نيلوفر آبي

ساعت از هشت شب گذشته بود. واپسين رنگهاي زرد پاييزي، داشت جاي خودش را به رنگ سپيد و برفي زمستان مي داد. درختها، جامه ها را از تن درآورده و مردم جامه هاي بسيار برتن نموده بودند. ايستگاه راه آهن مشهد، پربود از مسافراني که هرکدام از گوشه و کنار کشور به پابوس حضرت امام رضا(ع) آمده بودند. برخي از آنها مي خواستند از مشهد به شهرستان هايشان برگردند و برخي نيز تازه از راه رسيده بودند و مي خواستند به زيارت آن امام بزرگوار بروند.
سه‌شنبه، 18 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نيلوفر آبي

نيلوفر آبي
نيلوفر آبي


 






 
ساعت از هشت شب گذشته بود. واپسين رنگهاي زرد پاييزي، داشت جاي خودش را به رنگ سپيد و برفي زمستان مي داد. درختها، جامه ها را از تن درآورده و مردم جامه هاي بسيار برتن نموده بودند. ايستگاه راه آهن مشهد، پربود از مسافراني که هرکدام از گوشه و کنار کشور به پابوس حضرت امام رضا(ع) آمده بودند. برخي از آنها مي خواستند از مشهد به شهرستان هايشان برگردند و برخي نيز تازه از راه رسيده بودند و مي خواستند به زيارت آن امام بزرگوار بروند.
مريم و مرضيه، آنروز به حرم امام رضا(ع) رفته بودند تا يکبار ديگر دستهاي خود را به نياز به درگاه خدا ببرند و در کنار بارگاه آن امام مهربان، از خداوند بزرگ بخواهند تا آنان را ياري دهد.
صداي گريه و ناله ي مردم در حرم رضوي پيچيده بود. کنار ضريح، همه گريه مي کردند و ضريح را مي بوسيدند.
حج بي نوايان، زيارت حضرت رضا(ع) است و ضريح او مانند حجر الاسود بود که هر کسي آرزوي بوسيدن آن را داشت.
بيرون از حرم، کبوترها از سردي و سوز سرما به درون لانه ها خزيده بودند تا فردا، دوباره به گرد گنبد طلا بچرخند.
پس از آنکه دلهاي مريم و مرضيه، سبک گشت، از حرم بيرون آمدند و به سوي ايستگاه راه آهن به راه افتادند. گويا قطار، چشم براه آنان بود تا با آمدنشان، سوت زنان راه بيفتد. آنها به ايستگاه رسيدند. مريم و مرضيه، به همراه علي، فرزند مريم که جوان برومند بود به درون قطار رفتند و در کوپه اي نشستند.
مريم و مرضيه، هر دو همکار فرهنگي بودند و سالهاي سال بود که با هم دوست و چون دو خواهر مهربان از يکديگر جدانشدني گشته بودند.آنها بارها به همراه هم، براي زيارت امام رضا(ع)، به مشهد رفته بودند. در کوپه ي قطاري که آنها نشسته بودند، چند نفر ديگر نيز حضور داشتند.
پيرمردي مهربان به نام مشهدي مراد که هشتاد بهار زندگي اش را به پاي خزان ريخته بود و ديگري زن جواني به نام نيلوفر که هنوز دوران جواني اش بسر نيامده بود.
نيلوفر، زن جواني بود که مي خواست به تنهايي از مشهد به اصفهان برود. همسرش در مشهد بود و مادرش به تازگي از زيارت کربلا بازگشته بود و او براي ديدار با مادر به اصفهانمي رفت.
همسر نيلوفر، او را به ايستگاه راه آهن آورده بود و برايش بليت رفت و برگشت خريداري کرده بود. پول بسيار اندکي نيز به او داده بود.
نيلوفر هرچه از همسرش خواست تا براي مادرش چيزي بخرد و همراه خود به اصفهان ببرد، همسرش نمي پذيرفت و مي گفت که بايد دست خالي نزد مادرت بروي.
نيلوفر به همسرش گفت: خيلي بد است، من دست خالي بروم، آخه مرد، او از زيارت کربلا بازگشته است.
همسر نيلوفر گفت: چند سال پيش مادرت به کربلا رفت و تو برايش سوغاتي بردي، همين بس است، شايد او بخواهد سالي چند بار به مکه و کربلا برود، نمي شود هر بار من، يک قطار برايش پيشکشي بفرستم.
نيلوفر با دلي شکسته و چشمان پراشکش روي صندلي کوپه نشسته بود. او بي آنکه چيزي بگويد، سرش را به زيرانداخت و اشکهايي که آرام آرام از چشمانش سرازير مي شدند پاک مي نمود.
مريم و مرضيه، نگاهي به هم کردند. آنها همه چيز را ديده و شنيده بودند. دلشان براي نيلوفر سوخت. قطار راه افتاد و آرام آرام، از شهر دور شد و چون ماري آهنين پيکر، سينه ي بيابان را در دل سرد و سياه شب مي شکافت و پيش مي رفت.
نيلوفر نيز سرش پايين بود و اشکهايش برگونه روان.
مريم، آرام و با مهرباني از نيلوفر پرسيد، چطوري خواهر؟، چرا گريه مي کني؟ سرت را بلند کن، همه چيز درست مي شود و مرضيه دنباله ي سخن مريم را گرفت و گفت: آره خواهر، خودت را ناراحت نکن. قطار را نگاه کن که چگونه در دل شب، اين همه راه را مي پيمايد و خم به آبرو نمي آورد.
نيلوفر به آرامي سرش را بالا آورد و گفت: شما نمي دانيد من چه مي کشم. اينها که ديديد و شنيديد، تنها گوشه ي کوچکي از زندگي من است و اگر همه آنها را براي شما بازگو کنم، مثنوي هفتاد من کاغذ مي خواهد.
نيلوفر گفت: همسرم، بسيار بدرفتار است.
مريم و مرضيه کمي او را دلداري دادند. نيلوفر که نگاه مهربان اين دو همکار فرهنگي را ديد، کمي دلگرم شد. آرام آرام صدايش باز شد. توي چهره ي آن دو نگاه کرد. گويا دو فرشته ي پاک را مي ديد که به مهرباني به او نگاه مي کنند، او را دلداري مي دادند و اميدوارش مي کردند که سرانجام روزي سختيهايش بپايان مي رسد و بجاي رنجها و دردها، زندگي او پر از آرامش، مهرباني و آسايش خواهد شد.
نيلوفر که اين مهرباني را از آنها ديد، به اميد فردايي بهتر، لبخند زد و دستان آن دو را در دستهاي خود گرفت و به گرمي فشار داد. اکنون نيلوفر، بجاي چهره ي درهم کشيده ي همسرش، مريم و مرضيه را مي ديد که با رويي باز از مهرباني مي گويند و بجاي تلخ کردن کامش، دهان او را شيرين مي نمايند.
نيلوفر، تلاش کرد که به آنان نزديک شود، براي همين هم هرچه توي دلش بود را گذاشت جلوي آنها و هرآنچه که در زندگي اش گذشته بود را براي آنها گفت.
او سرگذشتش را از آنجا آغاز نمود که يکروز به همراه پدر و مادرش از اصفهان، براي زيارت امام هشتم(ع) به مشهد آمده بودند و آمدن او همانا و آشنايي با خانواده ي همسرش همانا و پس از آن نيز، آغاز زندگي زناشويي پر درد و دشواري که کشيده بود.
سالهاي نخست زندگي بر او چه دشوار و سخت گذشته بود.
دوري از پدر و مادر و خانواده اش از يکسو، بدرفتاريهاي همسر از سوي ديگر، همه و همه دست به دست يکديگر داده بودند تا نيلوفر تازه جوان را بخشکانند ولي او چون درختي تنومند و در جنگلي بزرگ، خود را روي پا نگه داشته بود و بيدي نبود که از اين بادها بلرزد. او سختي ها را مي پذيرفت و در برابر آن پايداري مي نمود.
نيلوفر دنبال طلاق گرفتن و جدايي از همسرش نبود و تنها با اميد به خدا زندگي مي نمود.
او در تنهايي خويش، به خود دلداري مي داد که شايد هنگامي که بچه دارشدم، رفتار همسرم دگرگون شود ولي هرچه گذشت، داستان همان بود و نه تنها رفتار همسر، خوب نشد که هيچ، بدتر هم مي گشت و نيلوفر نيز همچنان بردباري مي کرد.
نيلوفر داشت دردهاي دلش را يکي يکي مي گفت که مريم يک پاکت بيسکويت و چيپس را جلوي هم کوپه اي ها گرفت و هرکسي کمي از آنها را برداشت. مشهدي مراد، پيرمرد مهرباني که در کوپه بود نيز، دستش را درون پاکت برد و يک دانه چيپس درآورد و نگاهي به آن انداخت و آن را توي دهانش گذاشت و خورد و رو به مريم کرد و گفت: دخترم، اين سيب زميني است؟
مريم با لبخند گفت: آره پدرجان، اين همان سيب زميني خودمان است که آن را اينگونه برش زده و نازک کرده اند و نامش را هم گذاشته اند، چيپس!!!
پيرمرد، خدمتگزار مسجدي در مشهد بود. همسرش چند سال پيش مرده بود و او زن ديگري را به همسري برگزيده بود ولي گويا همسر تازه ي مشهدي مراد با او سر سازگاري نداشت و ساز جدايي مي زد.
پيرمرد مي خواست براي ديدن يکي از آشنايانش به اصفهان برود.
نيلوفر، دنباله ي سخنانش را گرفت و گفت: هنگامي که بچه ها، يکي يکي متولد مي شدند، همسرم تا چند روزي خود را مهربان نشان مي داد ولي دوباره رفتارش به مانند گذشته مي شد.
نيلوفر سخن که مي گفت، اشکهايش را هم که از چشمانش پايين مي آمد، پاک مي کرد. گويا روزهاي سختي و بدبختي را به ياد مي آورد و آنها را مي ديد.
مريم، ليوان آب خنکي به نيلوفر داد و به او گفت: نيلوفرجان، آب بخور، تا کمي آرام بگيري.
نيلوفر، آب را نوشيد، گويا ليوان آب خنک، چشمه ي آب رواني بود که نيلوفر خشکيده و پژمرده را جان تازه اي داد.
او دنباله ي سرگذشت زندگي اش را براي هم کوپه اي هايش ادامه داد. نيلوفر گفت: هنگامي که ما با هم ازدواج کرديم، خانه نداشتيم.
نخست، زميني را خريديم و دوتايي شروع به ساختن آن نموديم. او کار مي کرد و من مانند يک کارگر ساده برايش کارگري مي کردم، گچ درست مي کردم و به دست او مي دادم تا ديوارها را درست کند. هم کارگري مي کردم، هم خوراک خانه را درست مي نمودم و هم بچه داري مي کردم.
شب که مي شد، بجاي اينکه همسرم از من، سپاسگزاري کند، با نامهرباني روي از من برمي گردانيد، گويي که من بدهکار او هستم. او تنها سخني که به من مي گفت، اين بود که فردا بايد آماده انجام دادن کارهاي تازه اي براي ساختمان باشم.
نيلوفر، آرام گريه مي کرد. مريم و مرضيه او را دلداري دادند و گفتند؛ خوب، ادامه بده.
او دوباره لب به سخن گشود و گفت: چي بگم، کار ساختن خانه که به پايان رسيد، با خود گفتم، ديگر به آسايش رسيدم و در خانه اي که خود ساخته ام، زندگي خوشي را سپري خواهم نمود. يک روز که نشسته بودم و داشتم خوشي هاي آينده ام را مي شمردم، همسرم با چهره ي توي هم رفته اي به خانه آمد. کمي که نشست به من گفت: مي داني، بيکاري چيز بدي است.
گفتم: آره
گفت: خوب، از فردا، يک کاري براي خودت دست و پا کن تا بيکار نباشي و درآمدي هم از اين راه بدست بياوري.
همسرم اين را که گفت، چشمانم گرد شد و توي چهره اش نگاه کردم و گفتم: چه مي گويي مرد، من بروم کار کنم.
گفت: آري، مگر کار کردن بد است، همان که شنيدي.
گفتم: چگونه کار پيدا کنم؟
گفت: نمي دانم، خودت يک کاري را پيشنهاد کن.
دو سه روزي گذشت، با خودم گفتم، يک قالي ببافم و آن را بفروشم، شايد همسرم ديگر دست از سر من بردارد و ادامه زندگي برايم آسانتر باشد.
من شروع به بافتن قالي نمودم. يک قالي بزرگ و زيبا با نگارهاي خيلي تماشايي.
چند ماهي گذشت، کار بافتن قالي به پايان رسيد. يک روز همسرم به خانه آمد و بي آنکه از من سپاسگزاري کند، قالي را برداشت و براي فروش به بازار برد. شب که به خانه آمد، گفتم: راستي قالي چه شد؟ آيا آن را فروختي؟
گفت: آره، پول خوبي جاي آن دادند، تلاش کن که يک قالي بهتر ببافي تا پول بيشتري بدست بياورم.
او نه تنها از دسترنج خودم، چيزي به من نداد، يک دستت درد نکند هم نگفت.
نيلوفر آهي کشيد و مي خواست ادامه سرگذشتش را بگويد که مريم از او پرسيد و گفت: راستي قالي چه رنگي بود؟
نيلوفر گفت: قالي ام آبي بود، مانند آسمان که خود يک قالي پر از نقش و نگار خداوند است که روزهايش يک خوشيد تابان دارد و شبهايش هزاران ستاره در آن مي درخشد.
نيلوفر ادامه داد و گفت: چند روزي از داستان قالي گذشته بود که کار ديگري به من پيشنهاد داد و همين گونه سالها گذشت و هر روز کاري و هر سال گرفتاري ديگري برايم پيش مي آمد.
او سپس چادر مرضيه و پيراهنش را به مريم و مرضيه نشان داد و گفت: اين رختها، چند سال است که بر تنم زار مي زنند، همسرم به من مي گويد: نيازي نيست تا جامه ي نو برايت بخرم، بايد با همين ها بسازي.
مريم به نيلوفر گفت: مگر همسرت پول ندارد و يا خداي ناکرده، آدم نامسلماني است؟
نيلوفر گفت: همسرم هم پولدار است و هم از ديد خودش، آدم با ايماني است، نماز مي خواند و روزه هم مي گيرد ولي با من و فرزندانم بدرفتار است، نامهرباني مي کند و خيلي سختگيري مي نمايد. او، من و بچه ها را آزار مي دهد، بچه ها بگونه اي شده اند که از پدرشان، بدشان مي آيد.
نيلوفر سخن گفت، آه مي کشيد و اشک مي ريخت تا سبک شود. درد دل مي کرد تا آنچه که سالها دردلش پنهانگشته بود، بيرون بريزد. تا بتواند فراموش کند آنچه که درد و زجر کشيده است.
نيلوفر، ادامه ي داستان زندگي اش را براي فردا گذاشت.
اکنون ديگر نيمه شب شده بود و همه خوابيدند. مشهدي مراد از جايش برخاست و توي راهرو قطار، سجاده اش را پهن کرد و شروع به خواندن نماز شب کرد. پيرمرد با خدايي بود. سالها خدمتگزاري در مسجد، جانتازه اي به کالبد او بخشيده بود. او هميشه در نيمه هاي شب بر مي خاست، دستانش را به نيايش بلند مي کرد و سپس سر برخاک مي نهاد تا با خدايش راز و نياز نمايد و براستي که زيباترين چيزي که نزد خدا ارزش دارد، همان بخاک افتادگي بندگان در برابر آفريدگار بزرگ و بي همتاست و اين بندگي برتر از همه دارايي هاي جهان است. و چه زيبا خاقاني سروده:
پس از سي سال اين معني محقق شد بخاقاني
که يکدم با خدا بودن، بِه از ملک سليماني
شب داشت، آرام آرام، با نواهاي دلنواز مشهدي مراد که در نماز شبش با خدا راز و نياز مي کرد، مي رفت تا جايش را به روز بدهد. بامداد روز ديگر فرا رسيد. قطار از ايستگاه تهران نيز گذشت و نيلوفر، دنباله ي سرگذشت ديشب را ادامه داد.
مريم و مرضيه هم به سخنان نيلوفر گوش دادند تا ببينند اين زن، از همسرش چه سمتهاي ديگري ديده که اينگونه اشکش درآمده است.
مريم و مرضيه، همسران خودشان را مي ديدند که آنها مرداني هستند که هم نماز مي خوانند، روزه مي گيرند. قرآن مي خوانند و به زيارت خانه ي خدا هم رفته اند و هرگز به خانواده، آزاري نمي رسانند و با مهرباني با آنها رفتار مي کنند.
همسران مريم و مرضيه، هميشه مي گويند که پيامبر اسلام(ص) و حضرت علي(ع) بهترين رفتار را با همسر و فرزندان خويش داشته اند و آنان را در کارها ياري مي کرده اند.
مرضيه، يادش مي آمد که همسرش نمي گذارد هيچ کاري را بيرون از خانه انجام دهد و در کارهاي خانه هم تا آنجا که بتوانند، او را دست تنها نمي گذارد و مريم هم رفتار نيک همسرش را مي ديد که با چهره اي گشاده و با مهرباني با وي و فرزندان برخورد مي نمايد.
آنها براي اينکه نيلوفر بيشتر اندوهگين نشود، از رفتار خوب همسرانشان چيزي نگفتند، چون مي ترسيدند نيلوفر بيشتر دلش بشکند. آنها به نيلوفر گفتند که يکي از چيزهايي که اسلام، خيلي به آن سفارش مي کند، برخورد نيکو با همسر و فرزندان است و هرکسي که با همسر و فرزندانش رفتاري ناشايست داشته باشد دين اسلام را نياموخته است.
در کشور ما، مردان مسلمان فراواني هستند که بر پايه ي سفارشهاي قرآن و سخنان پيامبر(ص) و امامان (ع)، رفتاري بسيار نيکو با همسر و فرزندان خود دارند. اين را بدان هرکسي که رفتارش جزء اين باشد، اسلام را درست نفهميده است و گرنه اسلام، خواستار بهترين رفتار با زن و فرزند است.
نيلوفر ادامه سخنانش را پس از پايان گفته هاي مريم گرفت و گفت: خواهران، شما نمي دانيد که همسرم چگونه مردي است و يکي از کارهاي ديگر او را بازگو کرد.
نيلوفر گفت: چند سال پيش، همسرم ماشيني خريد و از من خواست تا سرويس رفت و برگشت بچه هاي کودکستاني را بپذيرم. هرچه به او گفتم که اين کار سخت است و من نمي توانم، او نپذيرفت.
همسرم گفت: بايد اين کار را بکني.
نيلوفر با گريه ادامه داد. او گفت: من روزها، هم بايد کارهاي خانه ام را انجام مي دادم و هم بچه هاي کودکستاني را جابجا مي کردم و هم به بچه هاي خودم رسيدگي مي نمودم. از همه اين کار نيز هيچ دسترنجي به من داده نمي شد.
اگر براي بچه هايم نبود، نمي توانستم ديگر با اين مرد زندگي کنم. او گفت: يک روز که براي بردن بچه هاي کودکستان به بيرون از شهر رفته بودم، هنگام برگشت، موتور ماشين از کار افتاد و من در ميان برف و سرما ايستاده ام تا يک خودرو سواري پيدا شد و خانواده اي مهربان که در آن خودرو بودند، مرا سوار کرده و من با ترس و لرز به خانه آمدم.
نيلوفر اين را که گفت، يادش به آن شب و آن همه ترسي که آن شب داشت، افتاد و زد زير گريه و ديگر نتوانست ادامه دهد. اشکها برگونه ها روان بود و صداي هق هق گريه او مانند، تق تق صداي قطار بگوش مي رسيد.
مشهدي مراد که کمي از سخنان نيلوفر را شنيده بود، نگاهي به او انداخت و آهي کشيد و ياد همسرش افتاد و گفت: خدا بيامرزدت همسرم، که خيلي مهربان بودي و من هم با تو، مهربان بودم.
مريم و مرضيه، هر دو نفري، نيلوفر جوان و زيبا را دلداري دادند. مريم گفت: نگران نباش خواهر، به ياري پروردگار، همه چيز درست خواهد شد ولي اين را بدان که در اين ستمهايي که او به تو نموده است، خودت نيز هم مقصري، زيرا با تن دادن به برخي از کارهايي که وظيفه ي تو نبوده و نيازي به انجام آن نداشته ايد، باعث شدي تا او فکر کند که هرکاري را مي تواند انجام دهد.
نيلوفر گوش مي داد و مريم هم برايش مي گفت:
مريم گفت: نيلوفرجان، زندگي زناشويي بايد پر از مهرباني باشد. برخي از کارها را مرد و برخي ديگر از آنها را بايد زن انجام دهد. او سپس به زندگي زيباي حضرت علي(ع) و فاطمه زهرا(س) اشاره کرد و گفت: نمونه بسيار زيباي زندگي زناشويي، زندگي اين دو انسان بزرگوار است.
نيلوفر گفت: کاش يک آدم با خدايي پيدا مي شد که همسرم، راه و روش زندگي را بياموزد.
نيلوفر ادامه داد و گفت: تنها براي خورد و خوراک و ميوه ي خانه هست که همسرم سختگيري نمي کند، چون بايد شکم خودش سير شود.
نيلوفر گفت: زيبايي زندگي به داشتن خانه و خورد و خوراک خوب نيست، به لبخند مهربان کساني است که با آنها زندگي مي کني. و مريم نيز گفت: آري، زيبايي زندگي، زيبا نگاه کردن به زندگي است، در زيبا برخورد کردن با زندگي است، خداوند بهشت را آفريده و آن را جايگاه کساني گذاشت که نيکوترين رفتارها را با يکديگر داشته باشند.
مريم که ديد نيلوفر گوش مي دهد، داستاني درباره ي بدرفتاري مرد با همسرش بيان کرد که براي نيلوفر خيلي زيبا بود.
مريم گفت: يکي از ياران پيامبر، نامش سعدبن معاذ بود که در جنگ خندق زخمي شد و پس از چند روز به شهادت رسيد. پيامبر بدنبال تابوت سعد راه افتاد و به فرموده پيامبر(ص)، هفتاد هزار فرشته، از پي تابوت سعد مي آمدند. هنگام خاکسپاري، پيامبر به درون گور سعد رفت.
مادر سعد با خوشحالي مي گويد: خوشا به حال تو اي سعد و بهشت گوارايت باد، تو اکنون در بهشت هستي.
پيامبر(ص) که سخنان مادر سعد را شنيد، گفت: اينگونه نيست که تو مي گويي، او اکنون در فشار قبر است، زيرا سعد در خانه، با همسر و فرزندانش تندي و بد اخلاقي مي کرده است و اينک دچار فشار قبر است.
مريم گفت: آري نيلوفرجان، همسر تو هم که بهتر از سعدبن معاذ نيست، اگر زود دست از کارش نکشد و رفتارش را عوض نکند، او هم سرانجام اين چنين خواهد داشت. زن و شوهر، دو يار مهربان هستند که بايد در کنار هم باشند نه اينکه هر روز با هم جنگ و دشمني داشته باشند. برخي جاها، مرد بزرگ و سرور است و زن فرمانبردار و برخي جاها نيز، زن بانوي خانه و زندگي است و مرد بايد خواسته هاي او را انجام دهد.
مرضيه هم دنبال سخنان مريم را گرفت و گفت: نيلوفرجان، ببين، زن و مرد، مانند دو پرنده هستند که در يک لانه زندگي مي کنند و هرگز در لانه با هم نمي جنگند. هنگامي که پرنده ي مادر روي تخمها مي خوابد تا جوجه ها را با گرماي تن خود، از درون تخمها بيرون آورد، پرنده پدر براي او دانه مي آورد. انسان ها نيز گاهي بايد از پرندگان ياد بگيرند که چگونه زندگي نمايند، هرچند که خود را برترين آفريده هاي خداوند مي دانند ولي گاهي به اندازه يک پرنده هم نمي دانند که چه رفتاري داشته باشند.
نيلوفر از سخنان مريم و مرضيه خيلي خوشش آمده بود و دلش مي خواست که شوهرش توي قطار بود تا اين سخنان زيبا را از آنان مي شنيد و آنها از رفتارهاي همسرانشان براي شوهرش مي گفتند تا او هم مانند آنان رفتار نمايد. قطار به نزديکي قم رسيده بود، مريم و مرضيه بي آنکه کسي ببيند، مقداري پول را به نيلوفر دادند تا براي مادرش سوغاتي بخرد و دست خالي نزد او نرود. نيلوفر نمي خواست بپذيرد ولي آنها به او گفتند که ما گاهي به دوستانمان هديه مي دهيم و اين هديه ما به شماست. نيلوفر از آنها سپاسگزاري کرد و از خدا خواست تا هميشه يار و ياور آنها باشد. آنها نيز از خداوند خواستند تا هرچه زودتر زندگي نيلوفر شيرين شود و گرفتاري هاي او از ميان برود. مريم و مرضيه، نيلوفر را در آغوش گرفتند و بر روي او بوسه زده و از قطار پياده شدند. نيلوفر آنها را از پشت پنجره نگاه مي کرد و برايشان دست تکان مي داد.
مريم و مرضيه، درختان سبزي بودند که نيلوفر با هر نگاه، خود را به دور آنان مي پيچاند و به نگاه مهربان آن دو، سخنان شيرين و اميدوارکننده آنها وابسته مي شد. مريم و مرضيه برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند. نيلوفر هنوز داشت برايشاندست تکان مي داد، گويي که در کنارشان بود، آنها هم به نيلوفر پاسخ مي دادند و يکديگر را نگاه مي کردند. راستي هرگاه دلها به هم نزديک باشد، از راه دور هم مي شود با هم سخن گفت و يادها را در دل زنده نگه داشت. مشهدي مراد نيز، از قطار پياده شد تا به زيارت حضرت فاطمه معصومه(س) برود و پس از آن با اتوبوس به اصفهان برود. علي، فرزند مريم، ساک دستي مشهدي مراد را گرفت و مريم از پيرمرد خواست تا به خانه آنها بيايد و شب را در آنجا استراحت کند. شوهر مريم که مردي روحاني و مهربان بود، پذيراي مشهدي مراد شد. نيلوفر، تنهاي تنها، توي کوپه نشسته بود، جاي خالي مريم و مرضيه را نگاه مي کرد. سخنان آنها را به ياد مي آورد و گويي با آنها سخن مي گفت. نيلوفر با همه سختيهايش، باز هم دوست داشت دوباره نزد شوهرش به مشهد برگردد ولي او را مهربان ببيند. نيلوفر که اينک خود را تنها مي ديد و از مريم و مرضيه جدا شده بود، دوباره گويي همه ي اندوه گيتي روي سرش آوار شده بود.
در تنهايي خويش، گريه را سر داد. چون تا چند روز ديگر که به مشهد باز مي گشت، دوباره ناراحتيها و دردسرهاي او نيز شروع مي شد. نگاهش را از پنجره ي کوپه به آسمان کرد و گفت: خدايا ياريم کن و سپس دانه هاي اشکش بود که از گونه هايش سرازير گشت و صداي هق هق گريه اش بود که توي تنهايي کوپه قطار مي پيچيد.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب
play_arrow
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب