژنرال؟! بليط دو نفره سينما؟!
- خب بله بله قاضي. به ات گفته بودم که لطف تو را در نظر خواهم داشت!
- مطمئمناً شوخي تون گرفته ژنرال؟!
- نه... نه تو بميري! شوخي چيه؟ اوه راستي يادم اومد. اسم فيلمش هم «خالي بندي» يه! يک هنر پيشه کمدي هم نقش اولش رو به عهده داره! خب قاضي، بليط را مي گذارم پيش آجودان مخصوص. راننده ات را بفرست بياد بگيرد!
- ببينم ژنرال پس اون «در نظرگرفتن ها» تون همه ش «خالي» بود؟!
- تو را کفن کردم، ابداً ! «خالي» چيه؟ به ات گفته بودم، لطفت را حتماً جبران مي کنم! موفق باشي!
- الو... اِ... اِ... الو؟... الو ژنرال؟!
-... ..
-الو... ژنرال آلپورت؟!
-... .
/ع