حوالي خانه من

مي دانم که به عنوان يک تازه کار،داستانم بيشتر شبيه يک حکايت عاميانه است اما اين طور نيست.تخيل پيرو وباز نشسته ام نيازي ندارد که اين داستان را از خودش بسازد.خوب که فکر مي کنم،مي بينم چيزي که مي خواهم بگويم غير قابل باور نيست؛فقط کمي غير عادي وحتي تراژيک است،آخر پاي مرگ يک انسان درميان است.پس
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
حوالي خانه من

حوالي خانه من
حوالي خانه من


 

نويسنده:لوک گوتيه بوشه
ترجمه:پويان غفاري



 
تماشاچيان هستند که تابلوهارا مي سازند.

مارسل دوشان
 

درست وسط بعد ازظهراست و زير اين آسمان پاييزي ،هوا جوري تاريک است که انگار يک ساعتي از غروب آفتاب مي گذرد.
مي دانم که به عنوان يک تازه کار،داستانم بيشتر شبيه يک حکايت عاميانه است اما اين طور نيست.تخيل پيرو وباز نشسته ام نيازي ندارد که اين داستان را از خودش بسازد.خوب که فکر مي کنم،مي بينم چيزي که مي خواهم بگويم غير قابل باور نيست؛فقط کمي غير عادي وحتي تراژيک است،آخر پاي مرگ يک انسان درميان است.پس بگذاريد داستان را جور ديگري تعريف کنم تا اين تصور پيش نيايد که آنها را از خودم درآورده ام.
بيرون به خاطر هواي گرفته وابري ،اما نه آن قدري حضور مردي را جلوي در خانه يکي از همسايه ها تشخيص دهم.او را نه ميشناسم و نه هيچ وقت ديده ام.بايد پياده آمده باشد چون ماشين با وسيله نقليه ديگري نمي بينيم که
او را پياده کرده باشد.به آرامي درميزندومنتظر ميماند .ناگهان باران شروع به باريدن مي کند.مرد چند لحظه اي به طرف خيابان بر مي گردد تا قطراتي را که آسمان برزمين مي ريزندو آسفالت را سياه مي کنند،ببينند ،بعد دوباره به جلوي درميرود و از نو درمي زند.من هم بي آن که بدانم چرا ،پشت پنجره مي مانم و او را تماشا مي کنم.همين است، همين جورياست که همه چيز شروع مي شود.
خانه اين همسايه درصد متري خانه من،آن طرف خيابان قرار دارد.همتن طور که پيداست،مالکينش همسايه هاي نزديک من نيستند،مثلا نزديک تراز پسران تسيه که خانه هايشان در دو طرف خانه من قرار دارد:پس جوان ترسمت راست و ديگري هم که به تازگي اسباب کشي کرده ،سمت چپ.پدرشان را خوب مي شناختم ولي با خودشان چندان ميانه اي ندارم.رو به روي خانه ام،خانه مارسل ريمون پيراست و در سمت چپش خانه خانم گوتيه:خانه پيري که درآن لحظه دقيقا مثل من پشت پنجره خانه اش ايستاده بود واين مرد ناشناس را که درمي زدو هيچ کس هم در را برايش باز نمي کرد،مي پاييد.شايد خانم گوتيه ديده بود که من هم آن مرد را زيرنظردارم وقضيه برايش جذاب شده بود.چيزبيشتري نمي دانم.با وجود اين،يادم مي آيد که در آن لحظه،صحنه آن قدر ها هم برايم جذاب نبود.انگار هر روزکه مي گذرد از کار افتاده تر مي شوم وبه هر حال جلوي پيري را نمي شود گرفت.
اين خانه ناشناس نسبت به خانه من در زاويه اي قراردارد که هر وقت بخواهم به راحتي از پنجره مي بينمش.ديوار هايش از سنگ هاي بر جسته ومستطيل شکل ساخته شده:بام بلندش از آلمينيوم قرمز است و سه نور گير آن بدون شک بالاي اتاق خواب ها قرار دارند.تا به حال به آن خانه نرفته ام اما به نظر ميرسد اتاق هاي طبقه پايينش وسيع هستند وسقف بلندي دارند؛انگار که فضايش هيچ پرتي اي ندارد.در واقع از آن خانه هايي است که خيابان را شرمگين نمي کنند!مالکينش را نمي شناسم اما فکر نمي کنم خيلي هم پولدار باشند:حتما براي خريد چنين خانه اي تا خر خره در قرض فرو رفته اند،طفلکي ها!در حقيقت هر دوشان کار مي کنند.زوج جواني که اسم مرد ترامبله است واسم زن گانيون.اهل اين جا نيستند.چند باري با آنها بر خورد داشته ام.به نظر مهربان مي آمدند.چيز زيادي در موردشان نمي دانم و هيچ وقت هم سعي نکرده ام بيشترازاين چيزي دستگيرم شود.جوان ها زياد برايم جذاب نيستند.من باغچه خودم را دارم،همين طور پار کينگم،ابزارآلاتم وخانه نقلي ام را در کل باقي چيزها اهميت کمي برايم دارند.بيشتر ترجيح ميدهم با ديوار هاي سالخورده صحبت کنم تا با ديگران؛در ميان اشيا، بهتر صداي خودم را ميشنوم تا در ميان آدم ها.
باران تندي مي باريد.مردنه کلاهي داشت ونه چتري ،پس راهي نداشت جزاين که
زيرسر سراي خانه بماند تا در را برايش باز کنند يا باران بند بيايد.به نظر نمي رسيد که اين موقعيت چندان عصباني اش کرده باشد،وهمين باعث تعجب من شده بود:هيچ بني بشري نمي توانست اين قدر صبور باشد.هر کس ذره اي غرور وشخصيت دروجودش باشد لااقل کمي از اين وضعيت عصباني مي شد.مي خواستم ببينم سر سوزني عصباني يا نااميد شده است؟ديدم که نه،بي حرکت سر جايش ايستاده و همچنان با خونسردي و در کمال ادب کارش را تکرار مي کند:گاه به گاه وتقريبامنظم مشتش را بالا مي آوردو ده ضربه اي به در ميزد و دوباره آن را پايين مي برد و در راستاي پايش قرار مي داد.اين وضعيت عادي نبود.بعد از اين همه وقت ديگر بايد فهميده باشد کسي در اين خانه نيست:سماجتش درآن واحد،هم وقيحانه بود و هم احمقانه.خانم گوتيه که همچنان از پشت پنجره و از ميان پرده هاي ضخيم زرد رنگ مرد را زير نظر گرفته بود،نا خودآگاه دستش را جلوي دهانش برده اين حالت مضطرب او باعث شد نوعي تشويش و آشفتگي به من هم سرايت کند. ديگر آرام آرام اين مرد مرا مي ترساند،چون وضعيت غير عادي اش اين احساس را به آدم مي داد که نمي توان رفتارش را پيش بيني کرد.اگر از اين در زدن ها نتيجه اي نمي گرفت دست به چه کاري مي زد؟آيا مي رفت درِخانه همسايه هاي ديگر را مي زد؟
مرد محکم درمي زد اما نه با خشونت و خشم.خبر کردن پليس درآن لحظه بيهوده بود،چون روي هم رفته او هيچ کار بدي انجام نداده بود.ده دقيقه اي جلوي در منتظر ماند و بعد در زدن را از سر گرفت او منتظر مي ماند،در مي زد،منتظر مي ماند،در مي زد و بار منتظر مي ماند.
ناگهان پيش خودم تصور کردم که شنيد ن اين ضربه هاي مکرر از داخل خانه چقدر مي تواند ناخوشايند باشد:همه اين تق تق تق تق تق تق ها چنان با قاطعيت نواخته مي شدند که صدايشان حتما در تک تک اتاق هاي آن خانه مي پيچيد؛طنينشان بايد همه جا احساس مي شد.جوري انعکاس آزار دهنده اين ضربات لجوجانه را توي سرم مي شنيدم که انگار از ضرباتي برديوارهاي تالاري بزرگ ايجاد مي شدند.ديگر داشتم صبرم را از دست مي دادم و در مقابل اين آدم مستبد که با سماجت،آرامش اين خانه خالي از سکنه را به هم ريخته بود عصباني شده بودم .به ويژه از بي تحرکي خانه و اين که نمي تواند عکس العملي نشان دهد کفري شده بودم احساس مي کردم دست هايم را با طناب بسته اند.حدس مي زدم،يا فکر مي کردم که حدس مي زنم اين خانه آرزو دارد از شر اين مزاحم خلاص شود و دوست دارد او را با يک ضربه در به طرفي پرت کند،يا چند تا از سنگ هاي نمايش را روي سر او بيندازد.تصور مي کردم که يک دست غول آساي نامرئي مي آيد و با مشت به جان آن مرد مي افتد و بعد از اين که استخوان هايش را خرد کرد همان جا خفه اش مي کند.در همان لحظه ،يا تقريبا در همان لحظه ،خارج از عالم روياهايم ديدم که مرد جلوي در خانه روي زمين ولو شد همان لحظه نفهميدم که چه اتقاقي دارد مي افتد؛به قدري شگفت زده و مضطرب ،يا
شايد هم خشنود شده بودم که يادم نمي آمد زمين افتادن او را ديده باشم.فکر مي کنم در واقع انتظارش را داشتم،انگار حقش بود اين اتفاق برايش بيفتد.اما وقتي ديم که تکان نيم خورد،از خانه بيرون دويدم تا کمکش کنم خانم گوتيه هم پشت پنحره اش نبود،بدون شک رفته بود کمک خبر کند،چون چند لحظه بعد آمبولانس از راه رسيدن و به دنبال آن يک ماشين پليس.من هم که هيچ کاري نمي توانستم بکنم.
به نظرمي رسيد که مرد از ايست قلبي مرده است.او دايي ترامبله جوان بود.وقايعي که اتفاق افتاده براي پليس شرح دادم،تقريبا همان چيزهايي که خانم گوتيه هم گفته بود،با جزئيات مشابه،البته تقريبا مشابه چون پيرزن تأکيد کرد:مرد قبل از افتادن با چشماني گشاده شده پشت پنجره در بود انگار ناگهان صحنه اي باور نکردني ديده است.اين را من نديده بودم و در اين يک مورد خلاف حرف خانم گوتيه را خواهم گفت.قبلا هم گفتم،نمي خواهم که داستان يک حکايت عاميانه باشد.با اين وجود فکر کنم وقتي قلب مرد مي ايستاده،بايد ادا واطواري درچهره اش نمايان شده باشد؛بدون شک همين مساله خانم همسايه را متأثر کرده بود،چون تا امروز هم دست از اين ادعا بر نداشته که ترس باعث مرگ آن مرد شد.اما ترس از چه؟
من نسبت به مرگ بي تفاوت نيستم.فقط خيلي ساده دربرابرآن ناتوانم، به من ميگويند شايد مي توانسته ام به آن مرد که زياد هم پير نبوده(فقط پنجاه و دو سال داشت)تنفس مصنوعي بدهم اما من چيزي از کمک هاي اوليه نميدانم،بنابراين نمي توانم هيچ سرزنشي را
دراين مورد قبول کنم:آدم که نمي تواند همه چيز را بلد باشد.هميشه عملکرد بدن انسان به جاي اين که برايم جالب باشد حالم را به هم مي زند؛درختان وگياهان جذابيت بيشتري دارند.در واقع اگر دايي ترامبله جلوي درآن قدرسماجت به خرج نداده بود احتمالا هنوز زنده بود.وقتي بالاي سرش رسيدم به پشت روي زمين افتاده بود؛به چهره يخ زده ورنگ پريده اش خيره شدم.از پشت در صداي موسيقي مي آمد.راديويي داخل خانه روشن بود.شايد به همين دليل مرد دست از در زدن بر نمي داشته،فکر مي کرده که ساکنينه خانه صداي در زدنش را نمي شنوند.با اين حال کسي خانه نبود(دراين محل اغلب عادت دارند وقتي که ازخانه بيرون مي روند،راديو يا تلويزيوني را روشن ميگذارند تا به دزدان احتمالي اين تصور را القا کنند که کسي در خانه است ).من با اين تصور که او بيهوش شده،کمي تکانش دادم.پلک هايش باز بود ومي توانستم انتهاي مردمک بي جان چشم هايش را ببينم:ديگر نفس نمي کشيد.بي آن که بدانم چه کار بايد کرد از جايم بلند شدم.پنجره بزرگ سالن تصويرم را يا بهتر بگويم تصوير چيزهاي اطرافم را بازتاب ميداد؛حالت مضحکي داشتم،انگار توي شيشه منجمد شده بودم.سکون آزارم مي داد.به در نگاه کردم.مي توانستم در بزنم اما مي دانستم که هيچ کس آن جا نيست.با اين حال مي توانستم در بزنم،بلکه کاري کرده باشم اما درحقيقت جرأتش را نداشتم.تصويرآن دست غول آسا ازذهنم بيرون نمي رفت.ترجيح ميدادم منتظر کمک بمانم.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط