بغض شيرين

از گوشه چشم نگاهي به حامد انداختم که هم نيمکتي‌ام بود. تندتند داشت جواب سوال‌ها را مي‌نوشت. بچه‌هاي ديگر هم مشغول نوشتن بودند. آقاي ابراهيمي گفته بود که امتحان آساني است و هر کس يک دور کتاب علوم را خوانده باشد به راحتي مي‌تواند به سوالات جواب دهد، اما من حتي يک دور هم کتاب را نخوانده بودم.
چهارشنبه، 13 ارديبهشت 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بغض شيرين

بغض شيرين
بغض شيرين


 





 
از گوشه چشم نگاهي به حامد انداختم که هم نيمکتي‌ام بود. تندتند داشت جواب سوال‌ها را مي‌نوشت. بچه‌هاي ديگر هم مشغول نوشتن بودند. آقاي ابراهيمي گفته بود که امتحان آساني است و هر کس يک دور کتاب علوم را خوانده باشد به راحتي مي‌تواند به سوالات جواب دهد، اما من حتي يک دور هم کتاب را نخوانده بودم.
سرک کشيدم تا ورقه حامد را بهتر ببينم. اما او با دستش طوري روي سوال‌ها را پوشانده بود که چيزي ديده نمي‌شد: «بهروز سرت تو ورقه خودت باشه!» صداي آقاي ابراهيمي دلم را لرزاند.
دوباره به ورقه‌ام چشم دوختم. داشتم ديوانه مي‌شدم. چند لحظه بعد وقتي ديدم آقاي ابراهيمي از پشت شيشه پنجره به داخل حياط نگاه مي‌کند از فرصت استفاده کردم. پايم را دراز کردم و آهسته زدم به ساق پاي حامد. به طرفم نگاه کرد. با اشاره دست گفتم: «جواب سوال اول... اولي چي مي‌شه؟» خيلي زود نگاهش را از من دزديد. انگار که حرفم را نفهميده باشد. پايم را نزديک‌تر بردم و لگد محکمي به پايش زدم: «آخ...» صداي فرياد حامد مثل توپ توي کلاس ترکيد. بچه‌ها پقي زدند زير خنده و آقاي ابراهيمي به ته کلاس آمد: «اين صداي چي بود؟»
ترس برم داشت. حامد بلند شد و مِن، مِن کنان گفت: «آقا به خدا تقصير بهروز بود... با لگد زد به پام... آخه... آخه جواب سوال اولو بهش نگفتم...» دلم هري ريخت پايين. آقاي ابراهيمي طوري خيره خيره نگاهم کرد که نزديک بود از ترس بميرم اما هر طور که بود عصبانيتش را کنترل کرد و با لحن جدي گفت: «بهروز اگه يک بار ديگه دست از پا خطا کني، از کلاس بيرونت مي‌کنم!».
در حالي که از عصبانيت توي دلم براي حامد خط و نشان مي‌کشيدم سرم را پايين انداختم و به ورقه‌ام چشم دوختم. کلاس دوباره به حالت سکوت برگشت.
حالا من بودم و قلبي سرشار از نفرت و عصبانيت نسبت به حامد. توي دلم گفتم: «سر کلاس جلوي معلم و بچه‌ها منو ضايع مي‌کنه. حقشو کف دستش مي‌گذارم!» آن ساعت وقت امتحان تمام شد. در حالي که انتظار يک صفر دو گوش را مي‌کشيدم، ورقه سفيد را تحويل آقاي ابراهيمي دادم.
***
در ميان انبوه بچه‌هايي که توي حياط مدرسه گوشه و کنار در هم مي‌لوليدند‌هاشم هيکل را پيدا کردم. ‌هاشم يکي از بچه‌هاي محله ما بود که کلاس سوم راهنمايي درس مي‌خواند. يعني يک کلاس بالاتر از ما. چند روز قبل سر فوتبال با حامد دعوايش شده بود.
چاق و چله و درشت‌اندام بود او را به گوشه‌اي بردم و گفتم: «امروز توي کلاس حامد از تو بدگويي مي‌کرد، پشت سرت خيلي پيش من حرف زد، مي‌گفت ده تا مثل ‌هاشم را مي‌زنم...» و تا آنجا که مي‌‌توانستم در مورد حامد پيش هاشم بدگويي کردم.‌
هاشم با تعجب گفت: «راست مي‌گي؟ الان مي‌رم و درب و داغونش مي‌کنم پسره مردني اينقدر جرات پيدا کرده که پشت سر من کُري مي‌خونه؟» گفتم: «هاشم جون خونسرد باش. الان تو مدرسه خوب نيست باهاش گلاويز بشي. زنگ آخر که خورد سر راه توي کوچه حالشو جا مي‌آريم.» زنگ کلاس مثل آهن‌ربا، بچه‌ها را به طرف کلاس‌ها کشاند.‌ هاشم همان طور که عصبانيت توي صورتش موج مي‌زد از من جدا شد. من هم به کلاس رفتم. فکر کتک خوردن حامد لحظه‌اي آرامم نمي‌گذاشت. از ته دل خوشحال بودم.
***
آن روز وقتي زنگ آخـــر به صدا درآمد، بچه‌ها با داد و هوار از کلاس‌ها بيرون رفتند. قبل از اين که حامد از کلاس خارج شود کتاب‌هايم را در دست گرفتم و با عجله از کلاس رفتم بيرون.
بيرون از حياط مدرسه توي ازدحام بچه‌ها چشمم به‌‌ هاشم افتاد که تنها ايستاده بود و انتظارم را مي‌کشيد. به او که رسيدم معطل نکرد. در حالي که از عصبانيت دندان‌هايش را به هم مي‌ساييد ، گفت: «کجاست اين حامد لعنتي تا فکشو بشکنم؟» گفتم: «بريم سر راهش وايسيم. کنار مغازه آقا رحيم. همون مغازه‌اي که مدتهاست خراب شده. حامد هميشه از اون کوچه مي‌گذره جاي خلوتيه. «‌هاشم قبول کرد و با هم راه افتاديم. طولي نکشيد که سر و کله حامد پيدا شد. مثل هميشه تنها بود و سرش را پايين انداخته بود. وقتي نگاه‌هاشم به او افتاد معطل نکرد. يقه حامد را چسبيد و با مشت محکم به تخت سينه‌اش کوبيد. حامد که از اين حرکت‌هاشم تعجب کرده بود تعادلش به هم خورد. چيزي نمانده بود که نقش زمين شود اما خودش را کنترل کرد.‌ هاشم دوباره يقه او را چسبيد. حامد که سعي مي‌کرد خود را از دست‌هاشم بيرون بکشد، هاشم را به طرف عقب هل داد و با صداي لرزاني گفت: «واسه چي مي‌زني نامرد؟» و در همان حال مشتي براي‌هاشم پرت کرد که خورد به شانه ‌هاشم. ‌هاشم خواست دوباره با او گلاويز شود که صدايي ما را مخاطب قرار داد: «شما بچه‌ها چيکار داريد مي‌کنيد؟» هر سه به طرف صدا برگشتيم. از تعجب خشکمان زد. آقاي ابراهيمي بود که به همراه چند تا ديگر از بچه‌هاي همکلاسي از همان راهي که حامد آمده بود پشت سرش مي‌آمدند. آقاي ابراهيمي نزديک شد. آنها را از هم جدا کرد و گفت: «براي چي دعوا مي‌کنيد؟ »‌هاشم نفس نفس زنان گفت: «آقا، پشت سر ما حرف اضافي زده!» صداي بغض آلود حامد، صداي‌هاشم را قطع کرد: «من هيچ حرفي درباره تو نزدم» آقاي ابراهيمي رو به‌هاشم کرد و گفت: «تو از کجا مي‌دوني که حامد پشت سرت حرف اضافي زده؟» ‌هاشم بلافاصله جواب داد: «آقا من شاهد دارم. شاهد» بعد نگاهش را توي بچه‌ها چرخاند و روي من مکث کرد. قلبم به تپش افتاد. شستم خبردار شد که الان همه چيز به هم مي‌خورد و نقشه‌ام برملا خواهد شد.‌هاشم گفت: «آقا، بهروز، بهروز مي‌دونه.» صداي‌هاشم هيکل مثل پتک تو سرم خورد. آقاي ابراهيمي ايستاد. دست و پايم به لرزه افتـــاده بود. عـرق سردي بر تنم نشست. بدجوري توي بن بست گير کرده بودم. نه راه پس داشتم و نه راه پيش. آقاي ابراهيمي گفت: «حامد در مورد‌هاشم پيش تو چي گفته؟» صدايش مثل اجل معلق روي سرم فرود آمد. با لکنت گفتم: «هاشم...‌هاشم نه... آقا يعني بله... اما من نشنيدم. من اصلاً از دعواي اينها خبر ندارم...»
‌هاشم هيکل با لحن خشکي گفت: «چرا زدي زيرش بهروز؟ تو خودت گفتي که حامد به من فحش داده...» ديگر همه چيز رو شده بود و من نمي‌دانستم چيکار کنم. حامد خواست حرفي بزند که آقاي ابراهيمي گفت: «فردا اول وقت توي مدرسه شما را مي‌بينم. درست نيست اينجا بايستد و معرکه بگيريد. حالا زودتر به خونه‌هاتون بريد.» معطل نکردم و به خاطر اين که شوري آش بيشتر نشود به طرف خانه حرکت کردم.
***
فرداي آن روز تصميم گرفتم به مدرسه نروم. چون مي‌دانستم که مقصرم. همان طور که کتاب و دفترم توي دستم بود تا نزديکي‌هاي ساعت 12 ظهر تو کوچه‌ها و خيابان‌ها پرسه زدم. وقتي صداي اذان از گلدسته‌هاي مسجد بلند شد، به طرف خانه راه افتادم. نزديکي‌هاي کوچه‌مان بودم که ناگهان از صحنه عجيبي که ديدم چشمهايم گرد شد. روبرويم‌ هاشم و حامد شانه به شانه هم به طرفم مي‌آمدند. شستم خبردار شد که آقاي ابراهيمي آن دو را با هم آشتي داده و حالا مي‌آيند تا با کتک مفصلي از من استقبال کنند. ترس به دلم راه کشيد. خواستم فرار کنم اما انگار پاهايم به زمين چسبيده بود. خودم را براي کتک خوردن آماده کرده بودم که نزديکم رسيدند.
اما برخلاف انتظارم خنده روي لب هر دوي آنها نقش بسته بود. حامد دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت: «خوب شد ديدمت. چرا امروز به مدرسه نيومدي؟» ‌هاشم هم جلو آمد، دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: «اگه مي‌اومدي خيلي خوب مي‌شد. آقاي ابراهيمي ما رو با هم آشتي داد. خيلي هم براي ما حرف زد. ببين بهروز ما بايد با هم دوست باشيم...» من که‌هاج و واج زل زده بودم به آنها گفتم: «ولي...» حامد حرفم را بريد و گفت: «ولي نداره، به قول آقاي ابراهيمي آدم يک وقت‌هايي اشتباهاتي مي‌کنه که بعداً پشيمون ميشه... خوشبختانه واسه جبران کردن، وقت هست. از فردا تو بايد بيشتر درس بخوني.
من و‌هاشم هم تو درس‌ها کمکت مي‌کنيم.» لبخند کمرنگي زدم. اشک توي چشمهايم دويد. حالا ديگر بغض شيريني راه گلويم را گرفته بود.
منبع:http://www.ettelaat.com
ارسال توسط کاربر محترم سایت :hasantaleb




 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب
play_arrow
روایت همکلاسی دانشگاه دختر شهید رهبر انقلاب