چگونه گذرانديد؟

بيست ساله بودم وخبرنگار سروش نوجوان،براي تهيه گزارش از جشنواره علمي مدرسه فرزانگان به آنجا رفته بودم وهمان جا از من دعوت به کار شد.بعد ناگهان به خودم آمدم وديدم شده ام يک معلم تمام عيار وسال هاست درس مي دهم.من معلم بودم اما يکي از متفاوت ترين معلم ها؛به قول بچه ها دو نفر به همه محرمند:دکتر ها ومعلم هاي انشا.
سه‌شنبه، 22 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
چگونه گذرانديد؟

چگونه گذرانديد؟
چگونه گذرانديد؟


 

نويسنده:رودابه کمالي




 

خاطرات يک معلم انشاءبه بهانه روز معلم
 

بيست ساله بودم وخبرنگار سروش نوجوان،براي تهيه گزارش از جشنواره علمي مدرسه فرزانگان به آنجا رفته بودم وهمان جا از من دعوت به کار شد.بعد ناگهان به خودم آمدم وديدم شده ام يک معلم تمام عيار وسال هاست درس مي دهم.من معلم بودم اما يکي از متفاوت ترين معلم ها؛به قول بچه ها دو نفر به همه محرمند:دکتر ها ومعلم هاي انشا.
هنوز زنگ نخورده است که به مدرسه مي رسم.صف طويلي از پدر ومادرها را مي بينم که جلوي دفتر ايستاده اند.معاون مي گويد:«با ما کار دارند.»با تعجب مي گويم:«من؟»هنور يک ثلث بيشتر نيست که درس مي دهم.معاون مي گويد:«کارنامه ها را داده ايم،پدر و مادرها به نمره انشا معترضند.»اوليا جلو مي آيند.از نمره هاي سيزده و چهارده بهت زده اند.مي گويم:«بچه هاي دايره واژگان ضعيف است،جمله بندي نمي دانند،بلد نيستندخوب مشاهده کنندو...»و اين ها را با اعتماد به نفس و اقتدار يک جوان بيست ساله مي گويم(اين روزها پس از اين همه سال تجربه،اگر دانش آموزي نمره اش هفده يا هجده شود،
کلي بايد پاسخگو باشم و جلسه بگذارم و آموزش دهم و تازه قانع هم نمي شوند.زبان جواني انگار گوياتر است و احتياط شرط بزرگسالي است).اوليا که همه پزشک،مهندس يا مشاور و استاد دانشگاهند،متعجب مي پرسند:«حالا بايد چه کار کنيم؟»مي گويم:«به بچه هايتان ياد بدهيد که مطالعه کنند.»قلم و کاغذ درمي آورند و متواضعانه،از من فهرستي از کتاب هاي مناسب مي خواهند.
شاگردان اول راهنمايي به نظرم خيلي بچه مي آيند.بلد نيستم مناسب سنشان با آن ها حرف بزنم.هرلغتي که مي گويم،مي پرسند«يعني چي؟»مي گويم:«شما فرهيختگان اين مملکتيد،بايد خيلي بيش از اين ها بدانيد!»همه با همم مي پرسند:«فرهيخته يعني چه؟»با خودم فکر مي کنم:«يعني مي توانم تا هفت سال ديگر که اين بچه ها فارغ التحصيل مي شوند،دوام بياورم و معلم بمانم؟»
چهره ام بچه سال است و هيچ کس باور نمي کند بيست ساله ام.بعد از چهار ماه،اولين حقوقم را که مي دهند متصدي بانک حاضر نمي شود چکم را پرداخت کند و مي گويد:«شوخي که نيست،ده هزار تومان پول است ،دست بچه نمي توان داد.»مجبور مي شوم از يکي ازهمکارانم خواهش کنم وساطت کند تا بتوانم حقوق بگيرم.مشابه اين اتفاق،در مدرسه دائم برايم تکرار مي شود.وقتي وارد دفتر معلم ها مي شوم،همه با تعجب نگاهم مي کنند و معلم هاي باسابقه جوري با اخم و چپ چپ نگاهم مي کنند که ترجيح مي دهم ليوان چايم رابردارم و بروم بين بچه ها.
سال دومي است که کار مي کنم.هنوز قِلِق بچه هاي راهنمايي را پيدا نکرده ام .در بين همه کلاس هايي که مي روم،کلاس(2/4)حکايت ديگري است ازشيطنت وهوش وآشفتگي.هرچه صدايم رابالا مي بريم تابچه ها را آرام کنم،موفق نمي شوم.داد مي زنم،شعروقصه ميخوانم، فايده ندارد.انگار قرارنيست به من گوش بدهند.با عصبانيت کلاس را ترک مي کنم تا تنبيه شوند و براي عذر خواهي دنبالم بيايند.مي ايستم پشت درکلاس.خبري نيست.کسي سراغم نمي آيد و صداها اوج هم گرفته است.تادمِ در دفتر آرام و آهسته مي روم تا بلکه فرجي شود؛هيچ اتفاقي نمي افتد.به ناچار به معاونشان مي گويم.عصباني مي شود و مي گويد:«بايد بيايند عذرخواهي کنند.شما چند دقيقه دردفتربنشينيد.» در دفترمنتظر مي نشينم بيش از نيم ساعت،آخر زنگ،معاون،خسته و عرق ريزان مي آيد که اين ها حاضر نيستند عذرخواهي کنند و مي گويند کاري نکرده ايم.شما لطفا از جلسه بعد ،به رويتان نياوريد و برويد سر کلاس،جلسه بعد،به کلاس مي روم و تا آخر سال با شيطان ترين کلاس عمرم سرمي کنم و با خودم عهد مي کنم که ديگر از هيچ کلاسي به قهر بيرون نيايم.
کلاس مي توانند آدم ها را از هم دورو دورتر کنند
يا آن ها را به هم نزديک تر کنند.بچه ها ازسن دوازده تا شانزده سالگي دوست دارند ازکلماتي استفاده کنند که مبهم باشد وغيرقابل نفوذ،کلماتي که براي فهميدن معناي آن ها بايد هزارسوال کني تا به رازهاي نهانشان پي ببري.روز هاي اول کلاس انشا پرازکلمات پراکنده است، کلماتي که آدم ها را به دنياي هم نزديک نمي کند.سندرم«تو»،کليشه اي است که همه دختران احساساتي به آن دچارمي شوند(البته واضح ومبرهن است که اين «تو»ي مورد نظر،در بيشتر موارد معشوق معنوي است و زبانم لال به کس ديگري اشاره ندارد!)بچه ها دوست دارند درباره تويي بنويسند که مجهول است،تويي که بي نظير و خواستني است،تويي که مي تواند همه آرزو ها را برآورده کند و بچه ها با او چنان رابطه مخفي و اسرارآميزي دارند که تنها در قالب جملات مجهو و کلماتش ابهام بر انگيز مي توانند در باره اش بنويسند.
طول مي کشد تا دست از سراين«تو»بردارند.جلسه به جلسه پيش مي رويم تا آن رشته طلايي بين من و بچه ها تنيده شود و بچه ها بپذيرند که از تجربه هاي واقعي و ملموس خودشان بنويسند و کلمات خود شان را به کار برند،نه عبارت و شعارهاي ديگران را.
و البته کليشه ها ديگري هم هستند:طنزهاي تکراري،اصطلاحات تلويزيوني و جملات عامه پسند رايج.بايد قدم به قدم همراه بچه ها کلمات را پالايش کنيم،جمله ها را ازطنزهاي تو خالي ديگران بزداييم و طول مي کشد تا بچه ها بپذيرند که همين اتفاق ساده زندگي خودشان و روزمره هايشان قابل نوشتنند و انشا مي تواند درباره همين روزهاي عاري از اتفاق خودشان باشد،تنها اگر کمي درآن ها تامل کنند و عميق تر ببينند.چند جلسه اي که باکس و قوس طي مي کنيم،آن اتفاق جادويي مي افتد و يکي از بچه ها از چهار چوب تکرارخارج مي شود و آن وقت است که ناگهان تکان مي خورد و همه با هم جلو مي رويم.
و البته دراين مسيربايد پيه شنيدن خيلي از)تجربيات واقعي بچه ها را به تن بماليم،مثل سال اولي که بچه ها پس از طي همه اين مراحل درباره شيطنت هاي ناب و پر ريسک زنگ هاي تفريحشان نوشته بودندو البته چهره من که قول امانتداري به بچه ها داده بودم،ديدني بود).
براي رسمي شدن به گزينش دعوت شده ام،گزينش همه همکارانم تمام شده است وحکمشان آمده است ولي نمي دانم کارمن چرا تمام نمي شود و هر چند سال يک باردعوتم مي کنند بار آخر،خسته شده ام،بار دارم و مريض احوال.خانم مسؤول گزينش مي گويد:«شما آدم معتقدي هستيد ولي احکام خوب نمي دانيد.توصيه مان اين است که براي بار آينده به احکام بيشتر توجه کنيد.»مي گويم:«خانم،رساله براي من حکم کتاب مرجع را دارد.هروقت سوالي داشته باشم به آن رجوع مي کنم.من براي راضي کردن شما چيزي را به زور حفظ نمي کنم.»خانم مسؤول توضيح مي دهد که متوجه شده اند من معلم خوبي هستم و حيف است به خاطراين بي اطلاعي کارم را از دست بدهم.عصباني ازجا بلند مي شوم و مي گويم من يقين دارم که خداوند رزاق است وروزي من از هر جا که او مقرر کند،مي رسد.يک هفته بعد حکمم آمده است و من
کارمند رسمي استعداد هاي درخشان شده ام و تازه باورم شده است که معلمي شغل اصلي من است.
درسال دوم و سوم تدريسم بود که در يک کلاس دچار يکنواختي فکر و لحن شده بوديم،تااين که يکي از بچه ها-سميرا-به موضوع نگاه تازه اي کرد و بعد از آن گرچه مدتي در گير کار حشره شناسي شديم،کلاس تکان خورد و فضاي نوشتن ها تغيير کرد.موضوع انشا اين بود:«دست هاي مادرم»وسميرا درباره دست هاي مادرش نوشته بود که لاي پنجره گيرکرده است و هرکاري مي کند ازدرزپنجره بيرون نمي آيد.سميرا با اين تعليق،ما را کشاند تا پايان انشا که فهميديم مادرش يک عنکبوت است و اين سوژه را از نگاه به يک عنکبوت گير افتاده دراتاقش پيدا کرده بود.
نفرسومي که انشا مي خواند و بچه ها در حين خواندنش ريزريزمي خندند.انشا که تمام مي شود مي گويم اين انشا درست برعکس قبلي انسجام خوبي داشت و پراکنده گويي نداشت.به نفر قبلي اشاره مي کنم تابه نکات مثبت انشا اشاره کند،کلاس از خنده منفجر مي شود.سعي مي کنم توجهي نکنم.نفر چهارم شيداست،انشا نويس قهار کلاس،اوهم انشايش را مي خواند؛مثل هميشه نيست.هيچ کس نظر نمي دهد و خودم مجبورم با کمي احتياط و تعجب از نقاط ضعف انشايش بگويم.شيدا نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد و مي گويد همه انشا هاي کلاس را او نوشته است.هنوز سال هاي اول کارم است .
تند وتند انشايش را مي خواند،يک نفس.بچه ها با نفس هايي حبس،انشا را دنبال مي کنند.يک جاي کار مي لنگد.کلمات کمي آشفته اند ولي جمله ها مرتبند.صبر مي کنم تا خواندنش تمام شود و مي گويم:«صفحه دوم از جمله چهار به بعد را دوباره بخوان.»گنگ نگاهم مي کند ومي پرسد :«کجا؟»مي گويم:«همان جا که «مي باشد»داشت.»(مي باشد فعل هرزي است که لابه لاي نوشته هاي بچه ها مي پلکد و دائم بايد وجينش کرد.)صفحات را به آرامي ورق مي زند،دفتر را زيادي بالا نگه داشته است.با استيصال نگاهم مي کند ومي گويد«نمي توانم پيدايش کنم»مي گويم «بده خودم پيدايش کنم.»بچه ها يک صدا مي گويند:«نه خانم،نثرش خوب خوب بود.»کاغذهاي سفيد جلوي چشمم مي درخشند.بچه ها نگرانند چند جلسه تکليف نداشته واين بار هم...با تحسين مي گويم:«آفرين،عجب قريحه اي!چه فن بياني!جملات روان و يکدست بودند.»کلاس رها مي شود وبچه ها به آسودگي نفس هايشان را رها مي کنند.
ترس از نمره،ارزشيابي،ترس از خواندن وقضاوت شدن،يکي از جدي ترين مشکلات کلاس انشاست.ايجاد يک فضاي امن که همه جرات کنند بنويسند و بخوانند،خيلي سخت است.دشوار است شکستن اين حصار و قدم به قدم به همراه بچه ها شدن تا همه بپذيرند که نوشتن درسطح عمومي،يک مهارت است و همه بايد بتوانند بنويسند.مادرم سال هاست که معلم ادبيات و انشاست و براي هويت پيدا کردن درس انشا بسيار تلاش کرده.هرچه آموخته ام ازاوست و درمسيري که او هموارکرده است،حرکت مي کنم.مستندات چند ساله اش را دسته بندي مي کنم،با ديدگاه هاي نو تلفيق مي کنم و با تجربه هاي خودم درمي آميزم و اين چنين است که در هفتمين سال کاري ام کتاب هاي کارگاه انشا نوشته مي شوند که يک جورآموزش نوشتنِ،گام به گام است.
معلمي کاري است که در آن زود به حساب آدم رسيدگي مي شود.اگر با تمام وجود کار کرده
باشي،در پايان سال نتيجه اش را در گفتار و رفتارو نوشته هاي بچه ها خواهي ديد.سال هاي اول کارم که پر انرژي تر بودم،زير شيشه ميزم پرازکارت پستال هايي بود که با کلمات نوازشگر بچه ها تزئين شده بود و پشت کتاب هايي که کادو مي گرفتم.کلمات سحر آميزي بود که سال هاي سال اشتياق معلمي ام را زنده نگه مي داشت.از بين همه آن کلمات اين دو پاراگرافِ ساده را بيشتر دوست دارم:
«حالا ديگر ما فرهيخته مي شويم و دفتر انشا هايمان را تحويل مي دهيم و افکارمان پراکنده نيست ولي اين فقط معلم انشاي ماماني و بد اخلاق ما نيست،خيلي چيز هاست،چيزي مثل يک ماهي قرمز کوچولو که توي دلمان شنا کرده و جايش باقي مانده...»«خيلي دلم مي خواهد بدانم الان ما چقدربه شاگرد ايده آل شما نزديکيم ولي اگر معلم ايده آلي توي ذهن ما باشد خيلي از ويژگي هايش را ازخصوصيات شما الهام گرفته ايم.»
آدم خوش شانسي بوده ام.درنهمين سال کاري ام،تشويق رسمي شدم.ازاولين دوره جشنواره رشد،کتاب کارهاي انشاي راهنمايي جايزه مي گيرند.ظهربه من خبرمي دهند که بعد ازظهر به مرکز آفرينش هاي هنري بروم براي گرفتن جايزه.ناچارم با دختر پنج ماهه ام به اين مراسم بروم.از پله ها که بالا مي روم،براي تمام معلم هايي که سال ها در دورترين نقاط اين کشوردرسکوت تلاش کردند و هيچ گاه ازآنان تقديري نشد گريه ام مي گيرد.من با پشتوانه اي از تجربه ديگران در يک فضاي مطلوب و پويا کار کردم و چه زود به نتيجه رسيدم.خوشحالم و قدردان و دلم مي خواهد جايزه ام را با همه معلم هايي که دغدغه نوشتن دارند تقسيم کنم.
در هجدهمين سال کارم بيمار شده ام.کشفي در کار نيست .هيچ کس تشخيص نمي دهد و به روش آزمون و خطا در بيمارستان مختلف بستري شده ام؛آزمايش ها مختلف و داروهاي متفاوت.آخرين بار در بيمارستان امام خميني(ره)بستري مي شوم.مي روم جلوي ايستگاه پرستاري تا سوالي کنم.خانم دکتر جواني بر مي خيزد:«سلام خانم کمالي،من را مي شناسيد؟»از شاگردان قديمي ام است که حالا رزيدنت نورولوژي شده.من را به نام معلم خانم دکتر...مي شناسند.فردايش يکي ديگراز بچه ها را مي بينم.او هم رزيدنت سالن بالايي است.حساب من از بقيه مريض ها جداست؛رسيدگي بهتر،توجه،اطلاعات دقيق تر و مرخص شدن به موقع.همه اين ها را مديون سال هاي معلمي هستم.در روزهايي که در بيمارستان امام(ره)هستم،از بين دو خانم دکتر جوان(شاگردان قديمي)يکي گرم تر و مهربان تر است،مرتب سراغم را مي گيردو ديگري دوري مي کند.حافظه ام ياري نمي کندولي با خودم فکر مي کنم نکند اين فاصله،به خاطر نمره ارزشيابي انشاي دوره دبيرستانش باشد.من معلم سختگيري بودم.
خوبم اما هنوز نه آن اندازه که بتوانم سر کلاس بروم.نوزدهمين سال کارم است.به منطقه يک مي روم تامر خصي بدون حقوق بگيرم.کارشناس منطقه با عصبانيت مي گويد:«نمي شود،بايد برويد مدرسه نرگس،رياضي و هنر درس بدهيد.»مي گويم فقط انشا تدريس کرده ام.مي گويد ليسانست اقتصاد است ،بايد بتواني رياضي درس بدهي .مي گويم بچه هاي مردم گناه دارند.من که بلد نيستم رياضي درس بدهم،تواني هم ندارم.نمي توانم کلاس اداره کنم.مي گويد:«تا وقتي من معلم لازم دارم کسي مرخصي نمي رود.»از نظر او بعد از اين همه سال معلم انشا بودن،ارتقا پيدا کرده ام.آخر معلم انشا کجا،معلم رياضي کجا!.
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب
play_arrow
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب