قاب عكس
نويسنده: آرزو زارع کار
وقتي خورشيد بال و پرش را از پوست تفتيده كوير گرفت، خاكستري هوا توي تن شهر ريخت. خاموشي توي كوچه پس كوچه ها سنگيني كرد و خانه هواي شب سرد مرده شور خانه را گرفت. آن شب فخري حال ديگري داشت، عقربه هاي ساعت بي خيال و رقص كنان ثانيه ها را از سر مي گذراندند، اما توي دل فخري غوغايي بود. نمي توانست باور كند، آنچه شنيده واقعيت دارد. آقا سليمان تا آن روز بالاتر از گل به او نگفته بود. احترام هم را داشتند، اما آن روز وقتي فخري زنگ در خانه غريبه را زد و آقا سليمان در را باز كرد هر دو خشكشان زد.
فخري سر به بالش مي ماليد، از اين پهلو به آن پهلو مي غلطيد. از اين سر به آن سر مي شد، اما هيچ چيز تغيير نمي كرد. آقاسليمان تجديد فراش كرده بود، وگرنه در آن خانه غريبه چه مي كرد؟ آن هم با لباس راحت، انگار كه خانه خودش باشد.
بغض پشت گلويش ورم كرده بود، ولي نمي خواست باور كند حالا موقع گريه كردن است. مردش را ربوده بودند. حالا خانه اش سرد و بي روح بود، همه چيز تمام شده بود و او فكر مي كرد زندگي چقدر تلخ است، اصلاً چرا بايد زنده بماند؟ او كه فرزندي نداشت تا دلش را خوش كند و تنهايي اش را پر. سالهاي سال بود كه عروس شده بود، اما صداي هيچ بچه اي توي پنجدري نپيچيده بود. او بايد فكرش را مي كرد كه آقاسليمان بعد از اين همه مدت تحمل و صبوري بالاخره طاقتش تمام مي شود. او هم انسان است و دل دارد و مثل تمام مردها آرزو دارد پدر شود و كودكش را در آغوش بگيرد. به اينجا كه رسيد بغضش تركيد. آقاسليمان كه گناه نكرده بود، عيب از خودش بود كه بچه اش نمي شد. دوا و درمان هم فايده نداشت. انتظار داشت آقاسليمان با او روراست باشد تا خودش برايش آستين بالا مي زد. خودش مي رفت خواستگاري، بهتر از اين بود كه دوست و آشنا خبر بياورند و سنگ روي يخش كنند. حالا ديگر خجالت مي كشيد پا بيرون بگذارد. حتماً همه مي خواستند دل بسوزانند و بهش دلداري بدهند. خواب از چشمش گريخته بود. باد زير طاق شبستان مي پيچيد. پلكهايش خيال سنگين شدن نداشت. اتفاقات روز مثل فيلم از جلو چشمش رژه مي رفت. آقا سليمان وقتي فخري را جلو در ديد رنگش شد عين گچ ديوار، لرزيد، زبانش بند آمد. زانوانش شل شد، «تو كجا، اينجا كجا؟» همه حرفي كه فخري شنيد همين بود. ديگر جاي ايستادن نبود، وقتي از آنجا دور مي شد، پشت سرش را هم نديد. براي فخري جاي ترديد نمانده بود، همه حرفهاي مهين خانم توي گوشش زنگ زد: «فخري خانم تو را به خدا حمل برفضولي نباشد، خيلي اين دل و آن دل كردم كه حرف بزنم يا نه، اما آخر هر چه باشد ما دوست چندين و چند ساله هستيم، ديگه برام مثل خواهر مي موني، دلم داره مي تركه، بايد زودتر بدوني كه آقاسليمان چه بلايي سرت آورده، نه كه فكر كني دارم دروغ مي گم بيا اين هم آدرس خونه اش. باز هم تحقيق كن بلكه من اشتباه ملتفت شده باشم.»
اي كاش هيچ وقت نمي رفت، اي كاش اصلاً نمي فهميد، داشت زندگيش را مي كرد، حالا اما مثل اسپند روي آتش بالا و پايين مي پريد، مي سوخت، آتش مي گرفت. فكر يك زن ديگر داشت ديوانه اش مي كرد. فكر هوو، فكر رقيب. فكر تقسيم كردن زندگيش، مردش، با يك زن ديگر، دنيا را جلو چشمش سياه و تار كرده بود. قلبش سنگين شده بود. هي به خودش وعده مي داد. اگر كمي بخوابد، حالش بهتر مي شود. آن وقت تصميم مي گرفت كه بايد چه كار كند. شايد فردا يك راهي پيدا مي كرد. شايد بهانه اي دست آقاسليمان مي داد كه دوباره به خانه برگردد. هيچ وقت سابقه نداشت كه او شب را تنها صبح كند، براي همين سكوت شب دلش را آشوب مي كرد. صداي قدم مرگ را شنيد كه آن اطراف پرسه مي زد، پلكش مي خواست سنگين شود، با خودش گفت همين كه سپيده زد برمي گردم به آنجا و همه حرفهام رو مي زنم، اگر به من مي گفت بهتر بود از اينكه پنهاني زن بگيرد. بالاخره من هم قانوني مي گذاشتم تا هم به من برسد هم به او. از قايم باشك بازي كه بهتر بود...
همين كه روشني روز از پشت پنجره سرك كشيد، فخري بلند شد نماز خواند، راز و نياز كرد. از خدا خواست كمكش كند تا همه كارها را رو به راه كند، شال وكلاه كرد و راه افتاد. كوچه پس كوچه ها را طي كرد، صداي قرآن به گوش مي رسيد، از دوردستها بود. صلواتي فرستاد و به راهش ادامه داد. از سر كوچه كه پيچيد خانه را ديد كه سياهپوش شده، دلش هري ريخت. آهسته آهسته جلو رفت. صداي شيون و زاري بلند بود. چند تا بچه جلو در كمي آن طرف تر بازي مي كردند. فخري جلو رفت و پرسيد بچه ها چي شده؟ كي مرده؟ يكي از بچه ها كه از بقيه سرزبان دارتر بود گفت: «آقاسليمان ديروز سكته كرد، حالا همه دارن براش گريه مي كنند. بي اختيار داخل خانه رفت. وسط اتاق عكس آقا سليمان خوشحال و خندان داشت به همه خوش آمد مي گفت. يك ديس حلوا و خرما با چند گلايل سپيد و روبان مشكي توي سفره نشسته بود. فخري همانجا جلو عكس وا رفت. آخر چرا مرد؟ چرا با من و خودت اين كار را كردي؟ حباب خيالاتش با جيغ يك زن تركيد: «آقا سليمان چرا رفتي؟ چرا ما رو تنها گذاشتي، حالا من با اين يتيم ها چه كار كنم؟ كي مي خواهد دختر را عروس كند، كي مي خواد پسرت رو داماد كند؟ چرا توي اين روزها منو دست تنها گذاشتي؟ ما كه غير از تو كسي را نداريم...»
فخري چرخيد به سمت صدا، آن صداي آشنا مال كسي بود كه فخري آن را خيلي خوب مي شناخت، زينت خانم، سالها پيش كمك حال فخري توي خانه بود، وقتي ميهمان مي آمد و وقتي عيد مي شد، اما سالها بود كه ديگر خبري از او نداشت، كم كم همه چيز براي فخري روشن شد، حالا زينت را مي ديد كه اشك مي ريخت و روي پاهايش مي كوبيد، دو تا بچه كنارش به بازوهايش تكيه كرده بودند و به عكس توي قاب خيره بودند. نگاهش روي بچه ها ايستاد، چقدر شبيه آقاسليمان بودند. حدوداً چهار ساله و هشت ساله. آنها را كه ديد، دلش گرم شد، حالا مي فهميد كه چرا زينت يك دفعه غيبش زد و دلش به حال آقا سليمان سوخت. او كه اين همه سال رازي را كنج قلبش پنهان كرده بود و آخر سر هم همين راز دفتر زندگيش را بست. حالا دلش براي او مي سوخت و ديگر از دست او ناراحت نبود. يك بار ديگر به قاب عكس خيره شد، به چشمهاي مهربان و خندان آقا سليمان. انگار داشت التماس مي كرد و فخري را قسم مي داد: «اول خدا، دوم تو. جان تو و اين بچه ها. حالا كه من نيستم برايشان پدري كن، مبادا گناه مرا به پاي آن طفلهاي معصوم بنويسي.»
فخري برخاست و مجلس را ترك كرد، خيلي كارها داشت كه بايد انجام مي داد. يك نفر را از دست داد و سه نفر را به جاي آن به دست آورد، حالا او بود و يك كوه مشكل.
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.
فخري سر به بالش مي ماليد، از اين پهلو به آن پهلو مي غلطيد. از اين سر به آن سر مي شد، اما هيچ چيز تغيير نمي كرد. آقاسليمان تجديد فراش كرده بود، وگرنه در آن خانه غريبه چه مي كرد؟ آن هم با لباس راحت، انگار كه خانه خودش باشد.
بغض پشت گلويش ورم كرده بود، ولي نمي خواست باور كند حالا موقع گريه كردن است. مردش را ربوده بودند. حالا خانه اش سرد و بي روح بود، همه چيز تمام شده بود و او فكر مي كرد زندگي چقدر تلخ است، اصلاً چرا بايد زنده بماند؟ او كه فرزندي نداشت تا دلش را خوش كند و تنهايي اش را پر. سالهاي سال بود كه عروس شده بود، اما صداي هيچ بچه اي توي پنجدري نپيچيده بود. او بايد فكرش را مي كرد كه آقاسليمان بعد از اين همه مدت تحمل و صبوري بالاخره طاقتش تمام مي شود. او هم انسان است و دل دارد و مثل تمام مردها آرزو دارد پدر شود و كودكش را در آغوش بگيرد. به اينجا كه رسيد بغضش تركيد. آقاسليمان كه گناه نكرده بود، عيب از خودش بود كه بچه اش نمي شد. دوا و درمان هم فايده نداشت. انتظار داشت آقاسليمان با او روراست باشد تا خودش برايش آستين بالا مي زد. خودش مي رفت خواستگاري، بهتر از اين بود كه دوست و آشنا خبر بياورند و سنگ روي يخش كنند. حالا ديگر خجالت مي كشيد پا بيرون بگذارد. حتماً همه مي خواستند دل بسوزانند و بهش دلداري بدهند. خواب از چشمش گريخته بود. باد زير طاق شبستان مي پيچيد. پلكهايش خيال سنگين شدن نداشت. اتفاقات روز مثل فيلم از جلو چشمش رژه مي رفت. آقا سليمان وقتي فخري را جلو در ديد رنگش شد عين گچ ديوار، لرزيد، زبانش بند آمد. زانوانش شل شد، «تو كجا، اينجا كجا؟» همه حرفي كه فخري شنيد همين بود. ديگر جاي ايستادن نبود، وقتي از آنجا دور مي شد، پشت سرش را هم نديد. براي فخري جاي ترديد نمانده بود، همه حرفهاي مهين خانم توي گوشش زنگ زد: «فخري خانم تو را به خدا حمل برفضولي نباشد، خيلي اين دل و آن دل كردم كه حرف بزنم يا نه، اما آخر هر چه باشد ما دوست چندين و چند ساله هستيم، ديگه برام مثل خواهر مي موني، دلم داره مي تركه، بايد زودتر بدوني كه آقاسليمان چه بلايي سرت آورده، نه كه فكر كني دارم دروغ مي گم بيا اين هم آدرس خونه اش. باز هم تحقيق كن بلكه من اشتباه ملتفت شده باشم.»
اي كاش هيچ وقت نمي رفت، اي كاش اصلاً نمي فهميد، داشت زندگيش را مي كرد، حالا اما مثل اسپند روي آتش بالا و پايين مي پريد، مي سوخت، آتش مي گرفت. فكر يك زن ديگر داشت ديوانه اش مي كرد. فكر هوو، فكر رقيب. فكر تقسيم كردن زندگيش، مردش، با يك زن ديگر، دنيا را جلو چشمش سياه و تار كرده بود. قلبش سنگين شده بود. هي به خودش وعده مي داد. اگر كمي بخوابد، حالش بهتر مي شود. آن وقت تصميم مي گرفت كه بايد چه كار كند. شايد فردا يك راهي پيدا مي كرد. شايد بهانه اي دست آقاسليمان مي داد كه دوباره به خانه برگردد. هيچ وقت سابقه نداشت كه او شب را تنها صبح كند، براي همين سكوت شب دلش را آشوب مي كرد. صداي قدم مرگ را شنيد كه آن اطراف پرسه مي زد، پلكش مي خواست سنگين شود، با خودش گفت همين كه سپيده زد برمي گردم به آنجا و همه حرفهام رو مي زنم، اگر به من مي گفت بهتر بود از اينكه پنهاني زن بگيرد. بالاخره من هم قانوني مي گذاشتم تا هم به من برسد هم به او. از قايم باشك بازي كه بهتر بود...
همين كه روشني روز از پشت پنجره سرك كشيد، فخري بلند شد نماز خواند، راز و نياز كرد. از خدا خواست كمكش كند تا همه كارها را رو به راه كند، شال وكلاه كرد و راه افتاد. كوچه پس كوچه ها را طي كرد، صداي قرآن به گوش مي رسيد، از دوردستها بود. صلواتي فرستاد و به راهش ادامه داد. از سر كوچه كه پيچيد خانه را ديد كه سياهپوش شده، دلش هري ريخت. آهسته آهسته جلو رفت. صداي شيون و زاري بلند بود. چند تا بچه جلو در كمي آن طرف تر بازي مي كردند. فخري جلو رفت و پرسيد بچه ها چي شده؟ كي مرده؟ يكي از بچه ها كه از بقيه سرزبان دارتر بود گفت: «آقاسليمان ديروز سكته كرد، حالا همه دارن براش گريه مي كنند. بي اختيار داخل خانه رفت. وسط اتاق عكس آقا سليمان خوشحال و خندان داشت به همه خوش آمد مي گفت. يك ديس حلوا و خرما با چند گلايل سپيد و روبان مشكي توي سفره نشسته بود. فخري همانجا جلو عكس وا رفت. آخر چرا مرد؟ چرا با من و خودت اين كار را كردي؟ حباب خيالاتش با جيغ يك زن تركيد: «آقا سليمان چرا رفتي؟ چرا ما رو تنها گذاشتي، حالا من با اين يتيم ها چه كار كنم؟ كي مي خواهد دختر را عروس كند، كي مي خواد پسرت رو داماد كند؟ چرا توي اين روزها منو دست تنها گذاشتي؟ ما كه غير از تو كسي را نداريم...»
فخري چرخيد به سمت صدا، آن صداي آشنا مال كسي بود كه فخري آن را خيلي خوب مي شناخت، زينت خانم، سالها پيش كمك حال فخري توي خانه بود، وقتي ميهمان مي آمد و وقتي عيد مي شد، اما سالها بود كه ديگر خبري از او نداشت، كم كم همه چيز براي فخري روشن شد، حالا زينت را مي ديد كه اشك مي ريخت و روي پاهايش مي كوبيد، دو تا بچه كنارش به بازوهايش تكيه كرده بودند و به عكس توي قاب خيره بودند. نگاهش روي بچه ها ايستاد، چقدر شبيه آقاسليمان بودند. حدوداً چهار ساله و هشت ساله. آنها را كه ديد، دلش گرم شد، حالا مي فهميد كه چرا زينت يك دفعه غيبش زد و دلش به حال آقا سليمان سوخت. او كه اين همه سال رازي را كنج قلبش پنهان كرده بود و آخر سر هم همين راز دفتر زندگيش را بست. حالا دلش براي او مي سوخت و ديگر از دست او ناراحت نبود. يك بار ديگر به قاب عكس خيره شد، به چشمهاي مهربان و خندان آقا سليمان. انگار داشت التماس مي كرد و فخري را قسم مي داد: «اول خدا، دوم تو. جان تو و اين بچه ها. حالا كه من نيستم برايشان پدري كن، مبادا گناه مرا به پاي آن طفلهاي معصوم بنويسي.»
فخري برخاست و مجلس را ترك كرد، خيلي كارها داشت كه بايد انجام مي داد. يك نفر را از دست داد و سه نفر را به جاي آن به دست آورد، حالا او بود و يك كوه مشكل.
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.