پايان بازي

من،لتيتيا و الاندا در هواي داغ کنار ريل هاي راه آهن مرکزي مرکزي آرژانتين بازي مي کرديم و اميدواربوديم که مامان و خاله روت بروند سراغ چرت بعد از ظهر تا ما بتوانيم برويم آن طرف دروازه سفيد.مامان و خاله روت بعد از شستن ظرف ها هميشه خسته و کوفته بودند.مخصوصا وقتي که من والا ندا ظرف ها را خشک مي کرديم
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
پايان بازي

پايان بازي
پايان بازي


 

نويسنده:خوليو کورتاسار
ترجه:اميد نيک فرجام



 
من،لتيتيا و الاندا در هواي داغ کنار ريل هاي راه آهن مرکزي مرکزي آرژانتين بازي مي کرديم و اميدواربوديم که مامان و خاله روت بروند سراغ چرت بعد از ظهر تا ما بتوانيم برويم آن طرف دروازه سفيد.مامان و خاله روت بعد از شستن ظرف ها هميشه خسته و کوفته بودند.مخصوصا وقتي که من والا ندا ظرف ها را خشک مي کرديم چون هميشه اين موقع بود که دعوا و جر وبحث شروع مي شد.قاشق ها کف زمين ،کلمات رمزي که فقط ما مي فهميديم و کلا فضايي که در آن بوي روغن و ناله هاي خوزه و کم نوري آشپزخانه به دعوايي باور نکردني و قيل و قال و به هم ريختگي پس از آن منتهي مي شد،الاندا متخصص راه انداختن اين جور دعوا يي باور نکردني مثلا ليواني را که شسته بود ول مي کرد تو لگن آب کثيف يا ظاهرا سرسري مي پراند که خانواده لوسا دو تا پيشخدمت دارد و همه کارها يشان را آن ها انجام مي دهند.من روش هاي ديگري داشتم:مثلادوست داشتم به خاله روت بگويم که اگر به جاي اين که هر از گاهي به سراغ فنجان و بشقاب ها برود ،همين طوري به ساييدن ديگ ها و قابلمه ها ادامه دهد،حساسيت و کهير دست هايش را داغان مي کند و فنجان ها و بشقاب ها دقيقا چيزهايي بودند که مامان دوست داشت بشويد و سر همين چيز هايي که شستنشان آسان بود ساکت و بي صدا رو در رو ي هم قرار مي گرفتند.هر وقت که حوصله مان از اين توصيه ها و ريختن پته اعضاي خانواده روي آب سر مي رفت،يک راه متهورانه مي ماند و آن ريختن آب جوش روي پشت گربه بود.اين که مي گويند پوست گربه ر ابا آب داغ مي شود کَند،دروغ بزرگي بيش نيست.واقعا دروغ است،مگر اين که اشاره به آب سرد را جدي بگيريم،چون خوزه هيچ وقت از آب داغ فراري نبود،اصلا وقتي نيم فنجان آب حدود صد درجه را مي ريختيم.حيوان بيچاره عمدا مي آمد زير آن مي ايستاد يا کمتر از صد درجه ،احتمالا خيلي کمتر
چون هيچ وقت موهايش نريخت.اصل کار اين بود که تروي را بسورانيم و در ان آشوب که با جيغ سُل بِمُل باشکوه خاله روت و دوي سرعت مامان به طرف ترکه به اوج مي رسيد،من والاندا در يک چشمبه هم زدن پا مي گذاشتيم به فرار به ايوان درار و از آن جا به طرف اتاق هاي خالي پشت خنه که لتيتيا در انتظار ما داشت پونسون دو تري يا يک کتاب غير قابل فهم ديگر مي خواند.
مامان معمولا کلي از راه را دنبال ما مي گذاشت اما آتش اشتياقش به شکستن ترکه بر سر ما خيلي زود فروکش مي کرد و بالاخره (مادر را مي بستيم و به آن تکيه مي داديم و با صدايي رقت انگيز و خيلي تئاتري خواهش و التماس مي کرديم)خسته مي شد و در حال تکرار اين ترجيع بند که «اين اراذل و اوباش بالاخره سر از خيابان در خواهد آورد»راهش را مي کشيد و مي رفت.
سر آخر که خانه آرام مي گرفت و صدايي از آن نمي آمد و گربه را مي ديدم که زيز در خت ليمو کش و قوس مي آيد تا چرت بعد از ظهر ش را بزند،استراحتي انباشته ازبوها و زنبورها،سر از خط آهن مرکزي آرژانتين درمي آورديم.دروازه سفيد راآهسته باز مي کرديدم و وقتي آن را انگار توفان شده باشد محکو و با سر و صدا مي بستيم،آزادي،دستمان را مي گرفت،درآغوشمان مي گرفت و بيرونمان مي آورد.بعد مي دويديم تا براي بالا رفتن ازخاکريزکوتاه کنارمعبر سرعت بگيريم و آن بالا مشرف برتمام دنيا درسکوت،قلمرو پادشاهي مان را نظاره مي کرديم.
قلمرو پادشاهي مان اين بود:يک منحني بزرگ از ريل هاي راه آهن که پيچ آن درست روبه روي قسمت پشتي خانه تمام مي شد.فقط شيب پوشيده از سنگريزه بود و تراورس هاي چليپايي و دو خط آهن و علف هايي تُنُک در خاک و خلي که در آن ميکا و کوآترز و فلد سپات-عناصر تشکيل دهنده گرانيت-در آن آفتاب ساعت دو بعد از ظهر،مثل الماس هايي واقعي مي درخشيدند.خم که مي شديم تا به ريل ها دست بزنيم (آن جا زياد وقت تلف نمي کردمي چون خطرناک بود،نه به خاطر قطارها که بيشتر به خاطر ديده شدن از خانه)حرات سنگفرش باعث گل انداختن صورتمان مي شد و بعد وقتي روبه بادي که از طرف رودخانه مي آمد مي ايستاديم ،حرارتي مرطوب بر گونه ها و گوش هايمان احساس مي کرديم.دوست داشتيم پاهايمان را خم کنيم و سر پا بنشينيم،بلند شويم ،دوباره سر پا بنشينيم ،از يک منطقه هواي داغ به منطقه اي ديگر برويم و صورت يکديگر را تماشا کنيم و عرقش را اندازه بگيريم-يکي،دو دقيقه بيشتر طول نمي کشيد که خيس عرق مي شديم و تمام مدت ساکت و بي صدا بوديم،به ته خط آهن در دور دست نگاه مي کرديم،يا به رودخانه در سوي ديگر،به آن باريکه کِرم-قهوه اي از آب رودخانه.
پس ازاولين سرکشي به قلمر وپادشاهي،ازخاکريز پايين مي آمديم و درسايه اندک درخت ها بيد کنار ديوار دورخانه ودروازه سفيد ولو مي شديم.اين جا پايتخت قلمروبود،شهر بياباني ومقر بازي ما.لتيتيااول از همه بازي را شروع مي کرد.از ما سه نفر،او از همه خوش شانس ترومرفه تربود.لتيتيامجبور نبود ظرف ها را خشک کند يا رختخواب ها را مرتب کند ،مي توانست تمام روز را فقط صرف مطالعه يا چسباندن عکس بکند وشب ها بهش اجازه ميدادند که اگر دلش ميخواست ديرتر بخوابد،تازه بدون احتساب اين که اتاقي براي خودش داشت با سوپ سبزي داغ ومخصوص هر وقت دلش ميخواست وکلي امتيازات ديگر.او کم کم وقدم به قدم بيشتر وبيشتر از اين امتيازات استفاده کرده بود واز تابستان سال قبل ديگر بر بازي ريا ست مي کرد ،به نظرم او در واقع بر کل قلمرو پادشاهي رياست مي کرد:به هر حال او در گفتن چيز ها سرعت بيشتري داشت ومن والاندا بدون اعتراض وتقريبا"خوشحال آن ها را ميپذيرفتيم.احتمالا نطق هاي طولاني وغراي مامان در باب اين که چگونه با لتيتيا رفتار کنيم هم بي تأثير نبود ،يا اين که خيلي ساده آنقدر دوستش داشتيم که رئيس بودن او آزارمان نميداد.حيف که او ظاهر رئيس ها را نداشت،بين ما سه نفر از همه قد کوتاه تر بود وخيلي نحيف واستخواني الاندا هم استخواني بود ومن هم هيچ وقت بيش پنجاه و پنج کيلو نداشتم ولي لتيتيا از ما هم لاغر ومردني تر بود وبدتر،از آن نوع لاغر هايي بود که که از فاصله اي مي شود ديد گردن وگوش هايش زارمي زند.شايد خشکي پشتش بود که اين قدر باريک وقلمي جلوه اش مي داد:مثلا"به زور ميتوانست سرش را به چپ وراست حرکت بدهد،مثل ميز اتوي تا شده بود،از آن نوعي که در خانه لوسا بود با روکش پارچه اي سفيد رنگ.مثل ميز اتويي که سر پهنش رو به بالا باشد تکيه داده به ديوار واومارا رهبري مي کرد.
بيشترين لذت رابا تصور روزي مي برديم که مامان يا خاله روت ازبازيمان خبر دار شود.اگر به طريقي ازاين بازي خبردارمي شدند،اوضاع خيلي خيلي بي ريخت مي شد.جيغ سل بمل وغش وضعف،قشقرق وگلايه ازفداکاري وايثارودستي که نمک ندارد وزنجيره اي از کلمات تهديد آميز که خبرازتنبيه هايي مشهورترمي دادند،ريختن آب پاکي روي دستمان و پيش بيني سرنوشت شوممان که بالاخره هر سه تا سرازخيابان ها درخواهيم آورد.اين پيش بيني آخري هميشه ما را قدري گيج مي کرد چون سردر آوردن از خيابان به نظرمان خيلي طبيعي ما مي آمد.
اول لتيتيا بين ما قرعه کشي مي کرد.براي اين کار سنگريزه اي را در دستمان قايم ميکرديم وتا بيست ويک ميشمرديم،از کدام طرفش فرقي نمي کرد.
وقتي سيستم بشمار-بيست و يک را به کارمي برديم وانمود مي کرديم دو،سه دخترديگرهم هستندوآن ها را هم موقع شمردن حساب مي کرديم تا کسي نتواند جر بزند.وقتي يکي از دخترها بيست و يک مي شد،از گروه بيرونش مي انداختيم و آن قدر مي شمرديم تا يکي از خودمان برنده شود.بعد من والانداسنگ را بلند مي کرديم و جعبه زينت آلات ر ا بيرون مي اورديم.بعد مثلا اگر الاندا برنده مي شد ،من و لتيتيا زينت آلات را انتخاب ميکرديم.بازي دو شکل داشت:مجسمه و حالت.حالت نيازي به زينت آلات نداشت،خيلي قدرت ادا در آوردن مي خواست، آدم براي غلبه«غبطه»مي توانست دندان هايش را نشان دهد،دست هايش را مشت کند و آن ها را طوري بگيرد که انگار کوچک مي شوند.براي «نيکوکاري»حالت ايده آل صورت فرشته ها بود ،چشم ها به طرف آسمان در حالي که دست ها چيزي -پارچه،توپ،يک شاخه بيد -را به يک يتيم فقير نامرئي مي دادند.«خجالت»و «ترس»آسان بودند:«بد خواهي»و «حسادت»نياز به تحليل دقيق تر و تميزتري داشتند.اما مجسمه ها ،تقريباهمه شان،براساس زينت آلاتي که انتخاب مي کرديم تعيين مي شدند و اين جا بود که آزادي مطلق داشتيم.آدم براي اين که بتوند مجسمه اي را درست و حسابي ازکار درآورد بايد به جزء جزء لباسش فکرمي کرد.قاعده بازي اين بود که نفر انتخاب شده نمي تواند در انتخاب زينت آلات شرکت کند:دو نفر ديگر با هم مشورت مي کردند و انتخاب مي کردند و سر آخر زينت آلات را به او مي دادند.برنده بايد با توجه به زينت آلاتي که به او داده و پوشانده بودند مجسمه اش را ابداع مي کرد،اين طوري بازي خيلي پيچيده ترو هيجان انگيزترمي شد چون گاهي آن دو نفر ديگر دسيسه اي مي چيدند و قرباني خود را در شکل و شمايلي مي يافتند که به هيچ کارش نمي آمد:بنابراين پس از آن،همه چيز به عهده خود او بود که به سرعت مجسمه جالبي پيدا و ابداع کند.معمولا موقع بازي حالت ،برنده زود مي توانست خود را جمع و جور کند اما مجسمه ها گاه خيلي غلط و بي فايده از آب در مي آمدند.
خب،داستاني که مي خواهم تعريف کنم فقط خدا مي داند کي شروع شد اما به هر حال از روزي که اولين يادداشت از قطار بيرون افتاد اوضاع اين رو و آن رو شد.طبيعتا بازي حالت ها و مجسمه ها فقط براي خودمان نبود چون اين کار خيلي زود دلمان را زده بود.يکي از قواعد بازي اين بود که برنده بايد سايه بيد ها را بي خيال شود و پاي خاکريز بايستد و منتظر قطار تيخرِه شود که ساعت دو و هشت دقيقه از آن جا مي گذشت.قطارها درآن ارتفاع -بالاي پالرمو -خيلي سريع رد مي شدند و ما از اين که بازي حالت ها و مجسمه ها را کنار آن ها انجام دهيم خجالت نمي کشيديم.حتي آدم هايي را که کنار پنجره قطار مي ايستادند به سختي مي توانستيم ببينيم ولي پس ازمدتي دراين کارمهارت بيشتري پيدا کرديم و مي دانستيم که بعضي از مسافرها منتظر ديدن ما هستند.هميشه مردي با موهاي سدي و عينک لاکي سرش را از پنجره بيرون مي آورد و با دستمال براي مجسمه يا حالت دست تکان مي داد.پسر هايي که در راه برگشت از مدرسه روي پله هاي واگن ها مي نشستند درحال رد شدن فرياد مي زدند و چيز هايي مي گفتند اما بعضي از آن ها هم فقط خيلي جدي تماشايمان مي کردند.در واقع مجسمه يا حالت اصلا چيزي نمي ديد چون مجبور بود حسابي تمر کز کند تا خودش را ثابت و بي حرکت نگه دارد ولي آن دو نفرديگر زيردرخت هاي بيد موفيت بزرگ او يا بي اعتنايي تماشاگران را جزءجزءبا وسواس تحليل مي کردند.روزي که يادداشت هنگام گذشتن دومين واگن،بيرون افتاد چهارشنبه بود.يادداشت نزديک نزديک پاي الاند افتاد(او آن روز اداي «شايعات مغرضانه »را در مي آورد)و بعد کمانه کرد طرف من.تکه کاغذ کوچک حسابي تاشده و در مهره اي فلزي چپانده شده بود با دست خطي
مردانه و خيلي بد نوشته شده بود:«مجسمه هاي خيلي خوشگل .من پشت پنجره سوم واگن دوم.آريل ب».ياد داشت با اين که با کلي زحمت درمهره چپانده و برايمان پرت شده بود به نظرمان قدري خشک و جدي آمد ولي کلي خوشحال مان کرد.قرعه کشيديم که کي آن را نگه دارد و من بُردم.روز بعد هيچ کس حاضر نبود بازي کند چون همگي دوست داشتيم ببينيم اين آريل ب چه شکلي است اما ترسيديم که او به اشتباه فکرکند ديگر نمي خواهيم بازي کنيم،پس قرعه کشيديم و لتيتيا برد.من و الانديا خيلي خوشحال شديم چون لتيتيا مجسمه را عالي بازي مي کرد،طفلي.وقتي حرکت نمي کرد مشخص نبو افليج است و خوب بلد بود حالات حالکي از شرافت و الات را باري کند.او براي حالت،هميشه بخشندگي،پارسايي ،ايثار،و توبه را انتخاب مي کرد.براي مجسمه هم سعي مي کرد حالت ونوس سالن را-که خاله و روت و نوس دنيلومي ناميد-درآورد.به همين دليل ما مخصوصازينت آلاتي ر ا انتخاب کرديم که آريل حسابي تحت تأثير قرار بگيرد.مخمل سبزي را مثل بالا پش رويش انداختيم و تاجي از شاخه هاي بيد هم روي موهايش گذاشتيم.خودمان هم آستين کوتاه پوشيده بوديمو جلوه يوناني کار خيلي عالي از آب درآمد.ليتيتيا کمي در سايه تمرين کرد و ما هم تصميم گرفتيم که خود را نشان دهين و براي آريل مودبانه و در عين حال خيلي دوستانه دست تکان دهيم.
لتيتيا حرف نداشت و قطارکه از راه رسد از جايش جُم نخورد.چون نمي توانست سرش را بچرخاند،آن عقب برد و بازوهايش را طوري به بدنش چسباند که اگار دلش براي آنها تنگ شده است:سواي آن بالاپوش سبز،درست مثل اين بود که دارمي به ونوس دنيلو نگاه مي کنيم.پشت پنجره سوم پسري با موهاي طلايي فرفري و چشم هاي روشن ديديم که وقتي من والاندا را ديد که برايش دست تکان مي دهيم،لبخندي زنده و شاد زد.قطار يک ثانيه بعد رفته بود اما ما تا ساعت چهار و نيم هنوز داشتيم بحث مي کرديم که آيا کت و شلوار تيره و کراوات قرمز به تن داشت و آيا واقعا آدم خوبي بود يا لوس و متملق.پنجشنبه،من حالت را انجام دادم،«افسردگي»و يادداشت ديگري گرفتيم که درآن آمده بود:«هر سه تاي شما را خيلي دوست دارم.آريل».حالا ديگر سر ويک دستش را از پنجره بيرون مي آورد،مي خنديدو برايمان دست تکان مي داد.حساب کرديم که بايد هجده ساله باشد (اما مطمئن بوديم که شانزده سال بيشتر ندارد)و به اين نتيجه رسيديم که هر روز از يک مدرسه انگليسي زبان بر مي گردد،راستش اصلا نمي توانستيم قبول کنيم که کارگر يکي از کارخانه هاي دور و بر باشد هر کسي مي توانست ببيند که آريل محشر و درجه يک است.
ازقضا الاندا کلي شانس آورد و سه روز پشت سرِهم برنده شد.واقعا سنگ تمام گذاشت،حالت هاي«موأخذه»«دستبرد»را انجام داد و مجسمه خيلي سخت«بالرين»را،از وقتي که قطار از سر پيچ پيچيد روي يک پا ايستد.روز بعد و روز بعد از آن هم باز من بردم:داشتم حالت«وحشت»را بازي مي کردم که نزديک بود يادداشت آريل به دماغم بخورد:اول معنايش را نفهميديم:«خوشگل ترين تنبل ترين است».لتيتيا آخرين نفري بود که ازآن سردرآورد:ديديم که سرخ شد و تنهاي راه افتاد و رفت و من والانداهم به هم نگاه کرديم،فقط کمي عصباني بوديم.اولين نظر منصفانه اي که به فکرمان رسيد اين بود که آريل احمق است اما نمي توانستيم اين رابه لتيتيا،آن فرشته بيچاره، بگوييم،آن هم با نقص و مشکلي که بايد با آن سر مي کرد.او چيزي نگفت اما ظاهرا همگي نگفته فهميدي که ياد داشت ازآن اوست و او هم نگهش داست.آن روز ساکت و بي سر وصدا به خانه برگشتيم و شب دور هم جمع نشديم.سر ميز شام لتيتيا خيلي شاد و سرحال بود،چشم هايش برق مي زد و مامان هم به نشانه شادي خودش دو،سه بار به خاله روت نگاهي انداخت.آن روزها داشتند راه درمان جديدي را براي تقويت لتيتيا به کار مي بردند و با توجه به ظاهر ش اين که حال اين قدر خوب شده بود،برايشان مثل معجزه بود.
من والاندا قبل از خواب درباره اين قضيه حرف زديم.يادداشت آريل زياد اذيتمان نمي کرد،به هر حال ازقطاري که داشت راه خودش را مي رفت پرت شده بود و کاريش نمي شد کرد ولي به نظرمان رسيد که لتيتيا ديگر خيلي دارداز امتيازات و موقعيتش سوءاستفاده مي کند.او مي دانست که ما چيزي به او نخواهيم گفت و درخانهاي که کسي نقص جسماني و کلي غرور دارد،همه از جمله فرد بيمار وانمود مي کنند که آن را نمي بينند يا به عبارت بهتر همه وانمود مي کنند نمي دانند که آن ديگري مي داند.اما از طرف ديگر آدم مجبو ر نيست در اين وضع مبالغه هم بکند و رفتار لتيتيا سر ميز يا طوري که يادداشت را نگه داشته بود ديگر خيلي زيادي بود.آن شب من دوبار ه کابوس قطارها را ديدم ،صبح بود و داشت در جايي خيلي بزرگ که پوشيده بود از ريل هايي با کلي اهرم و سوئيچ را مي رفتم،ازدورچراغ هاي قرمز لکوموتيو هايي را مي ديدم که به من نزديک مي شدند،داشتم با دلهره و نگراني زور مي زدم حساب کنم که آيا قطارازسمت چپم رد مي شود و در عين حال نگران ازراه رسيدن يک قطار سريع السير از پشت سرم بودم و-بدتر از همه-فکر مي کردم که نکند يکي از قطارها بيندازد روي يکي از خط هاي کناري و مستقيم به طرف من بيايد اما صبح-که شد خوابم را فراموش کردم چون لتيتيا خيلي درد داشت ومجبور شديم در لباس پوشيدن کمکش کنيم.به نظر مان رسيد که کمي از
قضيه ديروز پشيمان است و برايهمين خيلي بهش مهرباني کرديم،به او گفتيم اين نتيجه راه رفتن زيادي است و شايد بهتر باشد در اتاقش بماند و کتابش را بخواند.اوحرفي نزد ولي براي صبحانه سر ميز آمد و وقتي مامان حالش را پرسيد،جواب داد که حالش خوب است و پشتش ديگر اصلا درد نمي کند.اين حرف را محکم گفت و به ما چشم دوخت.
آن روز بعد ازظهرمن بردم ولي همان لحظه نمي دانم با خودم چه فکري کردم که به لتيتيا گفتم حاضرم جايم را به او بدهم،طبيعتا دليلش را به او نگفتم که آن آقا معلوم بود او را ترجيح مي دهد و مي خواهد آن قدر تماشايش کند که چشم ها يش بزند بيرون.بازي به مجسمه ها افتاد و ما چيزهاي ساده اي انتخاب کرديم که کا را پيچيده و سخت نکنيم و او يک جور شاهزاده چيني ابداع کرد که با حالت خجالتي به زمين نگاه مي کرد و دست هايش را درست مثل شاهزاده هاي چيني روي هم گذاشته بود.قطار که رد مي شد،الاندا زير درخت هاي بيد به پشت دراز کشيده بود ولي من نگاه کردم و ديدم که آريل مي خواست با چشم هايش لتيتيا را بخورد.آن قدربه لتيتيا نگاه کرد تا قطارسرپيچ ناپديد شد ولتيتيا بي حرکت همان جا ماند و نمي دانست که آريل آن طور بهش نگاه کرده بود.اما وقتي نوبت به استراحت زير درخت ها رسيد ،ديديم که خوب مي داند و آن قدر خوشحال است که مي تواند لباس را تا آخر شب هم به تنش نگه دارد.
چهار شنبه بين من والاندا قرعه کشيديم چون لتيتيا گفت انصاف اين است که خودش کنار برود.الاندا،با آن شانس کوفتي اش برد ولي يادداشت آريل افتاد کنار من.يادداشت را که برداشتم فکر کردم به لتيتيا بدهمش که حرفي نزده بود ولي بعد فکر کردم لزومي ندارد که آدم همه آرزوهاي مردم را بر آورده کند و خودم آهسته بازش کردم.آريل مي گفت روز بعد مي خواهد در نزديک ترين ايتگاه پياده شود و به کنار خاکريز بيايد تا با هم گپي بزنيم.خطش خيلي خيلي بد بود ولي آخرين عبارت را تميز نوشته بود:«با گرم ترين احترامات به سه مجسمه».امضايش خيلي خرچنگ قورباغه بود ولي ما از وي آن کلي درباره شخصيت او اظهار نظر کرديم .
وقتي داشتين زينت آلات الاندا را بر مي داشتيم،لتيتيا يکي،دو بار به من نگاه کرد.پيام را برايشان خوانده بودم و هيچ کدام اظهار نظري نکرده بودند که خيلي ناراحت کننده بود چون بالاخره آريل داشت مي آمد و بايد به اين قضيه تاره فکر مي کرديم و تصميمي مي گرفتيم.اگر در خانه از اين قضيه با خبرمي شدند يا يکي ازدخترهاي خانواده لوسا،آن ريقو هاي حسود،تصادفااز راه مي رسيد و زاغمان را چوب مي زد،اوضاع خيلي خيلي ناجور مي شد.ديگر اين که از ما خيلي بعيد بود که در مورد موضوعي مثل اين ساکت بمانيم وحرفي نزنيم:زينت آلات را که قايم کرديم و از دروازه سفيد گذشتيم تا به خانه بر گرديم،به زور به هم نگاه مي کرديم.
خاله روت ازمن و الاندا خواست تا گربه را بشوييم و لتيتيا را براي معالجه عصرگاهي اش برد وما بالاخره فرصتي پيدا کرديم که تا مي توانيم حرف بزنيم و دلمان را سبک کنيم.اين که آريل مي خواست بيايد محشر بود،تا آن موقع دوستي مثل او نداشتيم،پسر عمويمان تيتو را حساب نمي کرديم ،آدم ابلهي بود که عروسک کاغذي درست مي کرد.به خاطر روز بعد خيلي نگران و عصبي بوديم و اين وسط به خوزه ،گربه بيچاره،خيلي بد گذشت.بين ما دو نفر الاندا شجا ع تر بود و موضوع لتيتيا را پيش کشيد.نمي دانستم چه فکر کنم،از يک طرف به نظرم خيلي بد بود که آريل بفهمد واز طرف ديگر درستش اين بود که فکر کنيم هر چه پيش آيد خوش آيد چون لازم نبود کسي خودش را براي ديگري به هر آب و آتشي بزند.چيزي که واقعا دلم مي خواست اين بود که لتيتيا رنج نکشد؛از همان اول هم به اندازه کافي مشکل داشت و حالا هم درمان جديد و باقي قضايا
اضافه شده بود.
آن شب مامان از اين که ما را آن قدر ساکت و بي سرو صدا مي ديد کلي تعجب کرد و گفت معجزه شده يا گربه زبانمان را خورده،بعد به خاله روت نگاهي انداخت و هر دوبي بروبرگرد فکر کردند که حتماآن روز بد آتشي سوزانده ايم و وجدانمان خيلي اذيتمان مي کند.لتيتيا خيلي کم غذا خورد وگفت درد دارد و از آن ها اجازه گرفت که به اتاقش برود و رُکامبول بخواند.الاندا با اينکه زياد هم دلش نمي خواست کمکش کرد و من هم نشستم به بافتني بافتن؛کاري که فقط وفتي خيلي عصبي ام دست مي گيرم.دوبار فکر کردم به اتاق لتيتيا بروم،سر در نمي آوردم که آن ها آن جا تنهايي چه کار دارند مي کنند اما مدت کوتاهي بعد الاندا با حالتي اسرار آميز و متکبرانه بر گشت و نشست کنار من و تا مامان و خاله روت ميز را جمع نکردند،يک کلمه هم نگفت.«نمي خواهد فردا بيايد.يک نامه نوشته و گفت اگرطرف خيلي سوال کرد آن را بدهيم بهش».جيب بلوزش را تا نيمه باز کرد و پاکت بنفشِ ياسي را نشانم داد.بعد صدايمان کردند که ظرف ها ر اخشک کنيم و آن شب تقريبا بلافاصله خوابمان برد،بس که آن روز دچاردلهره شده بوديم و همين طور خسته از شستن خوزه.
روز بعد،رفتن به بازار و خريد و فروش به عهده من بود و صبح اصلا لتيتيا را نديدم،از اتاقش بيرون نيامد.پيش از اين که براي ناهار صدايمان کنند،يک دقيقه به اتاقش رفتم و او را نشسته کنار پنجره با کلي کوسن و يک رمان جدي رُکامبول يافتم.قيافه اش داد مي زد که حالش اصلا خوب نيست ولي زد زير خنده و از زنبوري گفت که نمي توانست راه بيرون را پيدا کند و خواب مضحکي که ديده بود.گفتم خيلي حيف است که با ما به بيد زارنمي آيد اما برايم سخت بود که اين حرف را با ظرافت بهش بگويم.محض پيشنهاد گفتم:«اگر بخواهي مي توانيم به آريل بگوييم که حالت خوب نيست»اما او گفت نه و ديگر لب از لب باز نکرد.مدتي واقعا اصرار کردم که بايد با ما بيايد و بالاخره حسابي دچارغليان احساسات شدم و بهش گفتم نبايد از چيزي بترسد و مثال زدم که مهر و محبت واقعي مرز و مانه نمي شناسد و کلي حرف هاي دهان پرکن ديگرکه ازکتاب «گنج جواني»ياد گرفته بودم اما حرف زدن با او سخت تروسخت ترشد چون داشت به بيرون پنجره نگاه مي کرد و قيافه اش طوري بود که انگارالان است بزند زير گريه .بالاخره گفتم مامان با من کار دارد و از اتاق آمدم بيرون.ناهار به اندازه يک قرن طول کشيد والاندا به خاطرريختن سس گوجه اسپاگتي روي روميزي از خاله روت سيلي خورد.اصلاشستن ظرفها را يادم نمي آيد،بلافاصله به زيردرختان بيدرفتيم و از فرط خوشحالي همديگر را در آغوش کشيديم و يک ذره هم به هم حسادت نمي کرديم.الاندا برايم توضيح داد که در
مورد درس هايمان چه چيز هايي را بگوييم که آريل حسابي تحت تأثير قرار بگيرد.قطارکه ساعت دو و هشت دقيقه دقيقه رد شد،آريل دست هايش را با شور و شوق تکان داد و ما دستمال هاي نقش بر جسته مان را برايش تکان داديم.حدودا بيست دقيقه بعد ديد يمش که داشت به خاکريز نزديک مي شد:قدش بلند تر از آني بود که فکر مي کرديم و سر تا پا طوسي به تن داشت.
اصلا يادم نمي آيد که اولش در مورد چه حرف زديم.او با وجودآمدن به آن جا و يادداشت ها و باقي قضايا قدري خجالتي به نظر مي رسيد و کلي حرف هاي مودبانه و ملاحظه کارانه زد.هنوز هيچي نشده،از بازي مجسمه و حالت تعريف کرد و اسممان را پرسيد و اين که چرا نفر سوم نيامده است.الاندا توضيح داد که لتيتيا نمي توانست بيايد و او گفت چه حيف و بعداضافه کرد که به نظرش لتيتيا اسم تکي است.بعد چيزهايي در مورد دبيرستان صنعتي برايمان تعريف کرد،بدبختانه مدرسه انگليسي ها نبودوبعد پرسيد که ممکن است زينت آلات را به او نشان دهيم.الاندا سنگ را بلند کرد و گذاشتيم آن ها را ببيند.ظاهراخيلي نظرش به آن ها جلب شده بود ومرتب چيزي را برمي داشت ومي گفت: «لتيتيا يک روز اين را آويزان کرده بود».يا «اين مالِ آن مجسمه شرقي بود».منظورش شاهزاده چيني بود.بعد در سايه يکي از درختان بيد نشستيم و او خوشحال ولي گيج و آشفته بود و قيافه داد مي زد که فقط براي رعايت ادب مانده است.وقتي که سکوت برقرارشد الاندا دو،سه بار به من نگاه کرد و حال هردمان خيلي بد شد،باعث شد آرزو کنيم که کاش زودتر خلاص شويم يا کاش آريل اصلا نيامده بود.او بار ديگرپرسيد آيا لتيتيا مريض است و الاندا به من نگاه کرد و من فکر کردم الان است که به او بگويد اما او به جاي اين حرف جواب داد که لتيتيا نمي توانست بيايد آريل با تکه چوبي روي خاک شکل هاي هندسي مي کشيد و گه کاه به دروازه سفيد نگاه مي کرد و ما مي دانستيم که به چه فکرمي کند و به همين خاطر حق با الاندا بود که پاکت بنفش را در آورد و به او داد و او پاکت به دست خشکش زد،بعد که برايش توضيح داديم لتيتيا آن را فرستاده ،سرخ شد و نامه را گذاشت در جيب داخل کتش ،نمي خواست جلوي ما بخواندش.بفهمي نفهمي بلافاصله گفت که افتخار بزرگي برايش بوده و خيلي خوشحال است که آمده ولي لحنش طوري نرم و نا خوشايند بود که يعني بهتر بود آن گفت و گو همان جا تمام شود،گر چه ما بعدا فقط چشم هاي خاکستري اش را به ياد داشتيم و لبخند غم انگيزش را.سر اين هم به هم توافق کرديم که چه طوري خداحافظي کرده بود:«تا هميشه»که ما هيچ وقت در خانه نشنيده بوديم و خيلي به نظرمان شاعرانه و آسماني آمد.تمام اين ها را براي لتيتيا تعريف کرديم که زيردرخت ليموي حياط منتظرمان شده بود،من خيلي دوست داشتم ازش بپرسم که در نامه چه نوشته است ولي نمي دانم چه نوشته بود چون آن را پيش از دادن به الاندا مهر و موم کرده بود،پس اصلا چيزي در اين مورد به او نگفتم و فقط تعريف کردم که آريل چه شکلي است وچند بار سراغ او را گرفته است و اين کار اصلا آسان نبود چون در آنِ واحد هم چيز خوبي بود و هم چيز ي ناخوشايند،متوجه شديم که لتيتيا خيلي خوشحال است و در عين حال کم مانده است بزند زير گريه.براي همين گفتيم خاله روت با ما کار دارد و او را در حال تماشاي زنبور ها بردرخت ليمو رها کرديم.
آن شب وقتي آمديم بخوابيم ،الاندا بهم گفت:«از فردا بازي بي بازي ،حالا مي بيني».اما اشتباه مي کرد،البته نه زياد و روز بعد سرِناهار دسر که از راه رسيد لتيتيا طبق معمول به ما علامت داد.قدري متعجب و دلخور رفتيم که ظرف ها را بشوييم چون اين کار لتيتيا خيلي پر رويي بود،اصلا کار درستي نبود.او دمِ دروازه منتظر ما بود و به درخت هاي بيد که رسيديم نزديک بود از ترس بميريم چون گردنبند مرواريد مامان و تمام
انگشتري او و حتي انگشتر ياقوت بزرگ خاله روت را از جيبش در آورد.اگر دختر هاي لوسا زاغمان را چوب مي زدند و ما را با آن جواهرات مي ديدند ،بي بر وبرگرد مامان بلافاصله مي فهميد و ما را مي کشت،،آتيش پاره ها.اما لتيتيا اصلا نمي ترسيد و گفت هر اتفاقي بيفتد خودش مسوول است و بس.بعد بي آن که به ما نگاه کن،افزود:»دوست دارم امروز همه جيز را واگذارکنيد به من.»ما هم بلافاصله زينت الات را بيرون آورديم،يکهو دلمان مي خواست با لتيتيا خيلي مهربان باشيم و بگذارمي هرکاري دوست داردبکند،گرچه تِه تهش هنوز قدر احساس بد جنسي مي کرديم.قرارشد بازي مجسمه باشد و ما چيز هاي قشنگي انتخاب کرديم که به آن جواهرات بيايند ،کلي پر طاووس که در موهايش بگذاريم وخزي که از دور شبيه پوست روباه نقره اي بود وشالي صورتي که مثل دستار بر سر گذاشت.ديديم که دارد فکرمي کند، مجسمه را امتحان مي کرد ،البته بدون حرکت کردن ووقتي که قطار از سر پيچ پيدا شد با تمام آن جواهرات که درآفتاب مي درخشيدند رفت وپاي شيب قرار گرفت.بازوهايش را طوري بلند کرد که انگار مي خواهد به جاي مجسمه حالت انجام دهد ،دست هايش به سوي آسمان بود وسرش را عقب برده بود (تنها جهتي که ميتوانست سرش را تکان دهد،طفلکي)وبدنش را طوري به عقب خم کرد که ما ترس برمان داشت.به نظر ما که عالي بود،پر شکوه ترين مجسمه اي بود که تا آن موقع اجرا کرده بود:بعد آريل را ديديم که داشت به او نگاه مي کرد ،سرش را چرخاند وباز به او نگاه کرد بدون اينکه مارا ببيند تا اينکه به همراه قطار يکهو محو شد.نميدانم چرا،هر دو در آن واحد نگاه شروع کرديم به دويدن تا لتيتيا را که آنجا ايستاده بود بگيريم،هنوز چشم هايش بسته بود واشک هايي درشت صورتش را پوشانده بود.ما را عقب راند،البته نه با عصبانيت اما ما کمکش کرديم جواهرات را درجيبش بچپاندوما که داشتيم زينت آلات را براي آخرين را درجعبه شان مي گذاشتيم او تنهايي راه افتاد به طرف خانه.بفهمي،نفهمي مي دانستيم چه اتفاقي قرار است بيفتد اما با اين حال روز بعد هم بعد از اينکه خاله روت سکوت مطلق اعلام کرد تا لتيتيا که حالش خوب نبودومي خواست بخوابد ،اذيت نشود به بيد زاررفتيم ،فقط ما دو تا.قطار که رد شد از خالي بودن پنجره سوم تعجب نکرديم و در حالي که به يکديگر لبخند مي زديم ،با حالتي ميان آسودگي و عصبانيت ،آريل را تصور کرديم که آن طرف واگن نشسته است ،درصندلي اش تکان نمي خورد وبا چشم هاي خاکستري اش به آن سوي رودخانه نگاه مي کند.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب
play_arrow
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب