قايم باشک

همه چيز در اتاق بازي للچکا زيبا و نشاط آور و با روح بود. صداي شيرين للچکا دل مادرش را مي برد وصورت دوست داشتني وشيريني داشت . مادرش سرافيما الکساندر و نامطمئن بود که هيچ بچه ديگري مثل او تا به حال به دنيا نيامده و هيچ وقت هم به دنيا نخواهد آمد. چشم هاي للچکا درشت و مشکي بود و گونه هايش سرخ و گلگون و لب هايش انگار فقط براي بوسيدن و خنديدن ساخته
چهارشنبه، 24 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
قايم باشک

 قايم باشک
قايم باشک


 

نوشته فيودور سولوگوب (1927- 1863)
ترجمه امير مهدي حقيقت



 
همه چيز در اتاق بازي للچکا زيبا و نشاط آور و با روح بود. صداي شيرين للچکا دل مادرش را مي برد وصورت دوست داشتني وشيريني داشت . مادرش
سرافيما الکساندر و نامطمئن بود که هيچ بچه ديگري مثل او تا به حال به دنيا نيامده و هيچ وقت هم به دنيا نخواهد آمد. چشم هاي للچکا درشت و مشکي بود و گونه هايش سرخ و گلگون و لب هايش انگار فقط براي بوسيدن و خنديدن ساخته شده بودند، اما به خاطر اين ويژگي ها نبود که مادرش چنين دلباختگي عميقي به او پيدا کرده بود. للچکا تنها فرزند او بود و به همين خاطر هر حرکت و نگاهش او را مجذوب و مسحور خودش مي کرد. گاه للچکا را روي زانويش مي نشاند ونوازش مي کرد و گاه دخترک را در آغوشش غذا مي داد ؛ دخترکي که به سر زندگي و معصوميت يک پرنده کوچک بود.
اما واقعيت اين بود که سرافيما الکساندرونا فقط در همان اتاق احساس خوشبختي و شادي مي کرد و زندگي با شوهرش، سرد و بي روح بود. شايد اين به خاطر علاقه شوهر به همه چيزهايي سرد بود: آب سر، هاي سرد، شوهر، خونسرد و بي تفاوت با لبخندي سرد و بي روح از هر جا که مي گذشت، انگار جرياني از سردي را در اطراف خود منتشر مي کرد. سرگئي مودسيتوويچ و سرافيماالکساندرونا بدون اين که به هم دل بسته باشند يا فکر کرده باشند، با هم ازدواج کرده بودند؛ چون اطرافيانشان ازدواج را امري بديهي و لازم مي دانستند و به يک معنا با اصرار آنها بود که اين ازدواج سر گرفته بود. سرگئي مدسيتوويچ سي و پنج ساله بود و سرافيمالکساندرونا بيست و پنج ساله. هر دو از يک طبقه اجتماعي بودند و ظاهرا به هم مي خوردند.
سرگئي بايد ازدواج مي کرد؛ زمان شوهر کردن سرافيماالکساندرونا هم فرا رسيده بود.
به نظر مي رسيد سرافيماالکساندرونا از شوهر آينده اش چندان هم بدش نمي آيد. سرگئي خوش چهره و با نزاکت بود، چشم هاي خاکستري و باهوشش نگاه محجوبي داشت و وظايف خود را در مقام يک نامزد، با مهرباني و ملاطفتي بي نقص انجام مي داد.
سرافيماالکساندرونا هم زيبا بود؛ دختري بلند قد، چشم سياه، با موهاي مشکي و تا حدي کمرو و خجالتي، اما بسيار با سليقه.
سرگئي چشمداشتي به جهيزيه سرافيما نداشت اما به هر حال از دانستن دارايي و حجم زياد جهيزيه سرافيما، ته دلش خوشحال شده بود. او روابط شغلي و موقعيت هاي کاري خوبي داشت و خانواده همسرش سرافيماالکساندرونا مردمان با نفوذي بودند و مي دانست که اين موقعيت يک روز به دردش خواهد خورد. سرگئي هميشه سنجيده و زيرکانه عمل مي کرد و موقعيت هاي ويژه اي براي خود فراهم مي کرد که نه چندان بارز و توي چشم بود که کسي حسادت کند و نه چندان بي ارزش و کم فايده که بخواهد غبطه موقعيت ديگران را بخورد. همه چيز، به اندازه و در زمان مناسب، به دردش مي خورد و کارش را راه مي انداخت.
بعد از ازدواج هم هيچ ايرادي در رفتار و زندگي اش نبود که سرافيماالکساندرونا را به اعتراض يا سرزنش وادارد. با اين حال، بعدها، يعني نزديک زايمان – سرافيما، سرگئي ارتباطات و روابط خود را با افراد ديگري – غير از سرافيما و خانواده اش – که از نفوذ بيشتر وامروزي تري برخوردار بودند. گسترش داد و توجهش به سرافيما از آن هم که بود، کمتر شد. سرافيماالکساندرونا اين موضوع را فهميد، اما براي خودش هم جالب بود که مي ديد اين موضوع، زياد باعث رنجشش نشده او بيقرار و چشم انتظار آمدن نوزادش بود و هر احساس ديگري در مقابل اين انتظار، رنگ مي باخت. للچکا که متولد شد، سرافيما خودش را دربست وقف او کرد. اوايل عادت داشت تمام شيرين کاري هاي للچکا را براي شوهرش تعريف کند، اما خيلي زود متوجه شد که او بدون کوچکترين علاقه اي و صرفا از روي عادتش به رعايت ادب، به حرف هايش گوش مي کند.
سرافيما از او بيشتر و بيشتر دور مي شد و فاصله مي گرفت.
للچکا با صداي جيغ آلودش گفت: «ماماني! بيا قايم موشک بازي کنيم!» هنوز نمي توانست کامل و درست، همه حروف را ادا کند و اين جور حرف زدن بامزه للچکا، سرافيما را ذوق زده مي کرد. للچکا چهار دست و پا، باران هاي کوچک و تپلش، روي فرش راه رفت و خودش را پشت پرده کنار تختخوابش مخفي کرد. بعد، از پشت پرده، سرش را يک کم بيرون آورد و با چشم هاي شيطنت آميز و صداي شيرين و کودکانه اش داد زد: «تيو تيو! مامان!»
مادر پرسيد: «دختر کوچولوي من کجاست؟» و شروع کرد به گشتن دنبال للچکا. وانمود مي کرد نمي داند للچکا مخفي شده. للچکا در مخفيگاهش، با صدا مي خنديد و نفس نفس مي زد. بعد، کمي بيشتر، خودش را از پشت پرده بيرون آورد. مادرش، انگار که تازه چشمش به اوافتاده باشدف به طرفش دويد و شانه هاي کوچکش را گرفت و با لذت فرياد زد: «ايناهاش! پيداش کردم! للچکا خودم را پيدا کردم!» للچکا از خنده، ريسه رفت. تمام بدنش در ميان دست هاي سفيد مادرش بود و سرش تا نزديک زانوان او مي رسيد. چشمهاي مادر از خوشحالي برق مي زد. للچکا خنده اش را خورد و گفت: «حالا تو مامان!»
مادرش رفت تا در جايي خود را مخفي کند. للچکا رويش را برگرداند که انگار مادرش را نمي بيند ؛ اما زير چشمي نگاهش مي کرد.
مادر پشت کمد قايم شد و بلند گفت: «تيو تيو! دخترکم».
للچکا دور اتاق دويد و به هر گوشه اي سرک کشيد. مثل مادرش وانمود مي کرد دارد مي گردد. با اين که واقعا مي دانست مادرش کجا ايستاده، از گوشه اي به گوشه ديگر مي رفت و هي مي گفت: «مامان کجاست؟ اينجا نيس!! اينجا هم که نيس!»
مادر با نفس هاي فرو خورده، سرش را به ديوار فشار مي داد، موهايش به هم ريخته بود و لبخندي از روي لذت محض، روي لب هاي سرخش نقش بسته بود.
فدوسيا، پرستار بچه که زني خوش قلب و زيبا ولي تا حدي ساده لوح بود، همان طور که خانم خانه را نگاه مي کرد، لبخندمي زد: «نگاهش کن! خودش هم مثل يک بچه است، چقدر ذوق کرده!» اما مي دانست که او در موقعيتي نيست که بتواند به خانم خانه چيزي بگويد.
للچکا به کمد نزديک تر مي شد. مادرش که لحظه به لحظه، بيشتر مجذوب بازي شده بود و قلبش با ضربه هاي تند و سريع مي زد، خودش را محکم تر به ديوار فشار مي داد و موهايش آشفته تر مي شد. للچکا ناگهان به طرف مادرش نگاهي انداخت و با خوشحالي فرياد زد: «پيدات کردم!»
لهجه کودکانه للچکا، دوباره مادر را سر ذوق آورد. للچکا دست هاي مادرش را کشيد و تا وسط اتاق آورد و باز سرش را لاي زانوان مادرش مخفي کرد. هر دو مي خنديدند و للچکا با کلمات شيرين و بچه گانه اش يک ريز حرف مي زد. در همين لحظه سرگئي به اطرف اتاق بازي آمد. ازميان در نيمه باز، صداي خنده و فريادهاي پر از شادي وجست وخيز بچه را شنيد وبا همان لبخند سرد وبي احساسش وارد اتاق شد. به طور بي نقصي لباس پوشيده بود، راست راه مي رفت ودراطراف خود، جرياني از هواي سرد مي پراکند. وسط بازي پرتحرک آنها، به طرفشان رفت وآنها را با سردي آشفته کرد. حتي فدوسياهم لحظه اي براي خانم و لحظه اي براي خودش احساس خجالت کرد. سرافيما الکساندرونا ناگهان آرام شد. اين حس ناخودآگاه به دختر کوچکش هم منتقل شد. للچکا دست ازخنده برداشت وساکت و مشتاق، به پدرش نگاه کرد. سرگئي نگاهي به اطراف اتاق انداخت. ازآمدن به آنجا خوشش مي آمد، جايي که همه چيز به زيبايي وبا سليقه تزيين شده بود. سرافيما خودش را به اتاق رسيدگي مي کرد؛ با اشتياقي وصف ناپذير. او از همان ابتدا از نخستين لحظات تولد للچکا، دوست داشت اطراف اورا با فشنگ ترين وبا مزه ترين چيزها شلوغ و پر کند. خودش هم با سليقه لباس مي پوشيد.
سرگئي يک چيز هنوز برايش غير قابل قبول بود وآن حضور مداوم وتقريبا هميشگي همسرش دراتاق بچه بود.
با لبخندي مغرورانه وتا حدي تمسخر آميز گفت: «حدسم درست بود... مي دانستم اينجا پيدات مي کنم!» از اتاق بازي بيرون آمدند. سرگئي همان که به دنبال همسرش از اتاق خارج مي شد، بي تفاوت گفت: « فکر نمي کني براي دخترک بهتر است بعضي وقتها بدون توباشد؟» ودر پاسخ به نگاه متعجب سرافيما الکساندرونا ادامه داد: «به خاطر خود بچه مي گويم. او بايدتنهايي واستقلال شخصي را هم احساس کند».
سرافيما الکساندرونا گفت: « او هنوز خيلي کوچک است».
- « اين نظر شخصي من است اصراري ندارم اينجا شمارئيسي!»
سرافيما - مثل خودش- با لبخندي سرد پاسخ داد: «باشد بهش فکر مي کنم».
بعد درمورد موضوع ديگري صحبت کردند.
عصر همان روز، فدوسيا در آشپزخانه نشسته بود وبراي داريا، خدمتکار ساکت وکم حرف و آگاتيا، آشپزپيرو پرچانه خانه، از خانم وعشق بچه به قايم موشک بازي با مادرش حرف مي زد.« او صورت کوچکش را قايم مي کند وجيغ مي زند: تيو، تيو! وخانم، خودش هم مثل يک بچه کوچک باهاش بازي مي کند.»
آگاتيا حرف هايش را گوش مي داد وسرش را با نگراني تکان مي داد. صورتش، جدي و سرزنش آميز شده بود: «اين که خانم خانه باهاش بازي مي کنه، خب، مهم نيست؛ ولي اين که دختر کوچک اين کار را مي کند، بد است ...اصلاخوب نيست.»
فدوسيا کنجکاوانه پرسيد: « چرا؟» چهره اش مثل يک عروسک چوبي شده بود.
آگاتيا با اطمينان تکرار کرد: « بد است! خيلي بد است!» فدوسيا گفت: «خب چرا؟» حالت کنجکاوي ، در چهره اش پر رنگ تر شد.
آگاتيا زير چشمي به طرف در نگاهي انداخت وبا نجواي راز گونه اي گفت: «او قايم مي شود وقايم مي شود و يکدفعه براي هميشه قايم مي شود!»
فدوسيا با ترس پرسيد: «چي داري مي گويي؟!» آگاتيا باهمان اطمينان وراز آلودگي گفت: «حقيقت دارد وحرف هايم يادت باشداين يک نشانه حتمي وقطعي است از چيزي که بهت مي گويم!»
پيرزن، اين نشانه را در همان لحظه از خودش بافته بود و ظاهرا هم خيلي از آن خوشش آمده بود.
للچکا خواب بود. سرافيما دراتاق خودش نشسته بود وبا لذت به للچکا فکر مي کرد، که: «کم کم از اين کوچکي درخواهد آمد وبزرگ خواهد شد، يک دختر شيرين دوست داشتني، اما هميشه براي او ، « للچکاي کوچولوي مامان» باقي خواهد ماند.»
درافکارش غرق شده بود ومتوجه ورود فدوسيا نشد. فدوسيا مقابلش ايستاده .چهره نگراني داشت وآهنسته با صدايي لرزان گفت: « خانم! خانم!»
سرافيا جا خورد. صورت فدوسيا مضطربش کرد. با نگراني پرسيد: « چي شده فدوسيا؟
للچکا چيزيش شده؟»
فدوسيا گفت: « نه ، خانم» وبا اشاره به خانمش اطمينان داد وسر جايش نشاند: «للچکا خوابيده. خدا حفظش کند. فقط مي خواستم يک چيزي بگويم...مي دانيد، للچکا هميشه خودش را قايم مي کند. .... که اصلا خوب نيست». فدوسيا باچشم هاي گرد شده ، به خانمش خيره شده بود.سرافيما ناخود آگاه تسليم ترسي مبهم ، پرسيد: « چرا خوب نيست؟» فدوسيا با قيافه اي کاملا مطمئن گفت: « نمي توانم بگويم چقدر بد است!»
سرافيما بي اعتنا گفت: «لطفا حرفت را يک جو مفهوم بزن. ازحرفهايت چيزي نفهيمدم».
فدوسيا خجالت آميز گفت: «مي دانيد خانم شگون ندارد. يک جور نشانه بد است.»
سرافيما السکاندرونا گفت: « مز خرف است!» دلش نمي خواست چيزي ديگري بشنود، چيزي مثل اين که چه جور نشانه اي است يا حاکي از چيست . اما حسي از دلهره و ناراحتي به جانش افتاده بود. مي دانست شرم آور است که حس کند يک حرف پوچ وبي معنا، خيالات وتصورات عاشقانه اش را بر هم بزندوآنقدر نگران و آشفته اش کند.
فدوسيا گفت: «البته مي دانم که اعيان و اشراف، به شگون واين جور حرف ها اعتقاد ندارند. اما به هر حال، بد شگون است، خانم».
با صداي غم انگيري ادامه داد: « خانم کوچولو قايم مي شود وقايم مي شود، بعد...»
ناگهان گريه اش گرفت: « بعد براي هميشه قايم مي شود.» درميان گريه ، اشک هايش را با پيشبندش پاک مي کرد وبيني اش را بالا مي کشيد: « روح کوچک فرشته اش.... توي يک قبر تاريک ...آه خداي من!»
سرافيما با صداي خشک و آهسته پرسيد: « کي اين چيزها را بهت گفته؟»
- «آگاتيامي گويد، خانم. او مي داند.»
- سرافيما الکساندرونا با عصبانيت فرياد کشيد: «مي داند ؟!» انگار مي خواست خودش را هر طور شده از اين نگراني ناگهاني نجات دهد: « چه مزخرفاتي! لطفا ازاين به بعد، جلوي من از اين حرف هاي چرند نزن! حالا مي تواني بروي».
فدوسيا، غمگين و افسرده و درحالي که احساساتش خدشه دار شده بود ، از اتاق خانم بيرون رفت. سرافيما الکساندرونا با خود فکر کرد:« چه مزخرفاتي ! انگار مي شود للچکا بميرد!» وسعي کرد برترس واحساس سردي که با تصور امکان مرگ للچکا، کم کم او را فرا مي گرفت، تسلط يابد. سرافيما الکساندرونا، بعد ازمدتي فکر کردن، اعتقادات زنان به شگون و بديمني واين جور چيزها را به بي سوادي وناداني شان نسبت داد. به وضوح مي ديد که هيچ ارتباط معقولي بين يک بازي کاملا معمولي يک کودک وادامه زندگي طبيعي اش وجود ندارد.
آن شب سرافيما الکساندرونا تلاش مي کرد فکر وذهن خودش را با موضوعات ديگري مشغول کند؛ اما افکارش، نا خودآگاه به اين واقعيت معطوف مي شد که للچکا هميشه عاشق قايم کردن خودش بوده.
وقتي للچکا هنوز خيلي کوچک بودوتاره ياد گرفته بود صورت مادرش را از پرستارش تشخيص بدهد، گاهي در بغل فدوسيا ، شکلک هاي شيطنت آميزي از خودش در مي آورد، مي خنديد وصورتش را در شانه پرستار، پنهان مي کرد. بعد دزدکي بر مي گشت ومادرش را نگاه مي کرد.
بعدها در تک و توک دفعه هايي که خانم در پرورشگاه نبود، فدوسيا به للچکا قايم موشک ياد داده بود ويک روز که سرافيما الکساندرونا فرزندش را وقت بازي قايم موشک ديده بود، آنقدر للچکا برايش دوست داشتني شده بود که از آن به بعد خودش هم شروع کرده بود به بازي.
روز بعد سرافيما الکساندرونا دوباره سرگرم کارهاي روزانه اش شد وحرف هاي ديروز فدوسيا را به کلي از ياد برد.
اما وقتي بعد از غذا به اتاق بازي رفت وصداي جيغ هاي شيطنت بار للچکا را براي قايم موشک بازي شنيد، دوباره همه چيز يادش آمد. هر چند که خودش را براي تسليم شدن به اين ترس بي اساس و خرافاتي سرزنش مي کرد. متوجه شد نمي تواند با تمام وجود وارد حال وهواي بازي مورد علاقه للچکا شود وسعي کرد حواس او را به چيز ديگري پرت کند. للچکا کودک حرف شنوي بود وخيلي زود ، حواسش متوجه بازي جديد مادرش شد؛ اما چون به قايم شدن از مادرش وبه فرياد کشيدن «تيوتيو» عادت کرده بود ، باز چندين بار اين کار را تکرار کرد.
سرافيما الکساندرونا نااميدانه سعي مي کرد حواس للچکا را پرت کند. کار راحتي نبود. چون افکار مشوش ونگران کننده مدام ذهنش را مغشوش مي کرد.
سرافيما با خودش فکر کرد: «چرا للچکا مدام مي گويد: تيوتيو؟ چرا از اين بازي خسته نمي شود؟ چرا چشم بستن وقايم کردن صورتش حوصله اش را سر نمي برد؟ شايد به طور کامل، جذب اين دنيا نشده. اصلا مثل بچه هاي ديگر نيست که با چيزها واسباب بازي هاي اطرافش سرگرم شود. شايد مريض است. شايد اختلالي در اعصاب وذهنش وجود دارد که ناخود آگاه، رغبتش به سرگرمي هاي دوروبرش کم است.»
دلشوره ونگراني،سرافيما الکساندرونا را شکنجه مي داد. جلوي فدوسيا خجالت مي کشيد قايم موشک را متوقف کند. اما اين کار هم برايش عذاب آور بود؛ شايد بيشتر از هر چيز به اين خاطر که خودش هم شخصاً علاقه زيادي به اين بازي داشت، چيزي وجود داشت که او را به شدت به مخفي کردن خودش از للچکا و جستجوي فرزند مخفي شده اش مي کشاند. براي همين، حتي يکي دو بار هم - البته با دلتنگي وافسردگي - خودش بازي را شروع کرد؛ اما درطول بازي آن چنان رنج مي برد که انگار دارد مرتکب خلاف زشت و نادرستي مي شود. روز بسيار غمناکي بود.
للچکا داشت خوابش مي برد. از تختخواب کوچکش - که دور تا دورش پرده توري داشت- بالا رفته بود وچشم هايش داشت روي هم مي رفت. مادرش رويش را با پتوي آبي پوشاند. للچکا دست هاي کوچک دوست داشتني اش را از زير پتو بيرون کشيد ودراز کرد تا مادرش را بغل کند. مادرش خم شد . للچکا با چهره خواب آلودش او را بوسيد وسرش را دوباره روي بالش گذاشت. دست هايش را زير پتو برد وآهسته گفت: « دست ها ، تيوتيو!»
قلب مادرش، انگار ايستاد.
للچکا لبخند زد. چشم هايش را بست و آهسته گفت: «چشم ها، تيوتيو!». وبعد، آرامتر: «للچکا ، تيوتيو! » وبا اين کلمات، خوابش برد. صورتش را روي بالش گذاشته بود ومادرش او را نمي ديد. زير پتو، چقدر کوچک وآسيب پذير به نظر مي رسيد.
سرافيما الکساندرونا مدت زيادي بالاي تختخواب ايستاد وبامهرباني وترس نگاهش کرد وبه بيماري هايي که ممکن بود للچکا به آن مبتلا شود، فکر کرد: «من فقط يک مادر هستم، از دستم چه کاري برمي آيد؟ شايد نتوانم محافظتش کنم.»
آن شب، مدت زيادي دعا کرد، اما باز هم آرام نشد.
چند روز گذشت. للچکا سرما خورد وشب، تب کرد. فدوسيا سرافيما الکساندرونا را بيدار کرد واو را پيش للچکا برد. للچکا داغ وملتهب بود. سرافيما بي درنگ به ياد آن شگون نحس افتاد و به ياد نااميدي سردي که ازهمان اول، وجودش را در بر گرفته بود.
دکتر خبر کردندوتمام کارهاي لازم انجام شد، اما فايده اي نکرد.
سرافيما الکساندرونا تلاش مي کرد خود را بااميد بهبودي للچکا واين که روزي دوباره مي خندد وبازي مي کند، تسلي دهد؛ اما به نظر مي رسيد اين يک شادي غير ممکن است . للچکا ساعت به ساعت ، ضعيف تر ونحيف تر مي شد.
اطرافيانش، همه ، آرامشي تصنعي بر چهره داشتند که سرافيما را تنها غمگين مي کرد و نمي ترساند. هيچ چيز او را به اين اندازه غصه دار نمي کردکه فدوسيا چندين بار در ميان گريه مي گفت: «او خودش را دارد قايم ميکند؛ وقايم مي کند...لچکاي ما!»
افکار سرافيما الکساندرونا نا آشفته بود و نمي توانست بفهمد دقيقا چه اتفاقي دارد مي افتد. تب، للچکا را تحليل مي برد و گوشت تنش را آب مي کرد. گهگاه از حال مي رفت و هذيان مي گفت. اما وقتي به هوش مي آمد درد را تحمل مي کرد وبا ضعف شديدش ، به روي مادر لبخند مي زد ونمي گذاشت مادرش بفهمد چه دردي مي کشد.
سه روز گذشت، سه روز عذاب آور، مثل کابوس، للچکا همچنان ضعيف تر مي شد نمي دانست که دارد مي ميرد.
با چشم هاي کم سويش به مادر نگاهي انداخت وبا صداي خفه اي که به زحمت شنيده مي شد ، گفت: « تيوتيو مامان ! تيو تيو مامان !»
سرافيما صورتش را پشت پرده کنار تختخواب پنهان کرد: چه غم انگيز!
للچکا تقريباً بي صدا گفت: «مامان!»
مادر بالاي سرش آمد وخم شد وللچکا که بينايي اش همچنان ضعيف تر مي شد. براي آخرين بار صورت رنگ باخته ونااميد مادرش را ديد. زمزمه کرد: «چه مامان سفيدي!»
صورت سفيد مادر، تيره وتار شدوهمه چيز ، جلوي چشم هاي للچکا سياه و سياه تر شد. بي رمق ، با دست هايش ، لبه رو تختي را گرفت و زمزمه کرد: « تيوتيو!»
چيزي گفت که درگويش ماندومادرش نشنيد. پلک هاي بي رنگش را يک بار ديگر بر هم زد واز دنيا رفت.
سرافيما در ياسي گنگ ومبهم ، از اتاق للچکا بيرون رفت. با صداي آرام وگرفته به شوهرش گفت: « للچکا مرد».
سرگئي با نگراني به صورت رنگ پريده اش خيره شد. از بهت غريبي که در چهره هميشه زيبا و با نشاط همسرش مي ديد، جا خورده بود.
للچکا را لباس پوشانده بودند ودر تابوتي کوچک، در اتاق پذيرايي گذاشته بودند. سرافيما الکساندرونا کنار تابوت ايستاده بود وبهت زده به فرزند مرده اش نگاه مي کرد. سرگئي به طرف همسرش رفت وسعي کرد با کلمات تسلي بخش اما بي روحش او را از تابوت کنار بکشد. سرافيما لبخند زدوآهسته گفت: « برو کنار! للچکا دارد بازي مي کند . الان بلند مي شود» . سرگئي آرام گفت: « سرافيما ،عزيزم! اينقدر خود را اذيت نکن. بايد تسليم سرنوشت باشيم.»
سرافيما چشم از روي صورت دخترک برنمي داشت. دوباره گفت: «الان بلند مي شود.» سرگئي زير چشمي دوروبرش را نگاه کرد .از تمسخر ديگران مي ترسيد. حرفش راتکرار کرد: «سرافيما ! خودت را اذيت نکن. اگر بلند شود، معجزه است. معجزه هم که در قرن بيستم اتفاق نمي افتد.»
هنوز اين کلمات از دهانش بيرون نيامده بود که بي ربطي آنها را با موضوع فهميد. آشفته شده بود ونمي دانست چه کار کند. بازوي همسرش را گرفت وآهسته او را از تابوت دور کرد. سرافيما الکساندرونا مقاومتي نکرد. صورتش آرام به نظر مي آمد وچشم هايش خشک بود. به اتاق بازي رفت وشروع کرد به راه رفتن دور اتاق ونگاه کردن به جاهايي که للچکا خودش را قايم مي کرد. گهگاه خم مي شد و زير ميز يا تخت را نگاه مي کرد و با خوشحالي مي گفت: « کوچولوي من کجاست؟ للچکاي من کجاست؟»
تمام اتاق را گشت ودوباره از اول شروع کرد. فدوسيا، بي حرکت وبا چهره غمگين،گوشه اي نشسته بود. وبا ترس به خانمش نگاه مي کرد. ناگهان بلند بلندبه گريه افتاد وگفت: «خودش را قايم کرده.خودش را قايم کرده. للچکاي ما، فرشته کوچولوي ما !».
سرافيما لرزيد، مکثي کرد. نگاهي گيج به فدوسيا انداخت. گريه اش گرفت و از اتاق بيرون رفت. سرگئي تصميم گرفت مراسم تشييع و تدفين رازود برگزار کند. ديده بود که سرافيما چقدر از اين ماجرا شوکه شده وفکر مي کرد وقتي للچکا را به خاک بسپارند، آسان تر مي تواند حواسش را پرت کند وآرامش کند.
صبح زود بعد، سرافيما با دقت ووسواسي خاص - براي للچکا- لباس پوشيد. وقتي وارد اتاق پذيرايي شد، عده زيادي ميان اوو للچکا ايستاده بودند. کشيش وخادم کليسا در طول اتاق بالا وپايين مي رفتند. بوي بخور مي آمد ودود آبي رنگي درهوا پخش شده بود. وقتي به تابوت للچکا رسيد، احساس سنگيني ، سرش را به درد آورد. للچکا آرام ورنگ پريده خوابيده بود. وبه طور غم انگيزي لبخند بر لب داشت. سرافيما گونه اش را روي لبه تابوت گذاشت ونجوا کرد: « تيو، تيو، کوچولوي من!»
دخترک جوابي نداد. سر وصدا وهمهمه اي در اطراف سرافيما به وجود آمد. صورت هايي ناآشنا وغريبه ، بالاي سرش خم شدند. کسي دستش را گرفت وتابوت للچکا را بلند کردند. سرافيما ايستاد. آهي کشيد و لبخند زنان صدا زد: « للچکا!»
للچکا را از اتاق بيرون مي بردند. مادر با گريه هاي مايوسانه خود، به دنبال تابوت دويد اما جلويش را گرفتند و در را بستند سرافيما پشت در ، روي زمين نشست و همان طور که از لاي شکاف درنگاه مي کرد، فرياد کشيد: « للچکا ! تيوتيو!»
بعد سرش را از لاي در بيرون برد و شروع کرد به خنديدن.
للچکا به سرعت از مادرش دور مي شد و آنها که او را مي بردند، به نظر مي رسيد به جاي راه رفتن، مي دوند.
منبع مجله همشهری 161



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط