او...هميشه غريب
نويسنده:م.انوشه
صداي استادمان در گوشم مي پيچد، آن روز كه در مورد آدم ها و فراموش كردن آن كه روزي به نام اشرف مخلوقات آفريده شدند، سخن مي گفت.
و يكي از دانشجويان سر كلاس شروع به صحبت كرد كه آدم چيه؟ آدم يعني چه؟ حيوان ناطق.
اي بابا! اين كه ديگه قديمي شده...حيوان با فكر ...اين هم مال روشنفكرهاس. حيوان با احساس. همين حرفهاست كه بدبخت مان كرده! حيوان ...حيوان ...حيوان ...با آقا رحيم بچه محل بوديم. كسي از او بد نديده بد، مستأجر خانه حاج حسن معمار بود و شاگرد پدر من! روزي كه براي دادن پيغام پدر به خانه ما آمد از ميان در نيمه باز مهتاب را ديد و خاطر خواهش شده بود و مهتاب هم همين طور. از آن روز تا سال هاي بعد و تا شبي كه پدرم (همه شيخ حسين صدايش مي كردند) براي رحيم پيغام فرستاده بود كه بيايد و قول و قرار عروسي را بگذارند، كلامي ميان رحيم و مهتاب در نگرفته بود و هر چه بود حديث چشم ها بود در طول اين سال ها.
رحيم و مهتاب كه رفتند ميان اتاق تا چند دقيقه با هم حرف بزنند، من از سر كنجكاوي پشت در گوش ايستاده بودم، رحيم گفت: مهتاب خانوم! من اين همه سال تحمل كردم، اگه يه وقت باعث اذيت شما و اهل خونه هستم، پا جلو نذارم، مهتاب زير چشمي نگاه تندي به رحيم انداخته بود كه: اين حرفها يعني چه! ديوار موش داره، موشم گوش داره!
من در دل خندده بودم، رحيم هم همين طور.
رحيم چشم چپش كمي حالت داشت، به چشمانش كه خيره مي شدي، لبخند هديه مي گرفتني. مردم، چند تا چند تا مي آمدند و مي رفتند و شيخ حسين كماكان بد و بيراه بود كه نثار رحيم بيچاره مي كرد. من ديگر كلافه شده بودم، اگر جاي رحيم بودم حتماً جواب بابام را مي دادم.
آخر چه قدر صبر و حوصله! همه دارند گريبان چاك مي كنند، گريه و شيوه مي كنند.
آن وقت رحيم كه صاحب عزاست نشسته و زل زده به رو به رو ...بدون اين كه حتي قطره اي اشك بريزد. ده سالي از ازدواجشان مي گذشت اما آن دو بچه نمي خواستند. مهتاب هميشه مي گفت با آمدن بچه بايد عشقم را بين او و رحيم تقسيم كنم و من اين را نمي خواهم!
آقا رحيم اما عقيده ديگري داشت. او مي گفت:
بچه با آب و نون هم بزرگ مي شه، ولي براي آدم شدن! تربيت مي خواد و تربيت كردن بچه هم امكاناتي مي خواد كه ما الان نداريم.
اما آن قدر حرفهاي نامربوط و سرزنش از اين و آن شنيدند كه عاقبت كوتاه آمدند. مهتاب خيلي ضعيف بود اما مادرم مي گفت:
آخه بچه كه اين همه دنگ و فنگ نداره! دختر خاله ات را ببين، پنج تا بچه زاييده، شير به شير، همه بزرگ شدند! و هر بار كه به سركوفت مي رسيد، مهتاب مادر را مي بوسيد و مي رفت. چند وقت بود كه فهميديم مهتاب باردار است.
مادر مي گفت بايد به خودش برسد! چند بار از طرف پدرم به در خانه شان رفتم و به مهتاب گفتم دل نگران نباشد و اگر از بابت پول كم و كسري دارد بگويد و مهتاب هم فقط لبخند مي زد. هر روز كه مي گذشت شكم مهتاب بزرگ تر مي شد و صورتش زردتر! آقا رحيم ساعت دوازده شب مي آمد خانه و پنج صبح مي رفت. دو جا كار مي كرد!
آقا رحيم مي توانست زندگي بهتري داشته باشد، اما اين كه چرا نمي خواست را بعد از سال ها فهميدم! آن شب كه پشت در ايستاده بودم و به حرف هاي مهتاب و آقا رحيم گوش مي كردم، مهتاب از او پرسيده بود خب آقا رحيم شما واسه زندگي چه دارين؟ با آن سن كم مي فهميدم كه اين حرفها بي خودي بود و تنها براي اين خاطر رد و بدل مي شد كه تلافي سال ها سكوت را كرده باشند و رحيم هم در جواب گفته بود اگر خدا بخواهد شما را و مهتاب ريز، ريز مي خنديد و در چشم هايش شادي موج مي زد، اين بار از سر شيطنت پرسيد، حالا فرض كنيم كه شما منو دارين، واسه زندگيمون چي كار مي كنين؟
و آقا رحيم گفته بود: دلم گرم شماست، كار مي كنم، اما براي زندگي با شما نه از ديوار مردم بالا مي روم نه منت آدمي را مي كشم و نه به كسي باج مي دهم و لحظه اي كه مهتاب زير لب گفته بود: همان اولي برايم كافي است. دستهايش را رو به آسمان گرفته گفته بود:
خدا را شكر.
آقا رحيم هميشه چرخ زندگي اش را به سختي مي چرخاند، نه اين كه تن به كار نمي داد و يا آدم بي عرضه اي بود نه! بر عكس خيلي هم كاري بود، هيچ كاري برايش عار نبود. اما هيچ وقت منت هيچ كس را به خاطر مال دنيا نمي كشيد. در تمام اين سال ها نديده بودم از كسي پول قرض كند. فقط يك بار از من پولي گرفته بود آن هم براي كادوي تولد مهتاب هم آبروداري كند.
به ياد مراسم عروسي افتادم، آن زمان هم نگذاشت پدرم يك ريال خرج اضافي بكند. رحيم پول و پله اي نداشت. يك زماني پيش پدرم شاگردي مي كرد و خرج خواهر و مادرش را مي داد بعد هم رفت دانشگاه. دانشگاهش كه تمام شد يكروز آمد دم حجره پدرم و رك و راست مهتاب را از او خواستگاري كرده بود. پدرم هم شنيده و نشنيده با مشت و لگد او را بيرون انداخته بود. آن روز شيخ حسين به او جواب منفي داد اما هفت سال بعد، مهتاب با هزار و يك روش بالاخره توانست جواب بله را از پدرم بگيرد. پدرم كه قبول كرد مهتاب ده سال جوانتر شد و رحيم هم همين طور.
پدرم براي مراسم عروسي به مهتاب گفته بود: غصه نخوري ها، همه چي با من.
اما مهتاب غصه خورده و جواب داده بود: آقاجون! اين كار رو نكنيدها! و گرنه رحيم خيلي بهش بر مي خوره. اصلاً نمي ذاره. پدرم رو ترش كرده بود و مهتاب از خجالت اشك ريخته بود.
بعد از عروسي چند بار از قول پدرم به رحيم پيغام دادم بيايد مغازه پيش خودمان، اما او قبول نكرده بود. كارهاي مختلف و خوبي به او پيشنهاد مي كرد، هميشه مي گفت اينا كه از آدم كار نمي خوان، چيز ديگه مي خوان.
رحيم مهندس ساختمان بود، اما آبش با بساز و بفروش ها تو يك جوي نمي رفت. اما من گاهي از دستش كفري مي شدم، آخه اين همه آدم از اين راه توي اين مملكت داشتن پول در مي آوردن او هم يكي مثل همه!
يكي از رفقاي دانشگاهي ام كه با رحيم هم دوست بود يك روز به من تلفن كرد و گفت: به رحيم بگو اگر كار اداره اي مي خواهد برود فلان جا، پيش فلان كس.
رحيم هم رفته بود اما وقتي نتيجه اش را پرسيدم گفت: من كار خودم را مي فروشم اما خودم را نه!
نفهميدم قضيه چي بوده، سؤال هم نكردم.
خواهرم يعني مهتاب، سر زا رفت و فاميل هم با ماشين هاي آخرين مدل و رنگارنگ آمده بودند سر خاك و بدجوري گريه و ناله مي كردند، رحيم پايين مزار مهتاب نشسته بود و به عكس قاب شده خواهرم زل زده بود، هر چه به او گفتند:
خوبيت نداره، عكس زن رو نيار در ميان جمع، مرده تنش در گور مي لرزد. قبول نكرد كه نكرد. او هميشه با همه فرق داشت. با تمام كساني كه من توي زندگي ام ديده بودم فرق مي كرد. اخلاق و رفتارش همان قدر غريب بود كه خودش!
هيچ كس او را به حساب نمي آورد نه خانواده خودش و دوستان و رفقايش، نه خانواده و فك و فاميل ما!
تنها كسي كه توانسته بود او را درك كند مهتاب بود. پدرم دو دستي خاك بر سر مي ريخت و مادرم به هوش نيامده از حال مي رفت و هر دو بد و بيراه نثار رحيم مي كردند. اما او گويي هوش و حواسش در اين دنبا نبود، او غرق چشمان مهتاب بود. پدرم همان طور كه گريه مي كرد فرياد مي كشيد و بد و بيراه نثار رحيم مي كرد. حيف از اين دختر براي تو مرتيكه ...حيف از مهتاب من براي تو آدم بي دست و پا ...تو هم به خودت مي گي آدم؟ تو هم به خودت مي گي مرد؟
و خلاصه تا مي توانست بد و بيراه و فحش نثار او كرد ولي رحيم كماكان غرق چشمان مهتاب بود.
مادر به هوش آمده بود و زن هاي فاميل ريخته بودند دور و برش. او به خاك سرد مهتاب دست مي كشيد و زاري مي كرد و موهايش را مي كند و به صورتش چنگ مي انداخت. آقا رحيم اما هنوز غرق نگاه مهتاب بود، گفت و گويي ميان چشم ها سر گرفته بود، گويي هر دو آخرين غزل ها را با هم مي سرودند.
شيون و ناله جمعيت همچنان ادامه داشت، هر كس كه رحيم را مي ديد به نحوي سرزنشش مي كرد.
روي صورت آقا رحيم خون لخته شده بود، سر و وضعش بدجوري بود و به قول پدرم مايه ننگ خانواده بود. هر كس كه مي آمد و فاتحه مي خواند نگاه تحقير آميز به او مي انداخت و مي رفت. صبح زود وقتي هوا هنوز گرگ و ميش بود آمده بود در خانه. در زد پريدم ميان حياط گفتم: كيه؟
جواب كه نداد فهميدم آقارحيم است. با پدرم كار داشت. هر چه پرسيدم: بچه چي بود؟ فقط لبخندي زد و نگاهم كرد. پيش خودم گفتم كه حتماً آمده تا از پدرم مشتلق بگيره و خبر بچه را بدهد و چند دقيقه بعد صداي فرياد يا حسين پدرم ميان همه محل پيچيد.
همه ريختند ميان حياط. پدرم به چارچوب در تكيه داده و رحيم هم سر به زير ايستاده بود. سرش را كه بلند كرد ابروي باز شده اش را ديدم و صورتش كه غرق خون بود. شيخ حسين با عصا به صورتش كوبيده بود.
ابرها توي هم گره خوردند، صداي رعد و برق و نم نم باران باعث شد كه جمعيت كم كم پي كارشان بروند و از باران فرار كنند. رحيم هنوز غرق نگاه مهتاب بود. بارش باران شدت گرفت، و همه به سمت ماشين هايشان دويدند هيچ كس دستي به جعبه خرما نزده بود. گويي مال بچه يتيم بود كه خوردن ندارد! خاك مهتاب گل شده بود و ديگر معلوم نبود كه اين اشك بود روي گونه هاي رحيم يا دانه هاي باران.
همه رفتند و عكس مهتاب ماند كه روي قلب رحيم نشست.
حالا ديگر صداي هق هق او را مي شنوم. سر آقا رحيم پايين بود و شانه هايش به سختي تكان مي خورد. كنارش مي نشينم و به صورتش نگاه مي كنم، خيلي تغيير كرده، يا نه، خرد شده است، به اندازه بيست، سي سال ...گويي تمام شده است اين مرد! نگاهش هم مثل خودش غريب بود.
نيمه شب، درد مهتاب شروع مي شود، رحيم سر به بالش نگذاشته بلند مي شود، ماشين مي گيرد و مهتاب را به بيمارستان مي رساند. دكتر كه مهتاب را مي بيند مي گويد كه او خيلي ضعيف است نبايد بچه دار مي شد. رحيم براي آخرين مرتبه دست مهتاب را بوسيده بود. صداي رعد و برق و بارش باران قيامتي به پا كرده بود. دست آقا رحيم را مي گيرم و از جا بلندش مي كنم. به زحمت روي پاهايش مي ايستد. عكس مهتاب را مي بوسد و مي گذارد زير كتش.
مي پرسم: بريم آقا رحيم؟ مي گويد شما بفرما.
اصرار نمي كنم، چون مي دانم فايده اي ندارد. براي آخرين بار نگاهش مي كنم. رنگ به چهره ندارد. يك لحظه فكر مي كنم روح از بدن اين مرد پر كشيده، دستم را دراز مي كنم دستش را مي گيرم، سرد سرد است. بي رمق، بي درنگ مي روم. از دور دوباره نگاهش مي كنم. با گوشه كتش قطرات باران را از روي قاب عكس مهتاب پاك مي كند و چشمان مهتاب را مي بوسد، طولاني...
صداي اذان مي آيد و پدرم با سر و صدا همه مان را بيدار مي كند براي نماز صبح. به سختي بلند مي شوم. از جايم هنوز بلند نشدم كه صداي زنگ خانه به صدا در مي آيد، همسايه آقا رحيم است.
در حال سلام و عليك هستيم كه پدرم هم سر مي رسد. آقا محمد اين پا و آن پا مي كند. معلوم است كه خبر بدي دارد. پدرم تشر مي زند كه بگو چي شده؟ و آقا محمد خبر مرگ رحيم را مي دهد. تنها كليه اش ديشب از كار مي افتد و تا همسايه ها بيايند و به دادش برسن تموم مي كند.
دلم هري مي ريزد، اما جلوي شيخ حسين خودم را كنترل مي كنم. پدر سري تكان مي دهد، زير لب حرفي مي زند و مي رود.
آقا محمد مي رود و من پشت در خانه فرو مي ريزم. به ياد مهتاب مي افتم يك هفته مانده به زايمان گفته بودم «مهتاب! بيمارستان ...كه خصوصي است، گران است!»
مهتاب با لبخندي زرد جواب داده بود:
«وا...منم همينو مي گم اما رحيم مي گه پولش را جور كردم!»
فكرم هزار جا مي رود...تنها كليه اش درد مي كرده ...ديگر نمي خواهم فكر كنم...دوباره صداي شيخ حسين در گوشم مي پيچيد كه زير لب گفت: الهي شكر كه يه نامرد از روي زمين رفت و دلم مي سوزد براي رحيم و رحيم ها...
منبع: فضيلت خانواده، شماره 213.
و يكي از دانشجويان سر كلاس شروع به صحبت كرد كه آدم چيه؟ آدم يعني چه؟ حيوان ناطق.
اي بابا! اين كه ديگه قديمي شده...حيوان با فكر ...اين هم مال روشنفكرهاس. حيوان با احساس. همين حرفهاست كه بدبخت مان كرده! حيوان ...حيوان ...حيوان ...با آقا رحيم بچه محل بوديم. كسي از او بد نديده بد، مستأجر خانه حاج حسن معمار بود و شاگرد پدر من! روزي كه براي دادن پيغام پدر به خانه ما آمد از ميان در نيمه باز مهتاب را ديد و خاطر خواهش شده بود و مهتاب هم همين طور. از آن روز تا سال هاي بعد و تا شبي كه پدرم (همه شيخ حسين صدايش مي كردند) براي رحيم پيغام فرستاده بود كه بيايد و قول و قرار عروسي را بگذارند، كلامي ميان رحيم و مهتاب در نگرفته بود و هر چه بود حديث چشم ها بود در طول اين سال ها.
رحيم و مهتاب كه رفتند ميان اتاق تا چند دقيقه با هم حرف بزنند، من از سر كنجكاوي پشت در گوش ايستاده بودم، رحيم گفت: مهتاب خانوم! من اين همه سال تحمل كردم، اگه يه وقت باعث اذيت شما و اهل خونه هستم، پا جلو نذارم، مهتاب زير چشمي نگاه تندي به رحيم انداخته بود كه: اين حرفها يعني چه! ديوار موش داره، موشم گوش داره!
من در دل خندده بودم، رحيم هم همين طور.
رحيم چشم چپش كمي حالت داشت، به چشمانش كه خيره مي شدي، لبخند هديه مي گرفتني. مردم، چند تا چند تا مي آمدند و مي رفتند و شيخ حسين كماكان بد و بيراه بود كه نثار رحيم بيچاره مي كرد. من ديگر كلافه شده بودم، اگر جاي رحيم بودم حتماً جواب بابام را مي دادم.
آخر چه قدر صبر و حوصله! همه دارند گريبان چاك مي كنند، گريه و شيوه مي كنند.
آن وقت رحيم كه صاحب عزاست نشسته و زل زده به رو به رو ...بدون اين كه حتي قطره اي اشك بريزد. ده سالي از ازدواجشان مي گذشت اما آن دو بچه نمي خواستند. مهتاب هميشه مي گفت با آمدن بچه بايد عشقم را بين او و رحيم تقسيم كنم و من اين را نمي خواهم!
آقا رحيم اما عقيده ديگري داشت. او مي گفت:
بچه با آب و نون هم بزرگ مي شه، ولي براي آدم شدن! تربيت مي خواد و تربيت كردن بچه هم امكاناتي مي خواد كه ما الان نداريم.
اما آن قدر حرفهاي نامربوط و سرزنش از اين و آن شنيدند كه عاقبت كوتاه آمدند. مهتاب خيلي ضعيف بود اما مادرم مي گفت:
آخه بچه كه اين همه دنگ و فنگ نداره! دختر خاله ات را ببين، پنج تا بچه زاييده، شير به شير، همه بزرگ شدند! و هر بار كه به سركوفت مي رسيد، مهتاب مادر را مي بوسيد و مي رفت. چند وقت بود كه فهميديم مهتاب باردار است.
مادر مي گفت بايد به خودش برسد! چند بار از طرف پدرم به در خانه شان رفتم و به مهتاب گفتم دل نگران نباشد و اگر از بابت پول كم و كسري دارد بگويد و مهتاب هم فقط لبخند مي زد. هر روز كه مي گذشت شكم مهتاب بزرگ تر مي شد و صورتش زردتر! آقا رحيم ساعت دوازده شب مي آمد خانه و پنج صبح مي رفت. دو جا كار مي كرد!
آقا رحيم مي توانست زندگي بهتري داشته باشد، اما اين كه چرا نمي خواست را بعد از سال ها فهميدم! آن شب كه پشت در ايستاده بودم و به حرف هاي مهتاب و آقا رحيم گوش مي كردم، مهتاب از او پرسيده بود خب آقا رحيم شما واسه زندگي چه دارين؟ با آن سن كم مي فهميدم كه اين حرفها بي خودي بود و تنها براي اين خاطر رد و بدل مي شد كه تلافي سال ها سكوت را كرده باشند و رحيم هم در جواب گفته بود اگر خدا بخواهد شما را و مهتاب ريز، ريز مي خنديد و در چشم هايش شادي موج مي زد، اين بار از سر شيطنت پرسيد، حالا فرض كنيم كه شما منو دارين، واسه زندگيمون چي كار مي كنين؟
و آقا رحيم گفته بود: دلم گرم شماست، كار مي كنم، اما براي زندگي با شما نه از ديوار مردم بالا مي روم نه منت آدمي را مي كشم و نه به كسي باج مي دهم و لحظه اي كه مهتاب زير لب گفته بود: همان اولي برايم كافي است. دستهايش را رو به آسمان گرفته گفته بود:
خدا را شكر.
آقا رحيم هميشه چرخ زندگي اش را به سختي مي چرخاند، نه اين كه تن به كار نمي داد و يا آدم بي عرضه اي بود نه! بر عكس خيلي هم كاري بود، هيچ كاري برايش عار نبود. اما هيچ وقت منت هيچ كس را به خاطر مال دنيا نمي كشيد. در تمام اين سال ها نديده بودم از كسي پول قرض كند. فقط يك بار از من پولي گرفته بود آن هم براي كادوي تولد مهتاب هم آبروداري كند.
به ياد مراسم عروسي افتادم، آن زمان هم نگذاشت پدرم يك ريال خرج اضافي بكند. رحيم پول و پله اي نداشت. يك زماني پيش پدرم شاگردي مي كرد و خرج خواهر و مادرش را مي داد بعد هم رفت دانشگاه. دانشگاهش كه تمام شد يكروز آمد دم حجره پدرم و رك و راست مهتاب را از او خواستگاري كرده بود. پدرم هم شنيده و نشنيده با مشت و لگد او را بيرون انداخته بود. آن روز شيخ حسين به او جواب منفي داد اما هفت سال بعد، مهتاب با هزار و يك روش بالاخره توانست جواب بله را از پدرم بگيرد. پدرم كه قبول كرد مهتاب ده سال جوانتر شد و رحيم هم همين طور.
پدرم براي مراسم عروسي به مهتاب گفته بود: غصه نخوري ها، همه چي با من.
اما مهتاب غصه خورده و جواب داده بود: آقاجون! اين كار رو نكنيدها! و گرنه رحيم خيلي بهش بر مي خوره. اصلاً نمي ذاره. پدرم رو ترش كرده بود و مهتاب از خجالت اشك ريخته بود.
بعد از عروسي چند بار از قول پدرم به رحيم پيغام دادم بيايد مغازه پيش خودمان، اما او قبول نكرده بود. كارهاي مختلف و خوبي به او پيشنهاد مي كرد، هميشه مي گفت اينا كه از آدم كار نمي خوان، چيز ديگه مي خوان.
رحيم مهندس ساختمان بود، اما آبش با بساز و بفروش ها تو يك جوي نمي رفت. اما من گاهي از دستش كفري مي شدم، آخه اين همه آدم از اين راه توي اين مملكت داشتن پول در مي آوردن او هم يكي مثل همه!
يكي از رفقاي دانشگاهي ام كه با رحيم هم دوست بود يك روز به من تلفن كرد و گفت: به رحيم بگو اگر كار اداره اي مي خواهد برود فلان جا، پيش فلان كس.
رحيم هم رفته بود اما وقتي نتيجه اش را پرسيدم گفت: من كار خودم را مي فروشم اما خودم را نه!
نفهميدم قضيه چي بوده، سؤال هم نكردم.
خواهرم يعني مهتاب، سر زا رفت و فاميل هم با ماشين هاي آخرين مدل و رنگارنگ آمده بودند سر خاك و بدجوري گريه و ناله مي كردند، رحيم پايين مزار مهتاب نشسته بود و به عكس قاب شده خواهرم زل زده بود، هر چه به او گفتند:
خوبيت نداره، عكس زن رو نيار در ميان جمع، مرده تنش در گور مي لرزد. قبول نكرد كه نكرد. او هميشه با همه فرق داشت. با تمام كساني كه من توي زندگي ام ديده بودم فرق مي كرد. اخلاق و رفتارش همان قدر غريب بود كه خودش!
هيچ كس او را به حساب نمي آورد نه خانواده خودش و دوستان و رفقايش، نه خانواده و فك و فاميل ما!
تنها كسي كه توانسته بود او را درك كند مهتاب بود. پدرم دو دستي خاك بر سر مي ريخت و مادرم به هوش نيامده از حال مي رفت و هر دو بد و بيراه نثار رحيم مي كردند. اما او گويي هوش و حواسش در اين دنبا نبود، او غرق چشمان مهتاب بود. پدرم همان طور كه گريه مي كرد فرياد مي كشيد و بد و بيراه نثار رحيم مي كرد. حيف از اين دختر براي تو مرتيكه ...حيف از مهتاب من براي تو آدم بي دست و پا ...تو هم به خودت مي گي آدم؟ تو هم به خودت مي گي مرد؟
و خلاصه تا مي توانست بد و بيراه و فحش نثار او كرد ولي رحيم كماكان غرق چشمان مهتاب بود.
مادر به هوش آمده بود و زن هاي فاميل ريخته بودند دور و برش. او به خاك سرد مهتاب دست مي كشيد و زاري مي كرد و موهايش را مي كند و به صورتش چنگ مي انداخت. آقا رحيم اما هنوز غرق نگاه مهتاب بود، گفت و گويي ميان چشم ها سر گرفته بود، گويي هر دو آخرين غزل ها را با هم مي سرودند.
شيون و ناله جمعيت همچنان ادامه داشت، هر كس كه رحيم را مي ديد به نحوي سرزنشش مي كرد.
روي صورت آقا رحيم خون لخته شده بود، سر و وضعش بدجوري بود و به قول پدرم مايه ننگ خانواده بود. هر كس كه مي آمد و فاتحه مي خواند نگاه تحقير آميز به او مي انداخت و مي رفت. صبح زود وقتي هوا هنوز گرگ و ميش بود آمده بود در خانه. در زد پريدم ميان حياط گفتم: كيه؟
جواب كه نداد فهميدم آقارحيم است. با پدرم كار داشت. هر چه پرسيدم: بچه چي بود؟ فقط لبخندي زد و نگاهم كرد. پيش خودم گفتم كه حتماً آمده تا از پدرم مشتلق بگيره و خبر بچه را بدهد و چند دقيقه بعد صداي فرياد يا حسين پدرم ميان همه محل پيچيد.
همه ريختند ميان حياط. پدرم به چارچوب در تكيه داده و رحيم هم سر به زير ايستاده بود. سرش را كه بلند كرد ابروي باز شده اش را ديدم و صورتش كه غرق خون بود. شيخ حسين با عصا به صورتش كوبيده بود.
ابرها توي هم گره خوردند، صداي رعد و برق و نم نم باران باعث شد كه جمعيت كم كم پي كارشان بروند و از باران فرار كنند. رحيم هنوز غرق نگاه مهتاب بود. بارش باران شدت گرفت، و همه به سمت ماشين هايشان دويدند هيچ كس دستي به جعبه خرما نزده بود. گويي مال بچه يتيم بود كه خوردن ندارد! خاك مهتاب گل شده بود و ديگر معلوم نبود كه اين اشك بود روي گونه هاي رحيم يا دانه هاي باران.
همه رفتند و عكس مهتاب ماند كه روي قلب رحيم نشست.
حالا ديگر صداي هق هق او را مي شنوم. سر آقا رحيم پايين بود و شانه هايش به سختي تكان مي خورد. كنارش مي نشينم و به صورتش نگاه مي كنم، خيلي تغيير كرده، يا نه، خرد شده است، به اندازه بيست، سي سال ...گويي تمام شده است اين مرد! نگاهش هم مثل خودش غريب بود.
نيمه شب، درد مهتاب شروع مي شود، رحيم سر به بالش نگذاشته بلند مي شود، ماشين مي گيرد و مهتاب را به بيمارستان مي رساند. دكتر كه مهتاب را مي بيند مي گويد كه او خيلي ضعيف است نبايد بچه دار مي شد. رحيم براي آخرين مرتبه دست مهتاب را بوسيده بود. صداي رعد و برق و بارش باران قيامتي به پا كرده بود. دست آقا رحيم را مي گيرم و از جا بلندش مي كنم. به زحمت روي پاهايش مي ايستد. عكس مهتاب را مي بوسد و مي گذارد زير كتش.
مي پرسم: بريم آقا رحيم؟ مي گويد شما بفرما.
اصرار نمي كنم، چون مي دانم فايده اي ندارد. براي آخرين بار نگاهش مي كنم. رنگ به چهره ندارد. يك لحظه فكر مي كنم روح از بدن اين مرد پر كشيده، دستم را دراز مي كنم دستش را مي گيرم، سرد سرد است. بي رمق، بي درنگ مي روم. از دور دوباره نگاهش مي كنم. با گوشه كتش قطرات باران را از روي قاب عكس مهتاب پاك مي كند و چشمان مهتاب را مي بوسد، طولاني...
صداي اذان مي آيد و پدرم با سر و صدا همه مان را بيدار مي كند براي نماز صبح. به سختي بلند مي شوم. از جايم هنوز بلند نشدم كه صداي زنگ خانه به صدا در مي آيد، همسايه آقا رحيم است.
در حال سلام و عليك هستيم كه پدرم هم سر مي رسد. آقا محمد اين پا و آن پا مي كند. معلوم است كه خبر بدي دارد. پدرم تشر مي زند كه بگو چي شده؟ و آقا محمد خبر مرگ رحيم را مي دهد. تنها كليه اش ديشب از كار مي افتد و تا همسايه ها بيايند و به دادش برسن تموم مي كند.
دلم هري مي ريزد، اما جلوي شيخ حسين خودم را كنترل مي كنم. پدر سري تكان مي دهد، زير لب حرفي مي زند و مي رود.
آقا محمد مي رود و من پشت در خانه فرو مي ريزم. به ياد مهتاب مي افتم يك هفته مانده به زايمان گفته بودم «مهتاب! بيمارستان ...كه خصوصي است، گران است!»
مهتاب با لبخندي زرد جواب داده بود:
«وا...منم همينو مي گم اما رحيم مي گه پولش را جور كردم!»
فكرم هزار جا مي رود...تنها كليه اش درد مي كرده ...ديگر نمي خواهم فكر كنم...دوباره صداي شيخ حسين در گوشم مي پيچيد كه زير لب گفت: الهي شكر كه يه نامرد از روي زمين رفت و دلم مي سوزد براي رحيم و رحيم ها...
منبع: فضيلت خانواده، شماره 213.