وقتي آنها بزرگ شدند

شهرزاد وارد خانه شد و هنوز روپوش مدرسه را درنياورده بود كه سراغ تورج را گرفت: «بابا برنگشت؟» سعي كردم حواسش را پرت كنم: «هم استيك درست كردم و هم قرمه سبزي، چي برات بكشم؟» شهرزاد با تعجب گفت: «مامان من دارم از بابا مي پرسم اون وقت شما...» دوباره حرفش را قطع كردم: «يكي از دوستانت زنگ زد و گفت مي خواد بره زمين اسكيت...» شهرزاد كه ول كن نبود، راهم را سد كرد و گفت: «خجالت مي كشي درموردش حرف بزني؟»
شنبه، 20 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
وقتي آنها بزرگ شدند

 وقتي آنها بزرگ شدند
وقتي آنها بزرگ شدند


 

نويسنده: محمود




 
شهرزاد وارد خانه شد و هنوز روپوش مدرسه را درنياورده بود كه سراغ تورج را گرفت: «بابا برنگشت؟» سعي كردم حواسش را پرت كنم: «هم استيك درست كردم و هم قرمه سبزي، چي برات بكشم؟» شهرزاد با تعجب گفت: «مامان من دارم از بابا مي پرسم اون وقت شما...» دوباره حرفش را قطع كردم: «يكي از دوستانت زنگ زد و گفت مي خواد بره زمين اسكيت...» شهرزاد كه ول كن نبود، راهم را سد كرد و گفت: «خجالت مي كشي درموردش حرف بزني؟»
يك لحظه دستم بالا رفت و... اما خودم را كنترل كردم و او را پس زدم تا از اتاق بيرون بروم كه صدايش را بلند كرد:
- بزن... آره مامان خانم... بزن! منو كه مثل بابا نمي توني از خونه بيرون كني... پس كتكم بزن تا راحت بشي...
لبم را طوري گاز گرفتم كه شوري خون را حس كردم؛ براي اينكه وضع از آنچه هست بدتر نشود خود را كنترل كردم و به آرامي پاسخ دادم:
- برمي گرده... تو هم كاسه از آش داغ تر نشو! مثل هميشه لابد رفته با رفيقاش بيليارد بازي كنه و همين كه خسته بشه برمي گرده...
شهرزاد دنبالم تا آشپزخانه هم آمد و اين بار با لحني مستأصل گفت:
- تا كي...؟ بابا هر بار كه قهر مي كرد يا آخر شب برمي گشت يا فردا صبح، الان سه روز و دو شبه كه رفته بيرون و يك تلفن هم نزده... اون وقت شما باز هم ميگي برمي گرده...؟ نه مامان خانم... اون كاري كه شما كردي و حرفي كه شما زدي، امكان نداره برگرده!
كم كم داشتم عصباني مي شدم، قابلمه قرمه سبزي را محكم كوبيدم روي ميز و سينه به سينه اش ايستادم و خواستم فرياد بزنم و... كه يك قطره اشك كنج چشمش جوشيد و روي گونه اش سر خورد و...، هرگز تحمل اشك ريختن او را(كه مثل تورج بي صدا مي گريست) نداشتم، پس برگشتم تا استيك را بگذارم توي «مايكرويو» كه صداي غرش موتور شاهين كه از پنجره آشپزخانه به گوش مي رسيد، توجهم را جلب كرد؛ پسرم برخلاف خواهرش كه حتي اعتراضش را مظلومانه اعلام مي كرد، خيلي خشن بود! او كه فقط 18 سال داشت، از همان لحظه اي كه وارد خانه شد اعتراضش را سر داد:
- مامان... كجايي...؟ از بابا خبري نشد؟
داخل آشپزخانه كه شد و صورت خيس از اشك خواهرش را ديد رو به من كرد و ادامه داد:
دوباره اشك شهرزاد رو درآوردي؟ لابد بهت گفت كه شما در حق پدرمون بد كردي و تو هم...
ديگر نتوانستم تحمل كنم و حرفش را قطع كردم: «دهنت رو ببند شاهين... تو اجازه نداري با مادرت اين طوري حرف بزني! در مورد پدرتون هم نيازي نيست اين همه ناله راه بندازين، او الان داره تفريح مي كنه و هر وقت خسته بشه برمي گرده!
شاهين سري تكان داد و پاسخ گفت:
- انگار حق با پدره كه مي گه شما هرگز او را نشناختي...
با عصبانيت بر سرش فرياد زدم: «پس چرا نمي گي بابات رو ديدي؟»
اما پسرم به جاي پاسخ به سؤال من، رو به خواهرش گفت:
- نگران نباش شهرزاد... پدر با من تماس گرفت... همين دو ساعت قبل به موبايلم زنگ زد و وقتي شنيد كه من و تو نگرانش هستيم، يك آدرس به من داد و گفت اگر دوست داشته باشيم مي تونيم بريم پيشش... بابا يك چيز ديگه هم گفت؛ كه يا هر دومون بريم پيشش يا اگر قراره يكي مون اينجا بمونه، اون يكي هم بايد پيشش باشه... بابا نگرانه كه من يا تو اينجا تنها باشيم...، من كه مي خوام برم پيش بابا... تو چي؟»
شهرزاد- كه خوشحالي در رفتارش نيز پيدا بود- لوازمش را برداشت و گفت: «پنج دقيقه ديگه حاضرم...»
من اما، يك مرتبه منفجر شدم و فرياد زدم:
- هيچ كدامتون حق ندارين از اين خونه پاتون رو بذارين بيرون... كاري نكنين در رو قفل كنم...!
شهرزاد با نگاه معصومانه اش به شاهين، از او خواست كه پاسخ مرا بدهد، او نيز همين كار را كرد و خيلي مؤدبانه روبرويم ايستاد و گفت:
- بس كن مامان... خودت هم مي دوني كه نمي توني اين كار رو بكني... تا كي مي خواي مارو زنداني كني؟ تازه اگه من به بابا تلفن بزنم و بگم شما به زور جلومون رو گرفتين، اون وقت خودش مياد اينجا دنبالمون... (بعد هم رو به خواهرش ادامه داد) برو شهرزاد... برو زود حاضر شو كه مي خواهيم برويم...»
شاهين ساك لباسهايش را با ساك خواهرش يكي كرد و...، تازه هر دو متوجه من بودند كه كنج آشپزخانه نشسته بودم و براي اينكه غرورم نشكند، سعي مي كردم جلو هجوم اشكهايم را بگيرم. شهرزاد آمد و گونه ام را بوسيد و بي هيچ حرفي رفت توي حياط. شاهين اما، مقابلم ايستاد و نگاهم كرد و گفت: «بابا يك چيز ديگه هم گفت... گفت به شما بگم هر وقت دلت خواست مي توني بياي پيش ما... اما به همان شرطي كه خودش بهت گفته بود...، خداحافظ مامان.» اين را گفت و صورتم را بوسيد و داخل حياط شد و موتور را روشن كرد. بغض گلويم را پر كرده بود اما دلم نمي خواست غرورم را بشكنم...، رفتم كنار پنجره رو به حياط و با صداي بلند فرياد زدم: «به درك... لياقتتون همينه كه توي اون لونه موش زندگي كنين... اون هم با درآمد كارمندي پدرتون كه حتي اندازه پول تو جيبي شما نميشه... بريد به جهنم!
هر دو نگاهم كردند و سپس نشستند پشت موتور و رفتند.
بچه ها كه رفتند يك مرتبه خلوت خانه را احساس كردم. براي اينكه از پا درنيايم تلويزيون را روشن كردم. حواسم پيش بچه ها بود. نيم ساعت گذشت و صداي زنگ تلفن سكوت خانه را شكست. با عجله خود را به ميز تلفن رساندم، شماره را كه ديدم منصرف شدم؛ تورج بود كه از خانه قديمي زنگ مي زد. گوشي را برنداشتم و بعد از پنجمين زنگ بود كه دستگاه رفت روي منشي تلفني و صداي تورج پخش شد: «مي دانستم گوشي را برنمي داري... مطمئن بودم كه با ديدن شماره اين خونه، تلفن منو جواب نميدي...! عيبي نداره، مي خواستم بهت بگم بچه ها رسيدن، نگران نباش، اما حالا كه گوشي را- خوشبختانه- برنداشتي، بگذار حرف آخر را هم بهت بزنم سودابه؛ هنوز دير نشده من و بچه ها همچنان منتظرت هستيم... خودت هم مي دوني كه ديگه من به آن زندگي برنمي گردم... توي اين چند سال هم اگر ديدي آن همه خفت و توهين پدر و مادرت رو تحمل كردم، فقط به خاطر بچه ها بود، مي خواستم آنقدر بزرگ بشن تا خودشون بفهمند كه علت دعواهاي پدر و مادرشون چيه...! حالا هم كه فهميدن معني تحقير كردن چيه، ديدي كه خودشون به من گفتن از اين زندگي خارج بشم... اما قصه تو، با اون خونه و ثروت خانوادگيت فرق داره... حالا تويي كه بايد انتخاب كني؛ يا من و بچه ها، يا پدرت و اون زندگي شاهانه و البته تحمل توهين ها و تحقيرهايي كه در قبال اين ثروت نصيبت خواهد شد؛ يادت باشه سودابه، من و شاهين و شهرزاد تا ابد منتظرت هستيم.»
صداي بوق تلفن كه بلند شد، خشم تمام وجودم را گرفت و گوشي را كوبيدم به زمين. ميز غذا را به هم ريختم و بشقابها را شكستم و... اما باز هم آرام نشدم، برگشتم توي پذيرايي و خواستم قاب عكسهاي آويخته شده به ديوار را بريزم پايين و... كه نتوانستم، يكي از آنها را كه چهارتايي سر سفره هفت سين سال قبل دور هم نشسته بوديم برداشتم و به آغوش كشيدم و زدم زير گريه. حالا كه هيچ كس در اطرافم نبود، راحت تر مي توانستم گناه خود را باور كنم... نمي دانم؟ شايد اگر بيست سال قبل حرف تورج را قبول كرده بودم، امروز چنين زندگي از دست رفته اي نداشتم! ياد دوران شيرين قبل از ازدواج، مرا با خود به گذشته ها برد.
تورج اصلاً باورش نمي شد كه من بچه پولدار باشم، با او در گالري نقاشي خواهرش آشنا شدم. قبلاً چند تابلو از او ديده بودم و موقعي كه فهميدم نمايشگاه گذاشته، براي خريدن دو- سه تا از شاهكارهايش به آنجا رفتم و موقعي كه داشتم در مورد كارهايش با او حرف مي زدم، تورج را به عنوان برادر و يكي از منتقدين هنري معرفي كرد. مشغول صحبت شديم و... چهارماه بعد وقتي تورج پيشنهاد ازدواج را مطرح كرد و من گفتم كه پدرم يكي از ميلياردرهاي شهر است، اصلاً باور نكرد و گفت: «رفتار و منش تو اصلاً به آدمهاي پولدار بي درد شبيه نيست»! به همين خاطر نيز با من ازدواج كرد و من هم پذيرفتم زندگيمان را در خانه كوچكي كه در محله مركزي شهر قرار داشت و تنها ارثيه پدر مرحوم تورج بود، شروع كنيم. تا چهار سال همه چيز خوب بود، اما وقتي بچه ها به دنيا آمدند و مخارج زندگي نيز بالا رفت، من كم كم رفتم توي مغز تورج: «چه ايرادي داره بريم توي خونه اي كه پدر براي من خريده؟» او فقط ميگه تو بايد كارمندش بشي... ميگه خجالت مي كشه كه دامادش سوار يك موتور125 بشه...! چه عيبي داره با پدرم كار كني و حقوق بالا بگيري و زندگيمان راحت بگذره و...؟» آنقدر گفتم تا تورج قبول كرد، اما... اما پدر كه عادت داشت پرسنل زير دستش را به عنوان برده نگاه كند، وقتي متوجه شد اين دامادش- برخلاف سه پسر و دو داماد ديگرش- حاضر نيست توهين ها را تحمل كند، ديگر نتوانست با او كنار بيايد. اين وسط من كه نمي توانستم خود را قانع كنم كه به آن زندگي كارمندي و بخور و نمير بگردم، طرف پدرم را گرفتم و دعوايمان شروع شد. حتي چند بار قهر كرديم و كارمان داشت به طلاق هم مي كشيد، اما تورج فقط به خاطر بچه ها همه چيز را تحمل كرد. او مي گفت: «بالاخره يك روز اين دو تا بچه بزرگ ميشن و موقعي كه ببينند پدربزرگشون چقدر به پدرشان توهين مي كنه، خودشان به من خواهند گفت كه از اينجا بريم و...»
پيش بيني تورج كمي دير محقق شد، اما بالاخره همان اتفاق رخ داد؛ شهرزاد و شاهين كه مثل پدرشان حاضر نبودند براي اين زندگي مرفه، هرگونه تحقيري را تحمل كنند، سرانجام سه شب قبل كه بين من و تورج دعوا راه افتاد، طرف او را گرفتند. يعني همه چيز تقصير من بود كه به تورج گفتم: «تو لياقت نداري كه داماد خانواده ما باشي.» تورج هم لوازمش را جمع كرد و گفت: «حالا ديگه بچه ها مي توانند بد و خوب را تشخيص بدهند... من برمي گردم به خانه كوچكمان و آنجا منتظر برگشتن تو و بچه ها مي مونم...»! اين طوري بود كه سه روز بعد شاهين و شهرزاد با هم مشورت كردند و در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه:
- حق با پدره... ما مي ريم پيش او... شما هم بيا مادر.
من اما... چگونه مي توانستم اين زندگي عالي را با حقوق كارمندي تورج عوض كنم؟
پنج روز از رفتن بچه ها گذشته بود و من پا از خانه بيرون نگذاشته بودم. چيزي كه آزارم مي داد غرورم بود؛ دلم مي خواست به سراغ آنها بروم، اما مي ترسيدم تورج تحقيرم كند و...، تا اينكه به يك راه حل رسيديم: «به بهانه ديدنشون مي رم تا ببينم رفتار تورج چطوريه؟»
صبح روز پنجشنبه بود كه زنگ خانه را زدم. اول شاهين در را باز كرد و بعد شهرزاد پريد توي بغلم، اما از تورج خبري نبود، حتي بچه ها هم طوري جلو در ايستاده بودند كه انگار دوست نداشتند وارد خانه بشوم! كم كم داشتم پشيمان مي شدم و مي خواستم برگردم و... كه يك مرتبه آنها پيدايشان شد؛ تورج همراه با گوسفندي كه از چهار روز قبل خريده و آن را در حياط خلوت نگه داشته بود! بعد هم زنگ خانه يكي از همسايه ها را كه بلد بود گوسفند سر ببرد زد و دقيقه اي بعد، شهرزاد و شاهين بر سرم نقل مي پاشيدند و تورج چند شاخه گل به دستم داد. درست مثل روزهاي اول ازدواجمان!
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط