بوي خوش

لرزشهاي آرام اتوبوس نمي توانست او را از حال و هوايش بيرون بياورد.خودش هم نمي دانست چه حالي دارد.نمي دانست که از دوري مدينه ناراحت است يا به نزديکي مکه خوشحال.شايد خانه خدا را بهانه کرده بود براي اينکه بي احساس بودن نسبت به دوري از مدينه را توجيه کند.فکر مي کرد آيا توانسته حق بقيع را ادا کند؟ چه شب ها که کنار بقيع مات و مبهوت بدون اينکه اشکي از چشمش سرازير شود، زير نور کم قبرستان ساعت ها به گوشه اي خيره مي شد؟ نمي دانست از اينکه مثل مردها نمي توانست داخل قبرستان شود ناراحت بود يا از اينکه احساس خاصي نداشت؟
شنبه، 15 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بوي خوش

بوي خوش
بوي خوش


 

نويسنده:مهدي قزلي




 
لرزشهاي آرام اتوبوس نمي توانست او را از حال و هوايش بيرون بياورد.خودش هم نمي دانست چه حالي دارد.نمي دانست که از دوري مدينه ناراحت است يا به نزديکي مکه خوشحال.شايد خانه خدا را بهانه کرده بود براي اينکه بي احساس بودن نسبت به دوري از مدينه را توجيه کند.فکر مي کرد آيا توانسته حق بقيع را ادا کند؟ چه شب ها که کنار بقيع مات و مبهوت بدون اينکه اشکي از چشمش سرازير شود، زير نور کم قبرستان ساعت ها به گوشه اي خيره مي شد؟ نمي دانست از اينکه مثل مردها نمي توانست داخل قبرستان شود ناراحت بود يا از اينکه احساس خاصي نداشت؟
بغل دستي اش به شانه اش زد:«ببخشيد عزيز!مي شه اين پوست موز رو بيندازيد توي سطل آشغال»؟
از مؤدب بودنش عصباني شد.پوست موز را گرفت و عصبانيتش را سر آن خالي کرد.
-ببخشيد عزيز!از کدام دانشگاه اومديد؟ رشته ات چيه راستي؟
-اسمم ناهيده، فاميلم رحمانيه، اهل يزدم، رشته ام فيزيکه، 80-70 واحد پاس کردم، الان هم حسابي خوابم مي ياد.
مثل خودش تمام جملات را با ادب گفت.بغل دستي بيچاره ديگر ساکت شد.چشم هايش را بست تا به او هم دروغ نگفته باشد.سرش را به صندلي تکيه داد.گردنش درد گرفته بود.ياد بابا و مامان افتاد و گريه شان وقتي پشت تلفن گفت:«به من سهميه دادند، براي حج»صداي گريه بابا را از پشت تلفن شنيد.مامان هم که همين جوري گريه مي کند، چه برسد به اينکه از اين خبرها به او بدهند.آنها که نتوانسته بودند بروند، تمام سعي شان را کردند تا او برود، پولي را که پس انداز کرده بودند تا همگي با هم تابستان بروند مشهد.کمي هم پس انداز خودش، هزينه سفر جور شد.
قطره اشکي از گوشه چشمان بسته اش سرازير شد و پوست صورتش را به هيجان آورد.
وقتي مي خواست برود تمام همسايه ها و فاميل ها آمده بودند.آن پسر همسايه، جواد، تمام کوچه را پر کرده بود از پلا کاردهاي رنگ رنگ(ول کن نيست مثل اينکه).ماشين که راه افتاد پشت کرد و براي شان دست تکان داد.اگر انگشتر توي دستش نبود نمي دانست براي کنترل احساسش چه کند.
خانواده پر جمعيتش همگي پشت سرش گريه مي کردند.حس کرد بار مسؤوليت سنگيني به دوش دارد.بايد «حاجي»خانواده بشود ولي...ولي حالا فقط احساس سردرگمي داشت.فکر مي کرد در اين يک سال گذشته خيلي عوض شده، خدا را فراموش کرده.نه حرفي زده، نه او راز و نيازي کرده.آنقدر غرق روزمرگي شده بود که بيشتر به برده اي مي ماند براي کارهايش ...آن وقت خدا يک دفعه با او اينطوربرخورد کرد.وقتي گفتند:«معاونت دانشجويي سهميه داره.ماها هم که رفتيم دوست داري بري مکه؟ ناسلامتي کلي زحمت مي کشي اينجا».خنديد و گفت:«دوست دارم، پول ندارم».
دعوت به اين قشنگي را مسخره کرد و بي خيال خنديد.باز گفتند، باز هم گفتند.ديد مثل اينکه جدي است اين دعوت و الان در راه مکه و يک هفته پر فراز و نشيب را در مدينه پيامبر(ص)گذرانده.از مدينه هيچ چيز در ذهنش نبود جز حرم پيامبر(ص)و بقيع و هتل.و آن چراغ سبز چشمک زن که محل قرارشان بود هميشه و مي توانست در ميان آن همه عرب ناآشنا،آشنايي را زيرآن پيدا کند و البته يک دلتنگي عجيب.
چقدر دوست داشت خدا دوستش داشته باشد.چقدر دوست داشت يک بار هم که شده مثلاً در خواب حس کند خدا يک جوري مي گويد:«فلان اتفاق که باعث دلهره ات شده، خواست من است».چقدر دوست داشت مي توانست داخل بقيع شود و قبري را درآغوش بگيرد و چقدردوست داشت بداند حج آمدنش لطفي است که خدا در ازاي خوب بودنش به او کرده يا...يا خواسته از خجالت بميرد؟
داشت به همين چيزها فکر مي کرد که کم کم خوابش برد.
چيزي آرام خورد به شانه اش.
-ببخشيد...ببخشيد عزيز جان...ناهيد خانم رسيديم.
وقتي چشم هايش را باز کرد کمي جا خورد.مي دانست که برخوردش با بغل دستي خوب نبوده، از او معذرت خواست ونخواست موقع ورود به مکه از او ناراحت باشد...يک دفعه در جايش ميخکوب شد.
-من وقتي داخل مکه شدم خواب بودم، اين نشانه خوبي نيست!؟
آن احساس بي احساسي بد جوري توي دلش جا کرده بود.
محرم شدند.همگي سفيد، مثل فرشته ها.حس خوبي بود.در ميان اين همه حس گنگي و نفهمي ولي ...باز هم هيجان داشت.
-من ظاهراً سفيد شدم.باطنم چي؟ خدا چي مي گه که وقتي منو مي بينه؟ ...آه!دختر ديوونه!مگه الان نمي بينه؟
دوباره گيج و ويج شد.مي خواست بداند وقتي خانه خدا را مي بيند چه حسي دارد؟ اميدوار بود اشک از چشمانش سرازير شود.بي اختيار روي زمين بيفتد و سجده کند.اين همان چيزي بود که در خوانده ها و ديده ها و ذهنياتش بهترين بود.
تمام مدت تا رسيدن به کعبه به جواب هاي اين سؤال فکر مي کرد و اصلاً شلوغي و هيجان اطراف و اطرافيان برايش مهم نبود.قدم به قدم نزديک تر مي شد.ديگر چيزي نمانده بود.ولي حسي درونش ايجاد نمي شد به خودش دلداري مي داد که «با ديدن کعبه ...».
ولي اصلاً انگار نه انگار که به قبله مسلمين نزديک مي شد.کم کم حرصش گرفت.ياد صحبت هاي دوستانش در تهران افتاد.همان ها که قبل از او آمده بودند و از آن لحظه ناب مي گفتند که اين لحظه اوج تمام احساسات حج شان بوده است.آرام سرش را به اطراف چرخاند.زهرا پهنه صورتش خيس بود و بي صدا گريه مي کرد.هديه دو دوستش را کنترل مي کرد تا طبق عادت روي صورتش نگذارد(چون محرم بود).هانيه به وضوح شانه اش تکان مي خورد...ولي او...
همچنان بدون اينکه کوچک ترين حسي داشته باشد به حرم نزديک مي شد و سؤالي در ذهنش تکرار که:«خدا منو دوست داره؟ اگر دوست داره چطور بفهمم؟»
حرص و حسادت و غبطه سراپاي وجودش را گرفته بود.داخل شدند.انتظار تمام شد.اين چهارديواري بزرگ با پرده هاي سياه حرير که بافته دست دختران مصري است، روبه رويش بود.همگي به زمين افتادند، يکي سجده کرد، يکي روي دو زانو نشست و هق هق گريه اش بلند شد.ولي او ايستاده بود.بغض سنگيني گلويش را گرفته بود.
-خدا اگر دوستم داري، حتي يه ذره، به زمينم بزن.
هرچه صبر کرد پاهايش سست نشد.مبهوت و حيرت زده برگشت داخل حيات مسجد الحرام.براي گم کردن احساس گمشدگي، دو رکعت نماز خواند.حس کرد بوي عطري به مشامش مي رسد؛ عطري خاص و تکرار ناپذير.يادش آمد از چند دقيقه قبل اين بو را حس مي کرد.عجب بوي خوشي هم داشت.
-اي واي بوي خوش اشکال داره، من محرمم!
بلند شد و جايش را عوض کرد.فايده نداشت دوباره ...باز هم عوض کرد جايش را...باز هم ...بو هر لحظه شديدتر مي شد؛ بويي شبيه به بوي حرم پيامبر(ص)ولي شديدتر.سعي کرد نفس نکشد، بيني اش را گرفت ولي بو به زور خودش را مي رساند.نفسش را رها کرد، فايده اي نداشت.
ترسيد.هول کرد.فکر کرد شايد دستمالش جايي عطري شده و حالا ...ولي نه.
رفت پيش حاج آقا:«حاج آقا يه بوي ملايمي هر جاي حرم که مي رم هست.اشکال نداره؟»
حاج آقاي خوب و صميمي کاروان جدي تر از هميشه و بعد از مکث کوتاهي گفت:«هيچ بويي نيست.برو.»
خواست برود ولي نشد بغضش گرفته بود.تصميم گرفت اعتراف کند.
-حاج آقا ولي بو خيلي شديده، ملايم نيست.
کمي عصباني شد.باز جدي تر گفت:«برو کنجکاوي نکن».
مجبور شد برگردد و از بغل دستي اش بپرسد:«ببين!يه بويي حس مي کني؟»
او هم آرام بو کشيد دماغ کوچکش را چند بار جمع کرد و گفت:«نه!»
ديگر داشت ديوانه مي شد بغضش بيخ گلويش را قلقلک مي داد.ياد حضرت معصومه(س)افتاد و معصوميتش.متوسل شد به او تا از اين حيراني نجات پيدا کند.از کس ديگري پرسيد، او هم گفت:«نه.بويي نيست.»و ناهيد نه از عظمت خدا و خانه اش و نه از تجلي خدا در وجودش و نه از هيبت و جلالش بلکه از چيستي و چرايي آن بو به گريه افتاد.همه فکر مي کردند آدم خوبي است که زار زار گريه مي کند.از اينکه خدا تمام عيوبش را يک جا پوشانده بود، لجش گرفته بود.سرش را تکان داد و زير لب گفت:«چه کار کنم خدا؟ به کي پناه ببرم؟»
يک دفعه بو قطع شد.ديگر بويي نبود، سرش را بالا گرفت.رو به خورشيد سوزان نگاه کرد.بلند شد ولي ناگهان پاهايش از زانو سست شد.نشست، بدنش هم سست شد.آرام سرش را روي سنگ فرش مسجد الحرام گذاشت.گرماي سنگ به پيشاني اش دويد.ياد زيارت عاشورا افتاد:«اللهم لک الحمد حمد الشاکرين»بدنش به لرزه افتاد.صدايي درونش فرياد شد ناهيد بوي خوش ...شايد بوي خوش يک نشانه است؟
و او ديگر تا آخر حج هر چه دنبال آن بود گشت جايي پيدايش نکرد.
منبع:نشريه آيه، ويژه نامه دين و فرهنگ.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط