گوهر يکتا

دريا، آرام آرام، از آرامش دور مي شد. کوهه هاي آب، چون نهنگهاي خشمگين از دل دريا برمي خاستند و با خروشي سهمگين خود را به کرانه هاي دريا مي کوبيدند. ماسه هاي کنار دريا، همچون ابريشم زيبا، به زير پا فرش شده بودند. آب دريا، هر چند گاهي، روي ماسه ها روان مي گشت و در هر بار يا اندکي ماسه برآنها مي افزود يا از ماسه ها مي کاست. باد سردي به آرامي وزيدن گرفته بود. خورشيد نيز، به آرامي مي رفت تا جاي خود را به مهتاب و اختران زيبا دهد. ماهيان کوچک نيز،
سه‌شنبه، 18 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
گوهر يکتا

گوهر يکتا
گوهر يکتا


 






 
دريا، آرام آرام، از آرامش دور مي شد. کوهه هاي آب، چون نهنگهاي خشمگين از دل دريا برمي خاستند و با خروشي سهمگين خود را به کرانه هاي دريا مي کوبيدند. ماسه هاي کنار دريا، همچون ابريشم زيبا، به زير پا فرش شده بودند. آب دريا، هر چند گاهي، روي ماسه ها روان مي گشت و در هر بار يا اندکي ماسه برآنها مي افزود يا از ماسه ها مي کاست. باد سردي به آرامي وزيدن گرفته بود. خورشيد نيز، به آرامي مي رفت تا جاي خود را به مهتاب و اختران زيبا دهد. ماهيان کوچک نيز، پاي کوبان، همراه آب، اين سو و آن سو مي رفتند. خورشيد، پهناي آسمان را خونين کرده و چشم انداز زيبايي را در کنار دريا پديد آورده بود. آب دريا داشت بالا مي آمد. همه از دريا دور شده بودند و به سوي خانه و کاشانه خويش رهسپار مي گشتند. ديگر کسي در کنار دريا نمي توانست بايستد. ماهيگيران نيز، تورهاي خود را برداشته و همراه با ماهياني که گرفته بودند، راهي خانه هايشان مي شدند. در ميان دريا، جنگي بزرگ در گرفته بود. جنگي که نه دشمني بيگانه در ميان بود و نه کسي از ميان مي رفت. دريا با خودش مي جنگيد و دوباره با خويشتن آشتي مي نمود.
دور از دريا، روستايي بود و در آن مردي زندگي مي کرد که نامش کربلايي باقر بود. او ماهيگيري پاکدل و انساني نيکوکار بود. مردي با خدا، که هر روز به دريا مي رفت و با دست پر به خانه باز مي گشت. او با فروش ماهي، هم نان خانواده اش را مي داد و هم به نيازمندان ياري مي رسانيد. کربلايي، دلي پاک داشت و دست نيازش، هميشه به درگاه خداوند بود. او، دلش مي خواست که هر روز، کار و بارش بهتر از روز گذشته باشد.
کربلايي شب که به خانه آمد، در دلش آرزو کرد تا خداوند، گنجي بزرگ و گوهري گرانبها را به جاي ماهي در تور ماهيگري اش بيندازد تا بتواند به آرزوهاي نيک خود جامه عمل بپوشاند. فرداي آنروز،کربلايي باقر، دوباره آرزويش را از دل گذراند و راهي دريا شد.
دريا، آرام و مهربان بود. که گاهي، کوهه کوچکي از آب، از گوشه دريا برمي خاست و به آرامي در ميان آبها ناپديد مي گشت.
کربلايي باقر، نام خدا را بر زبان آورد و تور را به دريا انداخت. کمي که گذشت، تور را تکان داد و آن را آرام بيرون کشيد. چيزي در آن نبود. دوباره تور را به دريا انداخت و باز که آن را بيرون آورد، تور خالي بود. گويا آرزوي کربلايي که برآورده نشده بود، اينک ماهيان دريا نيز از او روي گردان شده بودند. تا پايان روز، هر توري که کربلايي به دريا انداخت، آن را تهي از گنج و ماهي ديد. کربلايي، اندوهگين به خانه بازگشت. همسرش که زني مهربان و دانا بود، از او پرسيد که چه شده؟ و کربلايي ماجراي دريا و دست خالي برگشتنش را از آنجا گفت.
همسرش او را دلداري داد و گفت: که إن شاء الله فردا خداوند روزي تو را خواهد داد، نگران نباش، فردا هم روز خداست، چه مي داند کسي که شايد فردا، بهتر از امروز باشد.
سخنان همسر کربلايي، به او جاني تازه داد. شام را با همسرش خورد و سپس آرام آرام، خوابيد. کربلايي، خيلي خسته بود و صداي خر و پفش نمي گذاشت تا همسر مهربانش به خواب رود. گاهي نيز در خواب، سخناني بريده بريده مي گفت که حکايت از خستگي فراوان وي و نگرانيش درباره ي دست خالي برگشتنش از دريا بود.
کربلايي نماز صبح را که خواند، صبحانه اش را نيز خورد تا آماده رفتن به دريا شوند. خورشيد تازه از خواب برخاسته بود و داشت دشت و دريا را روشن مي نمود تا سردي شب را از تن همه برگيرد. دريا نيز، کم کم، خود را پذيراي مهمانانش مي نمود. کربلايي دوباره آرزوي بدست آوردن گوهران گرانبها را کرد و با دلي پر از ياد خدا و اميد به بخشش او، دل به دريا زد. تور را گرفت و آن را به دريا انداخت. تور، آرام آرام، در دل آبها جاي گرفت. پس از اندکي که کربلايي تور را کشيد، خيلي سبک و نرم در دستانش جاي گرفت. تور خالي بود. کربلايي آهي کشيد و تور را دوباره به دريا انداخت. باز هم درون تور، تهي بود و کربلايي اندوهش افزون گشت.
او آن روز را تا شب، صدها بار تورش را در دريا انداخت، ولي نه گنجي به دست آورد و نه مانند گذشته ماهيان دريا را شکار کرده بود. گيج شده بود که چرا اين دو روز اينگونه شده است. آفتاب داشت کم کم ناپديد مي گشت که کربلايي راهي خانه شد. باز هم نگراني هاي او و دلداري هاي همسرش بود که گفتگوهاي آن شب خانه را، تشکيل مي داد.
همسرش مي گفت: تو تلاش خود را کرده اي، نا اميد مباش.
کربلايي باقر، هرچند گفته هاي همسرش را مي پذيرفت و با تکان دادن سر خشنودي خود را ابراز مي داشت ولي در دل بسيار نگران بود. کربلايي باقر، با اندوهي که در دلش پنهان بود، به خواب رفت. او نااميدتر از ديشب بود.
کربلايي باقر در خواب ديد که به دل دريا رفته است. دريا آرام و آسمان آفتابي بود. هيچکس در دريا نبود، کربلايي با خود مي گفت که آرزويم برآورده خواهد شد. تور را به دريا انداخت. پس از اندکي که تور را کشيد، تور، بسيار سنگين شده بود. با چشماني باز به او مي نگريست تا ببيند، درون تور چيست. ناگهان تور را پر از گوهران زيبا ديد. آن را بيرون آورد و يکي يکي نگاه کرد.
کربلايي باقر شگفت زده شده بود، او به گنج بسيار بزرگي دست يافته بود. فريادي از شادي کشيد و خود را بهترين و خوشبخت ترين مرد روستا مي ديد. ميان دريا، يکه و تنها بود. او بود و خداي خويش که ناگهان از ميان آبهاي آرام دريا، چيزي بيرون آمد، چيزي مانند آدم و ماهي توي دريا بود. سري مانند آدم و تني چون ماهيان بزرگ داشت. کربلايي ترسيد، تاکنون چنين چيزي نديده بود ولي براي اينکه گوهرها را از دست ندهد خود را بي باک نشان داد. با صدايي بلند پرسيد: تو کيستي؟
او گفت: من يک ماهي هستم، نه مانند ديگر ماهيها، يک ماهي انسان نما. هم با ماهيان دوستم و هم با شما آدميان همراه خواهم بود، تو مي تواني مرا آدم ماهي بخواني.
کربلايي که کمي از ترسش کم شده بود، به خود تکاني داد پرسشهايي از او کرد. آدم ماهي به کربلايي گفت که هزاران سال است در اين درياي بزرگ زندگي مي کند و هزاران نفر را مانند او ديده که به دريا آمده اند و گوهران فراوان و کميابي را با خود برده اند ولي هرگز نتوانسته اند گوهر يکتا را پيدا نمايند.
کربلايي باقر گفت: گوهر يکتا ديگر چيست؟
آدم ماهي گفت: کربلايي، گوهر يکتا، گوهري است که اگر آن را بيابي، مي تواني با آن همه آرزوهايت را بدست آوري.
کربلايي گفت: گوهر يکتا را کجا مي توانم به دست آورم؟
آدم ماهي گفت: آرام باش، اگر خواستار گوهر يکتا هستي، نخست بايد همه اين گوهران را به دل دريا بيندازي، آن هنگام مي تواني آن گوهر يکتا را به دست آوري.
کربلايي گفت: تو مي خواهي من دل از اين همه گوهر ناياب بکنم؟
آدم ماهي گفت: کربلايي، گوهراني که تو داري مشتي خاک و سنگ بي ارزش هستند ولي آن گوهر يکتا، بسيار ارزشمند مي باشد، تو اگر مي خواهي آن را به دست آوري، بايد همه اين گوهرها را در دل آبهاي دريا رها کني.
کربلايي مانده بود که چکار کند، از يکجا دل کندن از آنهمه گوهر زيبا و آن گنج بزرگ برايش سخت بود و از سوي ديگر مي خواست به گوهر يکتا دست پيدا کند. او نمي توانست آدم ماهي را به همين سادگي بپذيرد.
با خودش گفت: شايد اين آدم ماهي بخواهد، گنج مرا از دستم بگيرد. کربلايي داشت با خودش کلنجار مي رفت. آدم ماهي گفت: کربلايي زود باش، اگر دير بجنبي، گوهر يکتا از دستت مي رود.
کربلايي کمي انديشيد و سپس همه گوهران ناياب را در دل دريا رها کرد و تور را به دريا انداخت تا گوهر يکتا را بيابد که خودش نيز به همراه تور به دريا افتاد. کربلايي هراسان و با شتاب، شناکنان مي خواست از آب بيرون آيد، داد و فريادش بلند شده بود و داشت در دل دريا ناپديد مي گشت که ناگهان با فريادي از خواب پريد. همسر کربلايي نيز، با فرياد شوهرش از خواب پريد.
کربلايي باقر، شيريني ديدن گوهران ناياب و ترس افتادن در دريا، توي دلش بود.
همسرش پرسيد که چه شده است؟
کربلايي گفت: چيزي نشده، خواب بد ديده ام. کربلايي ديگر خوابش نبرد و شروع به راز و نياز کرد. نماز را خواند، احساس کرد دارد به خدا نزديک مي شود.
چشمانش را بست و از ته دلش خدا را خواند. کربلايي ناگهان احساس کرد، کسي دارد دستهايش را مي گيرد و و به گرمي فشار مي دهد، کسي دارد او را نگاه مي کند.
او دلش روشن گشته بود.دوست داشت خيلي با خدا درد و دل کند و راز دل را با او در ميان نهد، هر چند که خداوند ناگفته رازهايش را مي دانست چرا که او داناي رازهاي پنهان بندگانش مي باشد.
کربلايي، خودش هم ندانست تا کي به راز و نياز پرداخته، و همسرش نيز مي خواست تا او را از نيايش کردن باز دارد.
روزي ديگر از روزهاي خدا، فرا رسيده بود، کربلايي راهي دريا شد. نام خدا را برزبان آورد و تور را در دل آبهاي آرام، رها کرد.
تور سنگين شده بود. کربلايي آن را به سختي بيرون کشيد. ماهيان درشت و رنگارنگ فراواني که گويي هر کدام را بگونه اي زيبا رنگ نموده اند از تور بيرون آورد. با همان يکبار تورانداختن به دريا، کربلايي، روزي چند روزه اش را از خدا گرفته بود. ولي او چند بار ديگر نيز تور ماهيگيري اش را به دريا انداخت و در هر بار، ماهيان درشت و فراواني را بدست آورد.
در راه بازگشت به خانه، کربلايي با فروش ماهيان، پول خوبي بدست آورد و هم براي خانه خودش، کلي چيز خريد و هم براي چند خانواده نيازمند، خوراکي خريد و به آنها داد.
آن شب، همه شاد بودند. همسر کربلايي به شوهرش گفت: کربلايي مگر من به تو نگفتم که خداوند روزي رسان است.
کربلايي هر چند آرزوي گوهران نايابي را که در خواب ديده بود، هنوز توي دلش بود ولي خشنود بود. او آن شب با آرامش خوابيد.خواب که رفت، دوباره خواب دريا را ديد و تور ماهيگيري و ماجراي هر روز.
کربلايي توي خواب بود که آدم ماهي دوباره سروکله اش پيدا شد.
کربلايي تا او را ديد، گفت: گوهران ناياب مرا از چنگم درآوردي ولي من که گوهر يکتا را بدست نياوردم؟ پس چه شد؟ کربلايي خشمگين بود و با تندي با آدم ماهي سخن مي گفت. آدم ماهي گذاشت تا کربلايي آرام گيرد. هنگامي که آرام شد به او گفت که کربلايي، تو گوهر يکتا را بدست آوردي ولي خودت نمي داني، بهاي گوهر يکتا اين بود که آن همه سنگ و گوهر ناياب را رها کني تا گوهر يکتا را بدست آوري.
کربلايي پرسيد: کجاست؟ کو؟ من که آن را بدست نياورده ام. چرا دروغ مي گويي؟
آدم ماهي گفت: کربلايي، تو آن را بدست آورده اي، به خودت بنگر، به دستانت، به چشمانت، او در جلوي چشمانت است، تنها بايد دستانت را به سويش ببري تا آن را بگيري. نيازي به تور ماهيگيري نخواهي داشت.
آدم ماهي اينها را که گفت، در دل دريا ناپديد شد.
کربلايي باقر باز سراسيمه از خواب پريد. همين که نشست، بانگ خروس از روي کلبه چوبي برخاست که او را براي نماز مي خواند.
کربلايي که به نماز ايستاد. توي نماز بود که يکباره دلش فرو ريخت و اشکهايش روان گشت. چشمانش را بست و دستانش را بلند کرد. گويا کسي اين بار دستانش را سخت در دست گرفته بود و او را به آسمان مي برد. احساس مي کرد پاهايش از زمين بلند شده و دارد پرواز مي کند. دلش در سينه مي تپد. هيچ آرزوي ديگري نداشت، تنها مي خواست با خدا باشد و با او راز و نياز کند.
گونه هايش خيس اشک بود و ناله اش بلند و چشمانش را بسته بود و زبان به نيايش داشت.
همينطوري که چشمانش بسته بود و گريه مي کرد، آدم ماهي جلويش پيدا شد. او به کربلايي گفت: کربلايي تو گوهر يکتا را يافتي، تو همه سنگهاي گوهر نما را به دل دريا انداختي و اينک گوهر يکتا را بدست آوردي، آنرا هميشه در درون سينه ات نگهدار.
کربلايي باقر احساس ديگري داشت، او تنها خدا را مي ديد، با همه خوبيهايش که بهترين گوهر هستي و گوهر يکتاي جهان است.
کربلايي هر روز به دريا مي رفت. او ديگر دنبال گوهر و گنج نبود چون گوهر يکتا را بدست آورده بود.
هر روز نام خدا را بر زبان مي آورد و تور را پر از ماهيان فراواني مي ديد که گويا از گوشه و کنار درياي پهناور به سويش مي آمدند.
او تا زنده بود، گوهر يکتا را به همراه خويش داشت و با ياد او راهي جهان ديگر شد.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
play_arrow
راننده‌ای که کامیونش را وقف برپایی موکب رهبر شهید کرد!
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
play_arrow
نماهنگ/ "همسایه امام رضا" با نوای محمدرضا و حسین طاهری
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
play_arrow
دسترسی به ابلاغیه‌ها و خدمت قضایی تنها با یک گوشی تلفن همراه!
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
play_arrow
پاسخ رعدآسای ایران و انفجار در کویت
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
play_arrow
خلاصه والیبال ایران ۱ - اوکراین ۳
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
play_arrow
روایت حدادعادل از علاقه زیاد رهبر شهید انقلاب به خواندن کتاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام تاسیسات آمریکا در مینا عبدالله کویت
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
play_arrow
مچ‌گیری سنگین عنصر ضدانقلاب از منشه امیر
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
play_arrow
تصاویر دوربین مدار بسته از جنایتکاری که به دار مجازات آویخته شد
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
play_arrow
یورش شهرک‌نشینان صهیونیست به مسجدالاقصی
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
play_arrow
بی‌قراریِ داریوش فرضیایی در مراسم خاکسپاری مادرش
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
play_arrow
شلیک موشک‌های سپاه به سمت مواضع دشمن آمریکایی در منطقه
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ