زيارت

يا غريب الغربا...» تکيه کلام هميشگي اش بود. دکه اش را که باز مي کرد، دکه اش را که مي بست، هر وقت که از جايش بلند مي شد، هر وقت عزم کاري مي کرد، ورد زبانش «يا غريب الغربا» بود. روي دکه، مقوايي با خط خوش چسبانده بود: «کفاشي ضامن آهو». زيرش با خط ريزتر نوشته بود: «تعمير انواع کفش.» و پايين ترش با خط ريزتر: «التماس دعا»! در واقع ده سال بيشتر نمي شد که اسم کفاشي اين شده بود؛ قبلا «کفاشي ابراهيم» بود. حادثه ده سال پيش باعث شده بود نام دکه را تغيير دهد؛ اگر چه فقط نام دکه نبود که تغيير کرده بود. مردم مي گفتند تکيه کلام يا غريب الغربا هم از همان حادثه ورد زبان پيرمرد شده بود.
دوشنبه، 21 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
زيارت

زيارت
زيارت


 

نويسنده: محمد نبي زاده




 
«يا غريب الغربا...» تکيه کلام هميشگي اش بود. دکه اش را که باز مي کرد، دکه اش را که مي بست، هر وقت که از جايش بلند مي شد، هر وقت عزم کاري مي کرد، ورد زبانش «يا غريب الغربا» بود. روي دکه، مقوايي با خط خوش چسبانده بود: «کفاشي ضامن آهو». زيرش با خط ريزتر نوشته بود: «تعمير انواع کفش.» و پايين ترش با خط ريزتر: «التماس دعا»! در واقع ده سال بيشتر نمي شد که اسم کفاشي اين شده بود؛ قبلا «کفاشي ابراهيم» بود. حادثه ده سال پيش باعث شده بود نام دکه را تغيير دهد؛ اگر چه فقط نام دکه نبود که تغيير کرده بود. مردم مي گفتند تکيه کلام يا غريب الغربا هم از همان حادثه ورد زبان پيرمرد شده بود؛ بعضي ها هم اين حرف را قبول نداشتند. خود پيرمرد هم هيچ گاه در اين مورد حرفي نزده بود.
از در که وارد مي شدي، دو متر جلوتر- انتهاي دکه- چسبيده به ديوار آهني، يک صندلي دو پايه گذاشته بود و رويش نشسته بود. عرض دکه حدوداً يک متري مي شد. کنار ديوار طولي، قفسه اي چوبي گذاشته بود و خرت و پرت هاي کفاشي را درونش قرار داده بود. يک قرآن و مفاتيح با جلد پارچه اي هم درون قفسه قرار داشت.
تا وارد مي شدي، قبل از اينکه فرصت سلام کني، سلامت مي کرد: «سلام حاج آقا، بفرما حاج آقا» يا «سلام حاج خانوم، بفرما حاج خانوم.» فرقي نمي کرد طرف چند ساله باشد؛ از جوان 20 ساله تا پيرمرد 70 ساله، همه را حاج آقا خطاب مي کرد. بعضي جوان هاي محل عاشق حاج آقا گفتنش بودند. بيخود و بي جهت وارد دکه مي شدند تا به شان بگويد: «سلام حاج آقا، بفرما حاج آقا.» آنها هم کيف مي کردند. مي گفتند: «چطوري مش ابراهيم؟»
...مش ابراهيم....
اهل محل به اين اسم صدايش مي کردند. البته خود اين اسم هم گذشته مجهولي داشت. هيچ کدام از اهالي محل يادشان نمي آمد مش ابراهيم کي به مشهد رفته. حتي قديمي ترين ساکنان محل هم به ياد نداشتند او تا به حال مشهد رفته باشد اما اسم «مش ابراهيم» مدت ها بود که سر زبان ها بود. هيچ کس هم نمي دانست اول بار اين اسم از کجا آمده.

***

احمد آقا واعظي ده سال پيش را خوب به خاطر مي آورد. آن موقع هنوز کسي به مش ابراهيم، «مش ابراهيم» نمي گفت! «حاج ابراهيم» هم که نمي توانستند بگويند چون حاجي نبود. از همه اينها گذشته کسي نام اين مرد ميانسال را که دکه کفاشي باز کرده بود، درست نمي دانست. تقريباً يک سالي مي شد که در اين محله، خانه اجاره کرده بودند. کسي از گذشته شان خبر نداشت. اصلا بجوش نبودند؛ نه خودش، نه زنش و نه پسر جوانش.
احمد آقا واعظي با صداي بلند تصادف از دکانش بيرون جسته بود. کاميوني که از فرعي به اصلي مي آمد، پيکان سبز رنگي را زير گرفته بود. اتاق پيکان له شده بود. مردم با کمک همديگر مسافران را بيرون کشيدند: دو مرد، يک پسر جوان و يک زن. يکي از مردها راننده ماشين بود و سه تاي ديگر خانواده همان کفاش ناشناس. راننده و کفاش را با يک ماشين و زن و پسر را با ماشين ديگر به بيمارستان رساندند. از اين چهار تن، سه نفر به بيمارستان نرسيده، در راه جان دادند. پزشکان سراسيمه مردي را که زنده مانده بود، به بخش اورژانس برده بودند. حال مرد تعريفي نداشت؛ خون زيادي ازش رفته بود. تمام سعي شان را کردند و دست آخر به احمد آقا واعظي- که همراه تصادفي ها آمده بود- گفتند: « ديگر از دست ما کاري ساخته نيست. اگر تا فردا به هوش آمد، زنده مي ماند و گرنه متأسفيم.»
احمد آقا واعظي دلش براي کفاش سوخت؛ اگر شانس مي آرود و زنده مي ماند، بايد فراق دو عزيزش را مي کشيد. شب را کنار کفاش ماند. بدن کفاش هيچ تکاتي نمي خورد. احمد آقا گيج و منگ در اتاق بيمارستان نشسته بود و نمي دانست چه کار کند. مدتي فکر کرد؛ ناگهان تصميم عجيبي گرفت. بالاي يکي از تخت هاي خالي بر چسبي روي کاشي چسبانده شده بود. تصوير حرم امام رضا (ع) بود، با نوشته اي به خط نستعليق رويش: «وتوسلنا بک الي الله...» لابد مال مريض قبلي بود. برچسب را از روي کاشي کند. حين کندن گوشه بر چسب پاره شد؛ حروف «و تو» از «وتوسلنا» روي تکه چسبيده به ديوار جا ماند. دنبال سنجاق قفلي گشت ولي پيدا نکرد. با اين در و آن در زدن بالاخره از يکي از پرستارها سنجاق قفلي گرفت. برچسب را به لباس کفاش، روي سينه اش، سنجاق کرد. بعد نفس راحتي کشيد و روي تخت خالي بغلي دراز کشيد. تنها کاري را که به عقلش مي رسيد مي تواند بکند، انجام داده بود و حالا خيلي زود به خواب رفت.
صبح که از خواب بيدار شد، جاي کفاش روي تخت بغلي خالي بود. سراسيمه بيرون دويد. از پرستار سراغ مريض را گرفت. پرستار لبخندي زد:
مثلاً قرار بود مراقبش باشي ببيني کي به هوش مي ياد. اون وقت با خيال راحت گرفته اي خوابيدي؟ مريضت صبح به هوش اومد. راستي کيت بود؟
احمد آقا گيج و منگ پاسخ داد: «هيچ کيم. حالا کجا بردنش؟»
- برده نش بخش.

***

مش ابراهيم کرکره اش را که بالا زد، «ياغريب الغربايي» گفت و وارد دکه شد. دکه برق نداشت؛ با نور طبيعي روشن مي شد. گاهي اوقات هم که تو دکه تاريک بود، بيرون جلوي دکه مي نشست و کارش را مي کرد. قربون غريبي ات آقا جون. اين يه خواسته ما رو هم برآورده کن. «قل لااسالکم عليه اجر الا...» استغفرالله! آيه رو مي ذارم تو زبون خودم. اجر چي چيه؟ من بايد اجرتو رو بدم، نه تو. اما اگه چيزي بخوام، هيچي نمي خوام... الااللقانک. مي ترسم آخرش اجل بياد سراغم و پيش تو نيام. «موتوا قبل ان تموتوا». منم مي خوام قبل اينکه اجل بياد سراغم بميرم، با زيارت تو.
چند روزي مي شد حال مش ابراهيم خوب نبود؛ سنش بالا رفته بود. بعد از حادثه ده سال پيش تنها يک آرزو بيشتر نداشت. پولي که در مي آورد، به زحمت کفاف اجاره خانه اش را مي داد. هيچ وقت نتوانسته بود مبلغي پس انداز کند. اگر مي توانست، به محض جمع کردن کرايه اتوبوس رفت و برگشت تهران- مشهد راهي مي شد.
آن روز تا شب در ذهنش افکار مختلف گذشت؛ «موتوا قبل ان تموتوا« مش ابراهيم حديث را جور ديگري براي خودش معنا مي کرد. تا شب چندين بار تکرار کرد: « موتوا قبل ان تموتوا.» هوا تاريک شد، بايد به خانه بر مي گشت اما اين کار را نکرد. يکي دو ساعتي روي صندلي اش نشست و همين طور به روبه رو نگاه کرد. گهگداري هم مي گفت: «موتوا قبل ان تموتوا.« چهره اش به وضوح خندان بود.
يکي دو خيابان پايين تر، سر يک چهار راه مرد ميانسال ديگري را مي شناخت که کفاشي مي کرد. دکه اي نداشت؛ گوشه خيابان وسايلش را پهن مي کرد و روي يک جعبه ميوه مي نشست. سراغش رفت. زير نور چراغ مشغول دوخت و دوز بود؛ از قرار معلوم کارش بيشتر از او رونق داشت.
- سلام حاج آقا! دکه ضامن آهو رو که مي شناسي؟ اين کليدش. از فردا صبح برو اونجا کار کن. وسايلش هم هست.
بعد هم مفاتيح و قرآني را که زير بغل داشت، جابه جا کرد و سريع دور شد. مرد کفاش دور شدن مش ابراهيم را نگاه کرد. هاج و واج مانده بود. آخر سر با خودش گفت: « يارو خل و چل بود.» اما با همه اين حرف ها نتوانست فردا صبح کليد را به دکه امتحان نکند، با باز شدن قفل از تعجب خشکش زد.
مغازه احمد آقا واعظي طبق معمول شلوغ بود. مش ابراهيم با احترام گوشه اي ايستاد تا مشتري ها رفتند. با اينکه هيچ وقت با احمدآقا اختلاط درست و حسابي نکرده بود اما هميشه با حالتي حاکي از احترام با او برخورد مي کرد.
- احمد آقا ما رو حلال کن. لطفي که در شما در حق ما کردي، هيچ کي ديگه نکرده.
جلو آمد. احمد آقا واعظي ساکت بود. منتظر بود ببيند پيرمرد قصد چه کاري دارد. مش ابراهيم دست احمد آقا را گرفت، بلند کرد و بوسيد.
- اين دست ماچ کردن داشت.
بعد دستش را داخل جيب کتش کرد. کاغذ پاره اي درآورد و بوسش کرد. «يا غريب الغربا»يي گفت و کاغذ را دوباره داخل جيب گذاشت. نگاه احمد آقا روي کاغذ افتاد. عکسي که روي کاغذ چاپ شده بود آن قدر رنگ و رو رفته بود که در نگاه اول نتوانست تشخيص بدهد چيست اما مطمئن بود قبلاً اين تکه کاغذ را جايي ديده است؛ گوشه کاغذ پاره شده بود.
صاحبخانه به ياد نداشت مش ابراهيم جز براي دادن کرايه سر ماه، موقع ديگري به او سر زده باشد. در واقع تنها هنگامي که مش ابراهيم با مردم اختلاط مي کرد، موقعي بود که داخل دکه اش نشسته بود و مردم به او سر مي زدند. اوقات ديگر به ندرت کسي او را مي ديد.
- آقاي پسنديده! من همه وسايل زندگي مو مي خوام بفروشم چند مي خري؟
صاحبخانه جا خرد؛ به تته پته افتاد. همه وسايل زندگي پيرمرد، چيزي بيش از يک قالي و يک علاءالدين و تعدادي ظرف و کاسه نبود.
- هر قدر که مي خري، کرايه اين ماه رو از روش بردار، بقيه اش رو بده.
آقاي پسنديده زبانش باز شد: «والله فکر نکنم چيز زيادي ته اش بمونه. 12-10 هزار تومن».
- باشه همونو بده.
آقاي پسنديده به درون اتاق برگشت و 10 هزار تومان پول همراهش آورد. قاطعيت مش ابراهيم امکان هر گونه سوالي را از او سلب کرده بود؛ هر چه مش ابراهيم مي گفت انجام داد.

***

اکثر جمعيت اتوبوس را جواناني تشکيل مي دادند که با هم به قصد زيارت مي رفتند. از مسجدي به عنوان اردو عازم مشهد بودند. مش ابراهيم ساکش را به دست گرفته و کنار اتوبوس ايستاده بود. ديگر از مال دنيا به غير از اين ساک چيزي نداشت. شاگرد شوفر در اتوبوس را باز کرد و همه سوار شدند. يکي از جوان ها داد زد: «قبر امام هشتم رو با معرفت زيارت کني، بلند صلوات بفرست.» جمعيت داخل اتوبوس صلوات فرستادند. مش ابراهيم با خودش زمزمه کرد: «اللهم اليک وجهت وجهي.» خسته بود؛ زود خوابش برد.
مدتي نگذشته بود که با صداي مداحي پسر جواني که چفيه به گردن داشت از خواب بيدار شد:

قربون کبوتراي حرمت امام رضا (ع)
قربون اين همه لطف و کرمت امام رضا (ع)

جوانان ديگر با هم شعر را تکرار مي کردند. مش ابراهيم کنار يکي از همين جوان ها نشسته بود. مدتي خيره خيره به روبه رو نگاه کرد. جواني که کنارش نشسته بود، متوجه حالت غيرعادي اش شد. پلک نمي زد؛ فقط مستقيم رو به رو را نگاه مي کرد. چند دقيقه اي که گذشت، اشک هايش بي صدا جاري شد. يکي از اين چشم، يکي از آن چشم مي چکيدند روي پيرهنش. بعد شروع کرد به زيارت خواندن. صدايش بلند بود: «اشهد ان اله الا الله وحده لا شريک له... اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي، عبدک و ولي دينک، القائم بعدلک و الداعي و دين آبائه الصادقين، صلاه لا يقوي علي احصائها غيرک...»
مداح ساکت شده بود. صداي مش ابراهيم در تمام ماشين شنيده مي شد.
- اينکه زيارته. بايد جلوي ضريح خوندش.
يکي از مسافرا بود. به مش ابراهيم اعتراض مي کرد. مش ابراهيم توجهي به مسافران نداشت. همان طور مستقيم به رو به رو زل زده بود و زيارت مي خواند. رسيد به « السلام عليک يا ولي الله، السلام عليک يا حجت الله السلام عليک..» همان مسافر اعتراض کرد.
- اين تيکه هم مال بالا سره که.
جواني که مداحي مي کرد، آمده بود کنار صندلي مش ابرهيم کف اتوبوس نشسته بود. به چهره مش ابراهيم نگاه مي کرد. محو حالت پيرمرد شده بود.
 

***

مش ابراهيم دلش مي خواست قبل از ورود به حرم غسل زيارت کند اما جايي را نداشت؛ در ضمن مي ترسيد دير شود. از ترمينال پياده راه افتاد سمت حرم.
از چهار راه که به سمت حرم پيچيد، براي اولين بار انعکاس طلايي رنگ گلدسته ها را ديد. جلوتر رفت. حالا قسمت اعظم حرم جلوي چشمانش بود، ساکش را زمين انداخت. همان جا وسط پياده روي شلوغ دست به سينه ايستاد.
- السلام عليک يا غريب الغربا. بالاخره ما هم به آرزمون رسيديم.
همان طور که دست به سينه بود، زانوانش سست شد.
چند لحظه بعد مردم دور جنازه اش جمع شده بودند.

***

برسد به دست محمد نبي زاده.
محمد عزيز...
دستت درد نکنه، اي ول، خوب آب پاکي رو دستمون ريختي. اين بود نويسندگيت؟ روز اول يادته؟ سه ساعت برام روضه خوندي که چرا مي خواي داستان بنويسي. به ات اجازه دادم. خيال نمي کردم يه روز همه وعده وعيدات رو فراموش کني. بابا دست خوش! مي گفتي وظيفته که بنويسي اين بود وظيفت؟ اين مدلي؟ که دروغ تحويل مردم بدي؟ مي گفتي برا نون درآوردن نمي خواي بنويسي، برا دلت مي خواي بنويسي. اين جوري؟ مي گفتي فقط مي خواي يه چيزي داشته باشي که تقديمش کني. تحفه مور ببري درگاه سليمان. اين داستان ها رو مي خواي پيشکش کني؟ خجالت نمي کشي؟ ديدي تو هم بالاخره به جرگه بقيه نويسنده ها پيوستي؟ به حساب خواستي پايان داستانت رمانتيک باشه. هان؟ دست بردار از اين مسخره بازي ها. رمانتيک پمانتيک ديگه چيه؟ داستان بايد حقيقت باشه، نه رمانتيک. الخير في ما وقع. ور داشتي آخر داستانو قلب کردي که چي بشه؟ به گمونت امام رضا (ع)، قربونش برم، کار بي حکمت مي کنه؟ توي ناقص العقل حکمتشو نفهميده بودي. اون وقت برداشتي عوض کردي که چي؟ حالا خوبه همه ماجرا رو نوشتي ها! پيش خودت فکر کردي از معرفت امام رضا(ع) به دوره کسي که مي خواسته حرمش رو زيارت کنه، ناکام بذاره. آخه بچه، زيارت داريم تا زيارت. همين مش ابراهيم بالا مرتبه ترين نوع زيارت رو انجام داد که صد سال يه بار نصيب کسي نمي شه. البته حق هم بود. خودش خونده بود «موتوا قبل ان تموتوا». تو هم اگه يه جو عقل داشتي مي فهميدي که وقتي وسط اتوبوس زيارت مي خونه يعني چي. امام رضا (ع) خيلي به اش لطف داشت. آخه ده سال عاشقي کشيده بود. کم نيست ها! حالا آخر داستان رو ورداشتي همه شو از خودت در آوردي و چسبوندي به زيارت گلدسته انعکاس طلايي نمي دونم چي چي. از اين قرتي بازي ها و افه هاي نويسندگي! جمع کن بابا. معلومه اصلاً معني زيارتو نفهميدي. اما خواننده هات چه گناهي کردن که نبايد اصل داستان رو بخونن؟ مسلماً شعور اونا خيلي از تو بيشتره. خيلي هاشون راز قصه رو که تو نفهميدي مي فهمن.
خلاصه ديگه پاک ازت نااميد شدم. اگه روز اول مي دونستم آخر عاقبت تو هم اين مي شه، عمراً نمي ذاشتم دست به قلم ببري. مي دونم که چقدر ازم حساب مي بري. کافي بود لب تر کنم تا قلمو ببوسي بذاري کنار. قرار ما اين نبود. قرارمون اين بود که صاف و حسيني همه چيز رو تعريف کني؛ بي کم و کاست. قرار نبود مردمو اين جوري سرکار بذاري. جوونه که مداحي مي کرد کجا چفيه گردنش بود؟ من که يادم نيست. حالا تو از کجا در آوردي نوشتي، الله اعلم. يا پول اسباب اثاثيه کجا 12-10 هزار تومن مي شد؟ لابد ديدي بنويسي 500-400 تومن، خواننده ت مي گه آخه مگه با 500،400 تومنم مي شه رفت مشهد. ديگه حاليت نيست که بليت اتوبوس اون موقع 300 تومن بود.
يا ور مي داري داستانو عين بچه آدم با پايان واقعي اش مي نويسي يا من راضي نيستم حتي يک جمله از اين داستان چاپ بشه. خودداني! اگه پايان رمانتيک مي خواي، ديگه قيد ما رو بزن.
والسلام، نامه تمام.
حسين متقي

***

مداح ساکت شده بود. صداي مش ابراهيم در تمام ماشين شنيده مي شد.
- اينکه زيارته بايد جلوي ضريح خوندش.
يکي از مسافران بود؛ به مش ابراهيم اعتراض مي کرد. مش ابراهيم توجهي به مسافران نداشت. همان طور مستقيم به رو به رو زل زده بود و زيارت مي خواند. رسيد به «السلام عليک يا ولي الله، السلام عليک يا حجت الله، اسلام عليک...». همان مسافر اعتراض کرد:
- اين تيه هم مال بالا سره که.
جواني که مداحي مي کرد، آمده بود کنار صندلي مش ابراهيم کف اتوبوس نشسته بود. به چهره مش ابراهيم نگاه مي کرد. محو حالت پيرمرد شده بود.
زيارت که تمام شد مش ابراهيم «يا غريب الغربا»يي گفت و سرش روي صندلي افتاد. جواني که کنارش نشسته بود، هول برش داشت. راننده با داد و فرياد مسافران اتوبوس را نگه داشت. يکي از جوان ها گوشش را به سينه پيرمرد چسباند؛ «تموم کرده.» بعد تکه کاغذي را که در مشت پيرمرد بود، بيرون کشيدند. به نظر مي رسيد عکس روي کاغذ، عکس حرم باشد. رنگ و رويش رفته بود. گوشه کاغذ پاره شده بود عبارت «توسلنا بک الي الله» را به زحمت مي شد خواند. پشت کاغذ را ديدند. «مه من نقاب بگشا ز جمال کبريايي»؛ با خودکار قرمز نوشته بود.
جوان ها با معرفت تر از آن بودند که فکر مي کنيد. جنازه پيرمرد را در صحن ها يک دور کامل گرداگرد حرم چرخاندند.
«ذالک خيرو احسن تاويلا».
منبع:نشريه آيه ويژه نامه دين و فرهنگ آبان 89



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط