جلوي سينماي عيد...
پرويز دوايي
با وجود اين نوشته ي زيباي شما ما را باز برگرداند، به آن تكه از اوايل اين خيابان (لاله زار نو) كه در آن سينماي (اين روزها متروك) متروپل چشم و چراغ و محل جشن و سرور دل ما بود كه يكي بعد از ديگري فيلم هاي قشنگ شاد و شاداب نشان مي داد و يك كمي بالاترش آن دكان بستني فروشي بود كه شايد اولين جايي بود كه درش بستني فرنگي واره ي غيربومي مي فروختند؛ «بستني كاليفروني» اسمش بود و به تناسب آن محيط و بستني هايي به رنگ قهوه اي (شكلاتي)، زرد (وانيلي)، صورتي (توت فرنگي)، سبز (مغز پسته اي) و سفيد داشت، كه از هر كدام مطابق خواست و اشتها (و پول)آدم، يك قلنبه مي گذاشتند در ظرف بلوري و يك قاشق كه مي خوردي، وسط گل هاي باغ قصر دختره ي فيلم هزار و يك شب بودي كه سينماي همين بغل نشان مي داد...
هر خبري كه بود انگار همان حول و حوش سينما بود كه آدم از محله ي دور قديمي كه راه مي افتاد، هر قدركه به سينما، به اين سينماي خاص لوكس نوساز نزديك تر مي شد، روح آدم بيش تر مي شكفت، گذرها مرحله به مرحله، پاكيزه تر، مغازه ها شيك تر و سر و وضع عابرها مرتب تر مي شد. آدمي كه در گذر از محله ي قديمي عادت كرده بود كه نبيند (كه چشمش به نوشته هاي زغالي روي ديوارها نيفتد)، كم كم انگار بيدار مي شد، آدم با تشنگي نگاه مي كرد و چيزي از بساط شعف و تناسب و ظرافت منظره هاي سر راه به روح آدم راه پيدا مي كرد. چشم آدم روي بساط شكلات هاي زرورق پوش در ظرف هاي بلور تراش، لباس هاي برازنده بر تن مانكن ها، ساز دهني ها در جهبه هاي مخمل پوش، عكس هاي رنگ شده ي آدم هاي خوش چهره عكاس خانه ها، بساط جواهر فروشي و ساعت و شمعدان هاي نقره اي، آينه هاي مغازه هاي شيريني فروشي مي چرخيد و مي ماند و رنگ و نور مي گرفت. عطر قهوه و وانيل قدم به قدم آدم را همراهي مي كرد و تكه هايي از ديوار و در و پيكر مغازه ها با رنگ و ريخت فيلم ها همراهي داشتند: كافه پچلا، رستوران كنتينانتال، مغازه آيبتا.
از تمامي آن سال ها، ياد يك عيد به خصوص از همه مشخص تر است كه با بهرام به هواي فيلم لنگر كشتي راه افتاديم به طرف سينما متروپل. حالا شما خانه ات(به روايت خودت) با سينما چهار قدم فاصله داشت؛ در واقع چشمت سير بود و بر خلاف ما، در خروج از خانه، در قياس محله ي سينما با محله ي زندگي ات، با «شوك فرهنگي!» رو به رو نمي شدي. خانه و محله ي قديمي ما، چه از نظر ريخت و معماري و چه فضاي سينماها و اين سينماي به خصوص كه در آن سال ها جديدترين و آراسته ترين شان بود، از وضع كوچه پس كوچه هاي ما هم بگذر، با جوب نامنظم وسط كوچه و ديوار كاهگلي بلند «يخچال» و تيرهاي چوبي (با لامپ هاي اكثراً شكسته) و راسته ي دكان هاي زير بازارچه بين در و ديوار (و آدم ها) در اين دو محله ي متفاوت، محله هاي ما، تا آن جايي كه بنده كه نريزند و بزنند! به خصوص اگر آدم (از بدبختي) نازك نارنجي و لاغر مردني هم مي بود، با حساسيتي ناشي از تنهايي و كتاب خواني و فيلم دوستي كه هيچ تناسبي نداشت براي حركت (و حفظ بقا) در آن كوچه ها كه حالت غرب وحشي وحشي را داشت، اين است كه خود را افتادن به طرف محله ي سينما، و آن سينماي به خصوص و فيلم لنگر كشتي را نشانه ي رفتن، از همين دور، از نخستين قدم هاي راه، براي آدم لذت داشت، راهي كه پله پله برعكس، قدم به قدم آدم بيش تر در افسردگي فرو مي رفت. انديشيدن بيمارواره به خاطره ي فيلم ها در غياب فيلم، از همين جا بود).
آن سال عيد...حالا ما چند سال مان است؟ سيزده سال، چهارده سال (شما بايد هفت هشت سالت مي بود و از عوالم فيلم لنگر كشتي هنوز بسيار به دور)؛ آن سال با بهرام بلند شديم و لباس هاي عيد را پوشيديم، موهاي تازه روييده بد خواب را با مشت قدري به راه آورديم و عازم سينما شديم. (از كلاس هفت ديگر داخل آدم محسوب مي شديم و حق داشتيم مو بگذاريم. لباس عيد بهرام يادم است جو گندمي رنگ بود، با خال هاي سفيد و سرمه اي و بسيار شيك. لباس عيد خودم را يادم نيست چه رنگ و ريختي داشت، و لابد دليل دارم براي فراموش كردنش!) راه افتاديم و كوچه دراز و پيچ در پيچ بين خيابان ايران (عين الدوله) تا كوچه پشت مسجد سپهسالار را طي كرديم. از در پشتي مسجد
داخل شديم و از آن در اصلي اش بيرون آمديم و ميدان بهارستان و خيابان شاه آباد و بگير برو تا مخبرالدوله و اسلامبول. باز يادم است كه بهرام سر راه از مغازه اي در حوالي ميدان مخبرالدوله براي دوچرخه اش، چراغ دينام مارك ميلرخريد كه درجعبه اي زير بغلش بود.
فيلم لنگر كشتي را يك سالي جلوترش در سينماي ايران ديده و دوست داشته بوديم. علي رغم علاقه اساسي آن سن و سال به فيلم هاي بزن بزن، كم كم بيداري و حساسيتي به رنگ و آهنگ و همراه با آن عوالم خاطرخواهي هم در وجودمان بيدار شده و قصه ي دو تا ملوان سرشاد اين فيلم و دوستي شان با آن پسر بچه شيرين و عمه يا خاله (البته زيباي) اين پسر بچه خيلي به دل مان چسبيده بود. آهنگ ها و آوازها (و حركات موزون!) و كل بساط رنگ هاي مبالغه شده ي فيلم ضيافتي براي گوش و چشم و دل تشنه ي ما در آن سن و سال بود.
آن سال عيد، سينماي متروپل (گفته ام)، اين فيلم دل نشين را با شش تا فيلم ديگر از برنامه هاي سابق خودش ــ هر فيلمي به مدت دو روزــ از نو اكران كرده بود. و ما را خاطره ي خوش قبلي، با شوقي مضاعف از آن چه كه مي دانستيم در انتظار ماست، باز به جلوي اين سينما كشانده بود. يادم هست كه انگار اوايل غروب و نوري نارنجي رنگ هنوز در فضا بود، فضاي عطر سكرآور سن و سال بود و تشنگي به زيبايي و رؤياهاي مهربان كه فيلم ها به آدم مي دادند. در همين فيلم بود كه آدم با موسيقي شوپن آشنا مي شد كه از زير انگشت هاي خوزه ايتروبي نت هايش بر مي خاست...
جلوي سينما مردم كُپّه شده بودند (هنوز رسم صف كشيدن برقرار نشده بود)، ما كه رسيديم ديديم كه اي دل غافل! ايشان هم با خانم مادر و با برادر كوچكش و پسركي كه از ما چند سال بزرگ تر بود، ديديم كه اين ها هم پيداي شان شد. آن آقا پسر با بهرام از يك جاهايي (مدرسه؟ محله؟) قبلاً آشنا بود كه بهرام رفت جلو و دست داد و سلام و عليك و حال و احوال كردند، ولي بنده (در پاسخ به نداي ديرين ذات!) همان عقب ها ماندم. حالا ما ايشان را اولين بار است كه كه داريم خارج از محيط ييلاق باصفاي تابستان گذشته از نزديك مي بينيم؛ ايشان كه با هر بار ديدنش ــ به قول آن خانم نويسنده ــ قلب آدم در جا پُشتكي مي زد. يعني البته از زُل زدن به طرف ايشان (در پاسخ به همان نداي ديرين و شرم حضور ازلي ابدي) خودداري مي كنيم، ولي هر بار كه چشم آدم يك لحظه متوجه او مي شد انگار كه تمامي وجودش در نور خيره كننده اي احاطه شده كه چشم را مي زند...جلوترش هرچه ديده بوديمش غروب ها سر پل همان ييلاق خرم بود يا بعضي روزها كه خسرو مي آمد سراغ بنده مي رفتيم طرف خانه شان، چند تا باغ و باغچه و قلمستان را رد مي كرديم تا مي رسيديم به يك تكه چمن كه جا به جا درخت آلبالو كاشته بودند و از يك جاهايي سينه خيز روي علف ها كم كم نزديك مي شديم به پرچيني كه اين باغ آلبالو را از باغ و باغچه جلوي خانه آن ها جدا مي كرد، و مي خزيديم روي علف هاي بلند، بالاي سرمان شاخه هاي پر از آلبالوي كبود چتر زده بود، مي رفتيم جلو و جلوتر و پيش سينه ي پيرهن مان از شبنم خيس مي شد، و بعدش پشت پرچين كمين مي كرديم، صبر مي كرديم تا او شايد عاقبت از آن ساختمان سفيد پاكيزه كه پنجره هايش برق مي زد بيايد بيرون، گربه سفيدش را بغل كند و لب ايوان جلوي ساختمان توي آفتاب بنشيند، يا سوار تاب شود يا با برادرش گرگم به هوا بازي كند. و ما از لاي پرچين نگاه مي كرديم و گاهي با خسرو جان سيب قندي مي گذاشتيم توي تير كمان و پرت مي كرديم برايش، يا روزهايي كه مي رفت و سرسنگي كنار رودخانه كه از زير باغ شان رد مي شد مي نشست، مي رفتيم و گل مي كنديم، گل هاي آفتابگردان درشت و از بالاتر مي انداختيم توي آب كه بيايد و از برابر نگاهش رد شود، يك همچين بساطي.
...حالا ايشان هم در آن روز غروب با خانواده آمد جلوي سينما و قصد ديدن اين فيلم را دارد كه آدم مي داند كه وجودش و نگاهش اين فيلم به خصوص و آواز و آهنگ هايش را ديگر تا ابد براي آدم بركت خواهد داد...
مي داني، الان كه آدم فكر مي كند، به خصوص در مورد اين فيلم خاص كه جلوترش ديده بوديم و رنگ و ريختش را هنوز به ياد داشتيم، انگار كه يك جور خويشاوندي، پيوند و تناسبي بود بين فضاي جلوي آن سينما در آن روز به خصوص با آن فيلم. يك جور بگير و بستاني بين رنگ هاي فيلم و نور نارنجي غروب كه در فضا بود و بستني هايي كه كنار سينما مي فروختند، بين صورت شاداب دختره ي فيلم كه پر از باور و عشق و اشتياق بود با پوست باطروات ايشان كه هميشه انگار تازه از آب تني فارغ شده بود، بين رنگ هاي جامه سرخ و سبز و ارغواني دخترك فيلم و جامه ي ليمويي رنگ اين دختر جوان كه به سوي نويد عشق و آهنگ و شادي و شادابي مي رفت، بين چمني كه ما با قلب ملتهب بر آن مي خزيديم با چمن جلوي خانه دختره فيلم كه تا ابد، در هر نوبت ديدار تازه از اين فيلم، سبز و باطراوت خواهد ماند...و غريب بود كه با وجود تضاد شديد و دائمي بين بساط زندگي مادي و واقعي اطرافمان با رنگ و رؤياي فيلم ها يا اين فيلم به خصوص، چنان آكنده از فيلم بوديم كه تا همين امروز هم، با وجود گسسته شدن رشته آن پيوند تب دار با سينما، هنوز تشخيص رؤياهاي حاصل از تأثير فيلم ها با خاطرات واقعي زندگي آدم به طور دقيق ميسر نيست، كه خدايا، خوابيم يا بيداريم؟
حالا ايشان جامه عيدش را پوشيده و يك كيف عنابي هم دستش گرفته كه سگك طلايي اش برق مي زند و قدش هم از تابستان پارسال انگار يك كمي بلندتر شده، يا شايد هم چون كفش پاشنه دار پوشيده، كفش عنابي رنگ (اين ها را آدم در نگا ه هاي خيلي كوتاه سريع براي تا پايان عمرش ضبط مي كند) و موها را هم كه هميشه جمع مي كرد و مي برد به پشت سرش و با روبان مي بست، بلوطي روشن، افشان كرده بر شانه هايش و يك حكايتي...
اين ها الان واقعاً جدا نيست از مجموعه اي از رنگ ها و تصوير و آهنگ ها كه آدم مقداري اش را از فيلم دارد، مقداري اش را از زندگي خود آدم در آن دوره ي مجاورت با اين فيلم. شما كه (خوشا به حالت) بچه آن محله ها بودي نمي دانم يادت هست يا نيست، يعني به زمان تو مي خورد يا نه، سر نبش اولين چهار راه بعد از سينما، مردي نشسته بود و صفحه ي گرامافون مي فروخت، از اين صفحه هاي 78 دور قديمي، و يك گرامافون كوكي هم در كنار بساطش بود و گاهي صفحه مي گذاشت كه هميشه موسيقي خارجي بود و بعضي هايش ترانه هاي معروف فيلم ها، و در همان ايام يك بار گذار ما همراه شد با آهنگ «بگو به من اين گل، زان لبان شيرين...» كه از بساط اين آقا پخش مي شد، به زباني كه نمي فهميدم، ولي شعر فارسي هم رويش گذاشته بودند كه راديو كه بيش تر موسيقي سنتي پخش مي كرد گاهي ناپرهيزي مي كرد و ما اين را جمعه ها مي شنيديم كه آقايي با صداي گرمي مي خواند: «بگو به من اي گل، زان لبان شيرين، راز عشق ديرين، با نواي ني...» و اين شده بود جزو آهنگ هاي محبوب روز، خواهر جوان ما هم گاهي در خانه زمزمه مي كرد و آن سال سر پل ييلاق هم جواني با ساز دهني مي زد. يك جمع جوان، از ما قدري مسن تر، عصرها جمع مي شدند سر پل، نبش سه راهي تقاطع جاده ي ميگون و زاگون و لالون، روي پله هاي جلوي باغ آقاي «شجاع نظام» مي نشستند و يكي از اين پسرها گاهي آهنگ هاي روز را با ساز دهني مي زد:«دل به تو دادم که يار من باشي»، «باز ياد آن موي طلايي در دل شب ...». و همين «بگو به من اي گل...» را مي زد و قشنگ هم مي زد كه هم خود ساز قشنگ نقره اي براقش مايه ي حسرت ما بود و هم قشنگ زدنش، به خصوص كه يادم است كه ايشان و خانواده اش هم موقع عبوراز برابر اين جوان نوازنده قدم سست مي كردند و بدتر از همه اين كه پسرك خوش قيافه هم بود!
بهرام سلام و عليك هايش را كرد و برگشت و با ژستي تمام رنگي، جوري كه مقامش چند درجه بالاتر رفته باشد آمد طرف من، صورتش گلگون شده و چشم هايش برق مي زند و اگر آدم سر را مي برد جلوتر احتمالاً صداي گارامب گارامب قلبش را هم مي شنيد. اين هم تا سال هاي سال، تا همين اواخر براي آدم قشنگ بود كه حس ها و خواب هاي تو، روي معجزه اي شريك و شاهدي هم دارد، كه در سر او هم همان ترانه غروب سر پل بيدار شده، با برق برق آب رودخانه و لذت دويدن با پاهاي برهنه در مزرعه يونجه و عطر گردو كه پوست مي كنديم و رنگين كمان بال سنجاقك ها مدتي بر سطح آب مي مانند تا ناگهان تيز پر بگيرند، و در هوا قاصدک ها مي پريدند و پرزهاي كاه كه بالاتر باد مي دادند و عطر نان دهاتي و بوته هاي سوخته در هوا بود و آن طرف رودخانه دهكده ي آهار در آفتاب بعداز ظهر خوابيده بود و آفتابگردان درشتي، شكفته بر سطح آب از برابر نگاه او مي گذشت، اي گل...
.
ببين در قبال دو صفحه نامه ات چقدر نوشتم. البته كميت آن قدر مهم نيست كه كيفيت. يادت هست آن فيلم عزيز و نازنين قديمي و ايتاليايي را با شركت مارچلو ماستروياني (و با دوبله جانانه اي كار ايتاليا) كه درش مارچلو نقش پدري را داشت و شب نشسته بود جلوي پسرك شش هفت ساله اش، كلاس اول و اين جورها، كه به درس و مشق او رسيدگي كند، و از بچه ها مي پرسيد خب براي امشب چه تكليفي بهت دادند، و بچه گفت انشا. گفت بيار بخوان ببينم. بچه كتابچه را باز كرد و خواند:
ــ «امروز رفتم بالاي يك درخت ميوه دار و شلوارم پاره شد. پايان»
مارچلو گفت نمي شد يك كم زيادتر بنويسي؟ بچه هه گفت:
ــ«زيادي اش مهم نيست.معني اش مهمه!»
منبع: ماهنامه سينمايي فيلم 408