رويا نويس

بهارکه مي شود نسيم و خنکي مَلَس و گرده هاي گلِ شناور در هوا،انگار اصلا به ريه نمي روند بلکه راهشان راکج مي کنند به طرف قلب دخترها،دخترهايي که همه جا،هر جا که دور هم جمع شوند نطفه قصه بسته مي شود؛در آرايشگاه،کلاس خياطي،باشگاه هاي ورزشي و استخرها،درآشپزخانه و ميان مهماني هاي فاميلي يا دور هم،گوشه
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
رويا نويس

رويا نويس
رويا نويس


 

نويسنده:سپينودناجيان




 

راحله دختري که سالي چند رمان مي نويسد
 

بهارکه مي شود نسيم و خنکي مَلَس و گرده هاي گلِ شناور در هوا،انگار اصلا به ريه نمي روند بلکه راهشان راکج مي کنند به طرف قلب دخترها،دخترهايي که همه جا،هر جا که دور هم جمع شوند نطفه قصه بسته مي شود؛در آرايشگاه،کلاس خياطي،باشگاه هاي ورزشي و استخرها،درآشپزخانه و ميان مهماني هاي فاميلي يا دور هم،گوشه دنجي از دانشگاه يا مدرسه.هر دختر ژني به نام شهرزاد دارد؛دختراني که قصه مي نويسند،زياد و رويا گونه.آن هاهم مثل دختران قاليباف،دختران سوزن دوزو دختران گل سازند،فقط اين که خواسته ها و آرزو هايشان را با کلمه نقش مي زنند.راحله م.بيست و دو ساله ساکن شهري باراني در شمال ايران است.ديپلم تجربي دارد.پارسال علوم آزمايشگاهي دانشگاه آزاد واحد بيرجند قبول شد ولي پدرش به خاطر دوري راه و هزينه هاي بالاي دانشگاه نگذاشت برود.راحله به قول خودش«تو کاررمان»است.سالي چند تا مي نويسد.بهار بيشتر مي نويسد.بيشتر اوقات يک دفتر چه را دو،سه ماهه تمام مي کند.کمد راحله پرازدفترهاي دويست برگ با جلد مشمعي است که رويشان بر جستگي هايي با اشکال هندسي دارند.
راحله شام را زودتراز شب هاي قبل آماده مي کند که قبل از سريال تلويزيون،ظرف ها را شسته باشد.سيني چاي را آرام سُر مي دهد جلوي پدرو کانال را از اخبارعوض مي کند به سريال.مادر،رختخواب بچه ها و مادربزرگ را مي اندازد و خودش مي آيد کنار راحله مي نشيند و مي گويد که براي فردا،ناهار را سَبُک بگيرد و کوکوي سيب زميني اي،چيزي درست کندچون فردا شب ممکن است عمو با يکي از دوستان قديمي اش بيايد و بايد سنگ تمام بگذارد و ماهي شکم پر درست کند.مادر آرام زمزمه مي کند؛«گفتن واسه امر خير مي آن.»راحله دست و پايش را جمع مي کند.اولين بار که خواستگار-پسر وسطي صاحب بوجاري سر خيابانشان-آمد،با خودش فکر مي کرد پيشاني نوشتش چيز ديگري است وقبول نکرد.اين شد که وقتي دو دفعه بعد خواستگارهاي ديگري آمدندو رفتند و ديگر خبر ندادند،راحله ته دلش پشيمان شد.ناهيد اما مي گفت:«تو ازکجا مي دوني چي پيش مي آد.توي اين کتابه کمه دارم مي خونم دختره زندگيش عين تو بوداما بعد با يه پسره تصادف مي کنه و ضربه مغزي مي شه.پسره همون جا تو بيمارستان عاشقش مي شه.اصلاسفيد بخت مي شه.مگه تو چي ت کمتره.»ناهيد دوست صميمي راحله است.ناهيد هم تو کار رمان
است ولي کمتراز راحله؛دستش مثل راحله تند نيست و بيشتر کتاب مي خواند.
راحله استکان هاي خالي را جمع مي کند و مي برد آشپزخانه.بعد حواسش را مي دهد به سريال.دختري زيبا با آرايش فراوان آمده شرکت هواپيمايي استخدام شود و قاپ پسر صاحب شرکت را دزديده و حالا پسر مي خواهد با وجود مخالفت پدر و مادرش با دختر ازدواج کند.راحله توي دلش به ياد حرف ها ي ناهيد مي گويد:«والا،ببين دختراي بي حيا چه بختي دارن.»
راحله م.مي گويد:«بيشتر اوقات شبا مي نويسم،بعد از اينکه همه مي خوابن.جام هميشه اون گوشه اتاقه.چراغ ديواري نورش کمه.اون ميز پايه کوتاه رو از ته انبار زير گوني سيب زميني پيدا کردم و گذاشتم زيرش که با همون نور چراغ ديواري بنويسم.چراغ روشن نکنم بقيه بيدار نشن.»اول دفتر دويست برگش نوشته:«با نام خداوندي که محبت را سر لوحه زندگي قرارداد.»صفحه اول،شعر «کوچه»مشيري را نوشته.شعر را از دفترناهيد رونويسي کرده ولي هيچ کدامشان نمي دانندشاعرش کي هست .در صفحه هاي بعد هم شعرهاي ديگري را از جا هاي مختلف رو نويسي کرده.ده صفحه اول دفتر،فقط شعر است.شاعر بقيه شعر ها را هم نمي شناسد و برايش مهم هم نيست .مي گويد:«قشنگن.هر کي گفته شون دل عاشقي داشته.من از شعرهاي غم انگيز خوشم مي آد.»بعد ازاين چند صفحه شعر،دل نوشته هايش است،نوشته هايي از سر دل تنگي و غم و پر از احساس.بيشتر شان يک «تو»دارد.راحله دوست دارد و به کسي و براي کسي بنويسد.در تمام آهنگ هاوشعر ها،حتي در خواب هايش هم يک «تو»هست که صورتش زياد معلوم نيست،فقط گاهي از رنگ چشمش يا از خنده اش مي نويسد.«تو»خوش قد و قامت است و پولدار و بعد تر ها در داستان رمان هايش هميشه يکي،دوتا ازشخصيت هاي اصلي را شبيه آن«تو»هايي که در ذهن داشته توصيف مي کند که مثلا هر جا او را مي بينيم دارد سوئيچ ماشين سانتافه اش را در انگشت مي چرخاند يا مثل رابين هود به مردم-بيشتر به خانم ها-کمک مي کند و هوايشان را دارد.گاهي موهايش مجعد است و گاهي صاف و لخت ولي هميشه به خاطر دختر قهرمان رمان هر کاري حاضر است بکند.در يک صحنه از داستاني که نوشته به دختر مي گويد:«بالاخره يک روز يک نردبام مي آورم که چشم ماه را در بياورم و به جايش عکس چشم تو را بگذارم.»اگر ازش بپرسيد «راحله،اين پسره،اين «تو»کيه؟»،راحله و ناهيد مي خندند و هر دو با هم مي گويند«نيست در جهان»،چيزي در حد و حدودِ نا اميدي مطلق.
اين نمونه اي از اولين نوشته هاي مستقل و شخصي راحله است:(اشکالات املايي،ويرايشي و نثري براي آن است که نوشته ها راحله بي دخل و تصرف آورده شده اند).
دوست دارم بگويم دوستت دارم و کسي نفهمد که ]دوستت دارم.روي ريگ هاي روان دشت و صحرا بنويسم که دوستت دارم تا براي هميشه گرم و سوزان بماند.دوست دارم طبقات و سقف آسمان را بشکافم و بنويسم دوستت دارم تا براي هميشه از حسرت بميرد.دوست دارم روي
چشمه ساران روي آب هاي جاري بنويسم تا براي هيشه پاک و زلال بماند و بالاخره دوست دارم با خنجرِعشقت روي قلبم حک کنم که هيچ وقت نمي روي از يادم.]
اول يکي از ديگر دفتر هايش بعد از«هوالطيف»نوشته:«هيچ آتش بدون رنج و هيچ عشقي بدون اشک نمي باشد.»راحله عميقا اعتقاد دارد که نابرده رنج گنج ميسر نمي شود(راحله و ناهيد به تمام پند هاي اخلاقي و گزين گويه ها اعتقاد و اعتماد دارند و هر جا يکي از آن ها را ببينند،دردفتر شان با خودکار رونويسي مي کنند).راحله معتقد است که تقديرش اين است که آدم مهمي شود ولي براي اين که به اين تقدير برسد حالا حالاها بايد رنج بکشد و اين پُر نويسي و اين شب بيداري ها و نوشتن ها،ساده ترين و کم هزينه ترين کاري است که مي تواند انجام دهد.اين طوري ظرف دو،سه سال راحله پنج ،شش رمان نوشته و تمام کرده.گاهي هم دوباره نگاهي به شان کرده اماهيچ وقت فکر نکرده باهاشان چه کار کند«من که کسي رو نمي شناسم،کسي هم من رو نمي شناسه.همين جوري نوشته ام گذاشتم پشت رختخوابا.»
با اين که روز هاي راحله خيلي معمولي مي گذرندو در شهر کوچکشان و در فاميل و خانواده معمولا اتفاق مهمي نمي افتد ولي فکر مي کند سرنوشتش چيزي بالاتر و بهتر از اين هاست و دنياهايي که شب ها دردفتر هايش مي نويسد به نظرش مهم تر از روزمرگي هايش هستند ويک روزي بالاخره تحقق پيدا مي کنند.مي گويد:«توي يه کتاب خوندم اگر هي به چيزي که مي خواي بهش برسي فکر کني،با لاخره همون مي شه.»ناهيد حرفش را کامل مي کند که«همون انرژي مثبته ديگه،؛يعني آدم با تمام وجودش يه چيزي رو بخواد.وقتي مي نويسي هم همينطور مي شه.»ناهيد بيشتراز راحله کتاب مي خواند؛رمان هاي عامه پسند.گاهي کتاب ها را از کتابفروشي ميان گذر بازار شهر اجازه مي کند.وقتي خواند،خوب هايش را به راحله هم مي دهد تا بخواند.راحله هم وقتي رمان هايش به نيمه رسيدند،مي دهد به ناهيد تابخواندشان. «ناهيد کتاب زياد مي خونه.اشکالاي داستانا رو خوب مي فهمه.بعضي وقتا قبل از اين که بنويسم حتي براش تعريف مي کنم و نظر شو مي پرسم.»
راحله به کارهاي خانه و پخت و پز ورفت و روب مي رسد.چون مادر و خواهر بزرگ تر-راضيه-و پدرش کار مي کنند و راحله بايد براي همه غذا درست کند تا دو برادر کوچکتر از مدرسه بيايندو بقيه هم يکي يکي از راه برسند.مادر بزرگ هم روزها همراه راحله در خانه است اما نا توان و پيراست و راحله کمک حال او هم مي شود.شب ها که همه خسته از کار روزانه در رختخواب هايي که کنار هم در اتاق پهن شده اند مي خوابند،دنياي دوست داشتني و رنگارنگ راحله گوشه اتاق و زير نور کم آن چراغ شروع مي شود;«هميشه هم شبا نمي نويسم.روزا وقتي کاراي خونه کمتره مي رم تو حياط،مثلا بهار و تابستون....ارديبهشت اين جا بوي باهار نارنج مست مي کنه آدمو.تو حياط پنج تا درخت نارنج داريم.خيال مي کنم دختره و پسره زيردرختا راه مي رن و باهارنارنجا روي سرشون مي ريزه...»و دستش را جلوي دهانش مي گيردو
مي خندد«همينا مي شه رمان ديگه.»
مادر بزرگ بيشترحواسش به راحله است، چون معتقد است راحله خيلي شبيه جواني هاي خودش است.لنگ لنگان در خانه راه مي رود و مي گويد:«اين دخترجادو جنبل شده.»راحله مي خندد که«مادرجون اينا که مي نويسم رمانه،قصه است.»مادر بزرگ دورترها را نگاه مي کند و مي گويد:«همين ديگه قصه جدايي مي آره،جادو مي کنه.»بعد براي راحله از جواني هاي خودش تعريف مي کندکه چطور عاشق شده و ايل و تبار و روستايشان را رها کرده و با پدر بزرگِ خدابيامرز راحله،از شيراز آمده اند شمال که بهتر زندگي کند.مي گويد همه به خاطر قصه هايي بوده که از بچگي شنيده،ازعشق وعاشقي و وعده خوشبختي و زندگي بهتر.مادرو پدر راحله اما همين که دفتر و خودکار را در دست راحله مي بينند فکر مي کنند دارد درس مي خواد.هنوز اميدوارند که دانشگاه درجايي نزديک،همين اطراف شهر خودشان قبول شودوگرنه از سال آينده او هم بايد برود سر کار،يکي از همکاران مادرش در توليد ي،ازحالا آشنايي توي کارخانه کلوچه سازي پيدا کرده ،محيط کار زنانه و مطمئن است،البته با حقوق کم.راحله اگر دانشگاه قبول نشود بايد دستکش پلاستيکي دستش کند و کلوچه ها را که از دستگاه بيرون مي آيند دو تا دو تا جفت کند.خودش که مي گويد کار کردن را دوست دارد ولي دردانشگاه مي تواند شرايط بهتري داشته باشد;مي تواند با آدم مناسبي ازدواج کند و موقعيت اجتماعي بهتري پيدا کند.راحله مي گويد درس خواندن سخت است.نوشتن برايش راحت تر از در س خواندن است.هر وقت هم دفتر و کتاب را به قصد خواندن باز کرده حواسش پرت شده يا سوژه يک داستان به سرش زده و همان جما نوشته و نوشتن قصه او را برده به روياها.مي گويد:«چشمام رو باز مي کنم مي بينم نصف دفترچه پرشده،درس هم نخوندم.»
يک شب نشسته بود فلسفه و منطق بخواند تا تست هايش را بزند ولي به جاي آن توي دفتر چه زيردستش اين قسمت از رمانش را نوشت:
پايين راه پله ها دوستان شاهرخ دور او حلقه زده بودند.او چيزي مي گفت و همه مي خنديدند.موهاي پر پيچو تابش با هرحرکت سرش مثل امواج دريا تکان مي خوردند.زيبا کلاسورش را محکم بقل (اشکال از متن اصلي)کرده بود و با مريم و سارا از کلاس قبلي بيرون آمده بودند و پچ پچ کنان از بالاي پله ها پايين مي آمدند.زيبا به مجرد اين که شاهرخ را به يک نظر ديد سرش را پايين انداخت و قلبش مثل کبوتري که درسينه زنداني باشد شروع به پرپر زدن کرد و خودش را به در و ديوار و ميله هاي اين زندان مي کوبيد.ديگر حرف هاي سارا و مريم را نمي شنيد.ناگهان شاهرخ چيزي گفت و يکي از دوست هايش که رامين بود با خنده عقب عقب آمد و سارا براي اين که به او برخورد نکند خودش را کنارکشيد وبه زيبا برخورد کرد و کلاسور زيبا روي زمين پرتاب شد.همه ساکت شدند و زيبا که هول شده بود خم شد که جزوه هايش را جمع کند که زيرچشمي دست شاهرخ را ديد که به طرف کاغذها مي آيد.آخر او بارها سر کلاس هاي دانشگاه دست هاي
شاهرخ را نگاه کرده بود که حلقه کليد ماشينش را درانگشت اشاره اش مي انداخت.شاهرخ لبخندي زد و به زيبا گفت:«بايد ببخشين،اين بچه ها يه کمي بي ادبن.من ازطرفشون ازشما معذرت مي خوام.»
زيبا گونه هايش ازشرم سرخ شد و طوري که فقط ،شاهر خ صدايش را بشنودگفت:«خواهش مي کنم راضي به زحمت شما نيستم.»
با همديگر و به سرعت کاغذها را جمع کردند و مواظب بودند که دستشان به همديگربرخورد نکند.زيبا رفت درحالي که شاهرخ با نگاهش او را دنبال مي کرد.ناگهان بقيه دوستانش هم که خنده هايشان را درسينه حبس کرده بودند يکباره بلند بلند خنديدند.[دست خطش خوب نيست ولي خواناست.پررنگ مي نويسد.معلوم است که وقت نوشتن نوک خودکار را خيلي روي کاغذ فشارمي دهد.هميشه هم درخطوط نزديک به هم مي نويسد تا درکاغذ کند.غلط املايي ندارد.نثرش خيلي سنگين و مفخم نيست ولي دايره کلماتش کمي قديمي است.موقعيت ها و اتفاقات اما به روز هستند.توي همه رمان ها چيزهاي جديد و تکليه کلام هاي جوان هاي امروزي را آورده.
خواستگارهايي که آن شب با عمويش آمدند،مثل دوتاي قبلي مي روند وخبري ازشان نمي شود.راحله م.دو،سه روزي گريه مي کند ولي بعد بازمي افتد سرقوزومي نويسد.نزديک کنکورسال بعد،دفترچه پشت رختخواب ها شده اند هفت تا.
روي ميزمديرنشررديف شده اند؛دوازده تا و همه دويست برگ به بالا با جلد هاي سرمه اي يا سياه.مدير نشر همين طور که گوشي را به گوشش چسبانده و با سردبيرماهنامه محلي حرف مي زند،گوشه دفترچه ها را بالبه هاي کاغذ خم مي کند و صفحه هاي دفترچه سريع از جلوي چشمش رد مي شوند:«داود جان،ازاينا بازم داري بفرست.فقط رمان ديگه.کم و زيادش رو هم مي ديم دست ويراستار رديف کنه.بيشترم از اين جوون ترا باشه.تو داستاناشون اس ام اس و اي ميل و اينا دارن،خواننده ها بيشتر خوششون مي آد.»مدير نشر گوشي را که مي گذارد،چشمش مي افتد به صفحه آخر همه دفترچه ها،طرحي با خودکارو صفحه اي که سياه شده،يک شمع اشکبار،چشمي بادامي و کشيده و پروانه اي که دارد پر مي کشداز دور.زير صفحه،با باقيمانده جوهر خودکاربه خطي خوش نوشته شده؛راحله.صفحه آخر همه دفترها شبيه اين طراحي هست.
مديرنشر سرش را بلند مي کندو دختر را بر انداز مي کند.برگه مشخصات دختر را که سردبير ماهنامه محلي فرستاده يک بارديگرمرور مي کند.راحله سرش پايين است و با دست هايش بازي مي کند.مديرنشربه دست هاي دختر نگاه مي کند:لاغر،استخواني و کار کرده.چشم مي گرداند.ديگر بعد از اين همه سال مي داند کجا را بايد نگاه کند؛ برجستگي ميخچه وارانگشت ميانه.
منبع:داستان همشهري شماره1(دوره جديد)
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...