آخرين سفر

قدم هايش را آهسته بر مي داشت. از گوشه در، نگاهي به اتاق انداخت. وقتي مطمئن شد همسر و فرزندانش در خواب عميقي هستند، به طرف زير زمين به راه افتاد. در حالي که دستش را حمايل شعله شمع کرده بود، وارد زير زمين شد. خنده موذيانه اي کرد و شمع را روي طاقچه قديمي گذاشت. خمره سکه هايش را از زير ديگ مسي بيرون کشيد و کيسه سکه هايي که از سود آخرين تجارتش به دست آورده بود را در خمره خالي کرد.
شنبه، 30 ارديبهشت 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آخرين سفر

آخرين سفر
آخرين سفر


 





 
قدم هايش را آهسته بر مي داشت. از گوشه در، نگاهي به اتاق انداخت. وقتي مطمئن شد همسر و فرزندانش در خواب عميقي هستند، به طرف زير زمين به راه افتاد. در حالي که دستش را حمايل شعله شمع کرده بود، وارد زير زمين شد. خنده موذيانه اي کرد و شمع را روي طاقچه قديمي گذاشت. خمره سکه هايش را از زير ديگ مسي بيرون کشيد و کيسه سکه هايي که از سود آخرين تجارتش به دست آورده بود را در خمره خالي کرد.
قند در دلش آب مي شد. اين خمره هم کم کم داشت پر مي شد. دستش را ميان سکه ها فرو برد. برق طلايي رنگش ديوانه اش مي کرد. هيچ چيز به اندازه پر شدن خمره سکه هايش شادش نمي کرد. ديگ مسي را دوباره روي خمره گذاشت و شمع را خاموش کرد.
آن شب هم مثل هر شب فکر و خيال سفر و تجارت بعدي راحتش نمي گذاشت. شنيده بود به تازگي تجارت ادويه رونق زيادي پيدا کرده است. با خود گفت: صبح زود براي سفر به هند آماده مي شوم... نبايد از غافله تاجران عقب بمانم.
خواجه ماجد، با افکار و رؤياي تجارت ادويه، به خواب رفت. فرداي آن روز مقداري از سکه ها را برداشت و راهي هند شد. تا آن جايي که مي توانست ادويه خريد و به وطن بازگشت. ادويه ها را با قيمت گزافي فروخت و اين بار هم سود زيادي به دست آورد. سکه هاي طلا خمره اش را پر کرده بود، اما حرص داشتن سکه هاي بيش تر راحتش نمي گذاشت.
خمره ديگري خريد. دوباره راهي هند شد و اين بار هم سود فراواني به دست آورد. تصميم گرفت براي تجارت به کشورهاي ديگري هم سفر کند.
خواجه ماجد همسر و خانواده اش را از ياد برده بود. با اين که هميشه دور از آن ها زندگي مي کرد، حتي يک بار دلش برايشان تنگ نمي شد. آرزو داشت روزي ثروتمندترين مرد دنيا شود. مي خواست کاري کند که تمام ثروتمندان به او حسادت کنند. به کشورهاي مختلف سفر مي کرد و با کشتي اجناس زيادي مي آورد و سود آن ها را در خمره هاي طلا پنهان مي کرد.
 
روزي همسرش که از اين زندگي خسته شده بود، رو به همسر خود گفت: خواجه! يک کم هم به فکر ما باش... تا کي بايد تنها زندگي کنيم و بار سخت زندگي را به دوش بکشيم؟!
خواجه بدون اعتنا نگاه تلخي کرد و گفت: اگر من شما را تنها گذاشته ام و رنج سفر را تحمل مي کنم، فقط به خاطر رفاه و آسايش شماست.
همسر خواجه ماجد که شوهر طمع کارش حتي يک سکه هم به او نمي داد، به سراغ ريش سفيد فاميل رفت و از او خواست که با همسرش صحبت کند و او را قانع کند که به زندگي عادي برگردد و تا اين حد سفر نکند. بزرگ خاندان ساعت ها خواجه ماجد را نصيحت مي کرد و تلاش داشت تا او را متوجه حال خانواده اش کند.
خواجه ماجد که تا آن موقع ساکت بود و فقط به حرف هاي پيرمرد گوش مي کرد، لب به سخن گشود و گفت: قبول است. من حرف هاي شما را مي پذيرم؛ اما اجازه بدهيد فقط يک بار ديگر به سفر بروم. قول مي دهم اين بار، آخرين باري باشد که به تجارت مي روم و اين هم فقط به خاطر رفاه خانواده ام است.
پيرمرد خوشحال شد و گفت: مي خواهي براي آخرين بار به کجا سفر کني؟
خواجه پوزخندي زد و گفت: مي خواهم گوگرد پارسي به چين ببرم و از آن جا ظروف چيني بخرم و به هند ببرم. از هند نيز ابريشم و ادويه به شام ببرم. سپس فولاد دمشقي به روم ببرم و با پول آن، ظروف شيشه اي بخرم و به مصر ببرم. از مصر هم مي خواهم پارچه هاي کتان به يمن ببرم و از يمن سري به حبشه بزنم تا مقداري عاج فيل بخرم و پس از آن به خوارزم و ترکستان بروم. از آن جا مي توانم مقداري پوست خز بخرم و به فارس بياورم و از فارس با قاليچه هايي که خريده ام به جزيره خودمان بر گردم و از آن پس به استراحت بپردازم!!!
پيرمرد که فهميده بود تمام حرف ها و نصيحت هايش بي فايده بوده است، سکوت کرد و خواجه ماجد را تنها گذاشت.
خواجه دوباره بار سفر بست و به دنبال آرزوهاي بي پايانش به راه افتاد.
***
يک سالي مي شد که خبري از خواجه ماجد نبود. خانواده اش نگران بودند، اما نمي دانستند چطور مي توانند خبري از خواجه بگيرند. تا اين که يک روز مرد ژنده پوشي درب خانه خواجه را کوبيد و گفت: من غلام خواجه ماجد هستم که در سفرها همراهش بودم.
همسر خواجه که خوشحال شده بود بي صبرانه پرسيد: تو را به خدا زودتر بگو خواجه ماجد کجاست؟ از او چه خبري داري؟
مرد سرش را پايين انداخت، مِن و مِني کرد و گفت: راستش را بخواهيد در راه بازگشت به کيش بوديم که راهزنان به ما حمله کردند و تمام اموال خواجه را بردند. خواجه که نمي توانست نبود سکه ها و اموالش را تحمل کند، سکته کرد و مرد!
همسر خواجه دو دستي بر سرش زد و گفت: خواجه مرد؟!؟ مي دانستم بالاخره حرص و طمع و آرزوهاي بي پايانش کار دستش مي دهد.
پسر خواجه نزديک تر آمد و گفت: پدرم هنگام مرگ وصيتي به ياد فرزندان و همسرش نکرد؟!
مرد با شرمندگي گفت: آخرين حرف هاي خواجه فقط در مورد خمره هاي طلايش بود. او نگران و ناراحت بود که ديگر نمي تواند سکه هاي طلايش را ببيند!
پسر سرش را به علامت تأسف تکان داد. نگاهي به مادرش انداخت و گفت: مادرجان! خانواده پدر ما، خمره هايش بودند؛ نه ما. او عاشق طلاهايش بود نه خانواده اش. پس ما هم برايش عزاداري نمي کنيم. چون خانواده اش نيستيم. بگذار خمره هايش برايش عزاداري کنند که خانواده اش هستند!
منبع:نشريه ديدار شماره 132




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
پزشکیان: آمریکا استعمارگر و قاتل است
play_arrow
پزشکیان: آمریکا استعمارگر و قاتل است
تصاویری از آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای در حال تدریس
play_arrow
تصاویری از آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای در حال تدریس
پیام به مردم همیشه در میدان خیابان های کشور
play_arrow
پیام به مردم همیشه در میدان خیابان های کشور
باتری خودرو؛ راهنمای کامل انتخاب، خرید و نگهداری باتری خودرو
باتری خودرو؛ راهنمای کامل انتخاب، خرید و نگهداری باتری خودرو
شهرک‌نشین‌ها اموال فلسطینی‌ها را به آتش کشیدند!
play_arrow
شهرک‌نشین‌ها اموال فلسطینی‌ها را به آتش کشیدند!
شعر خوانی هادی جانفدا در مدح امیرالمومنین علیه السلام
play_arrow
شعر خوانی هادی جانفدا در مدح امیرالمومنین علیه السلام
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
play_arrow
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
play_arrow
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
play_arrow
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
play_arrow
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
play_arrow
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
play_arrow
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
play_arrow
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
تمرین سخت جراحی با بادکنک
play_arrow
تمرین سخت جراحی با بادکنک
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
play_arrow
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم