کُفرستان
نويسنده: اکبر رضي زاده
منبع اختصاصي: راسخون
منبع اختصاصي: راسخون
... آره ننه، تو خيال مي کني حالا که بچه ت پشتِ لباش سبز شده و به قول تو: براي خودش مردي شده، ديگه همه چي تمومه و بوجود تو نيازي نداره! اما ننه به خدا قسم اشتباه مي کني. تازه اوّل خطّه!
اصلاً اگه بچگي هام اون قدر به من توجه نمي کردي، چندان مهم نبود. چون اون زمونا که نمي دونستم کي به کيه! و کجا به کجاست، و همه چيز رو وظيفه ي تو مي دونستم.
اما ننه، امروز که آب از سرم گذشته و برفِ پيري کم کم اين گوشه و اون گوشه ي موهام جا خوش کرده، تازه مي فهمم کجا چه خبره و دنيا دستِ کيه!
ننه، بي رو در واسي بگم اگه اون زمونا، يه جو عقل و شعور داشتم و دست از کله شقّي برمي داشتم و به حرفات گوش مي کردم، امروزه روز مجبور نبودم براي صنّار، سه شاهي پول سياه، يا يه ذره محبت، يا يه جو عاطفه، اين قدر به اين و اون رو بزنم و دستم پيشِ هر کس و ناکسي دراز باشه! اونم تو اين روزگارِ وانفسا! تو اين قحطي رحم و مروت و مردونگي! تو اين «خراب آبادي» که اسمش رو گذاشته اند: زندگي!
اصلاً ننه انگاري از همون سي و چند سالِ پيش، همون روزِ اوّلي که من رو به دنيا آوردي، رنج و غم و بدبختي و بي عقلي هم با من متولد شد و بختِ سياه و اقبالِ نحس و نجس تا امروز پا به پاي من، پيش اومده و از سرِ کجل ما دست بردار نيست که نيست! راست گفته اند که: سرنوشت هر کس، از اول روي پيشونيش نوشته شده. ولي نمي دانم چرا سرنوشت ها، تومني، سي صنار، با هم توفير داره!
اون از چند ماهِ اول عمرم که منِ سرخور، سرِ باباي خدا بيامرزم رو خوردم و تو را با تنها فرزند تُخسِت، تو اين دنياي لجن، تنهاي تنها گذاشتم. اونم از دوران بچگي و نوجووني و درس و مدرسه، که هر روز مچم رو مي گرفتي و زورکي به مدرسه مي بردي، اما هنوز به خونه نرسيده بودي که مثلِ اجل مُعلّق جلوت سبز شدم و اعتنايي به گريه و زاري هاي تو نمي کردم و عزّ و التماس تو، هيچ تأثيري نداشت و هيچ چيز رو عوض نمي کرد.
يادم نمي ره چقدر اشک مي ريختي و مي گفتي: « ننه جون از مدرسه فرار نکن. به خدا قسم فقط درس بدردت مي خوره و بس!» اما انگار که ياسين به گوشِ خر خونده باشي، اصلاً گوشم به حرفات بدهکار نبود که نبود. به قول معروف: يه گوشم در بود و يکي ش دروازه!
هيچ وقت فراموش نمي کنم چقدر با اون دستاي ورم کرده ت، خونه ي اين و اون کلفتي مي کردي و زجر مي کشيدي تا من درس بخونم و براي خودم آدمي بشم! ولي با کمال وقاحت، نمکت رو مي خوردم و نمکدونت رو مي شکستم و نمي گفتم: خرت به چند؟!
وقتي هم از درس خوندن من نااميد شدي، مچم رو گرفتي و برديم پيشِ آق جواد آلماتوربند و گفتي: «حالا که نمي خواي درس بخوني، لااقل يه کارِ فني ياد بگير فردا تو زندگي به دردت بخوره.» ولي امان از اون وقتي که ديدي کفتربازي و دست فروشي رو به کارهاي فني ترجيح مي دم! تنها کاري که اون موقع از دستت بر مي اومد، اين بود که وضو بگيري و سجاده ات رو گوشه ي صندوقخونه؛ رو به قبله پهن کني و به بدبختي و بي چارگي خودت و تنها پسرِ کله پوکِ نادونت، زار زار گريه کني.
خب ديگه ننه چه کار مي شه کرد؟! حماقت تو ذات بعضي افراد يه تحفه ي آسمونيه و هيچ راه حلّي نداره. لااقل از نظرِ من!
وقتي هم کمي بزرگتر شدم و ديدي به هيچ وجه تو راه بيا، نيستم؛ تصميم گرفتي زنم بدي بلکه عقل بياد تو سرم و بچسبم به يه کار و کاسبي درست و حسابي. ولي ننه اينجا هم تيرت به سنگ خورد. تو مي خواستي «سميّه» دخترِ داداشت- که آدم سر به راه و بجيبي بود- رو بهم بدي، اما منِ نادونِ ظاهربين، که فريب ادا و اطوارا و قِر و قميش هاي «عفت نُک نُکو» دخترِ آقاي ندار الملک رو خورده بودم، مي گفتم: «فقط عفت خانم!» راستش فکر مي کردم عاشق شده ام. يه عشقِ پاک و صميمي. عشقي که مي تونم غم و غصه هام رو توش گم کنم و يه زندگي سبز سبز برپا!
ننه، يادت مي ياد اون روزي که پاهام رو کردم تو يه کفش و زورکي بُردَمت خونه ي آقاي ندار الملک خواستگاري؟!
همين که چشمت به عفت نُک نُکو افتاد و قِر و قمبيلش رو ديدي، رنگ از چهرت پريد و با اون شَم تيزبينت تا تَه خط رو خوندي! از تو که:
« به دردت نمي خوره. با خونواده ي ما دمساز نيست!»
و از من که:
« فقط عفت خانم!»
هر چي گفتي: « ننه جون، ميون دو نماز پيشِ آقاي مسجد زيرِگذر استخاره کردم سوره ي عذاب اومده!»
گفتم: « ننه، اين خرافات رو بريز دور. استخاره کدومه؟! عفت خانم ديپلمه س، قشنگه، وضع مالي شون هم کوکِ کوکه...»
واي که چقدر حرص خوردي و پشتِ دستت زدي و گفتي:
« نه! ...»
اما منِ نفهمِ بي شعور گفتم:
«الّا و بلّا، مرغ يه پا داره!»
نمي دونم ندار الملک چرا راضي شد دخترش رو به يه آدم لاتِ آسمون جُل بده؟! لابد خودش مي دونست چه پتياره اي رو تربيت کرده، و مي خواست از شرش خلاص بشه!
آره ننه، اون روز نمي فهميدم تو چي مي گفتي، اما حالا که سخت افتاده ام تو هَجل و جونم به لبم رسيده مي فهمم که استخاره ت، خرافات نبود. حقيقتِ محض بود.
من «مو» مي ديدم و تو «پيچش مو». من «ابرو»، تو «اشارت هاي ابرو».
خب ديگه ننه، چه مي شه کرد؟! خودکرده را تدبير نيست.
راستي ننه، چند وقت پيش «سميّه» رو ديدم. ماشالا، يه پارچه خانم شده بود. ده، دوازده سالي بود که نديده بودمش. دست دو تا بچه شو گرفته بود و تو پارک قدم مي زد. بچه هاش - که مثل برگ گل تر و تميز بودند- اومدند از من دو تا بادکنک خريدند، و من رو بردند تو شهر آرزوها. تو شهر آدماي خوشبخت. تو شهر رؤياها. فکرکردم اون سال پيشنهاد تو رو پذيرفته بودم و حالا سميّه زنِ منه. و عفت نک نکو، زنِ يه خري ديگه! اوخ... نمي دوني چه کيفي داشت! انگاري تو آسمونا پرواز مي کردم. مثل همين بادکنکها، يا کفترهاي کاکل به سرِ خودم. انگار همه جا سبز سبز بود. قناري ها آواز عاشقونه مي خوندند. و همه جا «عشق» توزيع مي شد. انگار بعد از يه عمر غم و غصه « نوبتِ عاشقي» رسيده بود. از تو قصه ها، غصه ها رو برداشته بودند. و تو شعرها از تنهايي و بي کسي خبري نبود. انگار تو آسمون بجاي اين ماهِ کمرنگِ بي خاصيت، يه ماهِ قشنگ و پر نور کاشته بودند که در کناره ي رؤيايي اش، سميّه؛ دستِ من رو گرفته بود و آروم آروم از حاشيه اش مي گذشتيم. براي يه لحظه تصميم گرفتم سميّه رو ميون بازوهام بگيرم و فشارش بدم. ولي همين که اين کار رو کردم ناگهان سميّه تبديل شد به عفت نک نکو. و با مشت زد تو سينه م و گفت: «چيه؟ چه خبرته؟ مثل اينکه امشب زده به سرت. کله پوکِ کفتربازِ لات بي سر و پا!»
وقتي به خودم اومدم ننه، ديدم سميّه دست بچه هاشو گرفته و دارن از پله هاي درِ خروجي پارک بالا مي رند. چه خب شد که سميه اون روز من رو نديد. اما چه خب شد که من اونو ديدم. اي کاش همه هفته به پارک مي اومد!
بسه ديگه ننه. خيلي سرت رو درد آوردم. چه کنم ديگه؟! تنها کسي که تو اين دنيا به حرفام گوش مي کرد، و مي کنه، تو هستي. تازه اين حرفا يه مشت درد دل مختصر بود. اگه برات بگم صاحبخونه م حُکم تخليه رو گرفته و همين روز است که خِرت و پِرت هامون رو بريزه گوشه ي کوچه... يا حاج مصطفي به ام اخطار داده که اگه تا آخر برج همه ي بدهي هام رو بهش ندم، مي ندازتم تو حُلُفدوني.... يا عفت نک نکو قباله شو گذاشته به اجرا، يا.... ديگه از غصه دق مي کني.
آره ننه ... مي دونم که حالا داري تو دلت به پسر بدبختِ کله شقت مي خندي و مي گي: «ننه جون، انگاري بچه شدي؟! انگاري زده به سرت! خجالت بکش، گريه کردن کار بچه هاست. پاشو برو سرِ خونه و زندگيت. گذشته ها گذشته. با گريه و زاري که کارا درست نمي شه! ...» اما ننه به خدا قسم ديگه از اين همه حماقت به تنگ اومدم. ديگه از اين زمونه جونم به لبم رسيده. ديگه مثل يه برگ خشک و زردِ خزوني شدم که هر لحظه يه نفر پاش رو، روي سرم مي ذاره و بي توجه به صداي خش خشِ ناله ي من، از کنارم رد مي شه و مي ره. آخه ننه، من از تبارِ پاييزم. از تبار گلهاي پرپر شده ي تو گلدون. از تبار آسمون بي ستاره. از تبار بُغض هاي توگلو شکسته. از تبار کبوترهاي بي پروبال. از تبار ماهي پيري که عمري رو توي يه تنگ شيشه اي زندوني بوده. از تبار....
آره ننه، من ديگه تحمل اين همه گرفتاري و در بدري و بي پولي و بي کاري رو ندارم. ديگه عفت نک نکو، با اون اخلاق سگي ش و اون دماغِ مثل سرنيزه ش عُقم مي گيره. ديگه از بي همزبوني کفرم در اومده. ديگه قلبم تو سينه م يخ زده و حُباب بُغضم تو گلوم شکسته. ديگه انسانيت و مردونگي از ميون آدما بارِ سفر بسته و رفته. ديگه عشق و عاشقي حتي تو داستان ها هم پيدا نمي شه. ديگه تو شعرها هم بجز جنگ و دعوا و دشمني و نفرت و سياهي و پليدي، چيز ديگه اي نيست. ديگه همه به هم بي اعتناء شده اند. حتا به مرگِ همديگه.
ديگه لغتِ «کمک» براي هيچ کس معنا و مفهومي نداره! ديگه معرفت و مردونگي از قاموسِ انسان ها حذف شده. ديگه زندگي «کفرستان» شده. با هر کس دست مي دي، لاي انگشتات دنبال انگشتري مي گرده! ...
آره ننه، حالا فهميدي چرا مي گم خيال نکن پسرت ديگه براي خودش مردي شده و به محبتهاي تو نيازي نداره!
براي من چه فرقي مي کنه که تو زنده يا مُرده باشي! اون روزا حضوراً به حرفهام گوش مي کردي، ولي حالا از زير خروارها خاک!!!...
... راستي ننه، تو پسرِ لجوجِ کله شقِ احمقِ به بن بست رسيده ات را بخشيده اي؟! ...
پايان
اصلاً اگه بچگي هام اون قدر به من توجه نمي کردي، چندان مهم نبود. چون اون زمونا که نمي دونستم کي به کيه! و کجا به کجاست، و همه چيز رو وظيفه ي تو مي دونستم.
اما ننه، امروز که آب از سرم گذشته و برفِ پيري کم کم اين گوشه و اون گوشه ي موهام جا خوش کرده، تازه مي فهمم کجا چه خبره و دنيا دستِ کيه!
ننه، بي رو در واسي بگم اگه اون زمونا، يه جو عقل و شعور داشتم و دست از کله شقّي برمي داشتم و به حرفات گوش مي کردم، امروزه روز مجبور نبودم براي صنّار، سه شاهي پول سياه، يا يه ذره محبت، يا يه جو عاطفه، اين قدر به اين و اون رو بزنم و دستم پيشِ هر کس و ناکسي دراز باشه! اونم تو اين روزگارِ وانفسا! تو اين قحطي رحم و مروت و مردونگي! تو اين «خراب آبادي» که اسمش رو گذاشته اند: زندگي!
اصلاً ننه انگاري از همون سي و چند سالِ پيش، همون روزِ اوّلي که من رو به دنيا آوردي، رنج و غم و بدبختي و بي عقلي هم با من متولد شد و بختِ سياه و اقبالِ نحس و نجس تا امروز پا به پاي من، پيش اومده و از سرِ کجل ما دست بردار نيست که نيست! راست گفته اند که: سرنوشت هر کس، از اول روي پيشونيش نوشته شده. ولي نمي دانم چرا سرنوشت ها، تومني، سي صنار، با هم توفير داره!
اون از چند ماهِ اول عمرم که منِ سرخور، سرِ باباي خدا بيامرزم رو خوردم و تو را با تنها فرزند تُخسِت، تو اين دنياي لجن، تنهاي تنها گذاشتم. اونم از دوران بچگي و نوجووني و درس و مدرسه، که هر روز مچم رو مي گرفتي و زورکي به مدرسه مي بردي، اما هنوز به خونه نرسيده بودي که مثلِ اجل مُعلّق جلوت سبز شدم و اعتنايي به گريه و زاري هاي تو نمي کردم و عزّ و التماس تو، هيچ تأثيري نداشت و هيچ چيز رو عوض نمي کرد.
يادم نمي ره چقدر اشک مي ريختي و مي گفتي: « ننه جون از مدرسه فرار نکن. به خدا قسم فقط درس بدردت مي خوره و بس!» اما انگار که ياسين به گوشِ خر خونده باشي، اصلاً گوشم به حرفات بدهکار نبود که نبود. به قول معروف: يه گوشم در بود و يکي ش دروازه!
هيچ وقت فراموش نمي کنم چقدر با اون دستاي ورم کرده ت، خونه ي اين و اون کلفتي مي کردي و زجر مي کشيدي تا من درس بخونم و براي خودم آدمي بشم! ولي با کمال وقاحت، نمکت رو مي خوردم و نمکدونت رو مي شکستم و نمي گفتم: خرت به چند؟!
وقتي هم از درس خوندن من نااميد شدي، مچم رو گرفتي و برديم پيشِ آق جواد آلماتوربند و گفتي: «حالا که نمي خواي درس بخوني، لااقل يه کارِ فني ياد بگير فردا تو زندگي به دردت بخوره.» ولي امان از اون وقتي که ديدي کفتربازي و دست فروشي رو به کارهاي فني ترجيح مي دم! تنها کاري که اون موقع از دستت بر مي اومد، اين بود که وضو بگيري و سجاده ات رو گوشه ي صندوقخونه؛ رو به قبله پهن کني و به بدبختي و بي چارگي خودت و تنها پسرِ کله پوکِ نادونت، زار زار گريه کني.
خب ديگه ننه چه کار مي شه کرد؟! حماقت تو ذات بعضي افراد يه تحفه ي آسمونيه و هيچ راه حلّي نداره. لااقل از نظرِ من!
وقتي هم کمي بزرگتر شدم و ديدي به هيچ وجه تو راه بيا، نيستم؛ تصميم گرفتي زنم بدي بلکه عقل بياد تو سرم و بچسبم به يه کار و کاسبي درست و حسابي. ولي ننه اينجا هم تيرت به سنگ خورد. تو مي خواستي «سميّه» دخترِ داداشت- که آدم سر به راه و بجيبي بود- رو بهم بدي، اما منِ نادونِ ظاهربين، که فريب ادا و اطوارا و قِر و قميش هاي «عفت نُک نُکو» دخترِ آقاي ندار الملک رو خورده بودم، مي گفتم: «فقط عفت خانم!» راستش فکر مي کردم عاشق شده ام. يه عشقِ پاک و صميمي. عشقي که مي تونم غم و غصه هام رو توش گم کنم و يه زندگي سبز سبز برپا!
ننه، يادت مي ياد اون روزي که پاهام رو کردم تو يه کفش و زورکي بُردَمت خونه ي آقاي ندار الملک خواستگاري؟!
همين که چشمت به عفت نُک نُکو افتاد و قِر و قمبيلش رو ديدي، رنگ از چهرت پريد و با اون شَم تيزبينت تا تَه خط رو خوندي! از تو که:
« به دردت نمي خوره. با خونواده ي ما دمساز نيست!»
و از من که:
« فقط عفت خانم!»
هر چي گفتي: « ننه جون، ميون دو نماز پيشِ آقاي مسجد زيرِگذر استخاره کردم سوره ي عذاب اومده!»
گفتم: « ننه، اين خرافات رو بريز دور. استخاره کدومه؟! عفت خانم ديپلمه س، قشنگه، وضع مالي شون هم کوکِ کوکه...»
واي که چقدر حرص خوردي و پشتِ دستت زدي و گفتي:
« نه! ...»
اما منِ نفهمِ بي شعور گفتم:
«الّا و بلّا، مرغ يه پا داره!»
نمي دونم ندار الملک چرا راضي شد دخترش رو به يه آدم لاتِ آسمون جُل بده؟! لابد خودش مي دونست چه پتياره اي رو تربيت کرده، و مي خواست از شرش خلاص بشه!
آره ننه، اون روز نمي فهميدم تو چي مي گفتي، اما حالا که سخت افتاده ام تو هَجل و جونم به لبم رسيده مي فهمم که استخاره ت، خرافات نبود. حقيقتِ محض بود.
من «مو» مي ديدم و تو «پيچش مو». من «ابرو»، تو «اشارت هاي ابرو».
خب ديگه ننه، چه مي شه کرد؟! خودکرده را تدبير نيست.
راستي ننه، چند وقت پيش «سميّه» رو ديدم. ماشالا، يه پارچه خانم شده بود. ده، دوازده سالي بود که نديده بودمش. دست دو تا بچه شو گرفته بود و تو پارک قدم مي زد. بچه هاش - که مثل برگ گل تر و تميز بودند- اومدند از من دو تا بادکنک خريدند، و من رو بردند تو شهر آرزوها. تو شهر آدماي خوشبخت. تو شهر رؤياها. فکرکردم اون سال پيشنهاد تو رو پذيرفته بودم و حالا سميّه زنِ منه. و عفت نک نکو، زنِ يه خري ديگه! اوخ... نمي دوني چه کيفي داشت! انگاري تو آسمونا پرواز مي کردم. مثل همين بادکنکها، يا کفترهاي کاکل به سرِ خودم. انگار همه جا سبز سبز بود. قناري ها آواز عاشقونه مي خوندند. و همه جا «عشق» توزيع مي شد. انگار بعد از يه عمر غم و غصه « نوبتِ عاشقي» رسيده بود. از تو قصه ها، غصه ها رو برداشته بودند. و تو شعرها از تنهايي و بي کسي خبري نبود. انگار تو آسمون بجاي اين ماهِ کمرنگِ بي خاصيت، يه ماهِ قشنگ و پر نور کاشته بودند که در کناره ي رؤيايي اش، سميّه؛ دستِ من رو گرفته بود و آروم آروم از حاشيه اش مي گذشتيم. براي يه لحظه تصميم گرفتم سميّه رو ميون بازوهام بگيرم و فشارش بدم. ولي همين که اين کار رو کردم ناگهان سميّه تبديل شد به عفت نک نکو. و با مشت زد تو سينه م و گفت: «چيه؟ چه خبرته؟ مثل اينکه امشب زده به سرت. کله پوکِ کفتربازِ لات بي سر و پا!»
وقتي به خودم اومدم ننه، ديدم سميّه دست بچه هاشو گرفته و دارن از پله هاي درِ خروجي پارک بالا مي رند. چه خب شد که سميه اون روز من رو نديد. اما چه خب شد که من اونو ديدم. اي کاش همه هفته به پارک مي اومد!
بسه ديگه ننه. خيلي سرت رو درد آوردم. چه کنم ديگه؟! تنها کسي که تو اين دنيا به حرفام گوش مي کرد، و مي کنه، تو هستي. تازه اين حرفا يه مشت درد دل مختصر بود. اگه برات بگم صاحبخونه م حُکم تخليه رو گرفته و همين روز است که خِرت و پِرت هامون رو بريزه گوشه ي کوچه... يا حاج مصطفي به ام اخطار داده که اگه تا آخر برج همه ي بدهي هام رو بهش ندم، مي ندازتم تو حُلُفدوني.... يا عفت نک نکو قباله شو گذاشته به اجرا، يا.... ديگه از غصه دق مي کني.
آره ننه ... مي دونم که حالا داري تو دلت به پسر بدبختِ کله شقت مي خندي و مي گي: «ننه جون، انگاري بچه شدي؟! انگاري زده به سرت! خجالت بکش، گريه کردن کار بچه هاست. پاشو برو سرِ خونه و زندگيت. گذشته ها گذشته. با گريه و زاري که کارا درست نمي شه! ...» اما ننه به خدا قسم ديگه از اين همه حماقت به تنگ اومدم. ديگه از اين زمونه جونم به لبم رسيده. ديگه مثل يه برگ خشک و زردِ خزوني شدم که هر لحظه يه نفر پاش رو، روي سرم مي ذاره و بي توجه به صداي خش خشِ ناله ي من، از کنارم رد مي شه و مي ره. آخه ننه، من از تبارِ پاييزم. از تبار گلهاي پرپر شده ي تو گلدون. از تبار آسمون بي ستاره. از تبار بُغض هاي توگلو شکسته. از تبار کبوترهاي بي پروبال. از تبار ماهي پيري که عمري رو توي يه تنگ شيشه اي زندوني بوده. از تبار....
آره ننه، من ديگه تحمل اين همه گرفتاري و در بدري و بي پولي و بي کاري رو ندارم. ديگه عفت نک نکو، با اون اخلاق سگي ش و اون دماغِ مثل سرنيزه ش عُقم مي گيره. ديگه از بي همزبوني کفرم در اومده. ديگه قلبم تو سينه م يخ زده و حُباب بُغضم تو گلوم شکسته. ديگه انسانيت و مردونگي از ميون آدما بارِ سفر بسته و رفته. ديگه عشق و عاشقي حتي تو داستان ها هم پيدا نمي شه. ديگه تو شعرها هم بجز جنگ و دعوا و دشمني و نفرت و سياهي و پليدي، چيز ديگه اي نيست. ديگه همه به هم بي اعتناء شده اند. حتا به مرگِ همديگه.
ديگه لغتِ «کمک» براي هيچ کس معنا و مفهومي نداره! ديگه معرفت و مردونگي از قاموسِ انسان ها حذف شده. ديگه زندگي «کفرستان» شده. با هر کس دست مي دي، لاي انگشتات دنبال انگشتري مي گرده! ...
آره ننه، حالا فهميدي چرا مي گم خيال نکن پسرت ديگه براي خودش مردي شده و به محبتهاي تو نيازي نداره!
براي من چه فرقي مي کنه که تو زنده يا مُرده باشي! اون روزا حضوراً به حرفهام گوش مي کردي، ولي حالا از زير خروارها خاک!!!...
... راستي ننه، تو پسرِ لجوجِ کله شقِ احمقِ به بن بست رسيده ات را بخشيده اي؟! ...
پايان
/ج